آب غنی هیدروژن arian-motor
dsautomobiles قصر شیرین
شما اینجایید : خانه » سبک زندگی » ازدواج » تاثیر عشق قدیمی روی ازدواج شما

اس ام اس نوروز عصر پرواز
به این مقاله از 1 تا 5 امتیاز دهید
(16 رای, امتیاز میانگین: 4٫13 از 5)
عشق و علاقه قدیمی چه تاثیری در ازدواج دارد؟

تاثیر عشق قدیمی روی ازدواج شما

این مطلب را به اشتراک بگذارید :
عشق حالت هیجانی نیرومندی است و اگر کامیاب نشود و معشوق به دست نیاید یکی از غم انگیزترین حادثه ها و اندوهگین ترین تجربه های زندگی به وقوع می پیوندد. حتی شاید سایه این ناکامی بعد از ازدواج شما با فردی دیگر، همچنان روی سرتان بماند و دلتان را هوایی گذشته ای کند که دیگر از دست رفته است.
سایه عشق قدیمی

قبل از هر چیز باید بدانید که ازدواج با فردی دیگر، پاسخ خوبی به شکست عاطفی ای که قبلا داشته اید نیست. شما نباید برای فراموش کردن یک شکست عشقی یا بهم خوردن نامزدی قبلی تان، فوری به یک رابطه جدید و ازدواج با فردی جایگزین روی بیاورید. جایگزین پیدا کردن برای تسکین یک احساس، نه تنها دل شما را آرم و قرار نمی دهد، بلکه در کلاف سردرگمی گیر می افتید و زمانی چشم باز می کنید که می بینید نه از زندگی امروزیتان راضی هستید و نه توانسته اید ردپای عشق قبلی را از قلبتان پاک کنید.

اگر در حال حاضر ازدواج کرده اید یا نامزد دارید اما مزه تلخ عشق ناکام قبلی خود را همچنان در زندگی خود حس می کنید، بهتر است تا دیر نشده دنبال راهکاری باشید. شما امروز زندگی جدیدی دارید و عشق قدیمی در این زندگی جایی نخواهد داشت. پس اجازه ندهید گوشه ای از روح شما هم توسط هیجانات ابراز نشده این عشق تسخیر شود.

1. بدانید همه چیز را نمی توان فراموش کرد

نباید انتظار داشت که بتوان همه چیز را فراموش کرد. بسیار پیش می آید که نمی توانیم خیلی از چیزها را فراموش کنیم به خصوص اگر خاطرات خوبی با آن فرد داشته باشید. به هر صورت، بخشی از آن خاطرات همیشه همراه ما خواهد بود. برای رها شدن از گذشته باید یاد بگیرید که ذهن را مدیریت کنید و هر لحظه نسبت به خودتان آگاه باشیدو نگذارید ذهن هرگاه که خواست به گذشته سفر کند. اگر دقت کرده باشید بیشتر اوقات ذهن یا در گذشته سیر می کند یا در آینده و کمتر پیش می آید که ذهن به زمان حال فکر کند.

2. بدانید که هرگز عشق کافی نیست

در طول زندگی مشترک کنونی خود شاید بارها به خاطر مسائل و مشکلات گوناگون به خود و دیگران گفته اید که اگر میان من و همسر کنونی ام عشق وجود داشت، چنین مشکلاتی به وجود نمی آمد. شاید هم به دختران و پسران جوان توصیه کرده اید که عشق و دوست داشتن برای یک زندگی مشترک کافی است اما گرچه عشق یکی از ارکان اصلی زندگی مشترک است اما برای اداره و ادامه دادن رابطه کافی نیست. هر چقدر که زندگی جلوتر می رود و ساز و کارهای زندگی پیچیده تر می شود، خودتان به مرور می فهمید که زندگی به چیزهای دیگری نیز نیاز دارد.

3. از مرور خاطرات دست بردارید

بسیار برایتان پیش آمده که وقتی تنها هستید به مرور خاطرات بپرادزید، یکی از کارهایی که می توانید در این مواقع انجام دهید، دادن دستور ایست دهید؛ این روش بسیار ساده و کارساز است، یعنی لازم است خیلی محکم و مقتدر به ذهن تان ایست بدهید تا نتواند به هر کجا خواست برود. در حقیقت اگر آگاه نباشید و نبینید که ذهن تان در حال سفر به گذشته است نمی توانید جلوی آن را بگیرید اما اگر حواستان باشد به محض اینکه ذهن بخواهد به گذشته سفر کند به آن یک ایست محکم می دهید و از پیشروی آن جلوگیری می کنید.

به جای آنکه دائما به چیزهایی فکر کنید که همسرتان ندارد اما معشوق قبلی تان آنها را داشت، بر روی آن چیزهایی که باعث تمایز همسر کنونی تان می شود، تمرکز کنید

می توانید به خود بگویید: «ساکت، دیگر نمی خواهم بیشتر فکر کنم! یا هیس» یا در ذهن مان روی این فکرها ضربدر بزنیم و جلوی آنها را بگیریم.

4. از مقایسه کردن دوری کنید

مقایسه کردن شاید مهمترین ابزار برای شما باشد که احساس ناکامی و حسرت را تقویت کند. بسیاری از افراد که عشق ناکام را تجربه کرده اند، بعد از ازدواج دائما به مقایسه محبوب سابق خود با همسر فعلی شان می پردازند و بر اساس جهت گیری ذهنی مبنی بر ضعیف تر بودن همسر فعلی شان، دچار حس سرخوردگی می شوند اما این را باید بدانید هر فردی متفاوت است.

نامزد یا همسر فعلی ود را از هیچ لحاظ (شکل، قیافه، وزن، استعداد و غیره) با همسر یا نامزد قبلی مقایسه نکنید، چون هر چه این کار را بیشتر انجام بدهید، بیشتر احساس حسرت می کنید. واقعیت دیگر این است که به علت بالا بودن هیجانات در شما، احساستان به معشوق قبلی مانند یک بت ستودنی و بدونه نقص است، پس مقایسه شما شاید اساس واقعی نداشته باشد.

5. ویژگی های منحصر به فرد همسرتان را ببینید

به جای آنکه دائما به چیزهایی فکر کنید که همسرتان ندارد اما معشوق قبلی تان آنها را داشت، بر روی آن چیزهایی که باعث تمایز همسر کنونی تان می شود، تمرکز کنید. بدانید که همه انسان ها ویژگی هایی برای دوست داشته شدن دارند؛ برای مثال از خود بپرسید همسرم چه ویژگی های استثنایی دارد؟ چه کاری می تواند انجام دهد که دیگران از آن عاجزند؟ با پاسخ گفتن به این سوالات خواهید توانست خصیصه هایی که باعث عشق ورزیدن شما نسبت به او می شود را دریافته و آنها را همیشه مورد تحسین قرار دهید.

سایه عشق قدیمی

6. همسر خود را به صورت مثبت به دوستان و اقوام خود معرفی کنید

وقتی از ویژگی های مثبت همسرتان نزد دیگران تعریف می کنید و از وی یک شخصیت مثبت و دوست داشتنی نزد دیگران می سازید باعث می شود تا بتوانید سریع تر محبوب قبلی خود را فراموش کنید. هنگامی که دیگران شروع به در نظر گرفتن شما به عنوان دو یار جدید نموده و معشوق قبلی شما را از یاد می برند، شما نیز همین کار را آسان تر انجام خواهید داد.

7. مکان های دوست داشتنی تازه پیدا کنید

سعی نکنید با نامزد یا همسر فعلی خود به همان رستوران یا پارکی که با محبوب گذشته خود می رفتید، سر بزنید چون این باعث می شود به جای اینکه حواستان به نامزد یا همسرتان باشد به یاد محبوب قبلی خود بیفتید. بهترین کار این است که محل های تفریحی جدیدی انتخاب کنید که تا به حال نرفته اید. آنجا بیشتر فرصت خواهید کرد که به همسرتان توجه کنید و سعی کنید او را دوست داشته باشید.

مطالب مشابه:

رپورتاژ آگهی ویژه:

سفر به سواحل آنتالیا :تور آنتالیا
سفر ارزان به آنتالیا :تور لحظه آخری آنتالیا
مبلمان اداری فضاگویا مبلمان اداری
انجام تشریفات مجالس تشریفات مجالس
خرید بلیط هواپیما با الی گشت بلیط هواپیما
خرید آنلاین تشک رویا قیمت تشک رویا
لاغری آسان در مدرسه بدن رژیم لاغری
بلیط چارتر با قاصدک 24 بلیط هواپیما
  • Comment
    مسعود

    من از 18 سالگی جلوی خودم رو گرفتم که هیچ دختری دوست نشم و وارد هیج رابطه ای نشم چون میدونستم هرچی احساس این جور جاها خرج کنم بعدا از عشق واقعیم کم میشه و لذت نمی برم. سالها جلوی خودم رو گرفتم. موقعیت های زیادی داشتم که هیچ کدوم رو عمل نکردم و خدا شاهده همه اش برای این بود که خدا گفته نکنید. چندبار داخل اینترنت و از طریق چت باچند نفر صحبت کردم ولی با هیچ کدوم حضوری دیدار نکردم.
    خلاصه همه اینا به سختی گذشت تا 28 سالگی ، روم نمی شد که به پدر و مادرم بگم لااقل بصورت رسمی بریم خواستگاری .
    بالاخره یه روز در اوج نا امیدی از اینکه کسی حواسش به من نیست، پدرم اومد و گفت یه دختر خوب برات پیدا کردم، اولش گفتم نه ولی بعد کم کم نرم شدم و رفتیم خواستگاری.
    شب خواستگاری من حال خودمو نمی فهمیدم راستش زیاد از دختره خوشم نیومده بود یعنی اصلا هیچ کدوم از چیزایی که من دوست داشتم رو نداشت. ولی خیلی خودش رو مشتاق نشون می داد. مادر و پدرش واقعا آدمهای خوبی بودن و خانواده ی مذهبی ای داشت. چند جا رفتیم مشاوره همه اشون گفتن این بهترین زوجی هست که تا حالا داشتن. دلو زدم به دریا و بعد از یک ماه از آشنایی رفتیم عقد کردیم. خانواده ی همسرم از من هیچی در مورد درآمد و اینا نپرسیدن. البته ما خانواده متمکنی هستیم و اونا شناخت داشتن شاید به این دلیل بود.
    یه روز به من گفت که قبلا خواستگارای زیادی داشته و یکیشون هم خیلی جدی بوده ولی چون سطح مالی اونا خیلی بالاتر بوده پدر همسرم موافقت نکرده.
    خلاصه من یه سفر برام پیش اومد و مجبور شدم 20 روز از خونه دور باشم. تازه 3 ماه بود عقد بودیم. وقتی برگشتم از خواهرم شنیدم که بهش گفته من یکی دیگه رو دوست دارم و نمی دونم چی شد که به من بله گفته و خلاصه الان خیلی ذهنش درگیره.
    خیلی بهم بر خورد . واقعا من دلم براش سوخته بود و میدیدم که دوستم داره و اصلا برای همین باهاش ازدواج کرده بودم. ولی حالا این حرفش نابودم کرد. سعی کردم شتاب زده عمل نکنم. کم کم با حرف زدن به حرفش آوردم و گفت که سه سال بوده با یه پسری که از فامیلهای دوستش بوده اسمسی رایطه داشتن و دوستش هم در جریان تمام اسمس ها هست و در این سه سال حتی یکبار هم پسره رو نه دیده و نه صداش رو شنیده ولی یک دل نه صد دل عاشقش شده بوده. پسره هم وضعیت مالیش عالی هست و فقط ماشینی که زیر پاشه 1 میلیارد تومن میرزه و این حرفا.
    همون موقع بهش گفتم اگه میدونی دلت با اونه من حاضرم مسئولیتش رو قبول کنم و جوری که تو رو اذیت نکنن به همه بگم که من نمی خوام تا بتونی بری با همون ولی گفت نه و پدرم رو دوست دارم و پدرم اینطوری خیلی ناراحت میشه و از این حرفا و خلاصه نرفت. به مرور بیشتر صحبت کردیم و رفتیم جلو. کم کم دلش به من گرم شد. حس می کنم دیگه واقعا دوستم داره. البته انتظار ندارم که رابطه ی سه ساله رو با رابطه چند ماهه بپوشونم ولی نشون می ده که دلش این طرفم هست. هر از چندگاهی فیلش یاد هندسون می کنه ولی با یکم حرف زدن آرومش می کنم. می دونم اون پسره ام داره زجر می کشه ولی بخدا من که نمی دونستم دارم وارد چی میشم و الانم دیگه خیلی دیره که بخوام بیام بیرون.
    واقعا الان دوستش دارم و واقعا دیگه بعد از 8 ماه از رابطه اگه بخوام جدا بشم خیلی آبرو ریزی هست.
    حالا هدفم از این متن دو تا چیز بود
    اول اینکه درسته که اینا عاشق و معشوق بودن ولی خب اشتباه بوده این رابطه و از اول نباید شکل می گرفته. ضمنا خاطره زیادی هم ندارن که بخواد اذیتشون کنه. اینطور که میگه صرفا اسمسی و صرفا با نظارت دوستش . (از این بابت مطمین شدم قبلا) پس فکر می کنم کم کم میشه فراموشش کرد و زندگی جدیدی رو ساخت. فقط مشکل اینجاس که همسرم اینطور که می گفت خودش خیلی می خواسته پسره رو و این سال آخر دیگه کاری نبوده که نکرده باشه. نماز و روزه و دعا و نذر و … ولی نمی شده. هرچند خیلی درد داره اینا رو آدم بشنوه ولی ترجیح دادم دردش رو من تحمل کنم (و واقعا سخت و داغون کننده است) تا همسرم بتونه به من به چشم یه رفیق نگاه کنه و درد دلشو بکنه تا راحت شه.
    نکته دوم که می خوام بگم اینه که از یه جایی به بعد دیگه تصمیم گرفتم از این اتفاقا ناراحت نشم. هرچند نمیشه و هنوزم وقتی یه اثری از ناراحتی توی همسرم می بینم قلبم میشکنه و خیلی رفتارام عوض میشه ولی سپردم همه چی رو دست خدا. به همون خدا من از روز اولم هر کاری که برای یه ازدواج خوب باید انجام داد رو انجام دادم و مابقیش رو سپردم به خودش. حالام میگم اگه قرار باشه بمونه من هرکاری از دستم بر بیاد براش انجام دادم و می دم پس می مونه اگرم قرار نباشه بمونه و قسمتمون چیز دیگه ای باشه، خب من کاری نمی تونم بکنم. شاید منطق درستی نباشه ولی از یه جایی به بعد بدون این منطق نمی تونستم آروم باشم.
    فقط یه چیزی که بهتون توصیه می کنم اینه که هیچ وقت برای رضای خاطر کسی کاری نکنین که بعدا بخواین منتشو سرش بذارین. من اوایل این کار رو می کردم ولی الان شدم همون خود قبلیم. همونی که بودم و همون مسیری که داشتم. به قول بزرگی می گفت بهترین هدیه عاشق به معشوق ، ارایه خود واقعیشه. نقش بازی نکنین.

    راستی اگه می تونین زیاد به گذشته هم کاری نداشته باشین. هرچی کمتر بدونین راحت ترین. ولی اگه بتونین تحمل کنین و همفکری کنین فکر کنم بد نباشه. هرچند هنوزم توصیه می کنم کاری به گذشته هم نداشته باشین. اصلا و ابدا.
    این خط قرمز خیلی مهمیه. باور کنید چیزی تو گذشته نیست که بدرد آینده بخوره.
    فقط حواستون شش دنگ مواظب آینده باشه.

    پاسخ دادن
  • Comment
    نكيسا

    من يه دختر پولدارم كه خانوادم وضع مالي خوبي داره، ٦ سال پيش اتفاقي با پسري اشنا شدم كه ازش خوشم اومده بود، اوايل دوستاش ميگفتن بچه مايس، منم رو اين حساب كه به هم ميخوريم باهاش دوست شدم، خودشم يه پسر مغرور بود كه به زور پيشنهاد دوستي داد، اما ٣ ماه كه از رابطمون گذشت عاشق هم شديم ، ديگه به ازدواج فكر ميكرديم، اما وضع ماليشون در حددي نبود كه باباش بتونه اونجوري كه من خونه پدرم زندگي كردم برام فراهم كنه
    ٥ ساله درگيريم كه يه كار خوب داشته باشه كه هم زندگيمونو تامين كنيم هم جلو فاميل ابرومون نره، ولي كارا درست كه نميشه هيچ، هي بدتر ميشه، ٢ بار اومدنخواستگاري ولي خانوادم مخالفت كردن، الان من دلم پيش اونه ولي يه عالمه خواستگار پولدار دارم، نميدونم كار درستيه وقتي دلم پيش يكي ديگس ازدواج كنم با يكي ديگه؟؟؟
    دارم ديوونه ميشم،، مامانم اينا ميگن درسته پسر خوبيه و خانواده درستي داره ولي در حد ما نيستن، نميتوني باهاش زندگي كني
    كساييكه تجربه دارن بگن من چه كنم؟ ما همو خيليييي دوسداريم، خيلي پسر خوبيه و كاملا با هم تفاهم داريم

    پاسخ دادن
    • Comment
      احمق

      خواهر عزیز:برو دنبال زندگیت چون اون هیچوقت نمیتونه امکانات و شرایط خونه پدریت رو با حقوق معمولی تامین کنه،زندگیتون در خوشبینانه ترین حالت یکسال دووم میاره حتی اگه واقعا عاشقش باشی و عادت رو با عشق اشتباه نگرفته باشی،اینجوری هم خودت اذیت میشی و هم طرف مقابلت چون کم کم تو شرایط سخت بخاطر مشکلات مالی کم میاره در صورتی که مشکلات اون در مقابل وضعیت مالی شما پوچ و خنده داره ولی اگه دو دفعه نتونه از پس مشکلات بر بیاد سر خورده میشه ،اول سعی می‌کنه رابطه با خانوادت کم بکنه و بعد با خودت به حدی که بعد یه مدت کوتاه فقط هم خونه هستید ،تازه اگرم شرایط روی روال باشه و خود شخص شما با تمام مشکلات کنار بیای مطمعنا خانواده هاتون براتون ایجاد مشکل میکنن و از چند تا حرف صد من یه غاز براتون کوه میسازن و نفس کشیدن رو براتون سخت میکنن، چون اینجوری شاید تا اخر عمر مثل من روزی سه بار بیای که ببینی عشقت داستان زندگیتو خونده یا نه ولی حداقل اینه که زندگی خودتونو تباه نکردید ،اما اگر ازش جدا شدی فوری ازدواج نکن با پسرای در سطح اقتصادی و فرهنگی دوست شو و بعد به ازدواج فکر کن ،من بعد جداشدنم سختی زیاد کشیدم و در حقیقت واسه فراموش کردن عشقم و گذشته ازدواج کردم الانم یه بچه کوچیک دارم که هر وقت میبینمش بغض میخواد خفم کنه ولی زندگیمون فقط از دید افراد دیگه قشنگه ولی در واقع فقط هم خونه ایم جالبه که نزدیک به چهار ساله تقریبا ازدواج کردیم شاید ۵دفعه توی اتاق نخوابیدم و شاید به جرات روی ۱۵ تا کلمه هم با هم حرف نمی‌زنم و تمام حرفامون خلاصه شده تو خرید روزانه خونه همین !!!! اگه رابطه قطع بشه و بعدش با فرد دیگه ای ارتباط برقرار نکنی و ازدواج کنی میشی مثل من ،دقیقا من بعد ازدواجم تا الان دروغ نگفته باشم ۳ یا ۴ بار رفتم خونه مادر زنم ،کلا قیافه هاشون یادم رفته ، فقط منتظر ازرائیل نشستم ،شبا تا صبح بیدارم ،صبح تا ساعت ۱۰ صبح میخوابم ،بعد میرم سر کار ساعت ۲شب بر میگردم خونه الان به جرات دو ماه میشه که زن و بچمو ندیدم با اینکه تو یه خونه داریم زندگی میکنیم،عاقلانه فکر کن ،حداقل اگه واقعا دوسش داری سعی کن قانعش کنی ،و با رفتنت مشکلات زندگی رو بهش تحمیل نکنی ،چون واقعا به معنای واقعی کلمه سخته و نزار که هر بار که تو مشکلات دشوار زندگی کم میاره پیش عشقش که شما باشی سر افکنده و رو سیاه باشه، ببین من تمام تجربه خودم رو بهت گفتم همین ،من بخاطر فکر کردن به عشقم در کل شبانه روز‌‌ وفکر به اینکه دو نفر دیگه رو وارد زندگیم کردم شب و روز فکر کردم غصه خوردم ،خودخوری کردم تا اخر تو سن ۲۸/۲۹ سالگی خدا شاهده ۲تا سکته قلبی کردم به حدی که تایم طولانی تو ای سی یو بیمارستان بستری بودم و هر ثانیه دعا میکردم که خدایا ،ازرايیل رو بفرست بیاد لطفا ,, دوست داشتی داستان زندگی منم بخون تا شاید بهتر منظورمو متوجه بشی همین متنی که زیر متن خودته،(احمق )»»»»اسممه که خودم واسه خودم انتخاب کردم ،و کاملترین اسمیه که تونستم واسه خودم پیدا کنم ای خدا کمک ، فقط ازش برام مونده یه عکس نیمرخ فیسبوکش که ۶ ساله بهش سر نزده ، واسم دعا کن که به ارزون برسم و بمیرم لطفا دعا کن واسم

      پاسخ دادن
  • Comment
    احمق

    من یه مرد ۳۰ساله ام که داره با دونفر زندگی می‌کنه با یکیشون با جسمش و با اون یکی با خیالش،من همیشه تنها بودم،پدر و مادرم از هم جدا شده بودن،همیشه از دوران کودکی تنها و سر خورده بودم
    همیشه دست ترحم روسرم بود و از یه طرف به خاطر شرایطم انگشت تمسخر همسن و سالام ،پدر و مادرم وضع مالی شون بدک نبود ولی من اون اوایل دوران شروع دعواهاشون همیشه مثل بی خانمان ها بودم به خاطر لجبازی ،پدرم دنبال عشق و حالش بود و مادرم صبح تا شب سر کار،ماشین داشتم،یه خونه صبح تا شب خالی داشتم با دخترای زیادیم دوست بودم ولی دلم پیش یکیشون گیر کرد ،باهم خیلی خوش بودیم اون دانشجو بود و خارج از تهران خونه دانشجویی داشت چندین بار با هم شمال رفتیم کلی خاطره و حرفای خوب ، حال و هوای خوب روزای خوب ، خندیدن های از ته وجود ، پرسه زدن ، بعضی شبا زنگ میزد مثلا ساعت ۲ شب که دلم تنگ شده واست به خدا به دوساعت نمی‌کشید با ۲۰۰ تا سرعت رانندگی میکردم میرفتم پیشش ،باهم رابطه هم داشتیم ،
    خودش به همه می‌گفت اگه ما دو نفر رو تو یه اتاق خالی بدون اب و غذا تنها بزارن برن انقدر که با هم خوشیم چندین سال زنده می‌مونیم و از زندگی لذت می‌بریم ، بعد مدتها با هم بودن تازه داشتم رنگ زندگی کردن و معنی زنده بودن رو تجربه میکردم که یه پیامک اشتباه از طرفش اومد اونم وقتی من داشتم باهاش پیامکی سر این موضوع که (اومده بود خونمون ویهو مادرم اومد خونه ،و من نمی‌خواستم بار اول مادرم اونو تو اتاقم و تو خونمون ببینه ،در اتاقمو بستم و به مادرم نشونش ندادم ) بحث میکردم و عصبی شده بودم، متن پیامکش وسط جر و بحث : (شبت بخیر عزیزم) بهش زنگ زدم گفتم چی فرستادی ؟گفت واسه تو فرستادم،قسمش دادم گفت برای دوستم فرستادم ،دوباه قسمش دادم به مقدساتش گفت واسه فامیلمون که قرار بود برام یه قیمت از یه کالایی بگیره فرستادم،یهو گفت اصلا اشتباه فرستادم چی میگی و تلفن رو قطع کرد!!!!!!!!!!من تو یه ساعت ۱۰۰۰ بار بهش زنگ زدم،سنمونم کم نبود که بخوایم از این اداها واسه هم در بیاریم ،تا صبح مشروب خوردم و پیامک دری وری واسش می‌فرستادم قلبم داشت کنده میشد از جسمم،همه دنیا رو سرم خراب شده بود،حس خیانت گرفته بودتم و علاوه بر همه اینها هر دقیقه که می‌گذشت مست تر و لایعقل تر میشدم از ساعت ۱۱ شب تا ساعت ۱۰ صبح یه کله بهش پیامک دادم و زنگ زدم فکر کنم ۱۰۰۰ تا میس کالو با حداقل ۱۰۰ تا پیامک سه صفحه ای واسش فرستادم تا ۱۰ صبح جواب داد تلفنو گفت نخوابیدی دیوونه این همه پیامو تو فرستادی ،بعد از اینکه صداشو شنیدم اروم شدم بهش گفتم نخون پیامارو ،همونجوری همه رو پاک کن و قسمش دادم، قول داد که نخونه و بره صبحانه بخوره و بیاد زنگ بزنه ،ولی کاش سر قولش میموند و پیامامو نمیخوند ، بعد یک ساعت بهم زنگ زد گفت بعد از ظهر بیا تهرانپارس فلان کافه همو ببینیم، منم زنگ زدم به یکی از دوستاش که دوست مشترک مون بود که مثلا بیاد وساطت،منم که واقعا بعد از اون همه مشروب اونم شکم خالی ،اصلا تو حال خودم نبودم رفتم یه دوش گرفتم دوتا قرص خواب انداختم گرفتم خوابیدم ساعتم تنظیم کردم که خواب نمونم خلاصه رفتم سر قرار با یه دسته گلی که عاشق گلاش بود ، خیلی هپی و خوشحال که پیامامو نخونده و الان برام قضیه اون پیامک شب قبل و تعریف می‌کنه و تو راه هی خودمو سرزنش میکردم که مرتیکه واسه چی پیش داوری کردی واسه چی تو عصبانیت واکنش نشون دادی و از این حرفا! رفتم اونجا دیدم با دوست مشترک مون که یکی از هم دانشگاهیهاش بود و البته دختر بود، غمگین و چشمای گریون نشسته کنار پنجره دلم ریخت یهو، فهمیدم که تا آخرین پیامامو خونده،
    گفت دیگه حرمتارو بینمون شکستی، دیگه نمیتونم با این حرفایی که زدی باهات زندگی کنم، باید تمومش کنیم ،هرچی گفتم و توضیح دادم که بابا من مست بودم من عصبی بودم، من نخوابیده بودم، تو هم که جوابمو ندادین بعد از هزارتا زنگ، به دین و ایین و مذهب و تمام مقدساتم نمیدونم چی نوشتم ، نفهمیدم که دارم چکار میکنم ، از من اصرار از اون انکار، بعد از کلی بگو مگو و توضیح و قسم و آیه ،از رو صندلی بلند شد یک دقیقه با چشمای اشک دارش تو چشمام نگاه کرد و گفت خداحافظ و رفت منم بلند شدم با صدای خیلی بلند اسمشو صداکردم گفتم نرو شده بود مثل این فیلم هندیا دوستشم که نذاشت برم دنبالش و چند دقیقه ای دلداریم داد و رفت، چندین بار باهاش حرف زدم گفتم دیگه نمیخوام دوست باشیم قرار بود بعد از تموم شدن درس تو باهم ازدواج کنیم ولی الان میخوام بیام خواستگاریت و ازدواج کنیم ،هی دلش باهام راه میومد هی خودشو میکشید عقب می‌گفت حرمتارو خورد کردی،البته قبل از من یه پسری رو دوست داشت که متاسفانه بچه محل من بود ولی من نمیشناختمش هر بار میومد خونمون کوچه و خونه دوست قبلیشو نشونم می‌داد و یه ربعی از خاطراتش تعریف می‌کرد ،من له میشدم ولی سعی میکردم درکش کنم ،خلاصه کار به جایی کشید که گفتم انقدر خودمو خار کردم بسه ،یه کاری می‌کنم که اگرم خودم خواستم دیگه برنگرده اگه منو دوست داشت واقعا این همه خواهش کردن و دوست داشتن منو نادیده نمیگرفت، رفتم سراغ کارایی که متنفر بود من انجام بدم ،اولیش اعتیاد بود از ادم معتاد به شدت بدش میومد و همیشه منو تشویق به ترک سیگار میکرد،خیلی احمقانه و خیلی بچگانه و خیلی بیشعورانه تصمیم گرفتم که از چیزی که بدش میاد استفاده کنم واسه فراموش کردنش ، اون روزا بازار کراک بین جووناخیلی داغ بود ،پرسون پرسون رفتم کراک خریدم و کنار چند تا معتاد دیگه نشستم که ببینم چکار میکنن ،میخورن،یا میکشن ،یا تزریق میکنن،تا اونجایی که چشم باز کردم دیدم یه کراکی به تمام معنا شدم که یه ساله خودشو تو آیینه ندیده و کارش شده بیدار شدن ،کشیدن ، گریه کردن ،خوردن ،خوابیدن شغلم آزاد بود و در آمدمم خوب بود ولی از اونجایی که دیگه تابلو شده بودم عذرمو خواستن ، به خودم اومدم دیدم خیلی داغون شدم و هر روز عشقم به جای اینکه سردتر بشه داغ‌تر میشد، خوابیدم خونه با هزارتا بدبختی ترک کردم شبا تا صبح از درد دیوارو گاز میزدم ، واسه اینکه راحتتر ترک کنم شروع کردم به قرص خوردن ،یکی دوماهی گذروندم با سختیاش یه شب دوباره حالم خیلی بد شد و دلم میخواست که صداشو بشنوم بهش زنگ زدم جواب داد بعد این همه مدت گفت شما؟به جا نمیارم مزاحم نشو لطفا!!!!!!!!!انقدر عصبی شدم گوشیو کوبیدم تو دیوار رفتم پیش چندتا از رفیقام که اروم تر شم اونا هم خواستن حال منو بهتر کنن مشروب گذاشتن رومیز ،این دفعه تقریبا شش ماه اون اواخر که اگه ازم خون میگرفتن ۹۸٪ الکل می‌رفت تو سرنگ ، این دفعه به کمک مادرم و یکی از رفیقام الکلم ترک کردم، بعد یه مدت دوباره اومدم رو فرم و باشگاه و ….. رفتم مدیر فنی یه شرکت شدم و شروع به کار کردن کردم یکسال واسه اینکه فکرم نره پیش عشقم تا بوق سگ کار میکردم تا دیر وقتم پرونده‌ای پروژه هارو زیر نویسی میکردم یه جوری که واسم رمقی نمونه واسه نفس کشیدن چه برسه به فکر کردن سه سال تموم یه لبخند کوچیکم نیومد رو لبام ،بعد با یه خانمی که مدیر حسابداری شرکت بود اشنا شدم اونم از بس من اخمو بودم و سرم پایین بود و با هیچکسی کاری نداشتم تو خودم بودم توجهش به من جلب شده بود بعد با همون خانوم ازدواج کردم و الان یه دختر ۲/۵ ساله دارم ولی جسمم اینجاست و روحم پیش اون،ازش برام فقط یه پیج فیسبوک مونده که تقریبا پنج ساله آنلاین نشده ولی من هر روز روزی یه ساعت تو پیجشم نگاش میکنم ،از یه طرف دلم به خاطر زنم می‌سوزه که با من ازدواج کرده و شبا تا صبح کارم شده گریه ناله و نفرین به خودم و از یه طرف دخترم که من افسرده شدم باباش!!!!!!تکیه کاهش!!!!! منه سست عنصر اضافه!!!!!! نمیخوام تاریخ تکرار شه و سرنوشتش بشه مثل من که بی پدر و مادر بزرگ شدم و الان فقط زنده ام و دارم اکسیژن هدر میدم ،چون پای این بچه رو به این دنیای لعنتی باز کردم از خودم متنفرم،ازیه طرفم خدارو شاکرم که بهم همچین هدیه با ارزشی داد که لیاقتشو ندارم،
    دلم مرگ میخواد ، زندگی خودمو خانوادمو ،زن و بچمو ، همه رو داغون کردم بخاطر یه عشق قدیمی که نمیتونم به هیچ طریقی فراموشش کنم،داستانای شمارو خوندم و همینجوری دستم تایپ کرد ممنون از مدیر محترم که اجازه داد برای اولین بار تو عمرم داستان زندگیمو یه جا فریاد بزنم و شماها دوستان مجازی تنها افرادی هستیم که داستان زندگیمو کامل می‌دونین البته خانومم می‌دونه ولی نمی‌تونستم همه چیو شفاف براش تعریف کنم ممنون از شما که با حرفاتون به منم جرات دادید که کمی خودمو خالی کنم

    پاسخ دادن
  • Comment
    اسما

    سلام.خیلی خوبه که میشه اینجا بنویسی داستان زندگیمونو. منم اسفند 95 نامزد کردم باخواستگاری که 2 سال میخواستن منو کاملا سنتی ولی من همیشه خودمو تصور میکردم باهاش چون فامیل بود خیلی عاشقانه نامزد کردیم و منم راضی و عاشق. اونم خیلی خوب بود خیییییلی دوسش داشتم خیلی زیاد قرار بود شهریور ازدواج کنیم ینی 1 ماه دیگ…ازمایش رفتیم.محظررفتیم. اما ی روز صبح بیدارشدم بهم زنگ زد گفت مابهم نمیخوریم و باید جداشیم گفت برو به همه اعلام کن به همه خانوادتم بگو . باورم نمیشداخه چرا؟؟؟؟؟میگفت به این نتیجه رسیدم فاصله سنیمون زیاده هههه خیییییلی خنده دار بود حرفاش. هررررچی التماس کردم رفتیم باهاش حرف بزنیم نه میومد خونمون نه میومد حرف بزنیم فقط تلفنی میگفت تمومه .بالاخره کار خودشو کرد و جداشدیم الان 3 ماه میگذره نمیتونم فراموشش کنم داغون شدم زندگی رو نمیخوام شدم مرده متحرک حالم خیلی بده فک میکنم باهیچکس نمیتونم خوش باشم دیگ حس و حالی که به اون داشتم تکرارشدنی نیس بدون اون مرگ قشنگه فقط

    پاسخ دادن
  • Comment
    تی تی

    همیشه همو میدیدیم توی دانشگاه ولی نه اون توجهی به من داشت و نه من به اون…تا اینکه سر قضایایی بهم نزدیک شد و ابراز علاقه کرد. منم علاقه مند شدم بهش و اصلا باورم نمیشد یکی هست که انقدر منو دوست داره و حرفامو میفهمه…دوست شدیم. یهو بعد از چند وقت رفتارشو عوض کرد و بعدم باهام تموم کرد. ازش پرسیدم چرا و به جای جواب گفت ببخشید…
    دوستش دارم و میدونم با سن من این علاقه هوس بچگانه نیست. عاشق رفتارش شدم. اما وقتی دیگه نمیخواد چه میشه کرد. میگن با پسر دیگه ای دوست شو یادت بره اما نه میتونم به خودم خیانت کنم و تظاهر کنم به عشق به کسی دیگه نه میتونم آدم دیگه ای رو به بازی بگیرم تا خودم تسکین پیدا کنم. هنوز اگر یه روز، یه بار، بتونم یه جمله بهش بگم، جمله ام اینه: دوستت دارم…خیلی. توقعی ازت ندارم. بی بهونه دوستت دارم.. همین عزیزم..

