تاثیر عشق قدیمی روی ازدواج شما چیست؟

عشق و علاقه قدیمی چه تاثیری در ازدواج دارد؟

عشق حالت هیجانی نیرومندی است و اگر کامیاب نشود و معشوق به دست نیاید یکی از غم انگیزترین حادثه ها و اندوهگین ترین تجربه های زندگی به وقوع می پیوندد.

حتی شاید سایه این ناکامی بعد از ازدواج شما با فردی دیگر، همچنان روی سرتان بماند و دلتان را هوایی گذشته ای کند که دیگر از دست رفته است.

تاثیر عشق قدیمی روی ازدواج

به گزارش آلامتو به نقل از تبیان؛ قبل از هر چیز باید بدانید که ازدواج با فردی دیگر، پاسخ خوبی به شکست عاطفی ای که قبلا داشته اید نیست.

شما نباید برای فراموش کردن یک شکست عشقی یا بهم خوردن نامزدی قبلی تان، فوری به یک رابطه جدید و ازدواج با فردی جایگزین روی بیاورید.

جایگزین پیدا کردن برای تسکین یک احساس، نه تنها دل شما را آرم و قرار نمی دهد، بلکه در کلاف سردرگمی گیر می افتید و زمانی چشم باز می کنید که می بینید نه از زندگی امروزیتان راضی هستید و نه توانسته اید ردپای عشق قبلی را از قلبتان پاک کنید.

اگر در حال حاضر ازدواج کرده اید یا نامزد دارید اما مزه تلخ عشق ناکام قبلی خود را همچنان در زندگی خود حس می کنید، بهتر است تا دیر نشده دنبال راهکاری باشید. شما امروز زندگی جدیدی دارید و عشق قدیمی در این زندگی جایی نخواهد داشت.

پس اجازه ندهید گوشه ای از روح شما هم توسط هیجانات ابراز نشده این عشق تسخیر شود.


  1. بدانید همه چیز را نمی توان فراموش کرد

نباید انتظار داشت که بتوان همه چیز را فراموش کرد. بسیار پیش می آید که نمی توانیم خیلی از چیزها را فراموش کنیم به خصوص اگر خاطرات خوبی با آن فرد داشته باشید. به هر صورت، بخشی از آن خاطرات همیشه همراه ما خواهد بود.

برای رها شدن از گذشته باید یاد بگیرید که ذهن را مدیریت کنید و هر لحظه نسبت به خودتان آگاه باشیدو نگذارید ذهن هرگاه که خواست به گذشته سفر کند. اگر دقت کرده باشید بیشتر اوقات ذهن یا در گذشته سیر می کند یا در آینده و کمتر پیش می آید که ذهن به زمان حال فکر کند.


  1. بدانید که هرگز عشق کافی نیست

در طول زندگی مشترک کنونی خود شاید بارها به خاطر مسائل و مشکلات گوناگون به خود و دیگران گفته اید که اگر میان من و همسر کنونی ام عشق وجود داشت، چنین مشکلاتی به وجود نمی آمد.

شاید هم به دختران و پسران جوان توصیه کرده اید که عشق و دوست داشتن برای یک زندگی مشترک کافی است اما گرچه عشق یکی از ارکان اصلی زندگی مشترک است اما برای اداره و ادامه دادن رابطه کافی نیست.

هر چقدر که زندگی جلوتر می رود و ساز و کارهای زندگی پیچیده تر می شود، خودتان به مرور می فهمید که زندگی به چیزهای دیگری نیز نیاز دارد.

همچنین بخوانید: چگونه عشق یک طرفه را فراموش کنیم

  1. از مرور خاطرات دست بردارید

بسیار برایتان پیش آمده که وقتی تنها هستید به مرور خاطرات بپرادزید، یکی از کارهایی که می توانید در این مواقع انجام دهید، دادن دستور ایست دهید؛ این روش بسیار ساده و کارساز است، یعنی لازم است خیلی محکم و مقتدر به ذهن تان ایست بدهید تا نتواند به هر کجا خواست برود.

در حقیقت اگر آگاه نباشید و نبینید که ذهن تان در حال سفر به گذشته است نمی توانید جلوی آن را بگیرید اما اگر حواستان باشد به محض اینکه ذهن بخواهد به گذشته سفر کند به آن یک ایست محکم می دهید و از پیشروی آن جلوگیری می کنید.

به جای آنکه دائما به چیزهایی فکر کنید که همسرتان ندارد اما معشوق قبلی تان آنها را داشت، بر روی آن چیزهایی که باعث تمایز همسر کنونی تان می شود، تمرکز کنید

می توانید به خود بگویید: «ساکت، دیگر نمی خواهم بیشتر فکر کنم! یا هیس» یا در ذهن مان روی این فکرها ضربدر بزنیم و جلوی آنها را بگیریم.


  1. از مقایسه کردن دوری کنید

مقایسه کردن شاید مهمترین ابزار برای شما باشد که احساس ناکامی و حسرت را تقویت کند. بسیاری از افراد که عشق ناکام را تجربه کرده اند، بعد از ازدواج دائما به مقایسه محبوب سابق خود با همسر فعلی شان می پردازند و بر اساس جهت گیری ذهنی مبنی بر ضعیف تر بودن همسر فعلی شان، دچار حس سرخوردگی می شوند اما این را باید بدانید هر فردی متفاوت است.

نامزد یا همسر فعلی ود را از هیچ لحاظ (شکل، قیافه، وزن، استعداد و غیره) با همسر یا نامزد قبلی مقایسه نکنید، چون هر چه این کار را بیشتر انجام بدهید، بیشتر احساس حسرت می کنید. واقعیت دیگر این است که به علت بالا بودن هیجانات در شما، احساستان به معشوق قبلی مانند یک بت ستودنی و بدونه نقص است، پس مقایسه شما شاید اساس واقعی نداشته باشد.


  1. ویژگی های منحصر به فرد همسرتان را ببینید

به جای آنکه دائما به چیزهایی فکر کنید که همسرتان ندارد اما معشوق قبلی تان آنها را داشت، بر روی آن چیزهایی که باعث تمایز همسر کنونی تان می شود، تمرکز کنید.

بدانید که همه انسان ها ویژگی هایی برای دوست داشته شدن دارند؛ برای مثال از خود بپرسید همسرم چه ویژگی های استثنایی دارد؟ چه کاری می تواند انجام دهد که دیگران از آن عاجزند؟ با پاسخ گفتن به این سوالات خواهید توانست خصیصه هایی که باعث عشق ورزیدن شما نسبت به او می شود را دریافته و آنها را همیشه مورد تحسین قرار دهید.


تاثیر عشق قدیمی روی ازدواج

  1. همسر خود را به صورت مثبت به دوستان و اقوام خود معرفی کنید

وقتی از ویژگی های مثبت همسرتان نزد دیگران تعریف می کنید و از وی یک شخصیت مثبت و دوست داشتنی نزد دیگران می سازید باعث می شود تا بتوانید سریع تر محبوب قبلی خود را فراموش کنید.

هنگامی که دیگران شروع به در نظر گرفتن شما به عنوان دو یار جدید نموده و معشوق قبلی شما را از یاد می برند، شما نیز همین کار را آسان تر انجام خواهید داد.


  1. مکان های دوست داشتنی تازه پیدا کنید

سعی نکنید با نامزد یا همسر فعلی خود به همان رستوران یا پارکی که با محبوب گذشته خود می رفتید، سر بزنید چون این باعث می شود به جای اینکه حواستان به نامزد یا همسرتان باشد به یاد محبوب قبلی خود بیفتید.

بهترین کار این است که محل های تفریحی جدیدی انتخاب کنید که تا به حال نرفته اید. آنجا بیشتر فرصت خواهید کرد که به همسرتان توجه کنید و سعی کنید او را دوست داشته باشید.

همچنین بخوانید: درد عشق و وابستگی را چگونه تحمل کنیم؟

372 دیدگاه

  1. ارزو

    سلام مطلبی رو میخواستم بیان کنم و هرکس میتونه راهنمایی کنه خودم از خیلی روش ها استفاده کردم موفق نشدم ،فرد تحصیل کرده وهمجوره مستقل هستم سال ها پیش بافردی به ظاهر موجه وخوب ازدواج کردم ،بعدازازدواج فهمیدم معتاده واینکه مدام می‌گفت تو رو نمی خواستم خانوادم تو رو برام گرفتن سال ها به خاطر بچه ها زندگی کردم الان که بچه ها بزرگ شدن واینکه از رفتارهای تنفرآمیز ش خسته شدم ، من که فقط تلاش میکردم عشق بین منو همسرم شکل بگیره به هیچ کس وهیچ چیزدیگه فکر نمی کردم،مدتی است به علت شکست عاطفی که خوردم به عشق دوران نوجوانیم فکر میکنم و اینکه کلی خواستگار داشتم که دوستم داشتن واینکه بعضی عاشقم بودن ،متاسفانه دختر خجالتی وباحیا یی بودم وبیشتر خانواده برام تصمیم گرفتن خیلی عذاب میکشم که چرا این زندگی بدون عشق برام رقم خورد ،دلم میخواد از گذشته بیام بیرون لطفاً راهنمایی بفرمایید خیلی ممنون

  2. HB

    با سلام

    دوستان عزیز از قدیم گفتن مادر رو ببین دختر رو بگیر. من کاملا با این دیدگاه موافقم، ولی می خوامیه نکته بهش اضافه کنم و کاملش کنم، و اون اینه”” پدر و مادر طرف رو ببین بعد با طرفت ازدواج کن””. به شخصه معتقدم که در فرهنگ ما والدین نقش بسیار تاثیر گذاری دارن در زندگی زوج.
    می خوام از بین همه ویژگی های مختلف فرد توجهتون رو به بی خردی والدین طرف جلب کنم. خواهش می کنم از شما که اگر پدر یا مادر کسی که می خواین برای آینده تون انتخاب کنید انسان بی خرد و بی منطقیه به هیچ وجه ممکن با اون شخص ازدواج نکنید. قطعا بدونید در فراز و نشیب های زندگی این بی خردی چون نفت بر آتیش کوچکترین مسایل زندگیتون رو به مشکلات لا ینحل تبدیل می کنه و فاتحه زندگیتون خونده میشه.
    من خدای بزرگ را شاکرم که قبل از اینکه وارد زندگی بشم پدر طرف مقابل طی چند برخورد اوج بی خردی خودش رو نشون داد و با توصیه های ارزشمند افراد با تجربه اطرافم قید طراف رو زدم علیرغم اینکه بی نهایت دوسش داشتم و هنوزم دارم. ولی می دونمتصمیم درستی گرفتم.
    فقط می خوام برای یک لحظه تصور کنید به عنوان یه جوان بیست و چند ساله با یه مرد کامل حدود شصت ساله داری صحبت می کنی و حرف هایی از طرف می شنوی که برای تو جوان خام هم بسیار حیرت آوره چه برسه به یه انسان به مراتب پخته تر. حرف هایی رو می شنوی که صد من یه غاز نمی ارزن. حرف هایی که می خوای سر خوذتو به دیوار بزنی از شدت تهی بودن از خرد و منطق. حال تصور کن تو زندگی با دختر خانم همین آقا به یه چالش کوچیک برخورد می کنی و انتظار داری ایشون به عنوان بزرگتر بیاد وساطت کنه این مشکل رو حل کنه، ولی با اون سطح خرد و منطق!!!! مطمئن باشید زندگیتون رو نابود می کنه.
    ببخشید طولانی شد….. ولی ازتون عاجزانه خواهش می کنم قبل از تصمیم گیری خوب خوب والدین طرف رو بشناسید و عاقلانه تصمیم بگیرین.

    پاینده باشین

  3. زهرا

    سلام درد دل هاتون و خوندم و خیلی گریه کردم،شهید آوینی تشبیه جالبی از زندگی داره سیاره رنج ها،،،منم عاشق شدم و به خودم قول دادم تا از قلبم پاکش نکردم وارد زندگی هیچ کس نشم الان ۱۰سال گذشته و فراموشش کردم ولی تو تمام این مدت تنها بودم تنهای تنها هنوزم زیبا هستم ولی این زیبایی به کارم نمیاد دیگه دنبال خوشبختی و دل دادن به کسی و عاشق شدن نیستم یه جورایی روحم خسته است حوصله جنگیدن ندارم دوست دارم یکی باشه اون عاشقم باشه و منو عاشق کنه،،،،تو این ده سال پیشرفت کردم شاغل شدم مستقل شدم ولی یه جورایی از آدما فراری شدم از ترس وابسته شدن از همه آدما فاصله میگیرم گاهی وقتا هم دلم به حال خودم میسوزه و گریه میکنم کار میکنم خوب میخورم خوب می‌پوشم ولی بی هدفم انگیزه ندارم تمام دلخوشیم شده وقتایی که که سرکارم و خودمو مشغول کردم،،،،نهایتس هممون می‌میریم دیگه دیر یا زود…..پس بی خیال