    پاسخ دادن
    • Comment
      كيميا

      عزيزم همدرديم با هم ، دركت ميكنم ، خدا بزرگه انشاالله درست ميشه به مرور زمان ، باور كن حكمتى توش بوده . من عاشق كسى بودم كه خيلى قشنگ منو ول كرد رفت با يه خانمى ازدواج كرد پا گذاشت رو همه حرفاش،چرا؟ چون خانمه اوضاع مالى خوبى داشت ولى من نه … الان ذره اى ناراحت نيستم لياقتش همون بود كه خودشو به پول بفروشه… تو هم سعى كن به خودت بياى و انشاالله يه مرد واقعى بياد تو زندگيت و اينو بدون لياقتت بيشتره ايناس

      پاسخ دادن
      • Comment
        Asal

        من با خاستگارم که خاستگاریه رسمی شده بود دولی خانوادم راضی نبودن چون من مجردم و ایشون یکبار ازدواج کرده البته فرزند نداشت دوسال صحبت میکردیم شهرمون جداست ولی درست هفته پیش قرار بود دوباره بیاد خاستگاریم باهم همه چیمون اوکی بود قرار بود من از خانوادم اجازه بگیرم فرداش گفت جلسه امپیچوند جواب تلفنامو نداد جمعه شنیدم ازدواج کرده یعنی چهاروز بعد اینکه جوابمو نداد هنوز شکم اخه میگفت خیلی دوسم داره بدون من میمیره و و و.
        خیلی داغونم هر شب کابوس میبینم غرورم جریحه دار شده و دلم شکسته خوب باهام تموم میکرد بعد یا چرا چراهای زیادی هست

        پاسخ دادن
  • Comment
    mm

    منم یه سال پیش با یه پسری آشنا شدم اولش خیلی از رفتاراش و اخلاقاش خوشم نمی اومد ولی رفته رفته اخلاقشو اونجوری که من دوس داشتم کرد همه چیه زندگیشو بهم گف خیلی هم ابراز علاقه میکرد بعدها گف که قصدش باهام ازدواجه و جز من نمیتونه به کس دیگه ای فک کنه ولی من بهش گفتم با اینکه پسر خوبی هستی و لی شرایط ما واسه ازدواج باهم نمیخوره و درآمدت خیلی کمه و با این درآمد کم کمک خرج پدر و مادرش هم بود اونم هی میگف تو زندگی علاقه باشه اینا حله آخرش یه روز بهش گفتم منم تورو دوس دارم ولی شغلتو باید عوض کنی اونم گف باشه خلاصه یه سال گذشت و اونم هنوز سرکار قبلیش میرف من چن دفعه ای خواستم کات کنیم ولی گریه کرد و گف بدون تو نمیتونم زندگی کنم و یه تارموتوبا کل دخترا عوض نمیکنم منم واقعا دیگه باورم شده بود خیلی منو میخادیه بار یه یه هفته ای بود ازش خبر نداشتم زنگ زد وگف من تورو زن زندکیه خودم میدونستم انقد دوست دارم همیشه انگار کنارمی ولی اگه اتفاقی افتاد دیگه من مقصر نیستم من همه تلاشمو واسه رسیدن بهت کردم توبخاطر کار واین چیزا نخاستی منم گفتم اگه چیزی شده یا قراره بشه بگو گف نه هیچی فقط خواستم بدونی.یه دوهفته ای گذشت یه روز پی ام داد حالم اصن خوش نیس گفتم چرا گف مادرم رفته برام خاستگاری میخاد ازدواج کنم از دختره هم خوشش اومده من خیلی بهم برخورد یه جوری گف گفتم عیب نداره برو ازدواج کن توکل کن به خدا انشاالله وه خیره هیچی نگف گفت باشه اگه قرار جز تو به کس دیگه ای فک کنم بلاکت میککنم هیچی رفت و گفتم عمرن این کارو بکنه این عاشق منه و در کمال ناباوری یه هفته بعدش زنگ زد و خیلی شاد و خوشحال گف من ازدواج کردم حلالم کن و امشب مراسم عقدمه چن تا تیکه بارم کردکه خودت نخاستی و اینا یعنی دنیا رو سرم خداب شد انگارهمون آدم نبودکه میگف یا تو یاهیشکی جلوم گریه کرد گف قبول نکنی هیچ وق ازدواج نمیکنم.الان سه ماهه نمیتونم فراموشش کنم.افسردگی گرفتم کارم کشیده به روانپزشک هیچ کدوم از حرفاش یادم نمیره آخه چحوری میشه آدم یه هفته ای هم یکی رو فراموش کنه هم یکی دیگه رو بیاره تو زندگیش هیچ وق نمیبخشمش هیچ وق

    پاسخ دادن
    • Comment
      علی

      سلام
      چقدر خوبه اینجا حرفای دلمونو میزنیم
      بدون اینکه مشکلی حل بشه ولی شاید یکم خالی بشیم
      منم یکی رو دوست داشتم اونم خیلی من و دوست داشت
      پدرش برای پدرم کار میکرد باعث شد پدرم ورشکست بشه
      بخاطر پدرم و خیلی مساعل دیگه جدا شدم ازش من بودم جدا شدم من بودم بخاطر پدرم بهم زدم
      الان بعداز 5سال نه تونستم فراموشش کنم نه تونستم با کسی دیگه ارتباط برقرار کنم
      اونم ازدواج نکرده
      هردومون 24 سالمونه
      کلی واسم دختر پیدا کردن یکی از یکی خوشکلتر عاقلتر ولی اصلا حتی نمیتونم نگاهی به کسی بندازم یا فکر زندگی کردن با کسی دیگه ای رو بکنم
      این روزا حالم بدتروبدتر میشه چون احتمالا بزودی عقد کنه خواستگار داره
      از فشار مغزم رفتم یه شهر دور شب و روز کار میکنم نه مرخصی نه گردش نه عروسی نه مهمونی هیچی نمیرم از روز بهم زدنمونم سیاه پوشیدم یه لباس سیاه دارم هنوز عوض نکردم
      یعنی من کجا میرم
      چرا باید سرنوشت اینطوری برام رقم بزنه
      هیییی خب اینم ماجرای من امیدوارم همه به خواستشون برسن
      موفق باشید

      پاسخ دادن
  • Comment
    عاشق

    گوگوش صدام میزد.تو پونزده شونزده سالگی با هم ازدواج کردیم دقیقا دهم عید نود و چهار.من از همه نظر عالی بودم و عشقمم دوسش داشتم…بینهایت دوسم داشت جوری ک تحمل یک لحظه دوری همو نداشتیم.مدتی ک عقد بودیم سفرای مختلفی ب شهرشون داشتیم.همش برام خاطرات عذاب اور و درعین حال شیرینیه!همیشه از خدا سوال میکنم ک چرا همه میگن اگه دوست داشت فلان کارو میکرد یا…؟؟؟من ب چشماش ک جادوم کرد شک نداشتم…همیشه بیشتر از توقعاتش بودم,بیشتر از سنم درک و شعور داشتم.اما تو اون مدتی ک من با عشقش خوش بودم هم تماما قدر منو نمیدونست.البته جدای ازینکه خیلی دوسم داشت اما با یه سری کارا و رفتاراش اذیت میشدم.مرد زندگیم بیست و سه سالش بود,پنهانی از من سیگار میکشید و قبل از ملاقات من کلی اتکلن میزد نفهمم.متوجه شدم و بخشیدمش سعی بر این داشتم ک اونقدر خودمو براش پررنگ کنم ک هیچ کمبودی نذاره بره سمت سیگار,هرچند مشکلات عددده ای وجود داشت ,درسته من بخاطر زندگیمون چیزی ازش درخواست نمیکردم همش ب فکر ساختن اینده بودم.اما تلاش های من با بد تفاوتیهاش نسبت ب کار و تلاش از بین میرفت.سعی میکرد برام بهترینهارو فراهم کنه اما نه میتونست,ن میخواست,همش هم بخاطر سبک زندگیش بود ک بی هدف بزرگ شده بود.تو همه این شرایط همه غبطه داشتن همسری چون منو میخوردن و خودش هم اینو حس میکرد,دلم میخواست منو ب اوج خوشبختی برسونه تا خیلی ها…اما انگار همه تلاشهام بیهوده بود.تو همه اون مدت انقد با ناراحتی از ارزوهایی ک سعی بر براورده شدنش داره و نمیتونه عملیش کنه حرف میزد ک دوس داشتم بمیرم غمشو نبینم.پاب پاش با اون سنم تو روزنامه براش دنبال کار میگشتم.ام,,,خیلی خوب دروغاشو باور میکردم و حاظر بودم جونمو براش بدم ک ناراحتیشو نبینم,درعین حال از خودم بدم میومد ک شاید وجود من باعث شده ک این هنه سختی برای عدم وجود شغل مناسب و پول و مشکلات دیگه بکشه.تو رابطمون فک میکردم از همه اینا ناراحته و غصه میخوره و درکش میکردم اما همه میگفتن اگه دوست داشت برات تلاش میکرد که تو اسایش باشی و در ازای صداقت تو اونقدر برات ماهرانه دروغ نمیگفت,این ینی خیانت.اما میدونم همه اینها چیزی از دوس داشتنش نسبت ب من کم نمیکنه,بفول مامانم تو دوس داشتنی هسی و اون چاره ای جز دوس داشتنت تداره در ازاش باید با انجام ی سری کارا ففط بهت ثابت کنه ک دوست داده.مدتی همینجوری سپری شد و من پدرمو از دست دادم ک درواقع سالها قبل از دستش داده بودم.بعد از اون مصیبت خانوادم طلاقمو ازش گرفتن درحالیکه راضی نمیشد و نشد.اما در حین طلاق خودش هم سردگم بود.خیلی ب حرف اطرافیانش توجه میکرد و با هر بادی ب سویی کشیده میشد.با حرف ی عده حسود ک دیدن من با کمالاتی ک برای خودش و طایفش زیاد بودم با توجه ب اینکه میگف تو اگه منو دوس داشتی پام وانیستادی بهم توهین میکرد و دوباره از ته دلش ازم درخواست میکرد ک بموونم,حتی دست ب خودکشی هم زده بود,تو اون مدتی ک هنوز طلاق نگرفته بودیمو جدا از هم شاید یک سالی شد ک طول کشید چون راضی نمیشد و از طرفی دیگه اصلا کارایی ک میکرد با عشق و خواستن تطابقی نداشت و از سر لجبازی اینکه من طلاق میخوام مسافرت میرفت و خوش گذرونی میکرد اما خوشبحت نبود بی من وخودشم میدونس.میدونم دست ب هرکاری زد لفظا گف اب بشی بری زمین دود بشی بری هوا ذره ذره جمنت میکنم و میارم تو اغوش خودم اما با صحبتهای اطرافیانش ک خیرشو نمیخواستن از لحاظ عاطفی و حسی منو نادیده گرفت و اون اخرا برای جبران ضربه ای ک خورده بود هر حرفی رو راجبم زد ک من بخشیدمش چون حقیقت نداشتن ک بخوام ب دل بگیرم اما تأسف میخوردم ک چطور میشه اون چشمارو نادیده گرفت چطور میشه نادیدخ گرفت و پشت عشق زندگیش حرف زد,من با اینکه میتونستم اما خیلی از حقیقتا و خیانتای زشت زندگیشو حتی ب مامانمم نگفتم چون ب عشقش احترام گذاشتم و حرمت حفظ کردم.اما…طلاقمو ک گرفتم ی بحران سختی رو پشت سر گذاشتم این درحالی بود ک دو تا حامی زندگیم ینی پدرم و همسرمو از دست داده بودم.با وجود اعتمادی ک ب خودم داشتم و ارتباط محکمی ک بین خودم و خدا داشتم سپری شد و موفقیتای زیادی رو کسب کردم.اما بعد دو سال هنوز ب پاکیی ک نداشته قسم میخورم چون اعتقاد دارم ب چشمها در رابطه,نه اونا ب من دروغ نمیگفتن,زمان میگذره اما خاطرات فقط سنگین تر میشن.الان خیلی وقتها ب خیلی ها پیام میده ک دوسش دارم و بدونش سخته برام.هنوز پنهونی عکساشو چک میکنمو با انلاین بودنش انلاینمو فقط ب صفحه گوشی ک رو پیج اونه نگا میکنم و با افلاین شدنش افلاین میشم.هیچ وقت بهش خیانت نکردمو نمیکنم و باز هم ب عشقش ک شاید ارزش ذره ای از وجود و قلب منو نداره پایبند میمونم.بهم پیام رسوند ک تا اخر عمرش ازدواج نمیکنه و بعد من قلبی نداره ک ب کسی بدتش…دیشب ک ب آسمون نگاه میکردم ب خدا گفتم یا منو ببره پیش خودش یا اونو ک گفتم راضی نیستم اون بمیره پس من منو یبر تا خلاص شم از این همه وابستگی ب خیالی ک واهیه و بیشتر از همع اونه ک منو عذاب میده چون هنوزم مخاطب حرفاش همه جا منم…در اخر جمله ای رو میگم ک بهم میگف:تقصیر دلم نیس,تصویر تو زیباس*امیدوارم یه روزی در عین ناباوری دوباره در کنار هم زندگی کنیم چون ارزوی عشقمم هست شاید بیشتر از من,بقول عکس نوشته رو پروفایلش با دوست عشق زیباست با یار بیقراری,از دوست عشق ماند و از یار یادگاری.میدونم عشقم سخته بی من ولی مقصر خودتی ک نادیده گرفتی منو و ساده از دستم دادی,من ب تو و سرسختیت ایمان داشتم!!!امیدوارم یا این عشق فراموشمون بشه ک نمیشه یا یکیمون نابود بشه ک ترجیح میدم من باشم,نمیدونم چطوری اون همه رویایی ک برا پسره نداشتمون کیان داشتیمو فراموش کنم یا بخوام با کس دیگه ای زندگی کنم ک با خودم عهد بستم هیچ وقت اینکارو نکنم.چون هم خیانت ب عشق تو دلمه هم خیانت ب اون بنده خدایی ک فراره زندگیشو با من بسازه.پس انصراف دادم از زندگی!فقط موفقیتهای بیشتر تو دانشگاه و اینده درخشان مدنظرم ههس و ابیاری مکرر گل عشقی ک تو دلم هست و توکل ب خدایی ک همیشه باهام بوده و هس.برای همه ارزوی موفقین میکنم و برای خودم ارزوی ارامش،واسه وقتایی ک میخوام فریاد بزنم نبودشو.روزگار ب کام

    پاسخ دادن
  • Comment
    حامد

    سلام به همه.منم عشقی داشتم که دوسال با هم بودیم و اون رفت و الان بچه داره.و من 5 سال تنها و به یاد عشق اولم روزگار میگذرونم.و علاقه ام رو به ازدواج از دست دادم.نمیدونم کی حالم خوب میشه ولی برای همه عاشقای دل پاک بهترینها رو میخوام.واسم دعا کنید.دعاگوی همه هستم.یا علی

    پاسخ دادن
  • Comment
    دنیاسکوت

    سلام.من الان که پیام میذارم تو فکر جداشذن از همسرم هستم.سال ۸۹با یه اقا اشنا شدم تا سال ۹۲به هم بودیم خیای همو دوست داشتیم سر یه فکر بچه گانه از هم جدا شدیم.خانوادش بهش گفته بودن باید بری خاستگاری یکی از فامیلاشون.اونم منو دوست داشت واسه همین نمیرفت و خیلی ناراحت بود که بهش گفتن بایدازدواج کنی منم از این کارش نارحت شدم و به خواستگارم جواب مثبت ثادم دقیقا عصر همون روز بود..قرار شد فرداش بریم ازمایش خون چون عموم هم تو مرکز بهداشت کار میکرد نوبتمونو برا هفته بعد ننداختن..خیلی سریع همه کارا رو انجام دادیم طی چهار روز.عقد کردیم.وقتی عشقم پیام داد ما رفته بودیم ازمایش خون بهش گفتم دارم ازدواج میکنم فکر کرد الکی میگم واسه تلافی کارش.دوباره پیام میداد تا روزی ک عقد کردم لهش گفتم عقد کردم باورش نمیشد اینقد گریه کرد التماس میکرد میگفت میام با پدرت حرف میزنم ولی دیر شده بود.عشقم کارفرمای یه بخش تو عسلویه بود.ب دلایلی بعد از پنجاه روز مجبور ب طلاق از شوهرم شدم.همون شبیعشفعشفوقم بهم پیام داد عقد کرده من با چشم گریون خابیدم چون میخاسم طلاق بگیرم.خانواده شوهرم راضی ب طلاق نمیشدن گفتن طلاق ب شرط ازدواج با برادرشوهرم.منم تا چندین ماه مخالفت کردم ولی از بس رفتنو اومدن بابام ب زور گفت باید باهاش ازدواج کنی دیگ میخای زن کی بشی.الان سه سال از اون ماجرا میگذره ولی از زندگیم راضی نیستم و دوست دارم جدا شم.عشقمم تو این مدت بهم پیام میداد تا خانومش فهمید.بعد از اونم کمتر پیام داد ولی قطع نشده تا اینک دفه قبلی باهاش دعوا کردم گفتم نمیخام پیامم بدی الان چن ماهه از هم خبر نداریم.تو رو خدا کمکم کنید من تو زندگیم ارامش ندارم شوهرم سرکار نمیره تمام زندگیمونو من ساختم پول همه چیو من دادم از روز اولم شوهرم سرکار نمیرفت.من باید چیکار کنم؟؟؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    بیا….

    من امسال ترم اخر هستم دوسال پیش تو مقطع کاردانی تو کلاسمون یه پسری بود که اصلا من تاحالا بهش توجه نکرده بودم وحتی اسمشم درست حسابی نمیدونستم ولی به دوستام به شوخی میگفتم که باهاش دوس میشم…میگفتیم ومیخندیدیم تا اینکه 2سال از اون روزا گذشت من یک ترم از اون عقب بودم ولی طوری شد که کارشناسی باهم هم کلاس شدیم تا اینکه یه روز اومدو ازم یه برنامه ای خواست ومنم زدم فلش دادم توفلش برنامه های دیگه ای هم بود که بعد چند مدت اون برنامه نیازم شد از گوشی دوستم بهش پ ام دادم که لطف کنید بیارید اونم بعد چند ساعتی جواب داده که پاک کردن من خیلی عصبانی شدم تا اینکه خودم بهشون پ ام زدم و گفتن که پاک کردن…اون شروع کرد هر روز اس دادن و منم حواب میدادم توشرایطی که یه خانواده ای دارم سخت گیر تا بهش میخواستم اس بدم از ترسم میمردم ولی نفهمیدم چرا داشت بهم ارامش میداد آخه اولین پسری بود که اجازه داده بودم وارد زندگیم شه تا این که بعد چند هفته ای بهش گفتم منظورتو بگو اونم منظورش یه رابطه جنسی باهام بوده ولی من هیچ موقع… براش بمیرم هم اون کار ونمیکنم چون نجابت دختر به پاکیش هس الان نزدیک یه سال که اون ازم دس برنمیداره و منم عاشقانه دوسش دارم وچند باری هم بهش قسم خوردم که اولین دوستم هستی یه بار گفتم دوست دارم جواب نداد گفتم شوخی میکنم من اصلا دوست ندارم از اولم یکی از دوس دختراشو میشناسم گفتم با اون حرف نزن ولی حرف میزنه متم دارم تو زندگیم میسوزم ومیسازم چون سخت هر روز ببینی و خودتو بزنی کوچه علی چپ فقط کار زندگیت این باش که فقط ببینی کی onهس اگه زود بخوابه خوشحالم دلخوشیم این شده فقط .برام دعا کنید باورم کنه ترو خدا دعام کنید

    پاسخ دادن
  • Comment
    عاطی

    دلگیرم از همه

    پاسخ دادن
  • Comment
    نازی

    سلام دوستان من چند وقت پیش اینجا حرفامو زدم
    راستشو بخوابین هنوزم نتونستم کنار بیام نمیدونم چم شده چرا نمیتونم فراموشش کنم شمارشو سیو دارم هروقت انلاین میشه دلم میلرزه میگم الان داره بهدگوشیش نگاه میکنه اما جرات ندارم باهاش حرف بزنم البته فقط جرات تنها نه خودمم هرچی فکر میکنم می بینم اون زن داره منم شوهر فایده ای نداره دوست ندارم زنش متوجه بشه ناراحت بشه منم زنم میتونم درکش کنم ادم تحمل نداره کسی به شوهرش چشم داشته باشه من فقط اونو دوست دارم چندسال باتمام وجودم میخواستمش حالا چطور میشه بعد این همه سال باهم بودن بتونم راحت فراموشش کنم از اون وقت ها نزدیک سه سال میگذره هر دومون ازدواج کردیم اما هنوزم بهش فکر میکنم به خدا همسرمو خیلی دوست دارم اما اونو هنوز نتونستم فراموش کنم بعضی وقتا شیطون میره تو جلدم بهش پیام بدم اما یاد همسرم میوفتم خجالت میکشم برام دعا کنین خسته شدم دوست دارم فراموشی بگیرم

    پاسخ دادن
  • Comment
    نازی

    هفت سال باهاش دوست بودم رابطه خیلی خوبی داشتیم تو رابطمون همه چیو مراعات کرده بودیم حتی بهش اجازه نداده بودم که بهم بخواد حتی پیشنهاد بده بهش دست بدم اونم دوسم داشت اما منطقی برخورد می کرد نه احساسی فقط به اون فکر می کردم هیچکسو دوست نداشتم خواستگار میومد رد میکردم بامن که بود با دخترای دیگه ای هم دوست بود اما اونا خراب بودن تا من مچشو می گرفتم باهاشون تموم می کرد رفتارش بامن خیلی محترمانه بود قشنگ احساس میکردم دوسم داره اشتباهاشو می بخشیدم اما بهم می گفت باید بریم مشاوره تو بهم گیر میدی بهم شک داری میترسم ازدواج کنیم مشکل بینمون پیش بیاد یک روز بهم گفت با خانواده ها در میون بزاریم اما بعدش نمیدونم با کی حرف زده بود پشیمونش کرده بودن گفتن باهم خوشبخت نمیشین اون خیلی محتاط بود اما من فقط احساسی برخورد کردم تا این شد که چند وقتی حرف نزدیم منم بلاتکلیف بود برام خواستگار اومده بود پسرخوبی بود مونده بودم چیکار کنم تا بعد متوجه شدم اونم رفته خواستگاری منم جواب مثبت به خواستگارم دادم خیلی سریع عقد کردیم بعد یک هفته اون عقد کرد اما هنوزم بهش یک حسی داشتم می دیدمش همسایمون بود احساس میکنم تقصیره خودم بود که باعث شد به هم نرسیم زمانی که خونمون روبه روی خونشون بود من میرفتم از پنجره تو راه پله هامون نگاهش میکردم یواشکی اینقدر دوسش داشتم نگاهش میکردم تا اروم بشم شانس بد من دوستاشم تو حیاط خونشون بودن دیدم هی نگاه میکنن ولی علی نگاه نمی کرد اما متوجه شده بودن دارم نگاه میکنم روز بعد رفتم تو کوچه و پنجره راه پله هامون نگاه کردم دیدم خیلی واضح من دیده میشدم و فک میکردم منو نمی بینن بی حجاب بودم منو دیدن احساس میکنم بخاطره اینکه کلا قیدمو زد اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد گاهی وقتا به یادش میوفتم بااینکه همسرمو دوست دارم اما نمیدونم چرا نتونستم علیو فراموش کنم یک بار بهش بعد ازدواج پیام دادم خودمو معرفی نکردم اما فهمید منم ازم پرسید از زندگیت راضی هستی منم گفتم اره شکر گفتم تو چی راضی هستی گفت شکر بد نیست خوبه سخت هست اما میگذره بعد گفتم دلتنگشم میدونین خونمون رو بعد ازدواجم کلا بردیم شهرستان ازم پرسید خونتون رو کجا بردین منم نگفتم…بهش گفتم توروخدادبزار سالی یک بار ازت خبر بگیرم گفت از خیانتکارا بدش میاد گفتم به خدا قصد بدی ندارم فقط میخوام هرچندوقت حالتو بپرسم گفت من فراموش کردم تو هم باید فراموش کنی گفت دیگه پیام نده …احساس گناه میکنم نمیخوام به همسرم خیانت کنم اما اونم نتونستم فراموش کنم

    پاسخ دادن
  • Comment
    بی نام

    حیف که مدیر محترم پیام هام رو تایید نمی کنه خیلی حرف ها نوشتم برات!! در هر صورت جوابتو مختصر میدم طوری که توهین نداشته باشه و مدیر محترم هم تایید کنند.
    1- لطفا اسم نامردی رو نیارید! کسی که 7 سال پای حرفش میمونه علی رغم این همه بی مهری نامرد نیست.

    2- خانم محترم من بزدل نیستم. من در طی این 7-8 ماه گذشته بارها باهاش تماس گرفتم تا شاید یا تلفنی حاضر بشه صحبت کنه یا قراری بزاریم برم حضوری باهاش و یا با خانواده ش صحبت کنم ولی هچ وقت مثل آدم های احمق جرات جواب دادن به تلفنش رو نداشت. ایشون حقیر و بزدله نه من. نمونه ش همین نوروز بارها من تماس گرفتم پیام دادم ولی جواب ندادنو باز پدرش برگشته زنگ زده همون حکایت قدیم. این بزدلیه نه رفتار من

    3- ایشون دیگه عشق من نیستن قبلا عشقم بود ولی رفتارش تو نوروز و صحبت های باباش این عشقو کشت برا همیشه.

    4- خودش خوب می دونه بهتر از هر کسی من اهل پریدن با دختر هرزه نیستم. پس بی انصافی اگه اینطور در مورد من فکر کنه.

    5- از ارزش صحبت کردید. دو جور ارزش داریم: ارزش آدم پیش خدا که به میزان تقواش هستش و تقوا رو هم جز خدا نمی دونه کی داره و کی نداره. و دوم ارزش انسان پیش بقیه که این بسیار متغییره بسته به مخاطبتون و توقعاتش از شما و اگه بخوای برای بقیه ارزش داشته باشی باید اونی باشی که اونا می خوان پس نظر مردم زیاد مهم نیست مهم تایید شدن در پیشگاه خدا هستش. و ایشون اگه ذره ای انصاف داشته باشه می فهمه که رفتار کدوم یکی از ما در پیشگاه خدا مورد تاییده.

    6- اصرار داره بگه منو دوست نداشته! اولا دوست داشتنش مهم نیست برام و دوما خودش و خدا و خودم می دونیم که می خواسته یا نه همین کافیه!

    7- اگه طرف من بزدل نیست، احمق نیست، برا خودش ارزش قائله، ازدواج هم کرده، و …………. و می خواد ثابت کنه که بزدل نیست الان بیاد مثل آدم بشینه صحبت کنه تا خیلی از سو تفاهمات رفع بشه. ولی مطمئن باشه که دیگه ذره ای بهش احساس ندارم و به هیچ وجه نمی پذیرمش. فقط اثبات کنه بز دل و احمق نیست.

    8- بدخواستن من به خاطر دروغ گفتنش هست] به خاطر بازی دادنش هست، به خاطر تلف شدن جوانیم هستش، به خاطر رفتن آبروم پیش دوست و خانوده م هستش! حقم این همه ظلم نبود. واسه همین نذر کردم و واگذارش کردم به کسی که مطمئنم حقمو میگیره و ذلیل بر میگرده………و دیگه به اندازه دانه خردلی برام مهم نیست.

    پاسخ دادن
    • Comment
      بی نام

      خب شما که خودتون میگید دیگه برام ارزشی نداره و مهم نیست پس بهش فکر نکنید و برید پی زندگی و قسمتتون…

      پاسخ دادن
      • Comment
        بی نام

        دیگه فکر کردنی در کار نیست. گفتم اگر هم تا الان براش ارزشی قائل بودم به دلیل دو طرفه بودن این احساس بود.

        پاسخ دادن
  • Comment
    منصوره

    من تو پانزده سالگی عاشق شدم ،حالا سی و یک سالمه.هجده سالم بود که مجبور شدم عشقم رو فراموش کنم.اوایل خیلی سخت بود ولی باهاش کنار اومدم،چون به این باور رسیدم که ما برای هم ساخته نشده بودیم.ازدواج کردم و یه دختر دو ساله دارم…گاهی یه چیزایی منو یاد عشق اولم میاندازه ولی فقط یاد اون روزها و اون اتفاقات،این اسمش خیانت نیست وقتی خیانت میشه که همسرت تو دلت جایی نداشته باشه و فقط دلت پر از یاد عشقت باشه
    وقتی یادآوری عشق اول مثل مرور خاطرات گذشته باشه این اسمش خیانت نیست
    دوستای من آدم الزاما در کنار عشقش خوشبخت نمیشه،گاهی لازمه به خاطر خوشبختی خودمون و دیگران از هم بگذریم
    من الان در کنار همسرم خوشبختم و مطمئنم اگه با عشقم ازدواج میکردم به یک سال نرسیده از هم جدا میشدیم
    وقتی خوشبخت باشی همه چیز حتی عشق اول تو ذهن تون کمرنگ میشه،اونایی که نمی تونن فراموش کنن دلیلش اینه که تو ازدواجشون هم مثل عاشق شدن دچار اشتباه میشن
    پس اگه عشقتون آدم زندگی شما نباشه مهم نیست ولی یادتون نره که همسرتون رو عاقلانه انتخاب کنید نه عاشقانه

    پاسخ دادن
  • Comment
    یکی مثل شماها

    هرکی فکر میکنه راهکاری وجود داره ک عشق قدیمی فراموش بشه اشتباه میکنه
    البته اگه باهم خوب بودین و بخاطر مخالفت اطرافیا یا خانواده جدا شده باشین
    درست مثل من
    فکر نمیکنم تنها راه برای زندگی تنها بودنه چون بعدا احساس گناه نمیکنین بخاطر انتخاب یکی دیگه واسه فراموش کردن قدیمیه
    نظر خودمه شاید اشتباهه ولی خودم ک اینطوری بهترم

    پاسخ دادن
  • Comment
    تسنیم

    با سلام
    من ا هم از طریق یه همکار با مردی آشنا شدم البته فقط برای کار .اولش فکر می کردم زن داره اما بعد ها فهمیدم مجرده شبها ساعت دوازده شب بهم پیام میداد فقط هم درباره کار تا اینکه یواش یواش شروع کرد به پرسیدن سوالات خصوصی مثل شما چند سالته یا اینکه یه دفعه اسم کوچیکم و صدا می کرد من دختری بودم که تا اون موقع حتی باپسری حرفم نزده بودم اما چت های هر شبش برام شده بود عادت اگه بهم پیام نمی داد می مردم تا اینکه گف دوست دارم می خوام بیام خواستگاری اما فعلا نه . گف فعلا بیا با هم مثل خواهر و برادر باشیم گف می خوام باهات درد و دل کنم منم قبول کردم بعدها فهمیدم اون یه بیماره اون از عشق اولش گف عشقی که روز لله برونش بهم خورده بود از موقعی همش حرف میزد که برای اولین بار در روز بله برون اون رو بوسیده و توی چشماش زل زده و اون دختر بهش گفته دوستت دارم ولی همون شب بله برون همه چیز بهم ریخته. اون یه بیمار بود چون فهمیده بودم من رو به خاطر شباهتم به عشق اولش می خواد و از من خواس بیا برای یه مدت یه ماهه فقط برای اینکه گناه نکنیم بهم محرم بشیم تا من دستت رو بگیرم و بوست کنم .من که دختری بودم که تجربه ی همچین کارایی رو نداشتم قبول نکردم . راستش اون آدم به ژاهر مذهبی بود که خودش رو پشت دینش قایم کرده بود .اون هر دفعه ازم می خواست تا با قرآن استخاره بگیرم که این رابطه ادامه پیدا کنه یا نه . اون میگف اگه جواب استخاره خوب باشه ما می تونیم با هم باشیم تگه چیزیم شد خدا بعدا تو قیامت یقه مونو گرفت میگیم خودت گفتی ما استخاره کردیم خلاصه من خیلی بهش وابسته شدم خیلی شاید این آخریا داشتم به خواسته ی محرمیتش جواب مثبت بدم اما یه روز بهم گف برای آخرین بار استخاره بگیر و منم برای اینکه امتحانش کنم گفتم گرفتم بد اومد ساید باورتون نشه خیلی راحت بعد از این همه عشق و علاقه گفت باشه خداحافظ بهش گفتم به همین راحتی می دونی من وابستتت شدم گف باشه ادامه میدیم منم اینبار فضولیم گل کرد و با یه پیج ساختگی با نام یه دختر توی اینستا امتحانش کردم و در نهایت ناباوری دیدم تک تک کلماتی که در مورد من به کار می برد انگار حفظیاتی بود که خوب باد گرفته بود و در آخر به ش گفتم اون دختر که سر کارت گذاشته من بودم اما ثل یه خواهر گفتم نری سر قرار همه چی الکی بود و رابطه مو تمام کردم اما هنوز با گذشت دو روز نمی تونم اسمس و از گوشیم پاک کنم و همش باید برم ببینم آنلاین هست . توی اینستا پست چی میزاره .فقط فهمیدم من یه جایگزین بودم نه عشق چون اون عشق شکست خوردش و فراموش نمی کنه هیج وقت . لطفا برام دعا کنید فراموشش کنم .نظر بدید خیلی خوشحال میشم.

    پاسخ دادن
    • Comment
      یه عاشق

      اصلا دی بهش فککر نکن.دخترخاله من شاید موردی مثل شما داشت.با یکی از اشناها دوست بود به قصد ازدواج.تموووووم خواستگارای خوبشو جواب رد داد بخاطر اون بی لیاقت.اون چیکار کرد ؟خیانت…
      بعد اون دخترخالم مثل قبل نشد.رفت با یکی دیگه که ادعای عشق میکرد .بعد چن ماه فهمید زن داره .ولی بخاطر وابستگیش ادامه داد.الانم هی ازش سو استفاده میکنه هررررررچیم بهش میگم فایدع نداره.تو خدا بهت رحم کرد.اینجور پسرایی خودشون رو پشت دین قایم میکنن.همون خدا نابودشون کنه والا

      پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    زندگیم خراب شد دیگه چجوری زندگی کنم فکرنمیکردم پسرایی باشن ک ی دختر اینقد دوست داشته باشن اما سرنوشت من داغون شد دیگه هیچ زمان ازدواج نمیکنم میدونم تموم مردم پشت سرم حرف میزنن میدونم مقصربودم دیگه برای من و زندگیم هیچ راه برگشتی نیست گیجم ک اصلا عشقم اشتباه کرد چرامن باید این کارو بکنم گیجم از اینکه عشقم با رفیقش نقشه کشید ب عشقش لطمه بزنه گیجم ک کدوم عاشقی در حق عشقش این کارو میکنه گیجم چون ک همش ب اون فکر میکنم وقتی دستشو تو دست همسرش میبینم دلم اتیش میگیره گیجم واسه اینکه همه بلاها خودم سرخودم اوردم گیجم چون رابطه ناسالم با کسی داشتم ک منو واسه زندگی نمیخواست گیجم چون دیگه هیچ کسو نمیخوام گیجم چون ابروم رفت گیجم چون عشقمم بهم گفت هرزه و شمارمو پخش کرد گیجم چون بعد اون ماجرا همه ضمن بد روم گرفتن و خودم باعث این شدم گیجم چون همه میگن حتی اجازه نداری نفرینش کنی چون مقصرخودت بودی یکی بگه من چیکارکنم ن میتونم ادعا کنم نمیخواستمش ن میتونم ادعا کنم بعد اون کار میخواستمش ی نفر ب داد من برسه

    پاسخ دادن
    • Comment
      سامان

      زیاد ب خودت سخت نگیر . بدترین احساس احساس شرمندگیست. اگر باهاش زیره ی سقف بودی و راز پنهان داشتی بد بود. الان باید خوشحال باشی ک ازت رد شد. ب خدا توکل کن و ب خودت احترام بزار. هیچوقت دیر نیست. مردمی ک در کنارت قدم میزنن همه سرشار از زشتی اند. فرق تو فقط اینه اشکار شدی یعنی خطات رو شد. همه اشتباه میکنن. همه…. توکل کن ب خدا و اون زندگیت رو عوض میکنه. منظورم وجدانته . وجدان صدایه اوست

      پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    من اصلا لیاقت ندارم دخترای گلی مثل شما نصیحت کنم فقط اون اتفاقایی ک واسم افتاده تعریف میکنم ک بگم سخته نگاه سنگین مردم سخته هر عوضی پشت سر گلی مثل شماها حرف بزنه شخته ابروی خانوادتون بره بقران پسرا دنبال دختر سرسنگین هستن بخدا پسرا از دختری ک سبک باشه و همون کارایی ک خود پسر ازش میخواد انجام بده بدش میاد پسرا دارن زیر زبون مارو ازخودشون میکنن پسرا دنبال بهترین دختر هستن دخترای عزیزم با عقل فکر کنید اگه پسر شمارو بخواد میاد خواستگاری نکه ی کاری کنه بهونه بگیره بره بخدا عشق قبل زندگی روی اینده شماها و خود من سایه میندازه حتی اگه طرف همسرت بشه بالاخره میزنه تو سرت دوسال عاشق هم خواهین بود بعدش پسر میزنه تو سرت دخترای عزیزم هرچه سروسنگین بشینین توخونه تا خانواده پسر قدم پیش بذارن بهتره بخدا بعدا حرف درمیارن همون خانوادشون اگه کاری بشه میگن دختره پسرمارو گول زد خودشو بهش چسبوند ما دخترا زیر دست هستیم بخدا همین پسرا ک الان دلبری میکنن بعد تو زندگی میزنن تو سرت میگن خدا میدون قبلا با چند نفر رفیق بودی دخترای عزیزم من ب عنوان ی خواهر کوچکتر ب عنوان ی شخصی ک خیلی ادم بدی هست فقط تموم زخمایی ک خوردمو واستون بازگو میکنم عزیزام ارزش خانوادتونو پایین نیارین ب فکر برادرتون پدرتون باشین هیچ کس عزیز تر از خانواده نیست هیچ خانواده ای بدی فرزندشو نمیخواد پسرا دنبال هوس هستن وقتی ما دخترا ارزشمونو میاریم پایین ارزون میدیم میگن دخترخوبی نیست اگه کسی واقعا شمارو بخواد هیچ زمانی تو کوچه خیابون اقدام نمیکنه ازت نمیخواد بری باهاش بیرون بری خونه بخدا اگه بگیرتتم همون رفیقاش میگن با زنش دوست بوده واسه تو دختر خراب سنگین بشینین تو خونه احساستونو قشنگیتونو خرج کسی کنین ک محرمتون هست استرس نباشه ک الان میره اگه قسمت نشه اگه طرف بمیره بالاخره ی عمر نمیتونی ک براش بمونی تو خونه میدونی پشت سرت چ حرفایی میزنن ب فکر اینده باشین احساسی رفتار نکنین من اینا تجربه کردم ک میگم بخدا عشق تو زندگی خیلی قشنگ تر هست دیگه هیچ استرسی نداری ک گذشتت بیاد سراغت ک اگه الان با همسرت بری بیرون پشت سرت کسی حرف بزنه فقط رابطه هاتونو ب خونه نرسونید

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    هرکی داستانو شنید گفت ددختر مقصرتموم بوده و ما نمیتونیم واسه احمق گریای ی نفر دیگه غصه بخوریم همه گفتن چ معلوم با کس دیگه پا نده خودش قدرشو ندونست و خودشو کنترل نکرد هرکی هرچی گفت درست بود مدیون شدم ب همسرم ب ایندم ب خانوادم ارتباط نامشروع تهش خراب اگه پسر شمارو بگیره ازتون جلو بقیه فرشته میسازه ولی تو خلوت میزنه تو سرتون ولی وای ویلا اگه نگیره یا دختر قبولش نکنه یا ب هر دلیلی بهش نرسی هرجا بشینه تعریف میکنه ما ک ب … رسیدیم ب فکر همسراتون باشین رابطه نزدیکی فقط واسه کانون گرم خانواده باشه حتی اگه طرف خیلی دوست داره و میخواد بگیرتت اگه ما دخترا با کسی نریم پسرا مجبور میشن زن بگیرن و از چقد گناه جلو گیری میشه دخترا ارزشتونو پایین نیارین بخدا پشیمونی خیلی خراب

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    دوباره ایمان بهم اس داد گفت امید با هرکی تموم کنه برنمیگرده گفت اون تورو نمیخواسته گذاشته رفته حالم بد بود ی درصد نگفتم چرا داره همش بد میگه گفتم اره واقعا حرفات راست بود گفت ارواح خاک پدرم دوست دارم قصدم ازدواج فقط باید صبرکنیم اون زن بگیره اون ک خودش ولت کرده کار ما خیانت نیست گفتم چ معلوم راست بگی گفت من از اول طرف تو شدم ک بهت بفهمونم هرجا میرفتین باهاتون بودم اوئن ولت کرده خودش تو ک خیانت نکردی قصدم فقط انتقام بود دخترخالم گفت چ کسی بهتر از ایمان ی عمر حال امید گرفته میشه فکرنکردم بابا من دختر هستم اصلا اگه اون منو بگیره نمیگن این دختره خراب بوده با امید رفیق بوده نگرفتش با ایمان رفیق شده اصلا چراغ عقلم خاموش بود فقط فقط میخواستم انتقام بگیرم گفتم باشه بره گمشه از قلبم بیرون رفته گفت افرین گفت بریم خونه بعد چند روز گفتم نه خونه چرا گفت منو میخوای امیدو فراموش کن اون الان با زیداش دور میزنه بهت میخنده من چند ماه منتظرت هستم واااااااای مثل کار زلخیا داشت انجام میداد فقط این زرنگ تر بود ایمان زن نداشت بهم گفت واسه زندگی منو میخواد ی درصد نگفتم امید هم گفته بود واسه زندگی ایمان گفت اون اگه دخترعموش پیدا نمیشد ولت نمیکرد من ک دخترعمویی ندارم قبول کردم کااااارم اشتباه و کثیف بود جواب بدی نباید با بدی داد اصلا چرا باید این کارو کنم ارزش من بیشتر از این حرفاست ولی خاک تو سرم باهاش رفتم خونه رابطمون خیلی نزدیک نبود ولی ی رابطه بود وقتی برگشتم دیدم امید داره زنگ میزنه جواب داد گفتم برو گمشو گفت خاک تو سرت همش ی امتحان بوده دنیاروسرم خراب شد باور نکردم ب ایمان زنگ زدم گفت عصبی شده بامن رفیق شدی و دروغ میگه باهام باش تا داغش بیشتر بشه ولی امید دروغ نمیگفت ایمان ب من گفت کسی نگی منم گفتم باشه اما هر اتفاقی ک بینمون افتاده بود و امید خبر داشت منو داشت بازی میداد منو میخواست ازش جداکنه اعتماد بین مارو بهم زد ازم استفاده کرد کاری کرد ک عشقم اگه بخوادم نتونه برگرده همون کسی ک از اول همش میگفت این و اون و فلان بهش اس دادم گفتم خدا ازت نگذره گفتم قسمات سیدیت بخوره تو سرت گفت خودت دوست داشتی خودت قبول کردی خودت مقصری واااای ک رنگی ب رخسارم نبود عشقم همش اسای خیانت میفرستاد همش میگفت حالا بهش بگو بیاد بگیرتت میگفت تو دختر بودی تو نباید میرفتی میگفت ایمان میگفت دخترا واسه کسی صبرنمیکنن من میگفتم لیلی من فرق داره عجب فرقی داشتی تو ک گوه بودی بهش گفتم شما میدونستین امتحان من ک خبر نداشتم گفت عجب امتحانی کردم دستت رو شد گفت دختر اگه پاک باشه هرجور امتحان کنن دم ب تله نمیده گفت من دوست دختر ایمانو ک دختر داییش بود و مشهد زندگی میکرد امتحان کردم اون پا نداد گفتم بابا طرف دختر داییش بوده شاید فقط دوبار تورو دیده قومشون بوده اصلا اگه ایمان نمیگرفتشم باتو رفیق نمیشد اخه تو ک قوم ما نبودی گفتم کی واقعا عشقشو اینجوری امتحان میکنه گفت شده دیگه اره اون ک پسر بود من نه یکی دیگه ابروی من چی این لکه نگی ک رو پیشونیم موند چی گفت من از قرار خبر نداشتم تو دختربودی و باید فکر میکردی گفت بای راست میگفت کدوم دختری کارمنو انجام میده چرا باید برگ برنده ساده بدم اینده من داغون شد اونا ک پسر بودن زندگی من خراب شد گفت ما پسریم مقصرتموم دختر بوده چرا سریع پا بدی راستم میگفت خلاصه اون پسره همش منو تهدید میکرد میگفت اگه نیای فیلمتو پخش میکنم من ی دختر بودم تموم پاکیم ب همین بود دروغ میگفت فیلم نداشت ولی فقط 16 بودم دیگه خطامو عوض کردم اون سال شاگرد اول مدرسه 3 تجدیدی اورد دختر پاک شد هرزه اتو دادم دست پسر جوری ک دیگه با چ کسی زندگی شروع کنم چ کسی ب همچین دختری اعتماد میکنه ووووودست عشقم باهاش تو ی کاسه بود من خبر نداشتم دوباره بهش اس دادم و التماس ک برگرده برگشت ولی همش میزد تو سرمو سرزنشم میکرد میگفت ایمان زیدت اینجاست دلم اینقد میشکست هیچی ازم برنمیامد بعدم ی روز گفت دیگه زنگ نزن زیدم بهت زنگ میزنه ی دخترخانم ک 1 سال ازش کوچکتربود و از ساری تو شهرما دانشجو بود و کنار خیابون سوار ماشینش شده بود قدر خودشو دونست و شد عزیز دل امید شد جایگزین لیلی ک این همه کار خوب و بد کرد پسرا اینقد ب دوست دختراتون عیب نگیرین عشقای شما خیلی قشنگ و پاک دخترا قدر پسری ک دوست دارینو بدونینحالا با چ رویی برم بیرون حالا فهمیدم چرا گفت ایندتو خراب میبینم از این بدتر دیگه نمیشد حالا چیکارکنم چطور اینا رو بعد 3 سال فراموش کنم درسته من مقصربودم ولی کی عشقی ک اینقد دوستش داره اینجوری امتحان میکنه ایمان مگه نمیدید چقد دوستش دارم اما چ کنم ک تصمیم گیرنده نهایی خودم بودم میتونستم خیلی خودمو عزیز کنم اما…. الان امید چن دفعه بهم اس داده عکسای تولدشو با همسرش فرستاده عکسای دامادیشو عکسای بیرونشونو من موندم تو غمام تنها ضررو دختر کرد دیگه اگه بتونم ازدواج کنم ک نمیشه چی برم بگم واسه بچم چ خاطره ای دارم ک بگم زندگیم ایندمو خودم تباه کردم واسم هوس و حال مهم نبود وگرنه بعد 3 سال تنها نمیموندم فقط ساده بودم گول خوردم کی فکرشو میکرد ته داستان این بشه سرنوشتمو خودم خراب کردم امید واسه دخترعموش رفت خواستگاری ولی این بار براش درس شد ک ب عشقش نگفت رفت وقتی قبولش نکرد دخترعموش برگشت و همون دانشجو گرفت قدرشو دونست زندگی من تباه شد اما واسه بقیه شد درس حالا ی دختر 19 قبل ازدواج با 2 پسر رابطه داشته با یکیشون ک ایمان باشه و اصلا دوستش نداشته فقط بخاطر بی عقلی و حس انتقام فکر میکردم بهش مدیونم ک وقتی میدونه با رفیقش بودم امده گفته میخوامت با یکی هم عشقم ک نتونست برگرده حالا من این داستانو چجور فراموش کنم چجور واسه کسی تعریف کنم چجور تعریف نکنم من حالم این روزا مرگ این روزا ک 3 ماه دیگه دختر امید بدنیا میاد و لیلی تک و تنها مونده حتی دیگه امیدی ب برگشتش هیچ زمان نیست امید نامرد اگه لیلی میخواست باید میگفت ک دخترعموم معلوم نیست منو قبول کنه یا نه چرا باید بگه اونم منو میخواد و قبول میکنه درسته اون پسر بود و واسش هیچ ضرری نبود رفت لیلی موند با ی مشت تهدید و حرف اون ایمان عوضی همه جا تعریف میکنه و میگه بره دعا کنه دختریشو برنداشتم و هزارتا حرف دیگه دخترک ساده لیلی احمق لیلی روانی و بی عقل ارزششو اورد پایین حالا از دردام هیچکسی ب غیر خودم خبر نداره دخترخالمم خنجرشو فرو کرد رفت واسه همه تعریف کرد و طرفا قسم داد ک جیی نگن ولی کی میخواد واسه من راز نگه دار من از بی عقلیم خوردم از پنهان کاریم از راه غلطی ک پیش گرفتم امید گفت نفرین نکن من مقصر نبودم خودت تقصیر داشتی ایمان گفت از نفرینای گربه بارون نمیباره وووو

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    گذشت ی شب قهرکرد دوباره ب ایمان اس دادم ک چرا همچین کارا میکنه گفتم من کس دیگه ای نمیشناسم شما ک رفیقش هستین باید ازش خبر داشته باشین گفتم امید گفته خیلی باهاتون صمیمی میدونی چرا سرد شده گفت بهت بگم واقعیتو گفتم اره گفت امید تورو نمیخواد بگیره فقط مسخرت داره تا برسه ب حالش اون قصد گرفتنتو نداره گفتم بروبابا چی میگی گفت بیا بامن رفیق بشو اون ارزشتو نداره من همش ی کاری میکنم تو بفمی ولی متاسفانه گفتم خیلی نجسی و ب امید اس دادم ک ایمان همچین حرفی زده گ جواب نداد ولی بعدش گفت باهاش دعوا کدم ی هفته بعد زنگ زد گفت لیلی میخوام دخترعمومو بگیرم اون خیلی ناز هست من فکر نمیکردم اونم منو بخواد گفتم چی میگی تو بدنمو دیدی باهات تو شهر بیرون امدم خدا میدونه چند نفر منو دیده اون همه حرف گفتی گفت من فکر نمیکردم دختر عموم منو بخواد گفتم بابا تو حتی ی بارم ب خانوادت نگفتی واسه من بیان گفت نه اخه دختر عموم نازتر یعنی چی یعنی ذمن تورو نمیخواستم اون شب هیچ راهی جز خودکشی بنظرم نرسید خودکشی کردمدخترخالم فهمید گفت دیوانه ای برو ابلیمو بخور رفتیم بیمارستان پشیمون بودم دخترخالم همش میگفت اگه باهات کاری بشه مامانت چیکارکنه دیوانه همه میگن خدا میدونه باهاش چیکاربوده معدمو شست و شو دادن و دخترخالم ب امید اس داد چقد نامردی اس داد بهم ک واسه تو بهتر هست بهش گفتم من بخاطرت ی کارمندو رد کردم بخاطت خودکشی کردم هرکی هرچی گفت طرفت شدم بعدش تو میگی دخترعموم بهتره بهش گفتم بروگمشو من پسرخالمو قبول میکنم و هرچی اس بهم داده بود عین دیوانه ها واسش میفرستادم میگفتم اساتم مال خودت دروغ گفتم پسرخالمو قبول میکنم اخه دیگه پسرخاله ای نبود دخترخالم رفته بود گفته بود ک با ی نفر دوسته اسمش امید و باهاش بیرون میره پسرخالم گفته بود دیگه نمیخوامش چون منو واسه ی کارواشی رها کرد از نظر من کارواشی تنها نبود کسی بود ک معنی عشق بااون فهمیدم خاطرات زیادی باهم داشتیم کسی بود ک واسه اولین بار تو زندگیش فقط واسه من دو روز روزه گرفت کسی بود ک واسه اولین بار تو زندگیم واسه اینکه تو ماه رمضون برم پیشش روزه نگرفتم گفت ب گردن من این ی روز کاری نمیشه گفت با نامحرم بیای بیرون اون روزه قبول نیست ساعت 3 ظهر بود ک روزمو خوردم مونده بودم ک اگه واقعا منو میخواست پس این حرفاش چیه ن شماره ای از اقوامش داشتم ک بپرسم تنها رفیقش بود ک صدبار گفت بود نمیخواد بگیرتت فقط فیلم بازی میکنه مونده بودم ک مگه میشه اینجوری فیلم کسی بازی کنه گفتم بخاطر بهتر ولم کرده گفتم امید از این ب بعد باهات سکسم میخوام داشته باشم اصلا ارایش میکنم ببین من ابروهامو برنداشتم اگه بردارم عوض میشم خانوادمون ادمای خوبی هستن فقط چون دوست دارم هرچی تو بگی بحرف میکنم فقط نگو میخوام دخترعمومو بگیرم گفت اون قشنگ تر بچه ها اگه میمرد ب دلم تلخ نبود میگفتم مرده نتونسته واسم بیاد اگه خانوادشون میگفتن نه میگفتم خانوادشون منو قبول نکردن اون حتی اجازه نداد ک من ازش متنفر نشم حتی ب دروغ نگفت که اونا راضی نمیشن داشتم اتیش میگرفتم ب دوستش اس دادم گفت بابا امید زید دانشجو داره همش باهاشون میره خونه دیگه اعتمادی نبود بینمون من با همه جورش کنار امدم اینقد ازخودم کم کردم غرورمو شکستم مگه من چم بود ازش کوچکتذر نبودم ک بودم قیافم بهتر نبود ک خداوکیلی بهتر اگه نبود بدتر نبود خودش همش بهم میگفت سفید برفی مامانی موهام رنگش خرمایی بود ابروهای مشکی چشمام سیاه ونم ناز بود نمیدونم قیافه ک دست خود ادم نیست خدا انسانو می افرینه چیکار میکردم میرفتم میگفتم خدایا قشنگ ترم کن ک امید منو بخواد ی دختر چقد باید خودشو کوچیک کنه هرکاری از دست ی دختر 16 ساله برمیامد دریغ نکردم اگه بدتر میبودم میگفت میخواد خودشو بچسبونه اگه تو خیابون سوار ماشین میشدم میگفت دختر خرابیه من میدونم اشتباه کردم نباید ب ی ادم غریبه اعتماد میکردم ولی خیلی عشقا اینجوری سر گرفته ک واقعا ب ازدواج رسیده همه چیم ازش بهتر بود امد گفت دخترعموی قشنگ ترمو میخوام بهم بر خو.رد مگه من خانوادمون چش بود ک حتی ی بارم نرفت بگه بهشون مگه نمیگن ادم اگه کسی بخواد و دوست داشته باشه دیگه بهترو نمیبینه اصلا هرکی بیاد تو زندگیش میگه نه عشقم بتاورتون نمیشه تو اون مدت هر پسری ک تو خیابون میدیدم میگفتم امید من قشنگ تر هست خیلی واسم سخت بود فقط گریه میکردم از خدا فاصله گرفته بودم دخترخالم میگفت ساده ای اون نامرد بود براش هیچی کم نذاشتی ک بخواد بره میگفتم واقعا راست میگی هرجایی ک باهاش رفته بودمو متنفر شده بودم از همه کس بدم میامد حس انتقام وجودمو گرفته بود فقط میگفتم باید زودتر از اون عروس بشم باید حالشو بگیرم دیگه نباید وانمود کنم واسم ارزش داره از خودش باور کرده دخترخالم گفت خیلی نی نی ب لالاش گذاشتی هوا برش داشته همچین تحفه ای هم نبود فقط بهش فکر نکن تا زمانی ک ی نفر دیگه نیاد تو زندگیت اونو فراموش نمیکنی گفت اینجور کسا هیچ اعتباری بهشون نیست هربار ممکنه ولت کنه اگه میبود گفتم واقعا راست میگی عقلم رفت شد دخترخالم ایمانمم ک دیگه ب خدا ضعیف شده بود قلبمم ک از امید متنفر بود میگفتم میمرد راضی بودم ولی اینکه زنده باشه و بگه نمیخوامت اخه من واسش چی کم گذاشتم هرجور ک بخواین بهش عشق ورزیدم بابا حرف من اینه ک اولش میگفت من واسه ازدواج نمیخوامت یا وقتی قرار بود دخترعموش بگیره کاری نمیکرد من بهش وابسته بشم یا واسه دل خوشی من میگفت خانوادمون میخوان کدوم عشقی تحمل میکنه بگن دوست پسرت وقتی باتو بوده با عشقای دیگه میرفته خونه درسته ک من بهش گفتم واسه اون رابطه کسی داشته باش ولی اون اونوقت رابطه نداشت بعد قهر شدن بامن بعد اینکه بهش گفتم بابا واسه رابطه هم هستم با کسای دیگه بود کی تحمل میکنه وقتی واسش خودکشی کنم بیاد بگه برات بهتر هست داشتم دیوانه میشدم ازش حالم بهم میخورد اصلا فکر نمیکردم خب بابا کدوم عاشقی و دیدین ک با عقل پیش بره اگه من با عقل میخواستم پیش برم ک وقتی فهمیدم ب ما نمیخوره تموم میکردم من کسی مقصر ندارم تو دلم اشوب از دست کارای خودم از بی عقلیام از اینکه پاک نموندم واسه همسرم از اینکه چ پسری همچین زنمی و میخواد کی میتونه ب من اعتماد کنه دیگه خودم ب خودم اعتماد ندارم دیگه ب هیچ کس فکر نمیکنم فقط ارزو مرگ دارم این زندگی واسم شده جهنم 3 سال ک میگذره حالا ک فکر میکنم ای کاش فقط امید رفته بود دردم ک یکی بود ک خودش نخواسته و ولم کرده ربفته این درد بعدشو ب کی بگم این حماقتو با کی درمیون بذارم چحپجوری نفس بکشم چجوری تو صورت خانوادم نگاه کنم بگم با ابروشون بازی کردم چجوری حالا اگه کسی بیاد خواستگاریم بگم گذشتم این بوده اگه نگم چجور زندگی با کس دیگه درست کنم کاری کردم ک امید اگه بخادم برگرده دیگه نمیتونه برگرده چرا دل خودم بابت اون کار میسوزه چرا حماقت کردم چرا اینقد نفهم و ساده بودم ی پسر چقد میتونه بی رحم باشه ی پسر چقد میتونه بی دین باشه مگه هوس واسه پسرا چجوریه ک بخاطرش عشقو از عشقش جدا میکنن وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دلم وای جهنم قلب و روح و دل و شکست عشقی کرده وای ب ابروی رفتم