  4. رضوان

    من هرگز تا عشق قبلی را کاملا ترک نکنم و فراموش نکنم نمی تونم سراغ عشق دیگری برم وقتی ترک کنم واقعا کامل ترک کردم حسرت عشق از دست رفته ای را نمی خورم مگه از روی ترحم چون واقعا دم دمی مزاج نیستم چه لوس و جلف عاشق و همسر یکی باشی اون یکی را هنوز دوست داشته باشی‌چه نفرت انگیز

  5. مریم

    سلام 11سالم بود که یک خواستگار بسیار زیبا که از7سالگی فهمیده بودم دوستم داره برام اومد من از نظر زیبایی متوسط بودم ولی اون خییییییلی زیبا بود عاشق شدم دو سال به خواستگاریم اومد همه راضی بودن به جز یک برادر م من در انتظار بودم نظر منو بپرسند متاسفانه چون بچه بودم اصلا به حسابم نیاورد ن وخودشون جواب منفی دادن من موندم و یک دنیا درد وحسرت واون ازدواج کرد بدون اینکه بفهمه منم عاشق بودم اونقدر زیبا بود که شنیدم همسرش شبانه روز دعا میکرده بره اونو بگیره مدتها به همسرش حسودیم میشد و دو سه سالی طول کشید تا فراموش کردم سی وچند سال ازاین ماجرا می گذشت یه روز درست بالا گفت دوستم داره من خودم رو زدم به نشنیدن وچون غریبه بود وسالها ندیده بودمش نشناختمش به طور تصادفی کسی بتمن بود گفت این فلان کسه فهمیدم همون عشق دوران بچگیمه واقعیت اصلا برام مهم نبود چون دیگه همسرداشتم واون فرد خواهر شوهر م بود میخواستم بدونم آیا واقعا اونم عاشق اگه عاشق واقعی بود چرا برای عشق صبرنکرد میدونست که همه راضین ومن هم بچه ام منو با یه عشق عمیق در این سن کم تنها گذاشت دلم میخواد اگه کسی میتونه پاسخ بده ممنون

  6. HB

    سلام. من و یه پسر دوران دانشجویی خیلی همدیگه رو دوست داشتیم. مادرشون مخالف ازدواج ما بودن. بعضی وقتا آدم مجبوره کاری کنه که خلاف میل و علاقش هست. نمیشه آدم اون طرفی که به هر دلیلی ولت کرده رو نفرین کنی. شاید واقعا نمیتونسته. شرایطش طوری نبوده بتونه انتخاب کنه. تحت فشار بوده و ابروش در خطر بوده و چاره ای نداشته و… نمیشه کسی رو قضاوت کرد. منم هنوز عشق قدیمی مو دوست دارم با اینکه 7 ساله ازدواج کردم و دو تا بچه دارم ولی چکار میشه کرد. همیشه دعا میکنم براش خوشبخت باشه و بتونه منو فراموش کنه. ولی فکر نکنم دو تامون بتونیم همدیگه رو فراموش کنیم. همیشه به خدا میگم حداقل یه روز برم تو بهشت ببینمش. بگم خیلی دوستش داشتم ولی مجبور شدم ولش کنم.خیلی از عاشقای تاریخ هم بهم به هر دلیلی نرسیدن ولی دلیل نمیشه دختر دوست نداشته و نامرد بوده.

  7. حمید

    سلام ۷ سال با یه دختری بودم ۷ سال تو زندگی هم بودیم یه چیزایی شد من یکم حساس شدم روش یکم بهش با شک زندکی کردم بخاطر بعضی از اتفاقات و چیزایی که پیش اومد آخرش ۵ ماه بود ازش خاستگاری کردم بعذ ۳ ماه گفت بیا رفتم خاستگاریش و نامزدی کردیم دو بار هم نامزدی کردیم ولی هیچوقت تو زندگیم هم براش کم نزاشتم گفت خونه بهترین خونه بهترین وسایل هم براش خریدم بعد مدتی توی نامزدی خیلی دعوامون شد یه روز دعوا یه روز آشتی ولی اون تا یچی میگفتم گریه میکرد تا آخرش مامانش و اینا خیلی دخالت میکردن مادرش از صبحی که میومد پیش من شروع میکرد زنگ زدن تا آخر شب آخرش هم سر همین دعوا ها ول کرد رفت منم از رو ناراحتی چهار تا فحش دادم رفت که رفت که رفت چشمشو رو همه چی بست الان من موندم و عشقم و یه دنیا خاطره و فقط میخوام برگرده حاضرم همین الان نوکریش رو کنم دلم میسوزه قلبم درد میگیره اسمش میاد سرم میسوزه خیلی عاشقشم

  8. حسین

    من عاشق یه نفر شدم و بعد فهمیدم به صلاحم نیست، بعد عاشق خدا شدم جوری که اگر میگه بمیر میمیرم و اگه بگه زنده بمون میگم چشم هر چی بگه میگم خب هر چی هم ازم خواسته تو قران گفته، الان همه حرفاشو مسخره میکنن مثل محرم و نامحرم یا مشروب یا نماز خواندن یا کمک به فقرا و هر چی تو قران هست همه چیزایی هست که از من میخواد امیدوارم ازم راضی باشه

  9. دل شکسته A

    عشق منو داغون کردازکجابه کجارسیدم فقط برام حسرت مونددارم برای کسی گریه میکنم که ازدواج کرده زندگی داره مثل من تنهانیست شایدم قشنگی عشق به نرسیدنشه نفرینش نمیکنم فقط سپردمش به خدا امیدوارم حسرت من تودلش بمونه بفمهه چه کسی رو ازدست داده این دنیا نشد اون دنیا تقاص دلشکسته منو پس میده حالا ازاون عشق هیچی نمونده دوستت دارم عشق بی معرفتم E
    1401/11/26

  10. mhmdrdanqwy764@gmail.com

    درطواف شمع می گفت این سخن پروانه ای.سوختم زین آشنایی ،ای خوشی بیگانه ای…پروانه صفت چشم برون دوخته بودم،وانگه که خبردارشدم سوخته بودم.خاکسترجسمم برسرشمع فروریخت .این بودوفابی که من آموخته بودم…نقش کردم آن رخ زیبای تودرخانه دل.خانه ویران شد.ولی آن نقش بردیوارماند…آخرازعشق توساکن درکلیسامی شوم.می کشم دست ازمسلمانی یهودامی شوم…خدایاخدایاعاشقان راغم مده…ای کاش آشنایی هانبود.یابه دنباش جدایی هانبود.❤عشق واقعی اونیه که بهش نرسی چون اگربرسی بایدتمام خاسته هاش روبرآورده کنی اگرنرسی درحسرتش می سوزی پس سوختن روترجی بدم بهتره .هرچندباختمش!

  11. mhmdrdanqwy764@gmail.com

    درطواف شمع می گفت این سخن پروانه ای.سوختم زین آشنایی ،ای خوشی بیگانه ای…پروانه صفت چشم برون دوخته بودم،وانگه که خبردارشدم سوخته بودم.خاکسترجسمم برسرشمع فروریخت .این بودوفابی که من آموخته بودم…نقش کردم آن رخ زیبای تودرخانه دل.خانه ویران شد.ولی آن نقش بردیوارماند…آخرازعشق توساکن درکلیسامی شوم.می کشم دست ازمسلمانی یهودامی شوم…خدایاخدایاعاشقان راغم مده…ای کاش آشنایی هانبود.یابه دنباش جدایی هانبود.❤

  12. جاودانه

    سلام به دوستان عزیزم
    ببخشید وقتتون رو میگیرم ولی آنقدر پر از دردم که دارم میمیرم گفتم شاید بتونم خودمو تخلیه کنم
    اینارو ۱ با تایپ کردم نمیدونم چرا ثبت نشد
    من ۱ پسر ۲۷ ساله ام نه خیلی مومن نه مثل جوونای امروز….
    اولین بار تو سن ۱۸ سالگی از دختری خوشم اومد که همسایمون بود فکر میکردم عاشقشم ولی نبودم ۱ حس بچه گانه بود خلاصه باهم دوست شدیم ولی بعد دوسال باهم بودن ازدواج کرد منم تقریبا زود فراموشش کردم ولی از اون به بعد دیگه حس هیچکس رو نداشتم به خودم میگفتم دو سال وقتتو برا کی گزاشتی
    آنقدر خودم رو مشغول کار و درس و تفریح و… کردم که فکر عشق دوباره به سرم نزنه ۶ سالی گذشت تا اینکه ۱ روز برای فروش ۱ جنس تو اینترنت با ۱ خانم نه خانم نه فرشته آسمونی آشنا شدم
    وقتی رفتم چیزی رو که ازم خرید رو تحویلش بدم خوابالو اومده بود صبح زود تا چشمم افتاد به چشماش چناااان تپش قلبی گرفتم چنان حالی بهم دست داد و گرمایی تو وجودم به وجود اومد که میخواستم خفه بشم خلاصه تحویلش دادم برگشتم به ظهر نکشید دیدم دلم داره میترکه بهش پیام دادم به هزار بدبختی و مصیبت باهاش دوست شدم دوسال هم بزرگتر از من بود
    کاش نمی‌شدم کاش پیام نمی‌دادم تا الان به این روز نیوفتم
    همون اول گفت با کسی رابطه جدی داره چند وقت گذشت پیام‌ها بیشتر شد عشق من روز به روز دیوانه وار بیشتر میشد چند بار همدیگه رو دیدیم بیرون رفتیم وقتی کنارش قدم میزدم انگار تو این دنیا نبودم وقتی تو چشماش نگاه میکردم دلم میخواست کل روح و جسمم رو تقدیمش کنم وقتی نگاهش میکردم چنان لذتی می‌بردم که هزاااااار برابر از لذت جنسی لذت بخش تر بود کسی بود که اصلا نیاز جنسی برام مهم نبود فقط کنارم نفس می‌کشید من لذت می‌بردم
    ولی بعد فهمیدم بهم دروغ نگفته بود رابطش خیلی جدی تر از این حرفا بود و داشت نامزد میکرد با آرزوی خوشبختی برای هم پیام دادن رو قطع کردیم اون عاشق من نبود
    با ۱ پسر ازدواج کرد که خیلی بهتر از من بود ایشاا… که خوشبخت بشن
    الانم دوروز دیگه تولدشه دوست داشتم ۱ جشن بزرگ میگرفتم براش کل فامیلو جمع میکردم ولی افسوس حتی میترسم ۱ پیام تبریک خشک و خالی بفرستم که خدای نکرده مشکلی تو زندگیش پیش نیاد
    این دختر ۱ دختر با حجاب بسیاااار باحیا مودب با تحصیلات عالیه از بهترین دانشگاه تهران بسیار زیبا مژه داشت نیم متر تو عمرم همچین دختری رو ندیدم و نخواهم دید
    کاش قسمت من میشد
    ولی نشد الانم خیلی وقته دیگه خواب و خوراک ندارم شدم ۱ جنازه ۱ مرده متحرک دلم میخواد بمیرم نفس نکشم هر کاری میکنم از ذهنم بیرون نمیره شبا عکسشو میبینم گریه میکنم مثل دیونه ها براش آیت الکرسی میخونم صلوات میفرستم برای آخرتش همش با خودم میگم اون عاشقت نبود ولی تو عاشقش باش براش ۱ کاری بکن به دردش بخوره
    بچه ها برام دعا کنید خیلی دارم اذیت میشم
    خدایا مصلحتت رو شکر من ظرفیت تحمل این غم به این بزرگی رو ندارم خودت کمکم کن