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    روز ب روز باهاشون صمیمی تر میشدیم باهاشون عادی شده بودیم امید از من جلوی ایمان خیلی تعریف کرده بود ایمان بهم گفت امید خیلی دوست داره گفته تا تهش باهاش هستم منم گفتم منم دوستش دارم تا تهش باهاش هستم گفت ایندتو بد میبینم گفتم واسه چی /امید گفت ایمان الکی حرف نزن ایمان سید بود وز دلمو بد کردم دلشورم گرفت نفهمیدم منظورش چیه گفتم حتمی الکی گفت باز گفتم نکنه منظورش بود با دخترخالم ایندم خراب میشه فای بی ربطی میزد خیلی ب داشته هاش داشتدخترخالم گفت ن بابا منظورش بود ک امید ارزش نداره گفتم ن بابابهم گفت خیلی دوست داره گفتم بیخیالش امید اس میداددخترخالم گفت بهش بگو تو فلشم واسه رفیقم فیلم بریزه گفتم بهش ک زشته گفت ن بابا بهش گفتم اونم رفته بود از لب تاب ایمان ریخته بود ایمان ی روز بیرون گفت فیلما نگاه کردین جا خوردم وقتی رسیدم خونه باهاش دعوا کردم ک چرا رفتی بهش گفتی فکر خراب میکنه رومون گفت غلط کنه بهش میگم فلش واسه خودم بوده ی حس بدی داشتم ولی عاشق امید شده بودم امید بهم گفت چن وقت گذشته تو حتی دستمو نگرفتی چقد بی احساسی بهش گفتم بیا خونمون بعد گفت بابا کار درست و حسابی ندارم قبول نمیکنن بذار کارم جور بشه یکم پول جمع کنم باشه میام منم ک اعتماد کرده بودم بیا ببین بهش گفتم من جلو دخترخالم نمیگم ک رابطه میخوای ازم فکر خراب روت میکنه گفت من ب زنم خیانت نمیکنم بهش گفتم من بیام چ معلوم تنها باشی گفت تو خیلی احمقی ک روی من اینجور فکری میکنی گفتم باشه قبول باهاش رفتم بیرون اونم تنها رفتیم خونه ی رابطه بود جوری ک کاملا یک طرفه من اصلا نگاشم نمیکردم درحد خیلی کم بود خودش میگفت اصلا خب نبوده یک طرفه بوده من بی احساسم نصف عشق و زندگی ب اون رابطه منم گفتم خوشم نمیاد از رابطه فقط درحد اس باشه واسه رابطش کس دیگه داشته باشه میگفت برم ب کی بگم میخوام ی نفر دیگه بگیرم ولی باشما میخوام رابطه داشته باشم منم میگفتم رابطه نه چون هیچ حسی بهش نداشتم رابطه مفهوم نداشت واسه من گفتم واسه رابطه هستی نمیخواد ک باشی قبول کرد گفت دوست دارم هستم بعدش باهاش میرفتیم بیرون 4 نفره رفتیم خونه منو اون رفتیم تو اتاق میخواست بهم نزدیک بشه نذاشتم گفت باشه هرچی تو بگی خیلی بهم وابسته شده بودیم همو دوست داشتیم دوستش بهم گفت واسم ی دختر پیداکن هرکی باشه مثل خودت باشه تایید من واسه گرفتمن میخوامش من ب امید میگفتم از این ایمان مطمعنی پسرخوبیه من رفیقمو باهاش دوست نکنم ابرومو ببره میگفت نه پسر خوبیه خودش پزو پارس داشت خونه داشت اخرین بچه بود متولد 72 میگفت دیگه وقت ازدواجم هست من ساده بهش گفتم باشه شمارتو بده ب یکی از دوستام گفتم ک این شماره ی پسر ادم خوبیه تورو میخواد گفت شمارشو ده منم بهش دادم ب اون ایمان گفتم ک این رفیقم تو مسابقه والیبال باهام بوده وقیافش خوبه و دختر خوبیه ولی اون دختره دوست پسر داشت رفته بود بهش گفته بود ک این پسره گفته منو میشناسه دوست پسر اونم از بخت بد من با ایمان تو ی کوچه بود همو میشناختن رفته بود جلوشو گرفته بود گفته بود میخوام بگیرمش ایمانم رفته بد گفته بود دوست دخترت اسمش اینه قدش چقده و خودش میخواسته بامن دوست بشه دوستم امد مدرسه گفت اون پسره اشغال لجن فقط دخترای مردمو بدبخت میکنه دوست پسرم گفته خیلی پسرای بدی هستن منم سمت امید و ایمان شدم رفتم بهشون گفتم ایمان گفت پسره ترسیده عشقش بامن دوست بشه رفته ازمون بد گفته منم شک نکردم اصلا گفتم راجب تو بد گفته ن امید تو ک واسه من مهم نیستی ب امید گفتم دیگه اسمشم نیار ک من براش کی پیدا کنم گفت اون تو دلش چیزی نیست فقط بی عقل گفتم غلط کرده رفته دختر مردمو خراب کرده گفت چرا دختره بره بگه اینجور پسری هست وقتی دوست پسر داشت گفتم نمیدونم بیخیالشون بهش گفتم اگه دوباره حرفی بزنه من باهات قهر میکنم قبول کرد جوری شده بود میرفت روستا اگه اون زمان ک میگفت نمیامد میرفت جایی ک گوشیش انتن بده زنگ میزد امشب نگران نباشی نمیام خیلی باورش داشتم یهو پسرخالم امد خواستگاریم 9 سال ازم بزرگتر بود کارمند بود ب امید گفتم ک بخاطرتو ردش میکنم گفتم من تورو ب دنیا نمیدم هیچی نگفت فقط گفت جلوش نگی بامن رفیقی گفتم من ب اون چیکار دارم گفتم ابجیش همه جا باهامون امده بیرون اگه من ی درصدم بخوام خب نیست ازم سرنخ داره ی جورایی سرد شده بود رفتیم بیرون ایمان همش میگفت واسه امید میخوام برم کیف بخرم میخواد بره مدرسه ماهم میخندیدیم یهو قهر شد از ماشین پیاده شد و رفت داشتم سکته میکردم از 7 بعدازظهر تا 7 صبح باورتون نمیشه 5 هزارتومان ش رو بهش اس دادم و معذرت خواهی کردم اون دیگه خواب شده بود و با اینکه میدونستم دست خودم نبود گریه میکردم و بیش از 99 بار بهش زنگ زدم ک خودش میگفت بیشتر دیگه گوشیش نشون نمیداده اون روز رفتم مدرسه وقتی امدکم دوباره شروع کردم ب اس دادن و التماس کردن بهش گفتم بابا نمیخواد بخونی من همین جوریم دوست دارم فقط جواب بده جواب نمیداد بایمان زنگ زدم گفتم ب امید بگو بهم زنگ بزنه اولش گفت باشه بعدش گفت گفته نمیخوام گورباباش ولی دلم طاقت نمیاورد دوباره خواهش پشت خواهش جواب داد انگار دنیا بهم دادن غم دنیا رفت قسمش دادم هرکار بشه ن من قهر کنم ن اون گفت تو دیوانه ای 99 بار زنگ زدی واقعا مشب فهمیدم چقد منو میخوای بروز نمیدی بهش گفتم تو فقط منتظر بودی من با هر شرایطت کنار بیام باشه قبول واسه من هیچی غیرتو مهم نیست پول کنار هم بدست میاد توهم خیلی سنی نداری در همین حدم دای بسه فقط منو تنها نذار گفت باشه من ب فکر بودم واسه تولدش چی بخرم ک ی روز رفتیم بیرون رفیقش گفت امید واسه همیشه میخواد بره گرگان عموش اونجا واسش کار پیدا کرده اصلا موندم چی بگم اشک تو چشام حلقه زده بود خودمو کنترل میکردم ک نفهمه خیلی منو مسخره میکردن بهم میگفت بچه مامانی اگه گریه میکردم تابلو بود دخترخالم گفت بدرک ک بره داداشم میخوادش ولی تو دل من غم بود غم بزرگی تاریک شده بود همه جا واسم یهو گفت نه بابا دروغ میگه نمتونستم نفس بکشم قبول دارم اذیتش میکردم بچه بازی میکردم عقلی نداشتم کسی ک تا قبلش با عروسکاش بازی میکرده غرق درس بوده یهو با پسر دوست بشه نمیشه اخلاق و رفتارمو با کسی ک 5 سال ازم بزرگتره و ب عقلش رسیده یکی کنم هیچکس تو سن من خودشو نذاشت همگیشون ازمن توقع داشتن مثل زن 100 ساله فکرکنم من حتی ب دوسال بعدم فکر نمیکردم فقط همون موقع همش با قلبم تصمیم میگرفتم ایمان گفت اگه پلیس مارو بگیره من لیلی انتخاب میکنم اینقد غرق رفتن امید شده بودم ک اصلا بهش هیچی نگفتم امیدم نگاش میکرد هیچی نگفت بعد بهش گفتم گفت بابا ایمان شوخ بی عقل ی حرفی زد ب دل نگیر گفت من نمیرم باخودم گفتم بابا تک پسره خانوادشونم اجازه نمیدن ک بره خیالت راحت شد ک فقط ی حرف بوده بهش گفتم اگه بری دق میکنم گفت ن بابا نمیرم نامرد نیستم تنهات بذارم

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    گفته بودم دختر خوبیه ب کسی کار نداره عشق نداشته و اگه داشته من خبر ندارم ووووگفت همین دخترخالت خوب بود گفتم منظورت گفت ازش بپرس اصلا مونده بودم موضوع چیه پرسیدم گفت اره من اون پسره ای ک امروز باخودش اورده بود میشناسم اسم طرف ایمان بود گفتم از کجا میشناسی گفت دو سال پیش تلفنی با ی پسر اشنا شدم ک اسمش ابوالفظل بود سنش 5 سال ازم کوچکتر بود باهاش میرفتم دور زدن ی روز من با معصومه رفیقم رفتم بیرون اونم با همین ایمان امده بود بعدش ابوالفظل رفت مشهد شماره منو ب ی پسره داد ک منو امتحان کنه منم هم جواب اونو میدادم هم اینو وقتی امد بیرجند بهم گفت ک چ ادمی هستی منم بهش گفتم یعنی چ امتحان ادم کسی ک بخواد امتحان نمیکنه اونم گفت اره ببخشید باهالم ی قرار گذاشت گفت بریم شرکت بابام باهاش رفتم یهویی ی تفنگ گذاشت و گفت لباساتو دربیار وگرنه … منم لباسامو درنیاوردم ولی اون ب زور بامن ی رابط داشت من مونده بودم ایا دخترخاله ی من مقصر بوده یا اون بهش گفتم توباهاش خیانت کردی اونم این کارو کرده نمیدونم حقئوو ب کی بدم گفتم ابرومون رفت امید هزارتا فکر میکنه راجبم ی بار نگفتم شاید امید مثل اون باشه چون من عین دخترخالم نبودم ولی ب دخترخالم گفتم من باهاش تموم میکنم دیگه خراب شد گفت دیوانه تو راهنمایی بودی اون زمان سنی نداشتی ب تو چ ربطی داره امیدم امد گفت ب تو چ من ب دخترخالت کاری ندارم اصلا اون دو نفر ب عشق ما چه ایمانم گفته ک من این دختر ندیدم گفت خرابش نکن عشقمونو گفتم راست میسگه اونا اشتباه کردن چراما بسوزیم گفتم اگه فکر میکنی منم مثل دخترخالم هستم اس نده گفت ن بابا اگه وقتی نمیدونستی سریع میامدی بیرون بهت شک میکردم ولی تو کاملا خوب بودی اصلا سنی نداشتی من خام حرف نشدم همه ی کاراشو احساس میکردم باتموم وجود کسی ک مسخره بازی داشته باشه غیرت نداره رو عشقش کسی ک طرفو نخواد بگیره روش حساس نیست ولی امید همه جور هوامو داشت از اون روز ب بعد همش 4 نفره میرفتیم بیرون چون من تنها نمیتونستم دو در کنم دخترخالم باهام میامد اونم مجبور بود ایمانو بیاره ک تنها نباشه همه چی خب بود تو ماه رمضون بود ک بهش گفتم روزه میشی طبق معمول گفت نه گفتم باید بشی گفت تا جایی ک امکان داشته باشه میشم ی روز من نمیتونستم روزه بشم باهم 4 نفره رفتیم بیرون گفتن بریم خونه تو شهر تابلو میشین گفت ایمان خونه مجردی داره تو ی اپارتمان 10 طبقه ک اصلا کسی نمیفهمه ما طبقه چندم میریم گفتم بروبابا خونه بیایم ک چی بشه گفت من گفتم بریم خونه کاری کنیم میریم قلیون بکشیم بهش گفتم قلیون واسه سلامتیشضرر داره و هر دودش صدبرابر سیگار گفتم مامانم با دود هرچی ک میخواد باشه مخالف گفت باشه تا اون موقع میذارم کنار گفتم نه دیگه نباسید بکشی قبول کرد دیگه جلوم قلیون نمیکشید دوستش همش مسخرش میکرد ک بحرف ی دختر میکنی ولی اون نمیکشید باورم شده بودد ک منو میخواد خیلی هم میخوادمن واقعا دوستش داشتم ولی زیاد تابلو نمیکردم راست میگن خدانکنه پسر بفهمه دختر دوستش داره شروع ب جفتک زدن میکنه خیلی ببخشید ولی واقعیته

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    بهم گفت بیا دیگه جان من بیرون قبول کردم دیگه چند وقت گذشته بود دخترخالمم گفت از بیرون رفتن کاری نمیشه بهش گفتم اگه تو بیای منم میرم وگرنه تنها ک نمیرم گفت باشه بهش گفتم من تنها جایی نمیام با دخترخالم چون تنها میترسم از ی طرف مامانم تنها هیچ جا اجازه نمیده برم گفت باشه پس منم با همون رفیقم میام گفتم بهش اعتماد داری گفت اره بابا بچه نشو دیگه ب مامانم دگفتم میرم با دخترخاله خونه دوستش ک چند کوچه باما فاصله داشت گفت باشه مامانم ب دخترخالم گفته بود ک منو باخودش با پسری بیرون نبره هنوز بچم عقلی ندارم اونم گفته بود ن من چیکار دارم بهم میگفت اگه مامانت بفهمه منو مقصر میدونه ازتو بزرگترم میگفتم نمیفهمه تورو خدا بیا ک تنها نباش از ی طرف میگفت باشه تنها نمیذارم بری امدن سوار شدیم از بخت برگشته من از شانس بد من وقتی سوار شدیم اولش ک حرفی نمیزدم کم کم یخم اب شد روم باز شد ترسم ریخت وال میکردن جواب میدادمکاز ماشین پیاده شدیم امید بهم اس داد این دخترخالت حرفی نزد گفتم نه گفت ازش بپرس قبلش من راجب دخترخالم خیلی خب گفته بودم اخه کی میاد ابروی دخترخالشو جلو ی پسر غریبه میبره گفته بودم

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    کارایی ک بچه ها انجام میدن خلاصه جوری شد ک گفت خواستی اب بخوری اجازه بگیری منم بهش گفتم من تنها جایی نمیرم تا خونه خالمم اونم مامانم خودش میاد چون پسر دارن با دخترخالمم اجازه دارم درحد مغازه یا در خونه دوستش برم دیگه هیجچ جا حتی درخونه دوستامم نمیرم گفت باشه مامانم کاملا بهم اعتماد داشت کسی ک قران بخونه با نامحرم ارتباط برقرار نمیکنه مشکل ازمن بی جنبه بود ک تو جو اون زمان کارای دخترخاله ای انجام میدادم میگفت نماز و قران و روز الان قدیمی شده هرکسی و تو خاک خودش میذارن من بجایی ک راه خودمو ادامه بدم از خدا فاصله میگرفتم بزرگترین گناه من این بود ک اولش ب اعتماد و ابروی پدرو مادرم خیانت کردم هیچکسی جز من مقصر نبود کسی نو مجبور نکرده بود ایا دوستامم بودن چرا اونا از این کارا نمیکردن من نتونستم احساسمو کنترل کنم جوری شده بود ک اب و غذا امید شد خواب امید شد دروغ ب مامانم میگفتم عین خیالم نبود واسم شارژ میفرستاد اما خیلی کم خودممیگرفتم میگفتم گناه داره کار روب راهی نداره گاهی وقتا واسش هنوز میفرستادم اون همه چی راجب خانوادش گفت منم همه چی راست گفتم حتی گفتم بابام سیگار میکشه بعد خانوادتون نگن نمیخوایم ی جورایی خانوادمو ارزششونو پایین اورده بودم اخه ی نفر نبود بهم بگه بابام ارزو داره کارمند بشم همسر کارمندی بگیرم بعد این پسره هیچی نداره هنوز من دارم اینق از خودم کم میکنم بچه بودم میگفتم پول مهم نیست عشق مهمه من بهش نامردی نمیکنم بهش قول دادم تا تهش باشم و تا تهش هستم بخاطرش جلو خانوادم وایمیستم دخترخالم گفت فکر نکنم این همه ارزش داشته باشه گفتم تو حرف نزن ما دختریم قرار نیست هررزو دنبال ی نفر باشیم همه چی ک ب پول نیست اخلاق مهمه انسانیت مهمه دوست داشتن مهمه ایمان مهمه و قیافه خیلی مهمه واسم گفت حالا میبینیم گفتم اره میبینیم بدون اجازش جایی نمیرفتم فکر میکردم دیگه زنشم روز ب روز اسا عشقولانه تر میشد هر دو روز میامد از در خونمون رد میشد همو میدیدیم تا اینکه ی شب گفتم من برم نماز گفت مگه نماز میخونی گفتم اره مگه شما نمیخونی گفت نصف پسرا ک من میشناسن نمیخونن گفتم با خودم اره داداشمم نمیخونه گفتم من دخترم میخونم گفت باش همش میگفت بیا بیرون بهشمیگفتم باید اعتماد کنم بعد گفت بابا من مسخره بازی ندارم دوست دارم و از همه ی حرکاتت معلوم ک هنوز بچه ای و کسی نداشتی گفتم نه خلی پسرا گول میزنن قسم خورد ک من فرق میکنم چون تو با اون دخترا دیگه فرق میکنی چون پاکی اینم حرکاتت ثابت کرد بهم بهش وابسته شده بودم ولی دل میزدم نکنه خانوادم بیاد قبل نکنن ولی باز میگفتم وقتی ببینن دوستش دارم بچه خوبی هست قبول میکنن واسش بابام ی کار درست و حسابی پیدا میکنه بهش گفتم تحصیلاتت چقده گفت زیر دیپلم گفتم حداقل دیپلمتو باید بگیری قول داد گفت باشه میگیرم شیفته شده بودم خیلی زیاد حرفاشو همه ب دخترخالم میگفتم میگفت یادت باشه توهم دوستش داری و ازش بهتری ک باهات اینقد خوبه میگفتم ملاک این نیست ملاک عشق میگفتم هیچکس خودشو کمتر از کسی نمیگیره میگفت اره این درسته ی روز بعدازظهر بود دوباره امد رد شد رفیقشو باخودش داشت بهش گفتم بهش نگی اسم و فامیلمو ابروم نره گفت دیوانه دختری ک قرار اینده زنم بشه چرا خراب کنم این رفیقم صمیمی و همه جا باهام هست خیالم ازش راحته بعدشم بهش گفتم مخیخوام بگیرمش دخترخالم میگفت از خداشم باشه قیافت ناز نیست ک هست درست خوب نیست ک هست خانوادتون خوب نیستن ک هستن دختر بدی بودی ک نیستی چرا نباید بخواد من عاشقش شده بودم خانواده اونرو اوکی داشتم ترسم از خانواده خودمون بود وااای ک چقد حسرت میخورم ب همه ی حرفای مامانم رسیدم ی دختر اگه سنگین بشینه تو خونه بالاخره براش ی نفر هست اگه نباشه هم بدرک ک نباشه مهم اینه ک پشت سرش حرف نیست مامانم میگفت از ازدواج خبری نیست روزایی بیاد ک حسرت این روزاروبخورید میگفت پسرا حتی بدترینشون دنبال دختری هستن ک پا نده سنگین باشه ولی من بحرفش نمیکردم همه ی کارام پنهان کاری بود هم دست شده بودم با دخترخالم تصمیم گیرنده نهایی خودم بودم من هیچکسو مقصر نمیدونم فقط خودم در حق خودم بد کردم پشیمونم میخوام روانی بشم دردم جوریه ک برم ب کی بگم اینجوری شده کی منو باورمیکنه اام علی گفته رازتو حتی ب دوستت نگو ی روز باهات دشمن میشه خدا گفته بازگو کردن گناه جایز نیست خودش ی گناه بزرگ تر هست ولی من میگم کبدونید دخترای عزیزم من شاید قابل نباشم نصیحت کنم من کوچکتر از این حرفام خودم گناه کار هستم از همگیتون بدتر هستم واسه تسکین درد خودم واسه سرزنش خودم میگم ک ی دختر همه چیزش ب همون عفافش بنده ب پاکیش ارزون ندینش پسرا پسر هستنم برنخوره بهتون پسرا جمع من داداش خودمو میگم هزارتا کار میکنن میگن ما پسر هستیم اینجا میریم خواستگاری قبول نکردن جای دیگه بالاخره زن میگیرم واسه همه تعریف میکنم ک با چ کس دوست بودیمو چی شد …واسه ما بد نیست این دخترا هستن ک باید عقل داشته باشن باید اول خودشون واسه خودشون احترام قاعل بشنتا بعدش ما احترام بذاریم بهشون هیچ زمان ی پسر ضرر نمیکنه شاید باشن کسایی ک ضربه روحی بخورن ولی نسبت ب دخترا کم هستن باید بی انصاف نباشم پسرای با معرفت و وفادار هم کم نیستن شاید من خودم اشتباه کردم شاید ک نه صددرصد شاید نتونستم تو تشکیل عشق منطقی باشم یا کنترل کنم رابطه درکل میگم هیچ دختری اولش خراب نبوده کسایی بودن ک اولش از همه ی شماها و من پاک تر بودن ولی نتونستن نگه دارن خیلی دختر متین و پاکم هستن بعضیاشون خانواده ها تا سنی ک ب عقلشون رسیدن مواظب بودن بعضیاهم ن خودشون خانم بودن و بد و از خوب تشخیص دادن و تصمیم درستو گرفتن و در حق همسر ایندشون خیانت نکردن ب خودشون مدیون نکردن واقعا ب همچین دخترایی احسنت میگم

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    اون خطو روشن کردم و گفت بعد دوسال کسی بهش زنگ نمیزنه دوست داری دستت باشه قبول کردم چند ماه گذشت برج 4 سال 92 بود ک ی خط بهش زنگ زد نمیدونستم کیه سردرگم بودم کنجکاو شده بودم بدونم کیه زنگ میزنه اخه همیشه توخونه تنها بودم از ی طرف دخترخالم وقتی فهمید کسی ب خط زنگ زده گفت بپرس ببین کیه قبول کردم پرسیدم گفت امیدم موندم امید؟؟دخترخالم گفت کسی ب این اسم و شماره نمیشناسم بپرس کارشو پرسیدم گفت تازه از خدمت سربازی امدم ک گوشیمو روشن کردم ی شماره ای از قبل سربازی تو خطم سیو کردم ک حالا یادم نبود کی هست میخواستم پاک کنم باز گفتم بپرسم ببینم اشنا نیست دخترخالم گفت هرکی هست من باید بشناسمش چرا نگفت یک سال پیش گفت دوسال پیش بیشتر راجبش بپرس پرسیدم کارتون چیه سنتون چنده گفت متولد71 هستم کارواش دارم تک پسرم ی خواهر دارم خونمون فلان جا وووووو دخترخالم گفت بازم همچین کسی نمیشناسم بهش بگو بیاد رد بشه شاید بشناسمش گفتم بابا بیخیال گفت نمیریم ببینیمش بهش بگو باید جای فضاسبز خونمون ماهم از پشت پنجره نگاه میکنیم ک اصلا نفهمه کی بودیمو کجا گفتم باشه امد با3 نفر بود گفت ماشین پراید هستم منم راننده ولی اصلا چهرش دیده نشد بهش گفتم چرا با چند نفر امدی گفت فکرکردم میخوای منو ب کتک بدی واسه اون گفتم ن بابا و گفت من میرم رفت ولی شبو اس میداد منم از تنهایی جواب میدادم ولی جووابام سرد بود دخترخالم فرداش امد خونمون گفت بهش بگو بیاد کوچه فلان تنها بیاد با ماشین رد بشه واسم سوال شد ک این کی بوده گفتم باشه دونفر رفتیم امد ی پسر خیلی ناز بود نمیدونم دلم پیشش موند دخترخالم اصلا نمیشناختش اونم گفت منم نمیشناسمش ولی از قیافه مامانی تو خوشم امده گفتم بروبابا من باکسی رفیق نبودم میترسم خانوادم بفهمن و تموم حرفایی ک مامانم ب دخترخالم میگفت ک سوار شدم ماشین پسر خراب و هزارتا فکر روتون میکنن و اگه کسی وواقعا بخواد میاد خونتون و اگه واسه کسی ارزش داشته باشین اصلا ازتون نمیخواد تو شهر جایی برین با ابروتون بازی نمیکنه و بهش گفتم ک تاحالا باکسی بیرون نرفتم و میترسم گفتم چ معلوم چجور ادمی باشه بهش گفتم اسم و فامیلمو بهت نمیگم چ معلوم نری واسه دوستات تعریف کنی و ابروی منو ببری تو ک پسری و گفتم اگه باهات باشم نیای بگی بامن رفیق شدی حتمی باکس دیگه رفیق میشی یا بعد چند وقت نیای بگی خانوادمون راضی نمیشن و ….گفت ی مدت اشنابشیم اگه شما و من خوشتون امد تا اخرش هستم قبول کردم دختترخالمم گفت هیچ اتفاقی نمیفته ی جورایی اونا زمینه فراهم کردن منم تصمیم غلط پشت غلط کار اشتباه پشت کار اشتباه چراغ عقلم خاموش شده بود یکی نبود بگه اخه من دوم دبیرستان رشته ریاضی تک دختر خانواده با اون موقعیت ک خانوادم هرچی ک میخواستم واسم فراهم میکردن چرا باید رو ببرم سمت همچین شخصیتی گول قیافشو خوردم ولی بهتر بگم منم مچین بدقیافه ای نیستم از همه لحاظ اگه ازش بهتر نبودم بدتر نبودم بابای اون نگهبان بود بابای من ماشین سنگین داشت داداشم دانشجو عمران بود مامانم خودش کسی بوده ک میگه حتی کسی جرات نمیکرد تو جوونی بهم ی متلک بگه مامانم نمازخون باخدا بودن خانواده مذهبی نیستیم ولی حلال و حروم سرمون میشد محرم و نامحرم سرمون میشد میدونستم دل شکستن گناه غیبت و تهمت و ابرو ریختن گناه میدونستم برتر دونستن خود گناه همیشه بهم میگفتن ب هرجا رسیدی فقط خاکی باش حتی اگه شخصیت خیلی داغونم باشه تو حق نداری بهش حرفی بگی دلش بلرزه تا اون زمان مامانم خیلی بهم اعتماد داشت ن جایی میرفتم اگه باخانواده بیرون میرفتم ارایش نمیکردم اسه خودم تو افکار بچه گانه بودم لباس پوشیدنم معمولی بود ن بی حجاب ن زیاد باحجاب توی لباس پوشیدنمم با همون دخترخاله ای ک 10 سال ازمن بزرگتر بود هم چشمی میکردم من ن ابرو برداشتم ن ارایش صورت خیلی مثبت بودم مامانم حتی در مغازه منو تنها نمیفرستاد اون زمان اصلا فکر نمیکردم چرا این کارارو میکنه همیشه میگفت دختر اگه جنبه داشته باشه هیچ اتفاقی نمیفته اگه ب فکر ابروی پدر و مادرش باشه کاری نمیشه میگفت دست دختر نباید زیاد پول باشه چون ممکنخودشو خراب کنه در حد کم منم ک تنها جایی نمیرفتم ک بهم شک کنه اس دادن شروع شد اونا ب من شک نمیکردن چون دخترخالم تک دختربود و تنها حوصلش سر میرفت هرروز میامد خونه ما خونشون دو کوچه باما فاصله داشت باهم میرفتم تو اتاق ب بهانه اینکه اون میخواد دراز بکشه امید اس میداد اس میداد بهش گفتم چ معلوم حرفات واقعیت داشته باشه مذهبت چیه؟نمیدونم زن ک نداری؟چ معلوم اسمتو راست گفته باشی گفتم بهم اثبات کن گفت چجوری گفتم شناسنامتو بیار بنداز در خونمون من برمیدارم قبول کرد امد با ی پسره بود انداخت برداشتم رفت گاه کردم دیدم حتی اسم مامانشو راست گفته بهش وابسته شده بودم ولی زیاد ن خیلی بچه بازی درمیاوردم اگه دیرتر جوابمو میداد گوشی خاموش میکردم قهر میشدم

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    داستانای زندگی شماها خیلی عشقولانه ولی داستان زندگی من کثیفی نمیدونم هرکسی راجب من چ فکری خواهد کرد نمیدونم چقد باید درد بکشم فقط 16 سال سن داشتم من دختری بودم نمازخون قران خون روزه قضایی نداشتم دوم دبیرستان رشته ریاضی شاگرد اول مدرسه شدم عضو تیم والیبال مدرسه بودم نقاش خووبی هستمهمه چی از ی گوشی شروع شد البته گوشی نبود شاید من خیلی بی جنه بودم با دخترخاله ای رفیق بودم ک 10سال ازم بزرگتربود و تو حال و هوای عشق دختری بود ک باهرپسری بود جوری رفتار میکرد ک ولش کنن باز با ی نفردیگه رفیق میشد واسش عادت شده بود این ماجرا واسه منم تعریف میکرد من اون زمان کاراشو تصدیق میکردم میگفتم اره ولت کرده دوست نداشته ووو تجربه نکرده بودم ی روز امد خونمون گفت خط ایرانسلی ک دوسال قبل ترش خونه صمیمی ترین دوستش گم کرده بعد دوسال تو عید تکونی پیدا شده گفت ببین نسوخته روشن کردم نسوخته بود

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    اینقد راجب دخترا بد ننویسین بیاین ماجرامنوبخونین

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    من بگم راجب غمام

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    اهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا کجایی ک ب این بنده هات بفهمونی مشکلشون دربرابر دردای من هیچی نیست یکی ب دادم برسه ماجرا زندگیم شده رمان غم انگیز دخترک ساده و بی عقل و احمق یکی بیاد بگه من با این دردام چیکارکنم یکی بیاد گوش بده ب من و حرفام

    پاسخ دادن
  • Comment
    سارا

    دوبار تا بحال عاشق شدم .عشق اولم که ولم کرد یک سال و نیم تنها بودم به کسی جز اون فکر نمی کردم تا این که در یک جمع دوستانه با علی اشنا شدم که کاش اشنا نمی شدم .به هر حال با وجود علی حتی یک اپسیلون هم به عشق اولم فکر نمیکردم و کاملا علی از هر لحاظ بهتر بود . و کاملا توانسته بود جای عشق قدیمی ام را پر کند حماقتی که کردم این بود که بهش گفتم که بی اندازه دوستش دارم و او هم برای همیشه ترکم کرد حدود ده ماه است که کاملا قطع رابطه کرده ایم اما شب و روز و لحظه ای نیست که به او فکر نکنم . و اصلا به هیچ کس جز علی فکر نمی کنم و همش با خودم میگم که الان کجاست و چی کار میکنه ولی ترس از ضربه خوردن دوباره باعث میشه اصلا به این که دوباره برم سمتش فکر هم نکنکم .کلا خیلی درد می کشم .کمکم کنید.

    پاسخ دادن
    • Comment
      علی

      چرا باید بترسی از ول کردن؟!! بستگی به طرفت داره! اگه مرد باشه باهات میمونه. شاید ترست بی مورده! اگه من جاش بودم و این واقعیتی که الان گفتی رو بهم می گفتی واقعا باهات می موندم. شاید اون نمی دونه که احساس تو نسبت به اون چیه و چرا تا حالا نرفتی سمتش! و اگه می دونست قطعا باهات می موند. به هر حال جملات سرنوشت ساز و ارزشمندی اینجا گفتی که اگه نگفته بودی شاید الان وضعیتت متفاوت بود. در ادامه هم تصمیم با خودته که بری سمتش یا نه…..

      پاسخ دادن
    • Comment
      عاشق گمنام

      دوست عزیز شما تنها ده ماهِ که از عشقت بی خبری و مدت کوتاهی از عشق و علاقه ای که بهش پیدا کردی میگذره ، میدونی من چند سال در این آتش میسوزم؟ از وقتی دست چپ و راستمو تشخیص دادم…. 10سالِ در حسرت آغوششم این منم منی که اون روز نحس از دشمنم از کسی که سر همین عشق آبرو تو خانواده واسم نذاشته بود خبر ازدواجِ عشقمو شنیدم !من از اون روز تا حالا فــــــــــقط زنده بودم من از اون روز به بعد فقط زنده بودم دیگه رنگ زندگی رو ندیدم منی که تا اون روز فقط از خدا هر روز میخواستم بهش برسم حالا ازش میخوام فقط آرامشمو بهم برگردونه، فقط یه شبِ بی اشک و یه خواب بدون گریه میخوام، یه نفسِ بدون آه میخوام!!! به ولله قسم هر نفسی که میکشم قلبم صدباره میشکنه و خورد میشه و من باز هم عذا میگرم برای نفسِ بعدی که میخواد بالا بیاد و منو برای بار هزارم بشکنه….گفتم هر شب اشکام میریزه اما نه به خاطر نبودش من نگرانشم!…نگران ایکه الآن کجاست؟جاش خوبه؟حالش خوبه؟خوشبخته؟غذا خورده؟مریض نباشه یه وقت؟؟؟!!!
      میدونی از چی دردم میگیره من خیلی تنهام یه جا دلم بد شسکت اون شبی که خبرِنامزدیش به گوشم رسید موقع خواب سرم تو بالش زیر سرم فشار می دادم و گریه میکردم همون لحطه مامانم اومد تو اتاقم دلم میخواست پناه ببرم به آغوشش تا خواستم تکونی بخورم سمتش برم بهم گفت:چرا فین فین میکنی سرما خوردی؟پیشیمون شدم از پناه بردن به آغوش مادرم و پوزخندی زدم و با صدای گرفته گفتم:آره سرما خوردم!مامنمم گفت برو یه قرص بخور بهتر شی!آره باید میرفتم و قرص میخوردم ولی نه یکی 10تا،100تا،یا شاید1000تا….اما نه من باید بمون و در حسرت آغوشش بسوزم!آخرین خاطره خوب که ازش یادمه اینه که تو دیدار آخرمون بدور از چشم خودش و بقیه کتشو برداشتم و با تمام وجودم عطرشو که 10 سال در حسرت بوییدنشو داشتم به ریحام بکشم!!!
      من……..من…….فقط میخوام….بگم…………….عاشقشم …
      به هرکی تو این ده سال گفتم عاشقشم فقط خندید….فقط خندید…تورو خدا لااقل شما نخندین!
      این همیشه آرزوم بود که تو آغـوش تو باشم با تمام این وجودم عــطرتو حس کرده باشم
      آره تو دیـــــــدار آخــــــر من به آرزوم رسیـدم بـــدور از چشــم بقیه، کتــتو آروم بوســــیدم
      قطره های اشک من موند روی گوشهء لباست پاکشون نکردمش که جمع بشه بهم حواست

      خوبی از دست دادنش میدونین چی بود این بود که عشقش شـــــــــاعـــرم کرد!!!

      در ضمن دوستانی که اهل رمان هستند محض اطلاع عرض میکنم ان شاءالله تا چند ماه دیگه میخوام داستان عشقمو بنویسم اگر دوست داشتید بخونیدش!(تخلص:عاشق گمنام)

      پاسخ دادن
  • Comment
    سوگند

    سلام.مدیر محترم خواهشمندم نظر منو ثبت کتید

    پاسخ دادن
  • Comment
    دختر سردرگم

    سلام
    نمیدونم چکار کنم.بعد از یک سال از رفتنش تصمیم به ازدواج گرفتم.همه چی تقریبا خوب بود تا اینکه ی شب بیخودی بهونه گرفتم وباهاش دعوا کردم اخه دلم برا عشقم خیلی تنگ شده بود.کلی گریه کردم و به خودم قول دادم فقط 5ثانیه صداشو بشنوم.بهش زنگ زدم اونم گف کارت دارم حرف بزن ولی قطع کردم.از فرداش حدود یک ماه باهم تلفنی حرف زدیم میگفت تنها دختریم که بهش فکر می کنه.قول داد بیاد سر قرار ولی نیومد.میگفت این کارو خیانت به شرف پدر و برادرم وابروی خودم می دونه. ولی بلاخره باز دعوامون شد.باز بهونه اورد ورفت.سرم داره میترکا.از ازداج میترسم چون میترسم پیش شوهرم به عشقم فکر کنم.سرم داره می ترکه.چکار کنم

    پاسخ دادن
  • Comment
    ناشناس

    جواد جان بیا منو بگیر قول میدم خوشبختت کنم. نه پول می خوام نه طلا . فقط خودتو می خوام .هاهاها……

    پاسخ دادن
  • Comment
    milad

    سلام.من فقط میخوام بدونم وقتی یه پسری قبل از ازدواجش عاشقه دخترعمش بوده بعد از ازدواج هربار که ببینش یاده خاطراتش میفته؟این فکر داره دیوونم میکنه

    پاسخ دادن
    • Comment
      milad

      تورو خدا یکی جوابمو بده به قرآن زندگیم داره از هم میپاشه

      پاسخ دادن
      • Comment
        عاشق گمنام

        برادر عزیز مطمئناُ روزهای سختی و در پیش داری البته بستگی به خوت داره که چه قدر برای زنگیت ارزش قائلی!شمایی که پای یه دختر دیگه رو به زنگدیت باز کردی احساس نمیکنی که با این که هربار با دیدنش یادش بیفتی داری به همسرت هم ظلم میکنی؟میدونم سخته چون منم این روزارو داشتم و دارم اما باید به دروغ بخندی و بگی من شــــــــــــــــــادم و بیخیالش باشی )=
        امیدوارم آرامشتو پیدا کنی….!

        پاسخ دادن
    • Comment
      محسن

      ببین دوست عزیز.
      خاطره رو خیلی سخت میشه پاک کرد(شایدم نشه) اما اگر فرد مورد نظرتون اون عشق قدیمی رو توی دلش با عشق جدیدی جایگزین کرده باشه واقعا مسئله مهمی نیست که بخواید نگرانش باشید.

      پاسخ دادن
    • Comment
      ميتى

      اره اره اره من از يكى شنيدم واقعا ياد خاطرات ميفتى

      پاسخ دادن
  • Comment
    جواد

    سلام منم میخوام داستانم رو براتون بگم.از همون کوچکی عاشقش شدم.اون زمان نمیدونستم این حالی که بهم دست داده چیه.ولی وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که عاشق شدم.همش به اون فکر میکردم و به همین خاطر نمیدونستم با دخترهای دیگه ارتباط برقرار کنم.گذشت تا اونم به سن ازدواج رسید.یه روز که از سر کار برگشتم خونه مادر گفت مینا عقد کرده.چون فامیل بودیم خبر ها زود بهمون می رسید.کلی ناراحت شدم.نمیدونستم چیکار باید بکنم همش توی فکرم بود.هر روز خودم رو ملامت میکردم چرا بهش نگفتم دوسش دارم شاید اینجوری نمی شد.یک سال گذشت و من تا مرز خودکشی رفته بودم همه ی دوستام بهم می گفتن چرا همیشه ناراحتی!سعی کردم دوست دختر پیدا کنم تا فراموشش کنم ولی نمیدونستم با دخترهای دیگه اخت بگیرم چون همش یاد اون میفتادم.اینم بگم چون فامیل نزدیک بودیم نتونستم باهاش دوست بشم چون شهر ما مذهبی هستش و مخصوصا نمیشه به راحتی با دختر های فامیل دوست شد.درست یادمه شب عید فطر بود که با خانواده اومده بودن خونمون،نامزدش نیومده بود.توی اون دو سه ساعتی که خونمون بود من کل دو ساعت رو بهش نگاه میکردم و حسرت میخوردم.البته اونم خیلی به من نگاه میکرد.وقتی رفتن مادرم بهم گفت با نامزدش سر محل زندگی به اختلاف خوردن.نامزدش میخواست برن شهرستان ولی اون نمی تونست بره.چون با مادرش تنها زندگی میکرد.پدر مادرش جدا شده بودن.از اون شب خیلی خوش حال شدم.نمیدونستم باهاش دوست بشم تا از نامزدش جدا بشه یا نه!بعد از کلی کلنجار رفتن با وجدان و مشورت با دوستان از این کار منصرف شدم.گفتم هر چی خدا بخواد نمیتونم این نامردی رو انجام بدم.یک ماه بعد جدا شد.دو هفته بعدشم بهم اس داد گفت دوسم داره.از اون روز دوستیمان شروع شد.6 ماه با هم دوست بودیم کلی باهم حرف زدیم سعی میکردیم توی آینده به مشکل نخوریم و برنامه ریزی بکنیم.من تونستم با کلی مشکل خانوادم رو راضی کنم.جوری تازه یک ماه از عقد داداشم گذشته بود رفتیم خواستگاریش.اینم بگم اون دو هفته قبل خواستگاری پشیمون شده بود و میگفت بمونه تابستون.البته بعدا فهمیدم دختر داییش از ازدواج با من منصرفش کرده بود.ولی با اصرار من و خانوادش راضی به عقد شد«کاش که هیچ وقت اصرار نمیکردم.قرار بود یکم عقدمون طولانی بشه و اونم کمتر از من پول بخواد تا من بتونم برای عروسی پول جمع کنم.چهار ماه از عقدمون گذشته بود که به اختلاف شدید خوردیم.من بیکار شده بودم.و اونم خیلی اذیت میکرد.همش میگفت من به فکر آینده نیستم من عرضه ندارم.من براش طلا و لباس و…نمیخرم.خیلی نامردی کرد توی بدترین شرایط پشت من رو خالی کرد.چقدر از خانوادم سرکوفت خوردم.هر کسی یه چیزی بهم گفت.پدر و مادرم چقدر گفتن بهت گفتیم این رو نگیر دختر خوبی نیست.بعد از یک ماه قهر بودن گفت میخواد طلاق بگیره.به خدا با این که تقصیر من نبود ولی کلی منت کشی کردم.آخرش گفت تو میخوای پول ما رو بخوری.تو به تیپ و قیافه و شخصیت من نمی خوری.میخوام ازت جدا شم.الان شیش ماهی که از اختلافمون میگذره ولی هنوز جدا نشدیم.من الان دارم سعی میکنم به طریقی که نفهمه ببرمش پیش یه روان شناس تا بتونه کمک کنه تا شاید بتونیم زندگیمون رو ادامه بدیم.دعا کنید برام لطفا.چون خیلی دوسش دارم و میدونم اگه جدا بشیم اون بیشتر ضرر میکنه تا من……

    پاسخ دادن
  • Comment
    بی نام

    سلام به همه

    بعد از 7 سال انتظار که شاید سر عقل بیاد دیگه به ته خط رسیدم. خودشم خوب می دونه که دیگه طرفش نمیرم ولی اگه بیاد جلو می بخشمش!! بعد از 7 سال که نتونستم به کسی فکر کنم رفتارش باعث شد که کم کم به یه دختر دیگه علاقه مند شدم. دختری که اونم خیلی منو می خواد. باهاش مطرح کردم و منتظر جوابشم 10 روز ازم فرصت خواسته و می دونم قطعا جوابش مثبته. خیلی خوشحالم که بعد 7 سال منطقی فکر کردم و تونستم بی خیال اون بشم. ولی جالبه برام که هنوز فک می کنه احمقم و حاضرم طرفش برم. نمی دونم چرا ولی تو این 7 سال خیلی سختی کشیدم! از رفتار احمقانه خودش از بی منطقی خانواده ش و لی صبر کردم شاید متوجه بشن که راهشون درست نیست. نشدن ولی اینبار یه تصمیم درست گرفتم و ازش دست شستم و راهی دیگه در پیش گرفتم و به عکسی که نزدیک یکسال بود بهم علاقه داشت دل بستم و باهاش مطرح کردم.
    انسان های احمق تو زندگی به هیچی نمی رسن و اگه هم برسن مفت از دستش میدن. یار قبلی من مصداق یه احمق به تمام معنا بود……..

    پاسخ دادن
    • Comment
      بی نام

      سلام. ولی تو هم مفت از دستش دادی کسیو ک 7 سال بهش علاقه داشتی. خب باید باهاش حرف میزدی ببینم چرا جوابش منفیه.نباید کس دیگه ای رو میفرستادی ک پادرمیونی کنه خودت باید باهاش حرف میزدی اگه دلایل قانع کننده ای داشت ک هیچی تو هم توهمون سالهای اول میتونستی دل بکنی ازش.من یه دخترم ک شباهتی ب دختر قصه تو دارم و بخاطر طرز درست خاستگاری نکردن ازم 7 سال خودش اذیت شد

      پاسخ دادن
      • Comment
        بی نام

        عجب!!!!!!!!!!!!!!! واقعا جالب بود صحبت شما!! طرز صحیح خواستگاری!! لطفا این پروتوکل خواستگاری صحیح رو بزارید همه استفاده کنن، تا اگه جواب نگرفتن ملت از پروتوکل شما استفاده کنن. بعضی ها چون بچه ان و یه سری حساسیت های بچگانه دارن برای خودشون یه سری پروتوکل مزخرف میسازن که هیچ احدی با پروتوکل اونا به نتیجه نمیرسه!! چون پشت پروتوکل جهله نه منطق. به هر حال امیدوارم هم شما و هم لیدی ما سر عقل بیایید و راه درستی انتخاب کنید.

        پاسخ دادن
        • Comment
          بی نام

          من چیزی از شما وعشقتون نمیدونم ک بخوام قضاوت کنم ولی تااونجایی ک درمورد خودم میدونم اینجوری بوده.خب شماهایی ک اینقدر دم از عاقلیو بزرگی میزنین ب ماهم یاد بدین ک احمق وجاهل نباشیم وبزرگ بشیم.
          یعنی واقعاشماخیلی منطقی هستین ک میگین بعداز 7سال ازش دست کشیدم سراغ دیگری رفتم؟نه خب وقتی7سال نتونستی راضیش کنی منطقی درکارنبوده شماهم یجای کارخودت لنگه نه فقط اون احمقه!!! من ک تا اخرعمرشم انتظاربکشه وموهاش رنگ دندوناش بشه ” به قول شما سرعقل نمیام” سراغش نمیرم ولی شاید لیدی شما سرعقل بیاد…

          پاسخ دادن
          • Comment
            بی نام

            یه سوال از شما دارم…. مگه احمق منطق حالیشه؟؟؟؟!!!! دلیل اینکه به یکی میگیم احمق اینه که فرمول منطق با اون سازگار نیست. بعدشم مهم نیست که نیاد اون منو از دست داده. این همه دختر خوب ریخته آویزون پسرا میشن فک کردید قحطیه؟؟!!! تازه چشممو باز کردم و حسرت بهترین روزهای زندگیمو می خورم که به اون فکر کردم. حیف که جوونیمو فدای اون کردم. ولی خوشبختانه الان با دید باز دارم به زندگی نگاه می کنم و از زندگیم لذت می برم. جالبه بدونید یکی از دوستام بهش پیام داشته کاری باهاش داشته اونم فک کرده از طرف منه (حماقت) و به باباش گفته به دوستم زنگ زده چه کار داری با دخترم و از این حرفا…. من از شما سوال دارم وقتی یکی از نظر سنی به سن منطقی بلوغ اجتماعی و فکری و عقلی رسیده باشه همچین فکر احمقانه و از اون بدتر کار احمقانه تر دادن شماره به باباش رو انجام میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جواب مشخصه قطعا نه. ولی لیدی من اینطور آدم احمقی هستش. دقیقا من الان فکر می کنم میگم باباش اون موقع که من با خودش مطرح میکردم باید وارد میشد که منظورت چیه می خوای با دختر من دوست بشی؟ ازدواج کنی؟ یا هر چیز دیگر تا براش مشخص بشه. نه الان بیاد با دوستم این کارو بکنه!! بگذریم گفتن بی فایده ست طرف من آدم نمیشه و منو از دست میده.

          • Comment
            بی نام

            درسته دختر قحطی نیس ولی از کی تا حالا ب دختری ک اویزون پسر میشه میگن خوب؟ این یعنی منطق؟؟؟درسته ک کار خودش وباباش خیلی اشتباه بوده وحماقت کرده ولی در هرصورت ادمای احمق زیادن ب همون اندازه ک طرف شما احمقه طرف من دو برابرش احمق و بیشعوره و اون کلا هیچوق ادم بودن در ذات شریفش نبوده پس هم دختراحمق زیاده هم پسر احمق…
            درهرصورت خیلی خودتونو اذیت نکنین دخترا براشون مهم نیس اینکه فک کنین شمارو ازدست بده وناراحت بشه و ضرر کنه اشتباهه چون دخترا نسبت ب این مسایل بی تفاوتن…… خب من وشما دوتا ادم احمق تو زندگیمون بوده ولی شما حساسیتتون زیاده ب نظر من بیخیال باش واز زندگیت لذت ببر مثل من بیخیال…

          • Comment
            بی نام

            حالا چرا این قد از دستش ناراحتی؟؟؟ مقصر هستی و بعدش میای طلبکارانه رفتار می کنی که اشتباه خودت رو بپوشانی؟؟ 7 سال بهت احترام گذاشته و برات ارزش قائل بوده و چندین بار به شیوه های مختلف پا پیش گذاشته شما ناشیانه رفتار کردی نباید از دستت ناراحت باشه؟؟؟؟!!! به نظرت باید یه کلاغ پیدا کنه و ازش بپرسه خونه فلانی کجاست و آدرس بگیره بیاد خواستگاری یا از خودت بپرسه؟؟؟؟ به نظرت قبل از خواستگاری باید نظر اولیه خودتو بدونه یا نه؟؟؟؟ کلا برخی دخترها از اعتماد به نفس کافی برخوردار نیستن و قدرت مدیریت شرایط رو ندارن و با کسی که براشون ارزش قائله طوری جاهلانه رفتار می کنن که اون اعتماد و علاقه از بین میره. واقعا نمی دونم چی بگم طرف من 7 سال پشت سر هم حماقتشو تکرار کرد و انگار شعورش و عقلش و فهمش در حد همون دختر 12 ساله باقی مانده بود. البته شاید مقصر خودش نیست جو سنگین سرشار از شک و تردید نسبت به اعضا خانواده ش که توسط پدرش القا شده بود مانع از عکس العمل صحیح و مناسب توسط ایشون شده بود. به هر حال فراموش نمی کنه به درک همونطور که گفتم باید به سمت کسی بری که وقتی تو صد قدم برداشتی اون هم یه قدم برداره به سمتت، نه با نهایت حماقت و بی شعوری بشینه بگه تمام این چالش پیش اومده رو باید فقط پسر حل کنه!!!!! من انتظار نداشتم که اون بیاد سمت من… من انتظار داشتم به درخواستم پاسخ مناسب بده. وقتی چندین بار من غرورمو زیر پا میزارم و پیش میرم طرف با نهایت نفهمی عین مجسمه سر جاش خشکش زده و هیچ عکس العملی نشون نمیده انتظار داری نگم احمقه؟ نگم بی شعوره؟؟ بعدشم باید بگم اصلا برام مهم نیست و اصلا به بود و نبودش فکر نمی کنم. توپ توی زمین اونه اگه آدم شه که هستیم خدمتش اگه هم نشه باز میگم به درک اون منو از دست داد. منی که خودش می دونه چقد براش ارزش قائل بودم. حقش امثال همونهایی است که ………!!!

          • Comment
            بی نام

            بزرگ و بالغ شدن براتون کاری نداره! شهامت می خواد.. همین. برای یه بار تو زندگیتون تصمیم درست بگیرید…! عشق من که این کارو نمی کنه ولی شما فرصت رو از دست ندید…..

          • Comment
            بی نام

            منم همچین کاری نمیکنم. “دخترها مثل سیب های روی درخت هستن بهتریناشون در بالاترین نقطه درخت قرار دارن. بعضی پسرا نمیخوان به بهترینها برسن چون میترسن سقوط کنن و زخمی بشن پس به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستن اما به دست اوردنشون اسونه اکتفا میکنن. سیب های بالای درخت فکر میکنن مشکل از اوناس درحالیکه اونا فوق العاده ان. اونا فقط باید منتظر امدن پسری بمونن که انقدر شجاع و لایق باشه ک بتونه از درخت بالا بیاد”

          • Comment
            بی نام

            طرف من می دونه که راهی برای بازگشت من نگذاشته! همه ی درها رو به روی من بسته. اگه می خواد باید و باید پا پیش بزاره! اگر نه منو از دست داده و هیچ امیدی نیست. توپ توی زمین اونه…………

          • Comment
            بی نام

            شاید اونم دلایل خودشو داشته باشه شما چه میدونید از اون؟؟؟ هیچی….من نمیدونم چیکار کرده ک هیچ دری رو باز نگذاشته همش قضاوت اشتباهه در صورتیکه اشتباهات خودتونو نادیده میگیرید تو رابطه ها فقط یک طرف مقصر نیست اینو قبول کنید. من ادعایی ندارم ولی شما که خودتون انقد منطق حالیتونه درست فکر و قضاوت کنید…اصلا وظیفه اون نیست که این کارو انجام بده ازش توقع زیادی نداشته باشین.من که خودم هرگز و هرگز این کارو نمیکنم….این دنیا فقط به یک نفر محدود نیست.

          • Comment
            بی نام

            این توهین کردنت نشون دهنده شخصیتت بود توقع بیشتر ازینا ندارم ازت…. احمقه؟ بیشعوره؟ ادم نیس؟ ناشی؟ متاسفم برات

        • Comment
          بی نام

          خیالت راحت شد؟؟ به خانواده ت ثابت شد که می خواستت؟؟؟ همینو می خواستی عقده ای؟؟؟ من 7 ساله می دونستم که آخر این ماجرا به کجا ختم میشه! از طرف من تمومه ولی تو هنوز مونده! ذلیل بر می گردی….
          سرنوشته نمیشه کاریش کرد، شاید بخشیش تقصیر تو بود. اما به خاطر همین بخش زجر میکشی!
          باید به خاطر کسی که می خوای تلاش کنی و دینتو ادا کنی! باید شجاع باشی! ولی یادت باشه این شجاعت یه طرفه نیست هر کس باید بخشیش رو ادا کنه.

          پشیمونی از کاری که باید می کردی و نکردی خیلی سخته. درد بزرگیه. اما کسی که احساس می کنه وظیفه شو انجام داده فارغ از نتیجه عمل احساس آرامش و راحتی می کنه!

          این تو هستی که با درد پشیمونی میمیری به پدرتم گفتم خیلی دختر های بهتر و شایسته تر از تو هست، ولی به خاطر یه تعهد نا نوشته پای حرفم موندم اما شرمنده این راه تو بودی.

          حالا هم بمون با درد پشیمونی برا همیشه……

          می تونستی با شیرینی یه عمر در کنار کسی باشی که یه احساس دو طرفه به هم داشتید. ولی خدا به راحتی این داشته رو به آدم نمیده تا براش تلاش نکنه. تو هیچ کاری نکردی برای این رابطه پس ناکرده پشیمونی.
          بمون با درد پشیمونی……….

          پاسخ دادن
          • Comment
            بی نام

            خیلی از حرفات خندم گرفته ولی در هر صورت جوابتو میدم. میدونم یجای دلت درده و داره میسوزه که اینجوری حرف میزنی درهرصورت برام مهم نیست.تو در حد خودت حرف میزنی گناهی نداری حدت همینه…پس بهت حق میدم بگو نذار چیزی ب دلت بمونه.این قضیه اصلا ب خانواده من ربطی نداشت و نداره چون تصمیم اخر باخودمه درواقع زندگیه خودمه پس خودم تصمیم میگیرم ن اونا…پس بیدلیل پای اونارو وسط نکش.
            بخدا قسم بخدای واحد قسم ک بالاتر از اونو نمیپرستم اگه یک درصد “حتی یک درصد” احتمال میدادم ک حسی بهش دارم و دوسش دارم خودم میرفتم پاپیش میذاشتم و بهش میگفتم چون دختری نیستم ک بذارم چیزی ب دلم بمونه!! اگه حتی حس میکردم ک ذره ای لیاقت داره بازم اینکارو میکردم فقط من همیشه خودم باهاش ارتباط برقرار میکردم ک بفهمه برام عادیه ولی جنبه نداشت و به خودش میگرفت.
            من باید از چی پشیمون باشم؟؟؟؟؟ بخاطر یک احساس پوچ؟؟؟
            چرا باید با احساساتش بازی میکردم؟؟؟ چرا باید زندگیشو نابود میکردم وقتی احساسی بهش نداشتم؟؟؟ اگه میخواستم با احساس ترحمی ک داشتم باهاش ازدواج میکردم فقط زندگیشو نابود میکردم انقد بی انصاف نباش!!
            من خیلی دارم از زندگیم لذت میبرم و خوشحالم زجر برا چی اخه؟ برا یک احساس پووووچ؟؟؟ هیچوقت ب خوشبختی درکنارش فکر نکردم.
            نه پشیمونم نه تو این جریان موندم و نه اصلا هیچوقت انقدی ک تو فکر میکنی بهش فکر کردم و الانم ازاده ازادم و دارم یه تصمیم که سالهاست منتظرشم میگیرم برا زندگیم.
            حالا هرجور دوس داری در مورد من فکر کن برام مهم نیست من مسوول تغییر فکر دیگران نسبت ب خودم نیستم ب شعور کسی هم توهین نمیکنم چون هرکس سطح شعورش در حد حرف زدنشه نه بیشتر! عدم اعتماد بنفس و حقارت خودشونو نشون میدن با حرف زدنشون پس ما بیشتر از این تحقیرشون نمیکنیم چون دل رحم تر از این حرفاییم.

            در اخر اینو بدونین اونی بیشتر توهین میکنه ک این قضیه براش مهم باشه اگه از طرف من تموم نبود منم مثل دیگری میسوختم. اصلا چیزی برا من وجود نداشته ک بخواد تموم شه……
            با ارزوی یهترینهابرای شما… والسلام

          • Comment
            بی نام

            اصلا معنی حرفاتو نمی فهمم! من که به اون یارو بارها مستقیم گفتم که اگه تو نخوای من آدم حسابت نمی کنم. همیشه تو حرفام حماقت و بی ارزشی خودشو و خانوادشو به رخش می کشیدم و دلیل اصلی زده شدنش از من همین صریح صحبت کردن هستش!

            اون احمق بود و همیشه حسرت من رو خواهد خورد اسناد اعتراف میزان علاقه ش به من و رفتن تا مرز خودکشی، سکته و افسرده شدنش موجوده پس الکی و بدون مدرک حرف نمی زنم.
            گواه مطلق همه ی حرفای من خدا، بعد خودش و در آخر خودم هستم و بس. بدیهیات نیازی به اثبات ندارن و روشن هستن.

            شاید الان ادعا کنه که منو نمی خواسته! من بهش حق میدم چون دیگه منو از دست داده و این حرفای پوچی که می زنه حکایت حرفای قمار بازی هستش که همه چیزشو (عشقش) رو از دست داده.
            بنده خدا کم منت نکشید و خودشم می دونه چیکار کرده و چقد زجر می کشید تا محلش میزاشتم نمی تونه منکر بشه.
            کار نداریم بگذریم خدا رو شاکرم که یه احمق به تمام معنا نیومد تو زندگیم.

            به خدای احد و واحد به اندازه دانه ی خردلی احساس ناراحتی نمی کنم که از دستش دادم چون اصولا این من نیستم که بازنده این بازی بود، در حقیقت خودش و خانواده ش بودن که منو از دست دادن.
            اما از حق نگذریم یه خرده عذاب وجدان دارم و اون اینه که خواستگارای زیادی رو به خاطر من رد کرد و به گفته خودش نمی تونه به کس دیگه ای فکر کنه و هر کسی غیر من وارد زندگیش بشه قطعا زندگی اون و خودشو خراب می کنه. ولی منم دیگه مسئول این بخشش نیستم!