  13. جاودانه

    سلام ببخشید وقتتون میگیرم
    دلم آنقدر پر از درده که میخوام با یکی حرف بزنم که ۱ کم تخلیه بشم
    من ۱ پسر ۲۷ ساله ام حدودا ۱۹ بیست سالگی دختری رو دوست داشتم که فکر میکردم عاشقشم ولی بعد دوسال دوستی (دوستی پاک نه کثافت بازی)نامزد کرد من اعصابم بهم ریخت که دوسال وقتمو برای کی گزاشتم تقریبا زود فراموشش کردم و نزدیک به ۶ سال با هیچ دختری رابطه ای نداشتم
    تا اینکه سر فروش ۱ جنس با ۱ خانم آشنا شدم
    واااای خدای من کاش هیچوقت نمیدیدمش تا به این روز الانم نمیوفتادم رفتم جنسو تحویلش بدم تا چشمام به چشماش افتاد چنان تپش قلبی گرفتم چنان حرارتی تو من ایجاد شد نفسم داشت بند میومد
    اول گفتم بیخیال بشم ولی دیدم دلم آروم و قرار نداره به ظهر نکشید بهش پیام دادم با هزار بدبختی باهاش دوست شدم همون اول بهم گفت با کسی رابطه جدی دارم من اهمیت ندادم گفتم شاید الکی میگه
    خلاصه روز به روز عشق من بیشتر میشد چند بار رفتم دوباره دیدمش باهاش بیرون رفتم نمیدونید وقتی کنارش قدم میزدم انگار تو این دنیا نبودم وقتی به چشماش نگاه میکردم دلم میخواست کل روح و جسمم رو تقدیمش کنم وقتی نگاهش میکردم حس لذت بخشی بهم دست می‌داد که هزار برابر بالا تر از لذت جنسی بود ولی هیچوقتتتت هیچوقتتت برای رابطه جنسی نمیخواستمش
    ولی آخر فهمیدم رابطش جدی تر از این حرفاست این دختر دارای تحصیلات عالیه از بهترین دانشگاه تهران بسیار باحیا بسیار زیبا نمازخون با حجاب …. هر چی بگم کم گفتم مژه داره نیم متر
    ولی با آرزوی خوشبختی برای هم تموم شد
    کاش عمر منم همون لحظه تموم میشد
    با ۱ پسر که خییییلی از همه نظر از من بهتر بود نامزد کرد آن شاا… که خوشبخت بشن
    ولی بعد این قضیه من شدم ۱ جسم بی روح ۱ جنازه متحرک با وجود این دختر معنی واقعی عشق رو فهمیدم مثل دیونه ها آیت الکرسی و صلوات میفرستم برای آخرتش
    خدایا مصلحتت رو شکر ولی به بزرگیت قسم من توان تحمل این درد به این بزرگی رو نداشتم کمکم کن

  14. احمد رضا ایروانی فرد

    به عشقت اصلا خیانت نکن نظرها زیاد مبهم پبچیده و نادرست است

  15. ترانه

    ١٤سالم بودكه براي اولين بار ديدمش.تومسير برگشت از مدرسه.خيلي اتفاقي نگاهمون بهم گره خورد..همون اول ازش خوشم اومد.بعدها بيشتر تو مسير هموميديديم..كه ديگه اتفاقي نبود.ميدونست چه زماني تعطيل ميشم ميومد رد ميشدو نگاه ميكرديم همو.كه تموم دلخوشيه من بود..يروز بادخترعمه اش شمارشو برام فرستاد كه تو مدرسمون درس ميخوند.منم گرفتم بهش زنگ زدم.باهم دوست شديم.كلي از احساسش گفت.واينكه چقد عاشقمه..من اونروزا خوشبخت ترين دختر روي زمين بودم..يكم كه گذشت فهميدم از نظر مالي خيليييي ثروتمندن و اختلاف مادي خيلي زياده.ماخيلي پايين واوناخيلي بالا..واينكه هردمون تك فرزند بوديم واين موضوع كارو براي من سخت ترميكرد.چون باهمچين شرايطي قطعا موردايه بهتري براش پيش ميومد..وخانوادش نميذاشتن بامن ازدواج كنه..درصورتي كه اون خيلي منو دوست داشت محرم بخاطر اينكه بهم برسيم اَلَم برميداشت سينه ميزد ميگفت به حق اين شباايشالا بهم برسيم..
    من چون عاقبت داستانو ميدونستم نميتونستم بهش ابرازعلاقه كنم.ميخواستم ازمن سرد بشه و بره..يروز بهش گفتم تمومه..چون قبل اينكه اون مجبور بشه منو بذاره كنار من بذارمش كنار..

    يادمه وقتي ميومد تو كوچمون كه منو ببينه چون خونمون ظاهرقشنگي نداشت من ميرفتم جلوي درخونه ي همسايه كه فك كنه خونمون اونه.خلاصه همه چي تموم شد..بعدازماها بازم همو ميديم تومسير امايروز متوجه شدم بايكي ازدوستام دوست شده وقصدشون جديه.وقتي بهش گفتم برات خوشحالم وتبريك ميگم داستانو به جايي كشوندكه به دعواي شديد كشيد فحش و بدوبيراه بعدشم گفت عاشق اون شده و بلنددادزد دوست ندارم…دختره تو ميز جلويي من تو كلاس مينشت سال سوم دبيرستان .و ازتولدايي كه پسر براش گرفته بود ميگفت از كادوها.حتي لب گرفتناشون..يادمه من اون سال١٠كيلو به طور وحشتناك كم كردم..همون روزا برام خواستگار اومد يه پسر خيلييي پولدار و رئيس نيروگاه برق منطقه اي و ازتاجرايه بنام شهر.ازم١٦سال بزرگتر بود.من دلم نميخواستش حتي چهره اشم نتوستم هضم كنم..ولي مامانم بزور و دعوا واجبارشديد منو داد بهش.
    بايه قلب شكسته عروس شدم..دلم پيش عشقم كه منو پس زد وهيچوقت نفهميد من چرانتونستم باهاش باشم..
    وازدواج باتنفر بايه پسري كه هيچ كدوم از امتيازاتش به چشمم نميومد..بعدازدواجم پسررو ديدم زل زديم بهم واشك ريختيم دوتامون تمام اينستاگرامش شده بود متنايه شكست عشقي وديالوگهاي سريال شهرزاد
    .بعدچندماه باهمون دختر ازدواج كرد..٨ماه بعدشم طلاق گرفتن به بدترين شكل..

    بعدازدواجم چندباري باهم حرف زديم..ازعشقش ازينكه تموم اين سالا به فكر من بوده ازاينكه فكر ميكرد اه من زندكيشو نابود كرده..بهم گفت دوست دارم ازت يه دختر داشته باشم شبيه تو..اينكه وقتي بااون دختر تو رابطه جنسي داشتم فك كردم تويي ..منم دنيام نابود شدم كنارمرديم كه١٦سال ازم بزرگتر بودن عشق بدون علاقه..بدون احساس افسرده شدم اي بي اس گرفتم قرص عصاب ميخورم.
    هيچوقت به بچه تواين زندگي فكر نكردم
    اما بچه ي خودمو عشقمو بارها تصور كردم كه كنارمون خوابيده
    قلمت بشكنه سرنوشت كه تمام روياها و ارزوهاي مشتركممون ويران شد

  16. ترانه

    ١٤سالم بودكه براي اولين بار ديدمش.تومسير برگشت از مدرسه.خيلي اتفاقي نگاهمون بهم گره خورد..همون اول ازش خوشم اومد.بعدها بيشتر تو مسير هموميديديم..كه ديگه اتفاقي نبود.ميدونست چه زماني تعطيل ميشم ميومد رد ميشدو نگاه ميكرديم همو.كه تموم دلخوشيه من بود..يروز بادخترعمه اش شمارشو برام فرستاد كه تو مدرسمون درس ميخوند.منم گرفتم بهش زنگ زدم.باهم دوست شديم.كلي از احساسش گفت.واينكه چقد عاشقمه..من اونروزا خوشبخت ترين دختر روي زمين بودم..يكم كه گذشت فهميدم از نظر مالي خيليييي ثروتمندن و اختلاف مادي خيلي زياده.ماخيلي پايين واوناخيلي بالا..واينكه هردمون تك فرزند بوديم واين موضوع كارو براي من سخت ترميكرد.چون باهمچين شرايطي قطعا موردايه بهتري براش پيش ميومد..وخانوادش نميذاشتن بامن ازدواج كنه..درصورتي كه اون خيلي منو دوست داشت محرم بخاطر اينكه بهم برسيم اَلَم برميداشت سينه ميزد ميگفت به حق اين شباايشالا بهم برسيم..
    من چون عاقبت داستانو ميدونستم نميتونستم بهش ابرازعلاقه كنم.ميخواستم ازمن سرد بشه و بره..يروز بهش گفتم تمومه..چون قبل اينكه اون مجبور بشه منو بذاره كنار من بذارمش كنار مثلا غرور خودمو خانوادمو حفظ كنم

    يادمه وقتي ميومد تو كوچمون كه منو ببينه چون خونمون ظاهرقشنگي نداشت من ميرفتم جلوي درخونه ي همسايه كه فك كنه خونمون اونه.خلاصه همه چي تموم شد..بعدازماها بازم همو ميديم تومسير امايروز متوجه شدم بايكي ازدوستام دوست شده وقصدشون جديه.وقتي بهش گفتم برات خوشحالم وتبريك ميگم داستانو به جايي كشوندكه به دعواي شديد كشيد فحش و بدوبيراه بعدشم گفت عاشق اون شده و بلنددادزد دوست ندارم…دختره تو ميز جلويي من تو كلاس مينشت سال سوم دبيرستان .و ازتولدايي كه پسر براش گرفته بود ميگفت از كادوها.حتي لب گرفتناشون..يادمه من اون سال١٠كيلو به طور وحشتناك كم كردم..همون روزا برام خواستگار اومد يه پسر خيلييي پولدار و رئيس نيروگاه برق منطقه اي و ازتاجرايه بنام شهر.ازم١٦سال بزرگتر بود.من دلم نميخواستش حتي چهره اشم نتوستم تحمل كنم ولي مامانم بزور و دعوا واجبارشديد منو داد بهش.
    بايه قلب شكسته عروس شدم..دلم پيش عشقم كه منو پس زد وهيچوقت نفهميد من چرانتونستم باهاش باشم..
    وازدواج باتنفر بايه پسري كه هيچ كدوم از امتيازاتش به چشمم نميومد..بعدازدواجم پسررو ديدم زل زديم بهم واشك ريختيم دوتامون. تمام اينستاگرامش شده بود متنايه شكست عشقي وديالوگهاي سريال شهرزاد
    .بعدچندماه باهمون دختر ازدواج كرد..٨ماه بعدشم طلاق گرفتن به بدترين شكل..

    بعدازدواجم چندباري باهم حرف زديم..ازعشقش ازينكه تموم اين سالا به فكر من بوده ازاينكه فكر ميكرد اه من زندكيشو نابود كرده..بهم گفت دوست دارم ازت يه دختر داشته باشم شبيه تو..اينكه وقتي بااون دختر تو رابطه جنسي داشتم فك كردم تويي ..منم دنيام نابود شدكنارمرديم كه١٦سال ازم بزرگتر بودن عشق بدون علاقه..بدون احساس افسرده شدم اي بي اس گرفتم قرص عصاب ميخورم.خانواده حمايت نميكنن طلاق بگيرم دوبار دادكاه رفتم..نابود شدم.
    هيچوقت به بچه دارشدن تواين زندگي فك نكردم
    ولي بچه ي خودمو عشقمو بارها وقتي كنارمون خوابيده تصور كردم..اخ قلمت بكشنه سرنوشت.الان هوا بارونيه دارم اهنگ باران ميبارد اميدو گوش ميدم..
    به ياد عشقم و تمام اون روياهاي مشترك

  17. مریم

    سلام
    منم سالها پیش وقتی تازه نوجوون بودم،عشق اومد سراغم.
    تقریبا ۳سالمون با هم گذشت. اما یه روز بی خداحافظی رفت..
    نمیدونم چی شد…
    الان بیش از ۱۰ساله که نتونستم فراموشش کنم و هنوز دوستش دارم و منتظر یه خبر ازش هستم.
    ۱۰سال بی خبری و دلتنگی و نگرانی مطلق!سخته.

    هرگز اونایی که عاشق شخص دیگه ای هستن اما میگن به ناچار با شخص دیگه ای ازدواج کردیم رو قضاوت نمیکنم.شاید واقعا اینطور بوده.

    اما در مورد خودم، ازدواج که هیچی،حتی نمیتونم با شخص دیگه ای دوست بشم!

    مطمئنم اگه تشکیل خونواده بدم و هرچقدرم زندگیم رو دوست داشته باشم،اما اگه اون برگرده من میرم سمتش..
    و اون وقت خونواده بی گناهم چی میشن؟؟؟

    تا وقتی اون آدم برام تموم نشه،همینجوری به زندگیم ادامه میدم.کسی از تنهایی نمرده!