            بر می گرده ذلیل و صدای شکستنش به گوش همه میرسه!
            در مقابل هر کس کتمان کنه در مقابل من و خدا که نمی تونه کتمان کنه که چقد منت کشی کرده و چقد خواهان من بوده….
            مایه خنده ست که این واقعیت عینی رو حداقل در مقابل خودم کتمان کنه:))))))))))))

          • Comment
            بی نام

            باصراحت حرف زدن یا بیشعورانه حرف زدن؟؟؟ تو برا دلخوشی و ارامش خودتم که شده اینجوری فکر کن اصلا فکر کن عاشقت بوده ببینم از عقده هات کم میشه یانه!!! تو چه میدونی از دل اون که رفتار و حرفاشو ب خودت میگیری؟ نمیدونم کدوم کلاغی واست پیغام اورده ولی میدونم اشتباه گفته.درهرصورت مهم نیس داداش.
            خدا نزده پس کله کسی ک بخاطر ی ادم ک اطرافیان پوچ میدوننش خاطرخواهاشو رد کنه. کسی ک شاید فقط بین خودشون یکم ادم حسابش کنن وگرنه ما ک میدونیم دیگران حتی ذره ای بهش اهمیت نمیدن. خوبه یکمم از دید اونا ب خودش نگاه کنه.بعد میفهمه ک حدش کجاس!!
            اون مطمینه ک مرده؟؟ کسی ک مردونگی تو ذاتش نیستو دیگران حتی براش تره هم خورد نمیکنن.
            دختری ک براش سر و دست میشکونن بیاد بخاطر کسی ک اصلا سر و تهش مشخص نیس افسرده بشه و….. هه هه هه زهی خیال باطل
            حرفات ضدونقیض ان برادر. تو هنوزم داری اونو “عشق من” خطاب میکنی و میگی ک اگه بیاد سمتت میپذیری بعد میگی دس ب خودکشی زده؟؟؟ خاااک تو سرش ک فقط نمیخواست تو رو کم ارزش کنه و حدتو نشونت بده ن اینکه تورو بخواد…
            از کدوم زاویه ب خودت نگاه میکنی ک میگی اون تورو از دست داده؟ اونیکه خیلیا هستن ک حاضرن تااخر عمر پرستشش کنن و اونو معبود خودشون میبینن و…. اون اینارو رها نمیکنه بیاد سمت کسی ک بویی از مردانگی نبرده کسی که انقد بزدله ک نمیتونه مستقیم دوکلمه حرف بزنه مطمینا اون یه مرد از زندگیش میخواد.خیلی حرفه بخاطر تو ” اونم تووووو” بخواد دست ب همچین کارایی بزنه.اونیکه خیلیا عهد بستن تا اخر عمرشون بخاطرش تنها زندگی کنن و تنها بمیرن بیاد دست ب خودکشی بزنه؟
            دوست نداشتم ارزشتو بهت نشون بدم خودت خواستی.
            اگه اومد و مستقیم گفت دوست دارم برگرد و پشیمونم و از این حرفا باور کن چون میدونسته روزی دوسش داشتی براش سخت نیست گفتن این حرفا ولی اگه از گوشه و کنار چیزی فهمیدی یا از رفتارای خوب خودش فهمیدی ک از رو ترحم بوده دل خوش نکن و باور نکن.
            دخترای زیادی هستن ک اویزون پسر میشن و ارزش خودشونو نمیدونن و میان سمت بی ارزش تر از خودشون و فک کنم شما از اون دسته پسرایی باشید ک گرایش دارید ب سمت همچین دخترایی یادت باشه اینا هم هستن پس دلت خوش….
            در هرصورت با صریح حرف زدنت دختراییکه اویزونت میشن رو رد نکن درسته هیچکس برات مثل اون نمیشه ولی دیگه مجبوری.. نذار مثل اون از دستت برن.
            اون ارزوی بهترینهارو برا تو داره چون هیچ ناراحتی و بدی از تو تو دلش نیست اینو بدون که خیلی هم دوستت داره بااینکه تو ارزوی ذلیل شدن و زجر برا اون داری بازم اون راضی ب بد تو نیست نمیدونم بابت چی تو بد اونو میخوای…. هیچوقت تلخ حرف نزن ک تلخ بشنوی.

  • Comment
    حسین

    با یه دختر دوست بودم خیلی با هم خوب بودیم واقعا عاشق هم بودیم ولی متاسفانه پول نداشتم و از نظر مالی شرایط ازدواج نداشتم اونم یکی اومد خاستگاریش که بابای پولدار داشت و خانوادش بزور دادن بهش.و من موندم و دلم واقعا تنها شدم خیلی عذاب میکشم با افکاری شبا تا صبح تو سرم میگذره.خدایا چرا نباید منم پول داشته باشم؟که بتونم به عشقم برسم.بعد اون دیگه بعد 2سال دیگه هیچ کسو نمیتونم حتی نگاه کنم…

    پاسخ دادن
  • Comment
    سارا

    سلام من حدود ۲سال عقد بودم الان ۶ماه عروسی کردیم شوهرم خیلی بدبین به همه چیز وهمه کس شک داره چندین بار بهم تهمت زده ولی بعدش که فهمیده که اشتباه کرده ازم معذرت خواسته ولی باز تکرار کرده اصلا دوسش ندارم همش به طلاق فکر میکنم ولی جرات ندارم اقدام کنم نمیتونم باهاش مدارا کنم خیلی برام سخته اصلا اجازه نمیده ازخونه بیرون برم مثل یه زندانی شدم دل ودماغ هیچ کاریو ندارم از صبح تا شب به درودیوار خونه نگاه میکنم چندبار بهش پیشنهاد دادم که باهم بریم پیشه روانپزشک ولی هر دفعه دعواراه انداخته میگه من شکاک نیستم فقط مواظب زندگیم هستم قبل از اینکه ازدواج کنم یه نفری تو زندگیم بود خیلی منو دوست داشت ولی من اذیتش میکردم پسره خوبی بود ولی قدرشو ندونستم الان همش فکر میکنم دارم تقاص پس میدم همش حرفایی که بهم میزد خاطراتی رو که باهم داشتیم رو مرور میکنم فقط افسوس میخورم نمیدونم باید چه کار کنم انگار تو باتلاق گیر کردم من با نیت خیرتصمیم به ازدواج گرفتم اگه شوهرم یه درصد خوب بود شاید هرگز به اون شخص فکر نمیکردم خیلی تو زندگی از لحاظ روحی واسم کمبود گذاشته از روز که میگذره بیشتر ازش دور میشم۶ماه ازدواج کردم ولی خیلی پژمرده شدم احساس میکنم خداهم منو فراموش کرده ازبس صداش زدم خسته شدم

    پاسخ دادن
  • Comment
    علی

    سلام

    عزیزان بیایید واقع بین باشید. کن نمی خوام بگم که عشقی وجود نداره و همه چی کشکه! ولی چیزی که هست اینه که بپذیریم وقتی طرفمون یک بار ما رو ترک کرد و رفت و بهمون خیانت کرد دیگه قابل اعتماد نیست!! چون این شخص ذاتاً با خیانت مشکلی نداره و به راحتی فردا روز تو زندگی هم بهت خیانت خواهد کرد. اگه الان فقط در یک رابطه با شما بوده و راحت شما رو تنها گذاشته و رفته، اگه در زندگی مشترک با شما باشه دو راه کار پیش میگیره یا از شما جدا میشه و میره با عشق جدیدش که در این شرایط تبعاتش برای شما خیلی سنگینه و یا نه! به رابطه پنهانی با معشوقش وقتی در کنار شماست ادامه میده و بهتون تا آخر عمر خیانت میکنه که این هم بسیار سنگینه!!
    پس بیایید منطقی باشید به خیانت کار اعتماد نکنید، اینجور آدمی خیلی خیلی بعیده ذهن بیمارش اصلاح بشه و به راه درست برگرده!! به راحتی به همچین کسی که بهتون پشت کرده پشت کنید و برید پی زندگیتون…………….

    پاسخ دادن
    • Comment
      لیلی

      شما خیلی ادم بی انصاف و یک طرفه قضاوت میکنید پس امثالی مثل من باید واسه همیشه تو زندگیشون تنها بمونن اگه چند نفر عین شما ب افرادی مثل ما نگاه کنه من باید همین الان برم بمیرم شما فکر کردین همه ادما فرشته هستن اگه خدا میخوات عین شما فکرکنه ک تموم بنده هاش ناامید میبودن شما ب زندگی خودت داری نگاه میکنی شما چ میدونی بعد اون اتفاقات ی شب نشد بدون اشک بخوابم جایی نمیرم ک کسی پشت سرم حرف نزنه بیرون نمیرم واسه خاطر امثالی عین شماست هر انسانی جایزالخطاست یکی کوچیک یکی بزرگ این بی انصافی ک دیگه کسی نتونه ب من اعتماد بکنه کسی چ میدونه ک بعد اون اتفاق سرم از سجاده برداشته نشد کسی چ میدونه بعد اون اتفاق نتونستم خب نفس بکشم احساس خوشی کنم کسی چ میدونه بعد اون اتفاق دیگه نتونستم غممو ب کسی بگم یکی بیاد بگه ……………واقعا متاسفم

      پاسخ دادن
  • Comment
    Plus

    سال ها برای به دست آوردن هم تلاش کردیم. و خداوند در جبران صبر و تلاشمون همه مشکلات رو یکی یکی از سر راهمون برداشت و حالا که چندین ساله عاشقانه کنار هم زندگی می کنیم….خوشبخت ترین مرد زمینم!!!

    پاسخ دادن
  • Comment
    پ

    داستاناتونو خوندم … سخت بود و دردناک
    سه سالی با یه دختری بودم . اوایل دوست معمولی بودیم
    ولی رفته رفته عاشقش شدم ( خودشم بی تاثیر نبود )
    چند ماه سعی میکردم بهش بفهمونم که عاشقش شدم ولی
    یا نمیفهمید . یا نمیخواست بفهمه …
    بالاخره یه شب بهش گفتم اولش جا خورد ولی بعدش رابطمون به شکل دیگه ایی
    شروع شد …
    چند ماه باهم بودیم و خاطرات خوبی تو ذهنم ازش دارم
    $$ به دلیل مشکلات شخصی تصمیم گرفته بودم که هیچ وقت ازدواج نکنم
    ولی وقتی دیدم به سنی رسیده که واسش خواستگار میاد و منم دوسش دارم
    حاضر شدم واسه از دست ندادنش تن به ازدواج بدم …
    قضیه رو باهاش مطرح کردم اونم با پدرش مطرح کرد
    ولی ایشون به دلیل یه سری مسائل که مهم ترینشون اختلاف سنی ( 2 سال ) ما
    مخالفت کردن …
    اون دختر هم به خاطر حرفای پدرش از من فاصله گرفت ، البته نه کم کم
    بلکه سه سال دوستی رو نادیده گرفت و یهو رابطه رو قطع کرد !
    رابطشو قطع کرد با منی که میگفتم اگر نزارن بیام خواستگاریت
    میام دم خونتون انقد میشینم تا رام بدن 🙁
    ولی اینجوری نشد ! واسم تلاش نکرد . نموند !
    یک ماه بعد خواستگار سابقش که خیلی هم پشتکار داشت باز اومد خواستگاریش
    اونم جواب مثبت داد …
    هفت ماهه نیست ، شیش ماهه عقد کرده
    ولی من هنوز تو شوکم ! که چرا ؟ چرا اینقدر بد شد
    چرا اینقدر بد رفت ! اون کسی که از همه علاقه هاش دست کشید
    و کوتاه اومد من بودم ! ولی کسی که با بی اعتنایی رفت اون بود 🙁
    هنوز تو فکرشم و دوسش دارم
    ولی امیدوارم هرجایی هست خوشبخت باشه … ( میم )
    🙁

    پاسخ دادن
    • Comment
      امير

      سلام داداش ميفهمم چي ميگي دقيقا الان من تو همچين شرايطي هستم و طرف مثل عشق تو بي اعتنايي ميكنه و همين روزاس كه اگه خواستگاري براش بياد بذاره و راحت بره!!!
      منم مشكل اختلاف سني دارم باهاش(1سال) بعضي وقتا فكر ميكنم شايد به خاطر اختلاف سني باشه
      شايد دوسم نداره شايد….
      آخه بعد 5 سال مگه ميشه
      مگه داريم

      پاسخ دادن
  • Comment
    ستاره

    سلام
    یکسال پپیش من ویه پسری باهم آشناشدیم،که انگارمیخاست من براکس دیگه جورکنه که ازدواج کنیم،ازقضا ماباخودش عاشق شدیم،اونم نمیدونم،ولی ازرفتاراش وحزفاش معلوم بود،
    گذشت بعدیکسال یکی اومدخاستگاریم که بعدن فهمیدم هون لوده که،من بهش معرفی کرده،ماازدواج کردیم،ولی هنوزم که هنوزه عشق اون توقلبمه،درصورتی که موقعیتااین خیلی بهتره اونه،واینکه من به اون (عشق اولم)گفتم پاتمیمونم تاموقعیت جورشه بیای خاستگاری ولی میگف،توحیفی لیاقتت بیشترازایناس،
    الانم یوقتامیبینمش دلم هری میرزه،پایین،وهمین طوراون،انقددوسش داشتمکه دوست ندارم اصلاازدواج کنه،زنی کنارش باشه
    چکارکنم،عشقش ازسرم بیرون کنم،واین درنظربگیریدشوهرمم به ایننتیجه رسیدیم مابدردهم نمیخوریم،بشترمن بخاطراینکه باعشق قبلیم مقایسش میکنم،من دوران عقدم،آیابه نظردون ازجدابشم یااینکه ممکنه عشقی دوباره بوجودبیادمثل اولای ازدواج،
    لطفاراهنمایم کنید

    پاسخ دادن
  • Comment
    داستان زندگی عبرت آموز من2

    خنگی آدمه که تو گذشته زندگی گنه!!!! مگه همه آدما مثه همن ! که دیگه از ازدواچ ترسید؟! اگه همه مثه هم باشند که دیگه بهشت و جهنم معنی نداره؟!!! بابا برو با توکل به خدا زندکیتو از تو شروع کن! تــــــمام.
    قوی باشین .حالم از آدمای ضعیف بهم می خوره! من یه خواهر بزرگترم که از راه دلسوزی میگم . خواهــــــــش می کنم خواهـــــــــــــــــــــــــــــش می کنم به حرفام گوش کنید!!!!!!!!!!!

    پاسخ دادن
  • Comment
    داستان زندگی عبرت آموز من

    من بعد از 22 سال فهمیدم که شوهرم عاشق همون زنیه که تو اوج هیجان جواتی عاشقش بوده .اون زن انگلیسی بود و معتادش کرده بود از شوهرم 4 سال بزرگتر بوده.ولی عشق اول اون بوده. همیشه از روز اول اونو با من مقایسه می کرد تا چاییکه من فکر می کردم اون الهه ی زیبایی بوده. اینم لازمه که بگم شوهرم زمان نامزدی به من گفت که با اون و چند تا بوده .من که فقط 18 سالم بود گفتم هر چی بود دیگه نباشه .تازه اینم مامانم بمن یاد داده بود که بگم.و اوایل ازدواج همش حرف اونو می زد منم حساس شدم و به خواهراش گفتم .اونا رفتن و عکس اون رو بم نشون دادن .اینقدر زشت بود که از خوشحالی بلند بلند خندیدم و اونا هم گفتن چون زشته اینقدر خوشحال شدی؟! خلاصه چون منم اولین مرد زندگیم بود (شوهرم) همون اول عروسی فهمیدم معتاده .ولی دیگه خیلی دوسش داشتم و ازش چدا نشدم.از اعتیاد فقط آقا تقی رو می شناختم.راستی اون پسر یکی از ثروتمندای شهرمون بود.بعد از 22 سال که هر کاری کردم از اعتیاد دست بردار نبود و شیشه مصرف می کرد روزی که مثل همه سالهای عمرم در حال دنبالس دویدن بودم فهمیدم که عاشق زن کرایه نشین مغازمون شده که اون زن شوهر و دختری داره و از روستا نشینان اطراف مشهدن.فقط چون این زن که مثه همه زنان هرزه دیگه ست شباهت به اون زن انگلیسی داره.این زن دومی مغول هست ولی خود شوهرم گفته بوده که اونو یاد زن انگلیسیه میندازه .اینها رو هم بگم که منو پدر شوهر برای شوهرم انتخاب کرده.و این زنا ارزش ناخن گند منو از نظر نجابت و .. ندارن.همه فکر می کردن شوهرم بابامه واون کسانی که شوهرمو با اون زن دیده بودن فکر میکردن پس شاید اون از من بهتره با همه زشتیش و وقتی منو دیدن از شدت تعجب شکه شده بودن.تازه من بیچاره زمانی که متوجه رابطه اونا شدم فهمیدم که تو تمام این سالها که من عاشق شوهرم بودم و حتی با اینکه اعتیادشو کنار نگذاشت تو عمق فقر و بدبختی جنگیدم و یه دختر مهندس و یه پسر دبیرسنانی که در مدرسه تیزهوشان درس می خوند بهش تحویل دادم. اولش انکار می کرد مه رابطه داره بعد که دید من با دلیل محکم میگم و فراراشون تو خیابون رو دیدم اونم مثه دختر پسرای جوون .دیگه انمار نکرد و گفت که می خواد باهاش ازدواج کنه.سه ماه گریه و دعا و مناجات با خدا من که مهریه ام در مقا بل همه ثروتی که داشتن مادیات نبود حتی یه سکه بهار آزادی .ولی دو تا چیز بسیار ارزشمند بود یکی قرآن و دیگری نهج البلاغه.هر روز او سر حال تر می شد و من نابودتر .تا اینکه به خودم اومدم و گفتم مهمترین سرمایههای من ایه که از اون زن خیلی بهترم. نباید بگذارم زیبایی و جوانی من و از همه مهمتر من که یک زن نجیبم رو یکی مثه این بی ارزشها از پا در بیارن.کم کم آرامشم بر می گشت و به خودم حتی بیشتر از قباه این اتفاقات رسیدم.بت پسرم رفتیم که دادگستری که نذاریم مغازمونو از دسمون در بیارن.خونه به نان خودم بود ولی مغازه نصف نصف بنام بچه ها .و رفتیم تا برای پسرم حکم زشد بگیریم.آخه مرتب برادر زن مغول در خونمون بود و از شوهرم سند مغازه می خواست.لعنتی ها زندگیمونو چهنم کرده بودن.به خودم گفتم نباید یه زن احمق که به خودش و بدنش رحم نداره از من چلو بزنه .با ترفند زنانه و هر چه از این زن میدانستم دروغ مصلحتی بافتم و گفتم که با دیگران دست به یکی کردن تا تو رو که فکر میکنن خیلی ساده ای گول بزنن.در واقع هم همین بود ورابطه هم بود بین اون زن و دیگران ولی من اونو به کسی مبهم نسبت دادم و شوهرم باور کردو رفت و تو مغازه دعوا راه انداخت که من می خوام دیگه بیرونتون کنم .کرایه بیشتر می خوام.و نقشه دومم این بود که بعد از تو هم ریختن اینا باید جدا می شدم و مغازه هم که صاحبس بچه هام بودن .تا اینکه متوجه شدیم که شوهرم مریضه و خیلی ساله که این مریضی تو بدنش بوده و خبر نداشته .منم که بلافاصله از شنیدن خبرای روابط اون تو مرکز بیماریهای مفاربتی آزمایش داده بودم و خدا رو شکر سالم بودم .چون بخاطر اعتیادش قبلا واکسن هپاتیت زده بودم.حالا این شوهر مریضو دیدم دور از انسانیته که تو این شرایط مریضی رهاش کنم .تمام تلاشمو برا خوب شدنش کردمو .اون ده روز بیهوش و من پوشک می کردمو بالا می آورد .خودم تنها بهش رسیدگی می کردم.هر روزی که بیهوش میشد با بچه ها و اورژانسی ها از 4 طبقه میبردیمش و وقتی خیالش راحت میشد که خوب میشه دوباره حرف اون زن مغول می زد براش گریه میکرد.منم قلبم پاره پاره می شد با اینکه می دونستم که روزی ازش جدا خواهم شد.اما چه کنم که به این سادگیها نبود و داشتم نابود میشدم .ولی مقاومت کردم و می گفتم خدا بزرگ است.شنیدیم که دکترها گفتند که دو ماه بیشتر اگه پیوندنشه نمی تونه زنده بمونه و اون به جای ناراحتی برای اینکه از ما خونوادش جدا میشه برای زنیکه ارزش نداشت ناراحت بود و ما براش اهمیت نداشتیم .اینقدر رفت و اومد و ما کمکش کردیم که فهمید با ضعفی که داره و به ما محتاجه میتونستیم هر بار زهاش کنیم ولی ما اینکارو نکردیم .من با قصه های فشنگ قرآنی سعی کردم اونو متوجه اشتباهاتش کنم و اون هم هر اشتباهی که داشته رو درباره همه چی به من می گفت و می گفت که آدمای بد دور و برسش بودن و می گفت که ارادش سست بوده.(مردم اراده داشته باشید)من ازش خواستم که توبه کنه و گفتم لازم نیست به من چیزی بگی توی دلت از خدای بزرگ بخشش بخواه و اونم اینکارو کرد.به من گفت هرکاری برای من بکنه کمه و حالش که خوب بشه دنیا رو به پام می ریزه .منم نمی دونستم که چه خواهد شد .و من نمی دونستم که چه خواهد شد .با خودم می گفتم شاید بخاطر بچه ها و زجری که بخاطر پدر مریض کشیدن مدتی باهاش زندکی کنم ولی دیکه نه با رابطه زن و شوهر.فقط پدر و مادر .دیگه خداییش همون لحظه که فهمیدم خیانتکاره از چشم افتاد که افتاد.تمام.تا اینکه یه روز که رسوندیمش بیمارستان برای همیشه به خونه بر نگشت.اون تو خواب قبله مرگش دیده بود که عزراعیل در خونمونو محکم می کوبه و فقط اونه که صداشو میشنوه .منم هستم ولی خیلی عادیم و نمیشنوم ولی منم که بهش کمک می کنم تا نترسه.وقتی که مرد من از ته قلبم بخشیدمش .هر روز براش طلب آمرزش می کنم .مردم عزیز شما نمیدونید که ازدواج چه پیوند محکمیه .ساده نیست .من با از دست دادنش انگار که تکه ای از رحمم رو از دست دادم.و اون بعد مرگش هر بار توی خوابم محکم منو تو بغل میکیره .طوری که حسش می کنم .و تو خواب دخترم با حسرت تمام ناراحت از دست دادن من و بچه هاشه.
    اینها رو من قبل مرگ بهش با گریه گفتم.گفتم که خواب دیدم که تو وارد یه دنیای دیگه که شده بودی تو خوابم تازه قدرمو فهمیده بودی و بمن گفتی اولین عشف و آخرین عشقم تو بودی و همه زنایی که تو فکر میکردی فقط کابوس بودن که تو می دیدی .و لی کاش ما اسیر هوسهای کثیف دنیا نشیم و قدر آنچه که خدای بزرک برامون مقدر کرده از صمیم قلب بدونیم.دوستان تا پاس زیادی از شب اینها رو نوشتم و خودم رو خسته کردم تا برای همه درس عبرتی باشد. من نه خیلی اینوریم نه اونوری فقط سعی می کنم پرهیزکار باشم.چون اسلام دین شاد زیستن و آرامشه و ائپونم میسر نمیشه جــــــــــــــــــز با تقــــــــــــوی.

    پاسخ دادن
  • Comment
    دوست

    دوستان عزیز همیشه اینو یادتون باشه که میگن ازدواج قبرستان عشقه ، اگه کسی با عشقش ازدواج کنه اون زندگی جهنمه نه بهشت،چون بجز سایه ی شک و تردید و ابهام چیز دیگه ای تو اون زندگی نیست ،خواهشا منطقی فکر کنید نه احساسی .

    پاسخ دادن
    • Comment
      علی

      به نظر من مسبب خیلی از شک ها، تردید ها و …. تو زندگی خودمون هستیم. چون وفادار نیستیم، چون خیانت می کنیم، چون دروغ میگیم، چون تظاهر می کنیم، چون تنوع طلب هستیم، چون موقعیت طلب هستیم و …..!! کافیه که طرفمون که با نهایت خلوص و عشق بهمون علاقه داره چند مورد از این زیر آبی ها براش روشن بشه! اونوقته که شکش و تردید و بدبینیش نسبت به ما شکل می گیره!
      پس بخش عمده ای از قضاوت عشقمون نسبت به ما بر می گرده به رفتار خودمون
      البته در این بین آدم های خوش شانسی هستن که علی رغم بی مهری از جانب ما می بخشن چون آدم های بزرگی هستن و ما هم باید از این فرصتی که به ما میدن استفاده کنیم نه با نهایت حماقت فرصت سوزی بکنیم! چون تحمل و صبر افراد آستانه ای داره! چون اون ها هم غرور دارن و تا یه حدی می تونن کوتاه بیان. ولی وقتی ما از فرصت سخاوتمندادنه اون ها به خودمون استفاده نکردیم اون وقت هستش که دیگه امیدی به بازگشت نخواهد بود. دیگه باید بشینیم حسرت فرصت های گذشته رو بخوریم.

      پاسخ دادن
  • Comment
    محسن

    سلام
    منم می خوام داستان زندگی خودم رو براتون بگم

    من چند سال پیش دانشجوی کارشناسی بودم، نمی دونم چی شد که یواش یواش به یکی از دخترای همکلاسیم علاقه مند شدم که ای کاش نمی شدم!! نمی گم دختر بدی بود ولی خیلی احمق بود و نادون. البته تقصیری هم نداشت بخش بزرگی از دلالیل شخصیتش بر می گرده به نحوه تربیت و رفتار خانواده باهاش که باعث شده بود همچین شخصیتی پیدا کنه!!! بگذریم، رفتم باهاش مطرح کردم فکر کرد دارم سرش کلاه می زارم و نیتم دوستیه!! کلی تلاش کردم تا بهش بفهمونم نیتم دوستی نیست و البته چون احمق بود تو کتش نمی رفت، البته من چیز زیادی قبل از خواستگاری ازش نمی خواستم. “”” فقط یک مقدار اطلاعات از خودم می خواستم بهش بدم و در مقابل منم از اون و خانواده ش کمی بیشتر بدونم و اگه به نتیجه رسیدیم که مناسب هم هستیم با خانواده بریم جلو “”” البته من قبل از اینکه باهاش مطرح کنم با خانواده خودم صحبت مختصری کردم و حتی موافق بودن که مستقیم برم به روش کاملا سنتی ازشون وقت بگیرم بریم خواستگاری. اما یکی دو مورد در مورد خودم بود که می خواستم قبل خواستگاری بهش بگم که اگه موافق بود بعد بریم خواستگاری این شد که با خانواده م مخالفت کردم و گفتم من باید باهاش قبلش حرف بزنم. هیچی هر وقت ما رفتیم مثل احمق ها حرف من حالیش نبود. نشد که نشد قانع بشه. تصمیم می گرفتم برا همیشه ولش کنم!! اما ول کنم نبود!!! من مونده بودم این رفتار احمقانه دلیلش چیه؟؟؟!!! هیچی دیگه به همین منوال 2 ترم گذشت تا یه روز شنیدم براش خواستگار رفته و قراره به زودی نامزد کنه. اولش بی خیال شدم گفتم به درک! ولی با اصرار دوست صمیمیم که از ماجرا با خبر بود بهش پیام دادم که حقیقت داره یا نه؟؟ جواب نداد. تو موقعیتی حساس بودم یه امتحان سخت در پیش داشتم که 1 سال و نیم براش برنامه ریزی و تلاش کرده بودم. در کمال ناباوری باباش بهم زنگ زد و با یه طرز بی رحمانه ای هر چی خواست بارم کرد. تلفن رو قطع کردم تا 2 ساعت اصلا نمی دونستم چه اتفاقی افتاده. نه از این که اونو از دست دادم. بلکه از این که آدم ها چقدر می تونن بی رحم، ناجوانمرد و …. باشن که با یه جوون تو اون موقعیت حساس اینجوری رفتار کنن. خیلی عصبانی شده بودم از خودم متنفر بودم که به کی اعتماد کردم. چند هفته گذشت یک دفعه یه ندایی تو قلبم گفت از اول اشتباه کردی کاش از طریق خانواده اقدام می کردی شاید این مسائل پیش نمی آمد. یه لحظه به ذهنم رسید گفتم شاید الانم دیر نشده، با خونه مطرح کردم موضوع رو گفتم که چه اتفاقی افتاده. کلی سرزنش شدم که مگه نگفتیم راهت درست نیست و کلی حرفای دیگه. گفتم الانم دیر نیست باهاشون مطرح می کنیم ببینیم نظرشون چیه؟؟!! البته اینم بگم من فکر می کردم که به طرف جواب رد داده و الا هیچ وقت به خودم و خانواده م اجازه نمی دادم ادامه بدیم. با پدرش تماس گرفتیم و فرصت برای خواستگاری خواستیم بازم همه اون حرفایی که به خودم گفت تکرار کرد. من دیگه تصمیمو گرفتم گفتم دیگه برا همیشه تمام!!! این دفعه خیلی جدی بودم. اینو جا نزارم که در حقیقت من اشتباه می کردم. اون به خواستگار جواب مثبت داده بود و وارد پرسه آشنایی شده بودن. و دلیل رفتار پدرش این بود که شیفته اون بابا شده بود. واقعا براش متاسفم که با حدود 60 سال سن همچین رفتاری کرد. دیگه بهش فکر نکردم. گذشت چند ماه بعد من فارغ التحصیل شدم. و دیگه ندیدمش و خبری ازش نداشتم و فکر هم می کردم که به طرف هم جواب رد داده. بی خیال شدم به طور جدی. 4 سال گذشت تا به نحوی مطلع شدم که هنوز ازدواج نکرده و هنوز به فکر من هستش! اولش گفتم ولش کن اون احمق لیاقت تو رو نداره. ولی باز هم دلم به رحم اومد. و البته درخواست رئوفانه مادرم هم مجابم کرد که یه بار دیگه بهش فرصت بدم. باز هم میگم مادرم نقش اصلی رو داشت. گفت شاید اون دختر هنوزم دلش تو رو می خواد خدا رو خوش نمیاد دلش بشکنه. خوب برا شروع از یک دوست مشترک کمک گرفتم که از احوال اون باخبر بود. اینجا یه اتفاق غیر منتظره افتاد. دوست مشترکمون بهم گفت که اون موقع به اون خواستگار جواب مثبت داده! و به مدت حدود دو سال باهاش در ارتباط بوده! کلی هم عاشقش بوده و البته کم از من بد نگفته تو اون ایام. به حدی از ناراحتی و عصبانیت رسیدم که می خواستم منفجر بشم. دوست مشترکمون جا خورد بنده خدا فکر می کرد من ماجرا رو می دونستم. وقتی فهمید بی اطلاع بودم حدود یک ساعت پشت تلفن برا آروم کردنم صحبت کرد. گفت که ارتباطشون زیاد نبوده! باهاش راحت نبوده! تو 1 سالی که من می دونستم فقط دو بار هم رو دیدن و ……..! خلاصه با کلی صحبت خواهرانه منو آروم کرد. ولی حرفاش نتونست منو از فرستادن پیام براش منصرف کنه! بهش یه طومار فرستادم و کلی ازش گله و شکایت کردم. و البته بهش گفتم که می خوام فرصت جبران بدم. در کمال حماقت و بی ادبی برگشت گفت نه!! منم دوباره پیش خودم گفتم می دونم که جوابت مثبته ولی بعد از این همه بی مهری منتظری بیام التماست؟؟ باشه دوباره باهاش قطع کردم. بعد از اون به طرق مختلف حرف دلش رو به من می رسوند و یه جورایی می گفت نظرش مثبته و ….
    ! اما من دیگه خسته شده بودم6 ماه دیگه بی خیالش شدم. تا یه روز یکی از دوستام که جریان رو می دونست برگشت به من گفت تو خودخواهی هیچ وقت تو زندگیت موفق نمیشی!! وقتی دلیلش رو پرسیدم رفتارم با این دختر خانم رو چماق کرده زد تو کلم! گفتم تو فکر می کنی من مقصرم؟؟ گفت آره!! گفتم به نظرت چیکار کنم؟؟ گفت برو باهاش حرف بزن و ازش فرصت بگیر برید خواستگاری. منم کلی فکر کردم و چون خاطرش عزیز بود و صحبتاش دوستانه چندباره بهش پیام دادم و بابت همه اتفاقات توضیح دادم و خواستم جواب رو بده که بعدش ازش قرار خواستگاری بگیرم. باورتون نمیشه!! سکوت کرد و جواب نداد!!!!!!!!!!!!!! این دفعه به دوستم هم گفتم ببین فقط به خاطر تو بود این دفعه!! ببین طرف من کیه؟؟!!! دیگه به ته خط رسیدم قسم خوردم قسم سخت به خدا به کتاب مقدس قرآن و …. که من دیگه یه قدم به سمتش برندارم. و واقعا هم به خدای سبحان قسم به سمتش نخواهم رفت. جالبه بدونید چند روز پیش به یکی گفته بود. که مامانم مجبورم کرده به اون خواستگار جواب مثبت بدم و هنوز منو دوست داره. نبودم ازش بپرسم اون بابا همکلاست بود، به اجازه کی اومد خونتون خواستگاری؟؟؟؟!!!!!! نبودم بگم بابات با اجازه کی مسیر زندگی منو بهم ریخت؟؟؟؟!!!!! نبودم بگم کی مجبورت کرد که پیش همه از من بد بگی؟؟؟؟؟!!!!!! نبودم بگم دلیلت برا این همه رفتار احمقانه چی بود؟؟؟؟!!!! و خیلی سوالای دیگه. جالبه بدونید بر گشته مامان منو متهم می کنه که مخالف ازدواجمون بود!!!!!! مادری که هنوزم از اتفاقات اخیر بی اطلاع هستش و از من می خواد که باهاش ارتباط بگیرم و بریم خواستگاریش. بی انصافی و حماقت از این بالاتر هست که ندونسته مامان منو متهم کنه؟؟؟؟!!! باز هم می گم به خدای یکتا قسم قدمی به سمتش بر نمی دارم. و شده به زودی جایگزینشو پیدا می کنم. و خاطره شو به دست باد می سپارم. مگه تحت یک شرط: برگرده و منطقی صحبت کنه و قرار خواستگاری رو با هم بزاریم که بین خانواده ها مطرح شه. در غیر این صورت خدا رو کافرم اگه قدمی به سمتش بر دارم. واقعا از قسمم نمی گذرم.