  18. علی

    سلام من ی دختریو ده سال دوست داشتم تا ی سال پیش ک باهم نامزد کردیم قبلا نامزدی باهم کمو پیش حرف میزدیم بیرون میرفتیم.داستان ما از وقتی شروع شد ک من اول نامزدیمون خیلی بهش اعتماد داشتم ولی همش گوشییشو از من قایم میکرد یا رمزشو نمیگفت تا یروزی ک فهمیدم داره با ی پسری حرف میزنه بعد ک همچیو دونستم گفت ک قبلا باهم دوست بودن ولی ولش کرده اون پسره بیخیالش نمیشه من انقدر حسای بدیو دارم تجربه میکنم من فقط ۲۵ سالمه خیلی زوده براپ بتونم با همچین مشکلای کنار بیام الان بعد ۷ یا۸ ماهی ک من این داستانا دونستم هی اتفاقتی مختلفی میوفته مثلا مامان پسره پیام داده من میگم مامانشو بلاک کن زنم بلاک نمیکنه نمیدونم چیکنم تا ی حرفیم میام بزنم انقدر ناراحتی داد بیداد میکنه همچیو میندازه گردن من چون تازه پدرشم از دست داده کسی نمیتونه چیزی بهش بگه خیلی شلوغ میکنه همیشه من شدم بد

  19. کورس

    مال من که عشق نبود یه حس ناجور جوان گرایانه بود که خودمم نمی‌دونستم چیه فقط میخواستم زن داشته باشم و بچه وبهم بگن مرد.که اگه میدونستم به این جا می‌کشه تا آخر عمر نامرد میموندم.مال من عشق نبود زندگی اجباری بین دونفر بود که دونفر دیگه رو هم به خودشون اضافه کردن و زندگی اون دو نفر دیگه رو هم به لجن کشیدن و بعدش طلاق آخه اون روزا یکی نبود بشینه دو کلام حرف حساب با من بزنه کهزنگیم این جور فلاکت بار نشه نه زندگی نه سر پناه نه امیدی به زندگی نه یه جو بخار که آدم خودشو بکشه ونجات پیدا کنه در هر صورت مثل من یکی که مردم مرده متحرک.

  20. لر

    من ده عاشق شدم اونم هم هنینطوره. چشم تو چشم عشق موج میزد، رفتم خواستکاریش پدرش گفت نه؛ صبر کردم 6سال صبر کردم وخواستکارهای زیاد، اونم نامزد کرد با ی پسرمایدار بعد علاقه یی به پسره نداشت بهمش زد توی همین بهم زدن بازم محکمتر رفتم خواستکاریش و بازم ی پسر ی سرمایه دار! اینکار واسه این پسرهای سرمایه دار فقط فقط همین عشق ما دختر بود دیگه هیچ دختری نبود جواب رد شنیدم، پدرش قولشو به پسر ی پولدار دومی داد، دخترک ساکت بود دومین خواستکار با پولش سگوت دختر را گرفت مجبور به ساکت شدن شد اما جواب نداد من حس میکردم هنوز صددرصدی نشد اما از پدرش قطع امید کردم رفتم نامزد کردم تازه اونم بعد من رفت آزمایش اونم بعد دوسال سگوت من ازداوج کرد اون بعد من ازدواج کرد. اون صبر کرد من نفهمیده، اگه بازم صبر میکردم امیدی بود خودم بدست خودم قاتل عشقم ‌شدم اکنون فقط آه و حسرت و غم نصیب من شده بغضهای تو گلو، و هزار و هزار پشیمانی، و زندگی سوخته و خراب شده به مرز طلاق با فرزندی آواره
    شبی یاد دارم که چشمم نخفت
    شنیدم که پروانه با شمع گفت
    افسوس افسوس

  21. دختر تیرماهی

    من دختر ۲۳ ساله ام ،۱۶ ساله که بودم دوست داداشم که همسایمون هم بود اومد خواستگاریم،من دختر درسخونی بودم اصلا داخل فاز ازدواج و این چیزا نبودم ،و اصلا نمیخواستمش عاشق یک نفر دیگه بودم و اون هم منو دوست داشت ،اما با اجبار خانواده مجبور شدم با دوست برادرم نامزد شم ،چون دوستش نداشتم به بهانه درس از اتاقم بیرون نمیومدم ،بیرون نمیرفتم،بهش پیام نمیدادم و…و اون با وجود اینکه میدونست دوستش ندارم بیخیال من نمی شد، با وجود همه رفتارهایی که داشتم ولم نمی کرد و تاکید داشت که حاضر برام جون بده و اصلا ولم نمیکنه .پسری که عاشقش بودم از آشناهامون بود ،وقتی همدیگه رو میدیم خیره و مات همدیگه میموندیم همش شروع میکرد باهام حرف میزد،هر جایی که بود اون لحظه مات همدیگه میشدیم،لبخندش و…اما بعد نامزدیم منو که میدید راهشو کج میکرد ،سرشو مینداخت پایین و میرفت دیگه به صورتم لبخند نزد ،خانواده ام حتی ازم مخفی کردن که خانواده این پسر بعد نامزدیم با دوست داداشم ،اومدن خواستگاری اما ردشون کردن و من بعد ۴ سال فهمیدم .و یک حسرت عمیق قلبم تا ابد اینه که فکر میکنه من اونو نخواستم فکر میکنه من با اون آدم سیریش نامزد شدم و اونو رد کردم با خواست خودم .)۳.۵ سال گذشت دیگه راضی شدم حلقه بندازم دستم گفتم راضی شم به سرنوشت و سعی کنم که نامزدمو دوست داشته باشم،ماه محرم بود با خانواده رفتیم مراسم ،وقتی پسری که عاشقش بودم برای پذیرایی جلوم وایستاد خیره شد به انگشترم و من مات صورتش ،بعد یک نگاه به صورتم انداخت و رفت …قرار بود بعد محرم عقدم باشه ،پسر مورد علاقه امم درست یک هفته قبل من عقد کرد ،و پسری که تا قبل اون به هیچ وجه حاضر نبود بیخیالم بشه بعد ۴ سال چند روز مونده به عقد سر یک مسئله کوچک خانوادگی و اختلاف سر آرایشگاه ولم کرد به همین راحتیی و آدمی که همش میگفت تو هم دوسم نداشته باشی من عاشقتم و بدون تو میمیرم راحت بیخیال من شد و داخل کمتر از دو ماه عقد و عروسی گرفت …من موندم و عروسی عشقم که هفته بعد بود …شب عروسیش دور اون میز لعنتی دوست داشتم زار بزنم ،تو چشم مردم بدبختی بودم که عروسیش بهم خورده اما تو چشم اون یک حسرت بودم که بعد ۴ سال چجوری ۳ روز بعد عقد من جدا شدی ،الان دیگه خبری ازش ندارم،اما اونی که یک روز ادعای عشق داشت و ولم کرد الان همسایمونه،هرزگاهی میبینمش با بچش، ریده میشه تو کل روزم
    تصمیم دارم خانواده امو+شهرمو ترک کنم چون دیگه کشش موندن ندارم