    پاسخ دادن
  • Comment
    مریم

    سلام به همه دوستان خوبم
    منم شکست خورده م. سه سال پیش پسری رو دیدم که با اولین حرفاش، صدای گرمش دلمو لرزوند
    قرار شد واسه ازدواج آشنایی پیدا کنیم و جلو بریم. همه چیز خوب پیش می رفت. چند ماهی می رفتیم و میومدیم و در اصل داشتیم با روحیات هم آشنا می شدیم. یه بار اومدن خونمون خواستگاری. تو پوست خودم نمی گنجیدم.
    تا این که به اتفاق دراین بین یه خواستگار دیگه پیدا شد، به اصرار مامانم از ترس غر زدناش رفتم دیدمش (علیرغم میل باطنیم). گریه می کردم وقتی اومدم خونه. باور کنین به اجبار مامانم رفتم.
    از اون شب مخالفت های مامانم با عشقم شروع شد، می گفت اون فلانه و بهمانه این خواستگارت بهتره. من راضی نیستم باهاش ازدواج کنی. طی این مدت شش هفت کیلو وزن کم کردم. خودمو می زدم، چشام داشت کور می شد؛ هر دو خانواده مرتب میومدن خواستگاری و من از ترس مادرم نمی تونستم به خواستگارم جواب رد بدم. حتی عشقم برام حلقه هم آورد تو جلسه آخر خواستگاری . اما وقتی رفتن مامانم شروع کرد به گریه کردن. آخرم مخالفت های مادر من و و در نهایت مادر عشقم باعث جدایی ما شد. آخ که چی کشیدم 🙁
    یک سال خواستگارمو پیچوندم اما از مادرم میترسیدم جواب رد بدم. بعد از یک سال باهاش ازدواج کردم
    الان یک ساله عقدم .نزدیک دو ساله از عشقم جدا شدم اما شبی نیست خواب عشقم رو نبینم. یا روزی نیست که گریه نکنم.
    باور کنین اگه برمی گشت هنوزم با آغوش باز پذیراش بودم
    چند روز دیگه عروسیمه و من سرگشته نمی دونم چ آینده ای در انتظارمه…
    ای کاش وقتی میمیریم به عشقمون برسیم.
    تنها امیدم همینه
    به امید اون روز///

    پاسخ دادن
  • Comment
    علی

    سلام
    من الان 22 سالمه و حدودا 17 سالگی عاشق دختری از فامیلامون شدم.
    کلی هم خاطره شیرین و تلخ ازش تو ذهنم دارم.البته باهاش رابطه نزدیکی نداشتم و یه جوری از دور با هم حرف میزدیم.البته من بهش گفته بودم که واقعا عاشقشم.بالاخره ایشون ازدواج کرد و الان شکر خدا زندگی خوبی داره از هر لحاظ (البته فکر کنم).
    مقصر جدایی هم 70 درصد من بودم ، ولی تصمیم جدایی من به خاطر خودش بود و این رو هرگز بهش نگفتم و می دونم که خودش هم می دونه.
    به هر حال واقعا از ته دل خیلی خوشحالم که زندگی خوبی داره با همسرش و واقعا وقتی از دور بهش نگاه می کنم که می بینم خوشحاله ، خیلی لذت میبرم و اینو می دونم اگه با من ازدواج میکرد زندگیش خیلی سخت می شد.
    ولی هنوزم که هنوزه میدونم که بهش میرسم.البته نه تو این دنیا …

    پاسخ دادن
  • Comment
    باران

    من ادمی بودم که از همه ی پسرا بدم میومد از ازدواج هم همین طور تا بحث ازدواج و خواستگار میشد سریع بحث و عوض می کردم تا حالا باهیچ پسری هم دوست نبودم عاشق هم نبودم چون فکر میکردم که ذات همشون خرابه ما دختراروهم فقط برای یک چیز میخوان دوروبرم عاشق وشکست عشقی زیاد میدیدم همشونم مسخره میکردم تا اینکه…..سرکلاس هی میدیدم استادم هر جلسه منو زیر نطر گرفته هی بهم زیر چشمی نگاه میکه تیکه مینداخت بین اون همه ادم بهم زول میزدو از خونوادش حرف میزد ویهو میومد سر کلاس بی مقدمه زول میزد توچشام واز خودش و گذشتش حرف میزد دیگه بچه هاهم به من شک کرده بودن فکر میکردن من با اون نامزدم من عاشقش شده بودم ولی از تو اینستاگرامش فهمیده بودم که عاشق یه دختره بوده بعد دختره دوستش نداشته رفته بایکی دیگه عقد کرده اونم ازاون موقع حالش گرفتس پسر مومنی بود حد اقل نماز خون و روزه گیر بود ولی خونوادش خیلی مومنن مامانشم روانشناسه یعنی مطب داره خودشم دانشجو ی پزشکی بودش تیپش خیلی ساده بود نسبت به استادایه دیگمون ولی خیلی بی ادب بود چرتو پرت سر کلاس زیاد میگفت با بچه هاهم خیلی شوخی میکرد بعضی وقتا از نگاه هاش میفهمیدم که هیزه ولی خداییش نامحرم محرمی حالیش بود با دوستم خیلی چرتو پرت میگفت سرکلاس ولی هیچ کس بااین قضیه مشکلی نداشت منم واسه دلم لال مونی گرفته بودم فهمیده بودم که چند تا از بچه ها عاشقش شدن اینو حتی به خودشم گفته بودن اونم همه رو رد میکرد منم بدجور حالم بدبود ولی برعکس بچه ها که هی از سرو کولش با لا میرفتن من اصلا بهش خیلی محل نمیدادم چون واسه شخصیتم خیلی ارزش قایلم هرچند این حس لعنتی که ماهمه بهش میگیم عشق هیچی حالیش نیست یه روز دوستم اومد توجمعمون گفت که اونوتومهمونیش دعوت کرده و باهاشم دوسته اون لحظه فقط میخواستم بمیرم درحد مرگ گریه میکردم دیوونه شده بودم به ذهنم رسید استخاره کنم گفتم خدایا اگه منو دوست داره خوب بیاد خودش که لاله تو بگو تکلیفمو بدونم استخاره کردم بسیار خوب اومد دوباره ازذوق درحد مرگ گریه کردم چند روز بعد فهمیذم دوستم خالی بسته اون پیشنهاده مزخرف داده استادمم قبول نکرده یک ماهه ندیدمش فقط بهاش رویا پردازی میکنم فکر میکردم بعد از کلاسا حتما میاد ولی نیومد….. امشب تمام کامنتای شماهارو خوندم یه جاهایی بغض گلوموگرفت ازکامنتاتون نتیجه گرفتم که عشق یه طرفه به درد نمی خوره هرچه قدرم دوسش داشته باشم ولی نمی تونم تحمل کنم جسمش پیشم باشه ولی روحش پیش یکی دیگه جاهایی که میریم واهنگی که گوش میدیم به خاطره هاش فکرکنه ولی اون باعث شد تامن طعم عشقو بچشم وبه ازدواج فکر کنم بچه ها خدا ما رو خیلی دوست داره مطمئن باشین اگه کسیو که میخوایمو بهمون نمیده حتما صلا حمون این بوده پس با سرنوشتمون بازی نکنیم به اینده امیدوارباشیم وبدونیم اگر پیش طرفمون باشیم وبعد به یکی دیگه فکرکنیم غیرازاین که اون لحظرو تلخ کردیم بد ترین خیانتو هم به طرفمون کردیم مرسی که هستین وتونستم باهاتون دردو دل کنم وازتجربیاتتون استفاده کنم.

    پاسخ دادن
  • Comment
    دلشکسته

    سلام..من یک دختری رو دوست داشتم و هردو واسه هم میمردیم..جون هردومون واسه هم در میرفت..ولی تو خرداد ماخ بزور خانوادش با کس دیگه ازدواج کرد..خانوادش خیلی بهش گیر میدادن..منم فقط مادرم مخالف بود..هرکاری میکردم تا راضیش کنم واسه ی بار بریم خواستگاریش ولی نشد ک بزور عقدش کردن..نمیدونم الان اونم حس منو داره..داغون هست..برمیگرده بهم؟؟دعا کنید بهم برگرده..خیلی دوسش دارم..خیلی..میتونه با کسی ک کنارشه دووم بیاره یا روزی بهم برمیگرده

    پاسخ دادن
  • Comment
    ناشناس

    سلام . به جوونا توصیه می کنم اول رایط را بسنجند بعد به کسی دلبسته بشن من سال 74 عاشق یک خانوم تمام عیار شدم 5 سال با هم رایطه داشتیم . عشقم بود . همه چیزم بود . دانشگاهم که تمام شد مادرم و فرستادم خواستگاریش . ولی وقتی مادرم فهمید ما با هم دوست بودیم . شدیدا” مخالفت کرد . هر کار کردم نشد تهدید کردم که خودم اقدام میکنم مادرم هم گفت خودش و میکشه . با شناختی که ازش داشتم از این کار منصرف شدم . درگیری بالا گرفت برای این دختر بدبخت خیلی مزاحمت ایجاد می کردند . بین نمی دونستم طرف مادر برم درسته یا دلم . با خودم گفتم اگه طرف مادر برم درسته . رفتم ولی ایکاش نمی رفتم . الان 12 سال از ازدواجم میگذره ولی من بدتر شدم . بک بار دست به خودکشی زدم نمیدونم چرا هنوز دوسش دارم . هیچ احساسی به همسرم ندارم هیچی . خیلی پشیمونم . هر چی زیارت میرم قران میخونم . هیچ تاثیری نداره برای همین توصیه میکنم واقعا” خودتونو گول نزنید و گول نخورید . انسانها یک دل بیشتر ندارند همونو در گرو کسی بذارن که میخوان باهش زنگی کنن . باور کنید بعد از اون جهنم میشه زندگی . جهنم

    پاسخ دادن
  • Comment
    فاطمه

    داستان زندگی بیشتری هارو خوندم وگریه کردم تازه فهمیدم مشکل خودم چقد کوچیکه امیدوارم غم دل همه تون اب بشه برای منم دعا کنید که محتاج دعاتونم

    پاسخ دادن
  • Comment
    بهار

    شکست یا موجب پرواز میشه یا سقوط دوستان به خودتون فکر کنید اونی که رفت میره
    میره ی جایی یکی دیگه میشه براش مثل تو حتی بهتر من دیدم
    تو فکر خودت باش
    ندیدن راه حل خوبی نیست اگه بتونی با دیدن طرف تو اجتماع
    خودت رو نبازی و مسیر زندگیتون بری بهترین راه رو رفتی اینا از تجربیات خودمه که
    تو شرایطش بودم دخترا خیلی عاطفی ترن پسرها راحتر فراموش میکنن
    پس دخترای عزیز تا فکر و قلبت رو ازاد نکردی وارد رابطه دیگه ای نشو
    و رایگان مهرت رو به کسی نده بهای مهر جز مهر نخواهد بود

    پاسخ دادن
  • Comment
    مهسا

    من پسر همسایمونو 8سال دوسش داشتم از بچگی با هم بزرگ شدیم طوری که هرگز نشد بهش بگم یعنی روشو نداشتم اونم دوسم داشت عشق ما به هم چشم توو چشم بود با نگاه عشق همو میخوندیم هر دو مون نمیتونستیم بیانش کنیم هرجا میرفتم نگاهش بمن بود غرور بیش از حد من باعث میشد اون نمیتونست جلو بیاد ابراز علاقه کنه . تا یه روز دیدم خبرش اومد که ازدواج کرده دنیا روی سرم خراب شد افسردگی گرفتم. ازهمه چیز و همه جا افتادم وزنم کم شد دیگه اون ادم سابق نیستم طوری که الان که ازدواج کرده روش نمیشه بمن نگاه کنه. من هنوز دارم عذاب میکشم.بدترین دردیه که علاج نداره

    پاسخ دادن
    • Comment
      رويا

      منم همين اتفاق برام افتاده هيچ كدوممون جلو نيومديم ولى اون نيومد جلو من خودم عاشق يكى ديگه شدم ولى اين دفه خودم بهش گفتم از 5ساله باهاشم واقعاً زندگيم عاليه دو ماه ام هس نامزد كرديم از فكرش آروم آروم در بيا اون آدم قبلى برگشت كلى از من فرصت خواست ولى من ديگه دل به يكى ديگه بستم نه كه اونو دوست نداشته باشما نميشه به همين راحتيا فراموش كرده ولى من بخاطر عشقم اين كارو دارم انجام ميدم توكل كن به خدا ☺️

      پاسخ دادن
  • Comment
    مهسا

    سلام دوستان نظرتون راجع ب نفرسومی ک بین دونفرو بهم میزنه چیه؟اونم بصورت ناشناس!شاید از نظرشما همین ی جمله باشه ک بخونید و ردشیدولی…

    پاسخ دادن
    • Comment
      yashar

      سلام
      بیشتر تو ضیح بده تا بهتر راهنماییت کنم. البته باید مطمئن باشی که طرف دخالتی در به هم زدن داشته، و گرنه تهمت محسوب میشه و جرم تهمت هم پیش خدا سنگینه! برای بهتر فهمیدن بهتره بیشتر تحقیق کنی ببینی این ناشناس از کی با طرفت ارتباط گرفته و …. چون ممکنه 1 سال بعد از به هم زدن شما ایشون با به صورت ناشناس دوست شده باشه. یا اینکه شما اشتباه می کنید اصلا بین ناشناس و طرفت صحبتی نشده چون اگه می شد باید حداقل از رابطه شما با طرفت خبر پیدا می کرد و می دونست با هم دوستید چون قسم خوردن به خدا از عدم اطلاع از رابطه شما نمی تونه الکی باشه!!!
      همیشه در قضاوت خدا رو در نظر بگیرید!!!

      پاسخ دادن
  • Comment
    سردرگم

    سلام دوستان
    واقعا سخته من ۶سال عاشق پسری بودم ک خالصانه دوستم داشت
    اما نشد و من چند روزه با یکی دیگه نامزد شدم
    عشقم بهم گفت منتظر میمونم تا طلاق بگیری و بیای
    نمیدونم چی در انتظارمه….

    پاسخ دادن
    • Comment
      yashar

      ببین بچه گانه رفتار نکن! برای یه بار هم که شده با قاطعیت تصمیم بگیر و راه درست رو انتخاب کن! هر دلشکستگی و کدورتی که تو این راه بوجود میاد خودش می تونه آفتی برای زندگی مشترک آینده باشه. پس سعی کن بیش از این به این احساس لطمه نزنی و منصفانه و عاقلانه تصمیم بگیری و برا همیشه این بازی رو تمام کن و با عشقت بشین صحبت کن و بیش از این خودتو و طرفتو اذیت نکن.

      پاسخ دادن
  • Comment
    بهزاد

    تنها راه و دوا برا آرامش پناه بردن به خالق عشق!!

    پاسخ دادن
  • Comment
    حمید

    با سلام تک تک حرفهاتون رو شنیدم و واقعا فهمیدم زندگی بدون عشق چقدر سخته
    من 21 سال دارم و شخصی بودم که به کسی دل نمیبستم همیشه عشق را مسخره میکردم تا اینکه این بلا دچار منم شد من تو فیسبوک از دختری خوشم اومد و اطلاعات لازمی در موردش نداتشم و مثله همیشه مغرور رفتار کردم و بهش پیغامی چتی نفرستادم تا اینکه دختره پیغام داد دلم برا همتون تنگ شده ( تو یه شهر دیگه ای دانشجو بود) منم از این حرکتش خیلی خوشم اومد و شماره تماس خودمو دادم بهش با هم رابطه بر قرار کردیم اوایلش کلا بهونه میاورد که ما برای هم نیستیم منم میگفتم باشه خدافظ بعد بازم معضرت خواهی میکرد تا اینکه سنمو پرسید من به دروغ گفتم 23 سالمه و بعد فهمیدم اونم 23 سالشه یعنی 2 سال بزرگتر تا اینکه یه ماه بعدش گفتم ازت کوچیکترم 3 روزی رابطمونو قطع کردیم و دوباره شروع کردیم بعد گفتم بابا ولش آخرش که از هم جدا میشم ولی دوستان رفته رفته عاشقش شدم روز به روز ارتباطمون بیشتر میشد و بعد ها دیدم با کسایی رابطه داره به طریقی به گوشیش دسترسی پیدا کردم و بعد اینکه گفتم دوستت دارم میخوام برا هم باشیم خطشو عوض کرد و به جز من با کسی دوس نشد و این کار صداقت او باعث شد علاقم بیشتر شود اما روابط قبلیش به خاطر بد دلیم آزارم میده و مطمئنم بعد ازدواج اگرچه خانواده ها رازی باشند باز هم این روابط قبلیش آزارم میده به نظر شما بهترین کار چیه ؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    مهیا

    سلام,بچه ها تروخدا هرکی میدونه چطورمیشه این تلخی تموم شه راهنماییکنه
    من و یه پسری عاشق همیمم الان تنها چیزی ک امید زندگیمه و تنها چیزی ک خوشحالم میکنه اونه ولی بهم رسیدنمون خیلییی سخته چون خونواده ها شدیدا مخالفا
    مطمینم اگ یک روز با کس دیگه ازدواج کنم هم اونو بدبخت کردم هم خودم زندگی کوفتم میشه , واقعا نمیدونم چیکار کنم

    پاسخ دادن
    • Comment
      طهمورث

      مطمئنی پسره هم هنوز عاشقته؟؟!!! فکر نکنم پسره از خیانتت بگذره!

      پاسخ دادن
    • Comment
      بهار

      مهیای عزیز روزی من پسری را عاشقانه دوست داشتم
      اون پسر خوبی بود و مقابلش من هم چیزی کم نداشتم
      ولی بخاطر اختلاف فرهنگی عاقلانه از هم جداشدیم
      هرچند هنوز دلتنگش میشم ولی مطمئنم مردایی هستند با ویژگی ایشون اما بدون این اختلاف آزار دهنده
      میدونم زندگی ما آینده به مشکل میخورد وقتی که جوشش عشق فرو میشینه و زندگی روتین میشد
      جدا شدیم امیدوارم که هر دو فرد مناسب زندگیمون رو پیدا کنیم
      برام دعا کنید

      پاسخ دادن
  • Comment
    گنجشک

    گنجشک صدام میکرد… دوسش داشتم خیلی زیاد… مثل یه مرد برای داشتنش جنگیدم از با ارزش ترین چیزام گذشتم…. خیلی مغرور بودم..از غرورمم گذشتم… براش ترانه میگفتم،شعر،… گفتم قلبمم مثل قبرم فقط جای یه نفره ولی …. هر جوری ک می خواست همون جور شدم و دقیقا اشتباهم همینجا بود آدما کسی رو واقعا دوست دارن که نخوان تغییرش بدن ولی اون میخواست منو عوض کنه.
    تازگیا حس کردم که فکرش جای دیگس…منو برد جاهایی که با یار قبلیش خاطره داشت…منو همونجا غیر مستقیم آتیش زد ولی فقط خندیدم…رفتیم اونجا رفتش تو فکر…منم فهمیدم که هوایی شده… از اونجا برگشتیم دیگه عوض شد… دیگه انگار براش مهم نیستم….منی که همه سرم قسم می خوردن منی که حتی به خودمم رو نمی دادم حالا حس میکنم که سرخورده ام….از خودم بدم میاد که چه کارایی براش کردم….دست دلم رو شد…فهمید دوسش دارم ،بازی عوض شد…
    آدم ها نباید بفهمن که چقدر دوسشون داری
    ویکتور هوگو میگه: آدما در دو حالت همدیگه رو ترک میکنن: اول اینکه حس کنن کسی دوسشون نداره و دوم این که حس کنن یکی خیلی دوسشون داره..
    “عمری که سوختم برات قابل نداشت …”
    خوشبخت شی…!!!

    پاسخ دادن
    • Comment
      میثم

      گنجشک وقتی بهش نرسی پر میزنه!!!! سوختن دو طرفه ست! نترس گنجشککت جفت نداره، این اشتباه بزرگیه که فکر کنی کنجشکت وقتی یکی رو پیدا کرد تو رو تنها گذاشت خودتم خوب می دونی!! بهش بها ندادی که پر کشید…….

      پاسخ دادن
  • Comment
    فرشته

    سلام بچه ها بهم کمک کنید خیلی سردرگمم
    یه پسری تو دانشگاه بهم ابراز علاقه کرده و از عشقش گفته ،گفته به خاطرم هر کاری میکنه ،هرجوری بگه میشه حالا من تا حدودی حرفاشو باور کردم اما بهش حسی ندارم نمیدونم باید چی کار کنم ولی از عشقش خوشم میاد نمیددددددووونم؟؟؟؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    سارا

    همه دردودلاتونو خوندم اما مال کسی شبیه دردی که من تحمل کردم نبود
    در دوره دانشجویی متوجه نگاه ها و توجهات یکی از استادانم به خودم شدم همین باعث شد منم نسبت بهش کنجکاو بشم کم کم حس کردم بهش علاقمند شدم در موردش تحقیق کردم دیدم مجرده یه روز دیگه طاقت نیاوردم وبهش در مورد علاقه م گفتم اونم گفت قصد ازدواج نداره اما می تونیم با هم مثل دوتا دوست باشیم فقط دوست از صداقتش خیلی خوشم اومد و احساس کردم ادم قابل اعتمادیه اوایل فقط با هم تماس تلفنی داشتیم واز درس و کلاس ومسایل روزمره میگفتیم اما کم کم مسیر گفتوها رو عوض کرد و از اینکه همه تو زندگی نیاز دارن با کسی رابطه داشته باشن واین یک امر طبیعیه و… صحبت کرد و کم کم با صحبتاش رام شدم وسعی کردم کسی بشم که اون میخاست چون فکر میکردم این جوری بهم علاقمند میشه خلاصه انقدر درست و کامل نقشه کشیده بود و مرحله به مرحله پیش می رفت که وقتی به خودم اومدم خیلی دیر شده بود من که از ته دل پشیمون شده بودم بهش گفتم باید ازدواج کنیم اما اون کلی بهونه اورد که مادر وپدرش مریضن قصد ادامه تحصیل ورفتن به خارج از کشورو داره و شرایط مالیشو نداره و هزاران بهانه دیگه که من مثل همیشه خامش شدم وباورش کردم وحتی کلی دلم براش سوخت اما چون از رابطه با اون کاملا نادم وپشیمان بودم سعی کردم ازش دوری کنم طوری که بعد از دو ماه قطع رابطه کامل وقتی که ازش هیچ خبری نشد ناامیدانه به خونه ش زنگ زدم واز مادرش شنیدم که دو هفته است با یکی از دانشجوهاش ازدواج کرده همه دنیا رو سرم خراب شد وقی بهش زنگ زدم وپرسیدم چرا؟ گفت هر کسی واسه یه ادم ساخته شده تو هم برای من ساخته نشدی وقتی پرسیدم چرا تو همه این مدت که با هم بودیم اینو نمی گفتی و چرا… بهم گفت اگه یه بار دیگه مزاحمش بشم با دندوناش تک تکه م میکنه. خلاصه دو سال تمام از درد به خودم پیچیدمو نالیدمو گریه کردم شب و روز از خدا می خواستم تقاص منو ازش بگیره به خدا سپردمش تا خدا بین من واون قضاوت کنه
    من روز به روز درد کشیده تر وضعیف تر و افسرده تر از روز قبل شدم اما اون داره با همسرش زندگیشو میکنه و خدا هم هیچ تقاصی ازش نگرفت

    پاسخ دادن
    • Comment
      ب .

      عزیزم غصه نخور.من ازین بدتر سرم اومد اما خدا بعد از دوسال چنان خوشبختی و زندگیی برام ساخت که هنوز تو بزرگی و حکمتش موندم.زندگی چیزایه خوب و بد رو باهم داره.اونم به خدا بسپار شک نکن منتظر یه فرصت مناسبه.ناامید نباش من خودم این روزارو گذروندم خیلی سخته…اما من هرگز از خدا دور نشدم و بالاخره مثل همیشه کمکم کرد.به زندگیت برگرد

      پاسخ دادن
  • Comment
    آسمونی

    حمیدرضای عزیزم نمیدونم کجای این دنیایی و نمیدونم بعد این همه سال داغ این جدایی رو کجا فریاد بزنم.دیشب بعد مدتها خوابتو دیدم که فقط خیره به چشم هم اشک میریختیم.به هرحال من دیگه دارم ازدواج میکنم.جوانیمو به میانسالی رسوندم.کارمو به روانپزشک کشوندی.منو از عاشق دیگری شدن محروم کردی و من با یه قلب سرد باید تن به دیگری بدم که برام میمیره….خدایا کمکم کن

    پاسخ دادن
    • Comment
      جواد

      شما خیلی وقت پیش با کمال افتخار به اون دل بستی، الان الکی جا نماز آب نکش، به نظرم تو مستحق عذاب بیشتر از این هستی چون زندگی حمید رضاتو تباه ساختی اونم مثل تو جوانیشو به میان سالی رسونده! از سر خودخواهی و ترس از لو رفتن ضعفت عمری عذاب برا خودت قرار دادی غافل ازاینکه طرفت خیلی وقته از ضعفت باخبره و از سر نجابت به روت نمیاره! درست لحظه هایی که اون به خاطر تو قلبش می تپید و توی احم… از این احساس خبر داشتی با یه هر..ه معاشقه می کردی! قطعا مستحق عذاب بیشتری هستی! تو این معامله حمید رضا برد چون اون کسی رو از دست داد که دوسش نداشت و بهش بی وفایی کرد ولی تو حمیدی رو از دست دادی که پاک دوستت داشت!

      واقعا حقت همونیه که فکر می کنی برات میمیره، وقتی حمید بهت گفت این بابا این جور آدمیه توی احم.. فکر کردی از سر حسادته؟!! چون احم..ی، از این ور بهت می گفت دوست دارم از اون ور ……
      تو احم..ی چرا؟ چون نمی دونی که دوست داشتنو در وفاداری باید ثابت کرد نه در گفتار!!! مطمئن باش وعده خدا حقه…. تو لایق جز اونی نیستی چون از جنس خودته. حمیدت بعد از این همه سال الان احساس بسیار خوبی داره چون فهمیده خدا چقدر دوسش داشته و داره که از چه مصیبتی نجاتش داده!

      این رو برا همیشه به یاد داشته باش: که عاشق کسیه که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز نمی تونه باعث بشه به شخص دیگری غیر از معشوق توجه کنه! دلیل اینکه میگن عشق مقدسه همینه. این فیلم هندی نیست یه حقیقت محضه! تو هم برو از درد پشیمونی بمیر چون این جهان خیلی چیزها داره که حیفه هر کسی ازشون استفاده کنه

      پاسخ دادن
  • Comment
    رضا

    دوستان واقعا بد دردیه عاشقی….هیچوقت هم از یاد ادم نمیره…من خودم با دختری اشنا بودم که متاسفانه ابراز احساساتم رو بروز ندادم…خیال میکردم وقت هست…خیال میکردم فرصت هست…خیال میکردم زوده فعلن برای نشون دادن علاقه….تا اینکه طرف ازدواج کرد!!اونوقت فهمیدم که چی سرم اومده…اونوقت تازه قدر نعمت رو دونستم…..ولی حیف که پشیمونی سود و فایده ای نداره!!حتی کار من به روانپزشک کشید!!فقط خیلی حواستون جمع باشه..به محض اینکه به کسی علاقمند شدین برین جلو با صداقت بش بگین…نترسین…خجالت نکشین…شک نکنین از ابراز نکردن خیلی بهتره..خیلیا تبعد از شکست عشقی سریع بدنبال جایگزین میگردن…ولی شدیدن کار اشتباهیه!!خیلی اشتباه!!اکثرن خیال میکنن با وارد شدن به یه رابطه ی جدید همه چی فراموش میشه و شاد میشن….ولی نمیدونن تازه از چاله افتادن تو چاه!!ایشالا همه به عشقشون برسن…آمین

    پاسخ دادن
    • Comment
      مرد

      حق با شماست باید گفت ولی به اعتقاد من اگه احساس دو طرفه باشه احتیاجی به گفتن نیست! با نگاه کردن به هم میشه دنیایی از حرف ها رو رد و بدل کرد.
      ولی به هر حال باید یه وقتی رسماً بگی به عشقت، ولی آیا هر موقع و با هر شرایطی که داری باید تا عاشقش شدی بهش بگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به نظر من اگه به عشقت نگفتی هنوز ولی عشقت کاملاً می دونه می خوایش اگه یه جور احترام واست قائل باشه نباید تا یکی اومد خواستگاریش سریع جواب بله بهش بده. نامردی محضه به نظر من……………

      پاسخ دادن
    • Comment
      سهیل

      حل بدی داشتم ….خیلی بد….

      تجربه نکنه …خیلی سخته…سخت

      شدیدن کار اشتباهیه!!خیلی اشتباه!!

      ساختار جملات فوق به هم شبیه نیست؟!

      پاسخ دادن
    • Comment
      عاشق گمنام

      *آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــن*

      ینی میشه اون روز برسه که هیچ عاشقی در حسرت دستای عشقش نباشه؟

      پاسخ دادن
  • Comment
    رضا

    دریا و بارونو یه مرد داغونو رو کسی نمیبینه…..شبهای تنهاشو بغض تو حرفاشو کسی نمیبینه!!!!

    پاسخ دادن
  • Comment
    raha

    عشق بين ادم ها وجود نداره وتنها خدا عاشق واقعيست.فقط دوست داشتن زياد هست که در نهايت به وابستگى تبديل ميشه متاسفانه !واينکه خيلي هم درد داره! ازهمه بدتر دوست داشتن يک طرفه است واى خدا!!!!!!!! مراقب اين يک طرفه باش دنيا تو خراب نکنه

    پاسخ دادن
  • Comment
    سهراب

    به نظر من عشق اون چیزی یه که یه نفر در زهن خودش نسبت به دیگری پیدا می کنه ولی دریغ از اینکه ذزه ای از این عشق قوی رو درک کنه, شاید بیشتر خصلت های زیبایی که دوست داریم رو داشته باشه ولی کامل نیست و در این رابطه یکی شون خالصانه عاشقه ولی دیگری جاهل از این عشق عمیق بخاطر همین جدایی اتفاق می افته .لعنت به هرکسی که می دونه طرفش واسش میمیره ولی…… این حس رو فقط باید به کسی تقدیم کرد که در قلبمون باشه تا بتونه حسش کنه اون یه نفرام فقط خداست نتیجه ای که من از عاشق شدن گرفتم اگه دختر دیگه سر راه زندگی ام قرار بگیره که خوشم بیاد سعی می کنم دوستش داشته باشم نه عاشقش بشم.عشق فقط واسه خداست.

    پاسخ دادن
  • Comment
    فاطمه گل

    سلام منم عشقمو ازدست دادم چون پدرش ناراضی بودبه عشقم گفتم دیگ هرگز سراغمونگیر.اونم به اجبار فراموشم. کرد.من بلافاصله ازدواج کردم وسال بعدش بچه دارشدم عشقم بادوستم ازدواج کرد ولی تومراسمات همومیبینیم من دلم براش غنج میره اونم بمن فقط نگاه میکنه. قبل ازدواجش به داییم گفته بودکه منودوست داشته من شش سال ازدواج کردم اونم سه سال. ولی نمیتونم بهش فکر نکنم. بیشتر بخاطر اینک آدم هیزیه ولش کردم نمیدونم کار درستی کردم ردش کردم یانه؟ولی جدیدا خیلی خوشتیپ شده اصلا قابل مقایسه باهمسرم نیس برام دعا کنیدفراموشش کنم وبه همسرم صادقانه عشق بورزم.

    پاسخ دادن
  • Comment
    sara

    حدود یساله ک عاشقشم واسش هرکاری کردم الان ی مدته خانوادم بهم فشار میارن ک ازدواج کن خواستگارای خوبی دارم اما عشقم انگار ن انگار فقط میگه تومال خودمی مادرم هم درجریانه بهم میگه اگه واقعا دوستت داشته باشه میاد اما…..
    از دیروزم تمام کردیم نمیدونم برمیگرده یا ن؟؟ زندگیم بی رنگ شده افسردگی گرفتم نمیدونم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    سحر

    دلیل سخت بودنش اینه چون کسی رو که دوست داریم داره با بی رحمی ما رو پست میزنه پس هیچ وقت فراموش نمیشه

    پاسخ دادن
  • Comment
    حلما

    من فقط دلم میخواد بمیرم تا زجرش برم میدونم اگه بمیرم نابود میشه ولی نمیدونم چرا رفت

    پاسخ دادن
  • Comment
    starevahid

    خوشالم این همه آدم هستش که دل دارن و عشقو با تموم خوبی و بدیهاش تجربه کردن
    راستش من با پسری حدود 6 ساله که ارتباط داشتیم و واقعا همه روزامون و تک تک ثانیه های همو میدونیم و با خبریم امسال که 22 ساله شدیم بخاطر فهمیدن خانواده ، تلفنی به خانوادم خبر دادن که آره پسر ما دختر شما رو میخوادش ولی خانوادم فوق العاده مخالف هستن بخاطر تفاوت تو فرقه هامون و اینکه ما دانشجوی سال آخریم و کار ثابت نداشتن یارم
    که باز خانوادم بیشترین مخالفتشون سر فرقه ایناست وکوتاه نمیان ، یادمه یارم همیشه میگفت درستش میشه غصه نخور …
    الان 20روزه که ندیدمش … نمیدونم چه آینده ای در پیش رومون هست..
    ما شیعه یارم الحق

    پاسخ دادن
    • Comment
      مهدی

      از مدیریت سایت خواهشمندم که پاسخ قبلی بنده به این نظر رو تایید نمایند

      با تشکر

      پاسخ دادن
    • Comment
      مهدی

      جملاتت مثل کسیه که فارسی رو تازه یاد گرفته!! بد برداشت نکن منظورم اینه که نمی خوای شفاف حرف بزنی می خوای برخی چیز ها رو پنهان کنی. و اما سایر اصلاحات سواد دینی پایینی داری اولا شیعه فرقه نیست، شیعه یک مذهب رسمی هستش. ثانیا فرقه یارت اهل حق هستش نه الحق. و اما اصل مطلب اینه که این اسامی فقط یه برچسبه و چیزی که مهمه واقعیتی هستش که در فکر و روح افراد جریان داره چه بسا اون آفا کاملا مقید به اصول و عقاید شیعی باشه و مطمئناً شما اینو در رفتار اون پسر دیدید.

      می خوام یه قول بهت بدم مردونه! بهت قول شرف می دم که اون آقا دیگه طرف شما نمی آد چون خانواده ت بهش توهین کردن و تنها راه اینه که شما و بابات این موضوع رو هضم کنید و یه جوری به اون آقا برسونی که می خوایش. در غیر این صورت هیچ شانسی نداری.

      در ضمن زمان رو از دست نده چون هر لحظه داره دیر میشه و موقعی خواهد رسید که جاتو به کسی دیگه داده و اون موقع پشیمونی سودی نداره.

      خود دانی از ما گفتن بود

      پاسخ دادن
    • Comment
      کامی

      ازدواج های دانشجویی معمولا با این مشکلات همراه هستند. به نظر من اگه شما می خوای به یارت برسی باید با خانواده ت صحبت کنی شاید تونستی راضیشون کنی. اگه تونستی موافقتشون رو جلب کنی به یارت خبر بده با خانوده ش بیان و بشینید هم خودتون و هم خانواده هاتون با هم صحبت کنید شاید فاصله اونقدر هم که شما فکر می کنید زیاد نباشه!

      مطمئناً علاقه دو طرفه شما خیلی از مشکلات رو حل می کنه. شما 6 ساله که به هم علاقه دارید مطمئناً تو این 6 سال موقیعت مناسب ازدواج برا هر دوتون بوده و طرفش نرفتید. پس به این احساس پاک که همچین تعهدی آورده احترام بزارید و شما هم، دین خودتون رو هم به خوتون و هم به دوستتون ادا کنید و با خانواده تون صحبت کنید. مطمئناً سختی این کار با شیرینی زندگی مشترک با کسی که عاشقش هستید جبران میشه.

      به خدا توکل کنید انشاالله خدا هم کمکتون می کنه

      پاسخ دادن
    • Comment
      آرمان

      برو….ازش…. عذر…. خواهی…. کن……فقط عذر خواهی… اونم اگه آدم خوبی باشه ار تقصیراتت…. می گذره
      شرایط تو مشابه برباد رفته و سام نازه فقط با عذر خواهی حل میشه

      پاسخ دادن
    • Comment
      کامی

      به خدا این خودخواهی و غرور تو حاصلش یه عمر پشیمونی ست. یه خرده به رفتار خودت و خانواده ت فکر کن ببین با وجود چه بی انصافی از طرف شما هنوز سر حرفش مونده! محبت که حد از بگذره ….خیال بد کنند. باشه دود این رفتار تو چشت میره. بشمار معکوس ……

      پاسخ دادن
  • Comment
    reza

    نخیرم خانم اصلنم اینتور نیس الان 5ساله عشقم ازدواج کرده ولی من هنوزم هنوزه زندگیم روبرا نشده هنوزم سردرگمم هنوزم دلم …

    پاسخ دادن
  • Comment
    مهرسانا

    پسرها زود همه چیرو فراموش میکنن ولی دخترها اینطور نیستن .منم داغونم به خاطر عشق واقعی که بهش تقدیم کردم ولی اون …

    پاسخ دادن
  • Comment
    رها

    به نظر من عشق وجود نداره من 8 سال عاشق پسری بودم و هستم و همه کاری هم براش کردم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد اهر کاری میگفت انجام دادم ولی االان پشیمونم چون همه موقعیتهای ازدواجم رو از دست دادم بهترین موقعیتهام نمیگم دوستش ندارم خیلی بهم بدی کرد با دوستم دوست شد البته کم یکی دو روز بعد با یه دختر دیگه دوست شد دختره میدونست من باهاش دوستم انقدر به رابطه باهاش ادامه داد تا پسره عاشقش شد و اون دیگه منو نمیبینه انقدر آشغال بود که رابطه هاش رو تعریف میکرد قلبم خیلی زخمی انگار تیغ کشیدند همه دور و بریهام میگن خیلی داری اشتباه میکنی من الان 28 سالمه از 21 سالگی تاالان نتونستم فراموش کنم اینی که میگم واقعیته فکر نکنید دروغه هیچ کس برام جاش و پر نمیکنه و نخواهد کرد از خدا میخوام یکی جاش و بگیره از تمام وجودم ایا اون دختره خیر میبینه نمیبینه زجر بزرگی هر روز دارم عشقش و به اون دختره میبینم و میبینم که چقدر براش ارزش قائله چون یه آشغالی مثل خودشه با این وضعیت باز من عاشقشم جلوی همه انکار میکنم ولی تو دلم غوغایی به پاست بای کاش بتونم با خودم روراست باشم

    پاسخ دادن
  • Comment
    امیر حسین

    سلام.من عاشقه یکی شدم که بعده دو سال خیلی راحت رفت با یکی دیگه ازدوج کرد.الان من مندمو این عشق که داره منو داقون میکنه.از همه دخترا بدم امده……

    پاسخ دادن
  • Comment
    نیکی

    اگه یک سال کامل نبینیدش کاملا فراموشش میکنید من خواستم این کارو کنم اما نشد هر کاری میکردم یا صداش رو میشنیدم یا خودشو میدیدم انگار خدا میخواست که فراموشش نکنم هرچی هم دعا میکردم که فراموشش کنم باز هم نمی شد اگه خدا میخواست میشد چون خدا نمیخواست نمی شد.

    پاسخ دادن
    • Comment
      sam!!naz

      عزیزی که گفتی اگه یک سال کامل عشق قدیمی تو نبینی فراموشش میکنی,من امتحانش کردم اصنم جواب نمیده….
      نه فقط یه سال پنج ساله که نتونستم فراموشش کنم.تواین ۵سالنهایتا۵دفعه دیدمش
      جواب نمیده

      پاسخ دادن
      • Comment
        علیرضا

        سلام

        منم دقیقاً مثل شما 5 ساله که از معشوقه م فاصله دارم و نتونستم فراموشش کنم.
        واقعاً جواب نمیده به خصوص وقتی می دونی طرفت تو رو می خواد و موانع دیگه ای از قبیل مخالفت پدر و…. وجود داره!!

        پاسخ دادن
    • Comment
      hedi

      نه اینطور نیست که یک سال نبینیم فراموش میکنیم من خودم عشقمو سالی یبار میبینم عید به عید اما همش تو فکرمه منم دقیقا مثل شما تا میخواستم فراموشش کنم حالا هی رو درو دیوار و مازه ها اسمشو میدیدم و تو مدرسه هم که هی معلممون میگه پیام عصبی ایشششش نمیشه فراموش کرد دیگه

      پاسخ دادن
  • Comment
    سيما

    منم عاشق كسي بودم. دوسش داشتم ميگفت بمير مي مردم ! اون روزا اعتماد بنفس بالايي داشتم تو همه كارا و روابطم موفق بودم. تو همه جا سري داشتم. همه ازم حساب مي بردند. حتي از بس خوب بودم متوجه نشدم وابسته اون كس شدم تا روزيكه ازم ايراد گرفت و شروع كرد به دوري كردن. ازم خسته شده بود دلش تنوع ميخاست با اينكه من همه چيز داشتم احترام، غرور، ابرو ، دوستان، مقام. اما وقتي رفت سه ماه تو خونه حبس كردم خودمو به كسي نگفتم چي شده چي ميگذره برام. بعد سه ماه به خودم اومدم ديدم هيچي ندارم نه اعتماد بنفس نه غرور نه مقام. دوستامم از دست داده بودم خبر نداشتم كجاهستند. خيلي سعي ميكنم همون دختر شادي بشم كه بودم اما نميشه موقعيت اون موقع ها ديگه بر نميگرده . من فقط خودمو مقصر ميدونم كه چرا اون اشغال سوء استفاده گرو زود نشناختم. واسم دعا كنيد چون خيلي حسرت موقعيت گذشتمو ميخورم نميتونم خوشيهاي الانمو ببينم.

    پاسخ دادن
  • Comment
    سميرا

    سخت است مي نوش كس ديگر بود
    شمع شب خاموش كس ديگر بود
    با ياد كسي كه دوستش ميداري
    يك عمر در آغوش كس ديگر بود…

    پاسخ دادن
  • Comment
    eli

    منم شکست خوردم زندگیمو به باد داد کسی که تمام زندگیم بود
    ولی نمیدونم چرا هنوز عاشقشم با اینکه ازم متنفر خیییییییلی
    نامرد بود خییییییلی

    پاسخ دادن
  • Comment
    مونا

    من دختري 19ساله هستم 6سال ك عاشقم و هيج وقت ب اون نكفته ام امسال جرات كردم و ب اون كفتم اون دوست داييمه و واسه همين مردد بودم ك بهش بكم عاشقتم.
    بهش كفتم و البته خيلي هم جا خورد بعد از جند روز بهم كفت ك اون شكست عشقي داشته ز ب مدت 7سال عاشق دختر خاله اش بوده اما ب دليل يك سري اختلافات خانوادكي دختره راحت رفته ازدواج كرده وبد شكستي خورده. جند باري خودكشي كرده بود.اما از حرفاش فهميدم عشق ي طرفه بوده.

    پاسخ دادن
  • Comment
    بر باد رفته

    سلام به همه دلشکسته ها
    من زمان دانشگاه یه همکلاسی داشتم که رقیب درسی هم بودیم و اوائل اصلا ازش خوشم نمیاد اما خیلی حمایتم میکرد با حراش و حرکاتش ثابت میکرد که واسش مهمم البته اینم بگم هم من و هم اون خیلی مقید هستیم و اصلا با هم دوست نبودیم ،خلاصه کاراشو حرفاش باعث شد یواش یواش عاشقش شدم به حدی از علاقه رسیدم که باورش شاید واسه همه سخت باشه
    خلاصه روز آخر دانشگاه به من گفت نمیتونه با من ازدواج کنه چون مشکل داره ودر نهایت گفت خانوادش میخوان دخترعموشو واسش بگیرن ،من که نمیدونم با شنیدن این حرفا چطور هنوز زندم چون از ناراحتی کبود شده بودم و باور نمیکردو حل بدی داشتم ….خیلی بد….خدا بروز کسی نیاره.. داشتم سکته میکردم
    با بهمن فارغ التحصیل شدیم و دیگه ازش خبر نداشتم
    چند تا خواستگار خوب داشتم اما اصلا دلم نمیخواست ازدواج کنم اما با اصرار شدید خانواده مجبور به انتخاب یکی از 3 خواستگار شدم…چه روزای بدی بود یاداورشم حالمو بد میکنه
    روز نامزدیم اینقدر حالم بد بود که از پله افتادم و پام ترک برداشت
    اما نامزد کردم و مرداد ماه هم جشن عروسی گرفتیم اوائل از شوهرم اصلا خوشم نمیومد و با هر ارتباط کلامی و … از غصه گریه میکردم اما چه فایده …اینو انتخاب کردم چون باید واسه زندگی به یه شهر دور میرفتم فکر میکرد میتونم فراموشش کنم ..
    حالا 6 سال از این اتفاق گذشته یه چیز جالب بگم شوهرم کارمند بانه اونم استخدام بانک شد من 6 فروردین سال 87 نامزد کردم و اون 6 فروردین 93
    از طریق همکلاسیها ازش خبر دارم و هنوز دلم واسش تنگ میشه اشک میریزم ….
    شهریور همون سال یعنی 87 جشن فارغ التحصیلی داشتیم اونجا منو دید خیلی تعقیر کرده بودم کلی گریه کرد و گفت که ببخشمش اما دیگه چه فرقی میکرد ..هیچ و قت نتونستم پیش خدا از ش شاکی بشم همیشه هم واسش دعا کردم الان گه فکر میکنم این 6 سال حروم شدم…
    الان یه پسر 2 ساله دارم و همه انگیزم توی زندگی پسرمه همسرم مرد خوبیه و همیشه عذاب وجدان داشتم که به اونم فکر کردم یا اینکه نتونستم شوهرمو اون اندازه دوست داشته باشم اما همیه سعی کردم ازم راضی باشه …فشار روحی شدیدی رو داشتم و همش صبوری کردم اما خیلی اذیت شدم
    امیدوارم هیچ کس احساسی رو که من تجربه کردم و تجربه نکنه …خیلی سخته…سخت
    کاش هیچ وقت ندیده بودمش و نمیشناختمش و عاشقش نمیشدم …

    پاسخ دادن
    • Comment
      eli

      میفهمم چی میگی یجوری همین اتفاقا داره برام میفته
      از خدا میخوام کسایی ک مال هم نیستن سر راه هم نذاره دل کندن سخته یعنی محال من علی خودمو هیچ وقت فراموش نمیکنم مامانش نذاشت بهم برسیم من هیچ وقت حلالش نمیکنم

      پاسخ دادن
    • Comment
      محمد

      سلام
      تو را به خدا با خودت و شوهرت روراست باش . من 6 (84 تا 90 ) سال دنبال زن مورد علاقه ام کشتم در زمان مجردی هیچ دوست دختری یا رابطی با هیچ جنس مونثی نداشتم . در آبان 89 از طریق همکارم با دختری که اونم از همکار مون بود آشنا شدم . دختره 80 درصد آیتم های مورد نظر من را داشت بعد از چند جلسه گفت گو باهم در آذر 89 من به خواستکاریش رفتم البته دختره من را به طور کامل پذیرفته بود حتی گل خواستکاری را هم با سلیقه خودش انتخاب کردم و حتی به گفته خودش گل مصنوعی خریدم که آن را یادگاری داشته باشیم . 9 فروردین 90 عقد کردیم . در 20 فروردین به عنوان معاون خودم در اتاق کاریم با هم مشغول به کار شدیم و در 9 شهریور 90 عروسی کردیم . می خواهم این را بگویم با آنکه روز ی حداقل 12 ساعت پیش هم بودیم مدت زمان زیادی همسرم وقت داشت که من را خوب بشناسد و پس بدهد اما اینکار را نکرد . چون ما زندگی عشقو لانه ای داشتیم به حصوص من چون دختر مورد علاقه ام را پیداه کرده بودم .
      سال اول زندیگیمان خوب بود سال دم همسرم شروع به بهانه گیری کرد بهانه های بچه گانه مثلا خونه مامانت نمی یام ، عروسی فامیلات نمی یام ، و…… ولی من به هر صورتی با هاش راه می یومدم و خودش شرمنده می شود . تا یک شب داشت وسایلش را جمع می کرد بهش گفتم داری چکار می کنی گفت : می خوام برم من هم خیلی شوکه شده بودم گفتم تمام این زندیگی مال توست حتی وجود من انصافا خیلی دوستش داشتم برای اینکه منصرفش کنم شیر گاز خونه را باز کردم که خونه را با همه چیزاش بسوزانم چون بعد از او زند گی برام مفهومی نداشت اون شب یک ساعت با هم گریه کردیم و ارم شد زندگی مان به صورت ادامه داشت او هر روز داشت آب می شد و معلوم بود از چیزی رنج می برد . تا اینکه یک شب گفتم می خواهم روراست با هات حرف بزنم من اصلا تو را به عنوان همسر دوست ندارم تو مرد خوبی هستی و تمام خوبی ها را داری ،اما من قبل از اینکه با تو ازدواج کنم حدود 7 سال خواستکاری داشتم که از اقوامون بوده و خیلی هم دوستش داشتم اما خانواد ام با ازداوج مون موافقت نکردند . حتی تمام فامیل واسطه شده انده ولی پدر و مادرم راضی نشده اند تا اینکه پسره از من بریدو رفته یعنی شهریور 89 و من دیگه از و نا امید شده بودم که تو به به خواستگاری من امده ای و دیده که تو منو واقع من را می خواهی و در حال برای اینکه او را فرا موش کنم با تو ازدواج کردم . حالا دیکه نمی تونم با هات زندگی کنم بگذار برم.
      من تمام دنیا برام سیاهی بود نمی دانستم چکار کنم . البته تو زندگی هیچگونه تنشی نداشتیم و زندگی آرامی داشتم ولی ذهن همسرم جای دیگری بود . وقتی دیدم که هیچ جای تو دل او ندارم و دیدم که داره رنج می کشه و دوسش داشتم مجبور شدم که به صورت توافقی در 21 مرداد 92 از هم طلاق بگیریم در حال حاضر او در اسفند 92 با همان پسره ازدواج کرد و رفت اما من هنوز گیچ و منک هستم فشار روحی و عصبی زیادی بهم وارد شد به صورتی که از تمام زن ها متنفرم و دیگه حاضر به ازدواج با هیچ زن دیگی نیستم چون می ترسم دوباره …………….

      پاسخ دادن
      • Comment
        s.k

        محمد میشه تو قسمت اتاق گفتگو هم کامنت بزاری؟؟؟؟اسم من سونیاست

        پاسخ دادن
      • Comment
        یه نفر

        خیلی ناراحت شدم… خیلی سخته..به نظر من که دیگه هیچوقت ازدواج نکن. چون الان روحت، احساست مرده… بی خیال داداش. آدم فقط یه بار عاشق میشه پس عشقشو تا ابد تو دلت نگه دار و سمت دیگری نرو و دلت رو دستمالی نکن….
        خدایی هم هست …اون دنیایی هم هست…. ما ها حساب و کتابمون بمونه واسه اون دنیا….

        پاسخ دادن
    • Comment
      NEGAR

      باتقدیرنمیشه جنگید البته که ماخودمون سرنوشت روواسه خودمون میسازیم.

      پاسخ دادن
    • Comment
      مهسان

      عزیزم منم یه سرگذشتی شبیه تو دارم ولی چه باید کرد خیلی برات گریه کردم چون میدونم یعنی حست میکنم

      پاسخ دادن
    • Comment
      kamyar

      داستان دراماتیکی بود ولی احساس کردم بعضی جاهاش غیر واقعی بود! ولی مطمئنم که مقصر شما بودید که اون رفته و دختر عمه یا عمویی هم در کار نبوده، من جای شما بودم ازش حلالیت می طلبیدم چون بهش جفا کردید. به نظر شما گرفتن دختر عمو 6 سال طول میکشه!!!!!!!!!!!

      برو ازش عذر خواهی کن

      پاسخ دادن
    • Comment
      kamyar

      سلام خانم بر باد رفته

      چی شد از معشوقتون عذر خواهی کردید؟
      خیالتون راحت باشه که شما رو می بخشه فقط کافیه غرور رو کنار بذارید و بپذیرید اشتباه کردید!

      من باهاش صحبت کردم گفتش که شما دروغ می گید ایشون تو مراسم فارغ التحصیلی اصلا از شما معذرت خواهی نکرده و اصلا به شما محل نذاشته چون اصولا اعتقادش اینه که شما مقصر جدایی بودید! ولی گفت که اونم مثل شما عاشقه و راه بازگشت وجود داره! اگه صحبت هاب منو قبول ندارید اون جایی که گفتید “خلاصه رو آخر دانشگاه ………” خلاصه رو بیشتر باز کنید تا دوستان قضاوت کنن!

      پاسخ دادن
    • Comment
      شروین

      مرسی از مطالبت

      پاسخ دادن
  • Comment
    پری

    سخته و قابل تحمل نیست . روانشناس برای خودش چیزی می گوید ولی تجربه نکرده . بنظر من باید با محبوبش هم ازدواج کند و به هر دو برسد البته اگر آقا باشد

    پاسخ دادن
  • Comment
    فال حافظ شیرازی

    پیشنهاد میکنم همتون یه سری هم به فال حافظ بزنید ببینید چی میگه بهتون

    پاسخ دادن
  • Comment
    فرناز

    کاش میشد خاطرات تلخ وشیرین رو که داشتیم روفراموش بکنیم ولی نمیشه
    دو ساله باخاطراتمون زندگی میکنم برام سخته دل کندن

    پاسخ دادن
  • Comment
    نگار

    هیچ عشقی ارزش زنده نگه داشتنو نداره!.. کسیکه تورو تودلش کشته ارزش اینو نداره که زندگیتو بخای بخاطرش تباه کنی.. حیف لحظه هاییکه با اون بودی.. نزار گذشته تلخت تاثیری رو آیندت بزاره.

    پاسخ دادن
  • Comment
    تنها

    خیلی ها میکن عشق کافی نیست ولی اگه علاقه و دوست داشتن نباشه هیچ چیزی معنای واقعی بخودش نمیگیره .هیچی خوشحالت نمیکنه اگه خوشحال بشی هم تو دلت قند آب نمیشه ….
    هر دوست داشتنی هم واقعی نیست .عشق و علاقه باعث پیشرفت بشه خوبه ….

    پاسخ دادن
  • Comment
    رز

    سخته از کسی تو دلت دنیایی بسازی ! یه دفه دنیات خراب بشه حتی اگر خاطرات تلخ هم باهاش داشته باشی ! بیشتر خاطرات شیرین جلوت قدم می زنند ! واسه بدترین آدم پیش نیاد خیلی تلخه

    پاسخ دادن
  • Comment
    me

    من جند سال ميخوام. فراموش كنم ولي واقعا نميشه.خيلي سخته…

    پاسخ دادن
  • Comment
    تکی

    چقد سخته ادم از کسی که همه دنیاشه دست بکشه وبه کسه دیگه فکر کنه

    پاسخ دادن
    • Comment
      zari

      راستی که خیلی سخت هست درک تان می کنم عزیزان

      پاسخ دادن
      • Comment
        خسته

        بسلام
        مشکلی دارم خواستم باشمادرمیون بذارم راه حل برام بگید،
        من تقریبایکسال عقدم ،مشکلاتی برام پیش اومده،اولاخیلی خوب بود،رابطمون تایمدت که من شکم بهش زیادشدآخه گوشیش مدام توجیبش ،ازخودش جدانمیکنه،تابهش نزدیک میشم گوشیش خاموش میکنه،اصلامشکوک اولای ازدواجمون یواشکی حرف میزدبعدمیگفتم کیه میگف فلانی،ولی بهش اعتمادنداشتم ،دروغ خیلی میگه،بهم ثابت شده دروغاش بخاطردروغاشم بهش مشکوک شدم،
        یوقتوقتی ازش ناراحت میشم پرخاش میکنه،میگه من تورونمیخاستم،باس طجدابشیم بدردهم نمیخوریم،
        ازهرلحا ازش سرم ولی ازبس خودم دست کم گرفتم که احساس سرخوردگی نکنه،پروشده،
        فرداش میبینم میادخونمون انگارنه انگاراتفاقی افتاده،میگه اعصبانیم نکناین حرفارونزنم،ازرلحاظ تامینم میکنه،مالی ،هه چیزجزاساسی،یه پیام احساسی بهم نداده،تاحالامغروره،همش فکرکاروپوله،اصلااحساسات نداره،دیونم میکنه،یوقتاکاراش،همش تنهایی دوست داره،مهمونی نمیاد،فقط میخادبامن تنهاباشه،اهل مسافرتو ایناهست فقط بامن تنها،بهش میگم دوسم نداری،میگه دوست داشتن به زبون نیست،وقتی دارم براتوکارمیکنم،یاچیزی میگیرم دوست داشتن،
        ولی من یوقتاوقتی توگوشیش میره،ازش بدم میاداحساس مینم باکسیه،ولیازطرف دیگه میدونم پسرغیرتی وسنگینیه،که بمن احازه نمیده تولاین این چیزابرم،
        چندین بارخواستم برم جداشم ازش ،ولی به چیزاخوبش که فکرمیکنم پشیمون میشم،چکتم ؟شکم داره زندگیمون نابودمیکنه،بی ااحساسیش دیونم میکنه،تنهابودنش دیونم میکنه،کمکم کنید،

        پاسخ دادن
کلیه حقوق مادی و معنوی مطالب اختصاصی برای آلامتو محفوظ است. کپی برداری از مطالب اختصاصی فقط با درج لینک منبع مجاز است. نقشه سایت
بستن تبلیغ