  22. Azizi

    من سالهاست که تنهام منم یه زمانی عاشق یه دختر بودم خیلی میخواستمش اما به خاطر غرورش این عشق به مرور زمان کمرنگ شد و از بین رفت چون به شدت مادیاتی و پول پرست بود ای کاش یکی پیدا شه که هر دومون بتونیم همدیگه را درک کنیم و بفهمیم تنهایی خیلی سخته

  23. Azizi

    سلام مائده خوبی«کسی هست که باهاش حرف بزنم دارم نابود میشم»

  24. ر.ن

    سلام من اینو سرچ نکردم گوگوش را سرچ کردم این مطلب اومد جالب بود لازم دیدم نظر بدم چون خیلی فضولم من باید بگم عشق قبلی در صورتی که فوت شده باشه رو زندگی اثر داره عشق اگه عشق بود که بهم می رسیدند و البته اگه بزرگ ترها باعث بهم نخوردن عشق نشده باشند فرضا دختر را به زور شوهر نداده باشند به فرد دیگری یا برای پسر به زور زن نگرفته باشند بهتر بودن موقعیت و زیبایی دختر قبلی هم تاثیر داره مثلا اگه تو بهتر باشی راحت تر کنار میاد اگه اون بهتر بوده باشه تاثیر منفی داره و به نظر من ظاهر خیلی مهم نه خیلی زیبا باشی اگه طرف حسابت یک تیپ و قیافه خاصی را بپسند و شما اونجوری نباشی ممکنه ازت زده بشه یا مثلا به کلاس ک پرستیژ و شغل اهمیت بده قبلی از تو بهتر بوده باشه زده میشه یا مثلا لاغر دوست داره چاق باشی چاق دوست داره لاغر باشی خیلی زیبا دوست داره متوسط باشی به اندام بیشتر از صورت اهمیت بده به صورت اهمیت بده نه به اندام و تو خلاف نظرش باشی زده میشه اول باید مطمئن شد چجوری دوست داره یا اگه طرف قبلی تو رابطه خیلی باهوش باشه ضریب هوشی خیلی رو عشق اثر داره بخصوص اگه طرف خودش باهوش باشه نگاه کن شما دوست همجنس که می گیری واسه گپ زدن اگه باهوش باشی آدمی را که چرت می گه نمی پسندی تو ازدواج هم رفتار شخصیت حرف زدن چگونگی تصمیم و هماهنگی با طرف مقابل و تطبیق با طرف خیلی اثر داره هرچند که قیافه هم اثر داره یک آدم فقط قیافه نیست شخصیت خانواده شغل روابط وضع مالی فرهنگ خانواده سواد و خیلی چیزها اگه طرف خیلی به کلاس اهمیت بده شما خانواده خیلی آملی داشته باشی ازت زده میشه و خیلی چیزها خیلی چیزها واسه همین یک بزرگی گفته افراد باهوش گاهی اصلا ازدواج نمی کنند چون شاید خودشان به اینا اهمیت می دهند و می ترسند که طرف مقابل هم به خیلی از اینا اهمیت بده می دونید چی میگم

  25. رضا

    گه از رابطه قبلیتون جدا شدید (طلاق) حتی اگه قلبا و دلی هم عاشق طرفتون نبودین و منطقی تصمیم گرفتید که جدا بشید حتی اگه این جدایی توافقی هم بوده فکر نکنید با خوانده شدن
    صیغه طلاق همه مشکلات حل میشه و میتونید وارد رابطه جدید بشید در این حالت اگه وارد رابطه جدیدی شدید حتی اگه از صمیم قلب عاشق و دلباخته پارتنر جدیدتون هم باشین به دلیل تبعات این جدایی ناخواسته و خارج از ارادتون افکار و احساسات متناقضی رو تجربه میکنید و هیچ موقع نمیتونید اون احساسات پاکتون رو به وی منتقل کنید که این امر به مرور باعث میشه شریک عاطفیتون هزار و یک فکر منفی راجب این رابطه کنه باعث میشه ناخواسته افکار و احساسات و هیجانات منفی نسبت به رابطه ایجاد بشه احساس بی اعتمادی ایجاد بشه حالا هی قسم و آیه بخور که به خدا هیچ احساسی نسبت به رابطه قبلیم نداشتم دوسش نداشتم و…. مگه میتونی حسن نیتتو بهش ثابت کنی چیجوری بیان کنم در حقیقت تو این دوره سوگ که حداقل یکسال طول میکشه احساساتی مثل عذاب وجدان و…. به سراغتون میاد در صورتی که اینها همش ناشی از هیجانات و احساسات منفی بوده در واقع این طلاق یا جدایی الزاما به معنای شکست عشقی نیست و طلاق و جدایی صورت گرفته کاملا منطقی بوده ولی در این حالتی که داری طی میکنی کفه احساسات سنگین تر از منطقتون میشه

  26. بي نام

    تو یک سایت با پسری آشنا شدم اولش نمیخواستم محل بدم ولی دلم گفت بهش محل بده من ی بار جداشده بودم ولی همون اول نگفتم ی مدتت آشنا شدیم پسره رو خانواده بزرگ کرده بودن و خیلی آقاهست من واقعا عاشقشم ولی من بعداز 2هفته کل حقیقت زندگیمو گفتم ولی اون پنهان کرد و دروغ گفت ما با هم بعداز 3هفته محرم شدیم و باهم بودیم خیلی خوب بود 3ماه از محرم بودن ما گذشت و اومد خواستگاری همون روز من حالم بد بود گفت بعداز خواستگاری میبرمت دکتر رفتیم گفت باید بره دختر عموش ببینه و مدرک داره ازش بازم دروغ گفت من نذاشتم و گفتم با هم میریم و بعداز سرم من گفت نمیرم بریم خونه رفتیم و بعد دیدم داره گریه میکنه چرا من آخه بهترین روزم خراب شد بعداز اینکه از پیشم رفت 1هفته بعد گفت من با دختر عموم ازدواج کردم و بارداره 6ماه و باور نکردم اومدم خواستگاریت الان بچه ها 7ماه شدن آزمایش اومده جواب آره مال منه دنیا رو سرم خراب شد چرا دروغ به این بزرگی گفته و پنهان کرده و گفت جدا شده بوده شرط جدایی باهاش مشروب بخورم و رابطه داشته باشم و انجام داده دختره قرص نخورده که برگرده و خوب بچه 6ماه میشه میگه باردار که نگه داره بچه ها رو اونم دوقلو خیلی ناراحت شدم و همش نفرین کردم مامانی که بزرگ کرده و اون دختره و همیشه میگم خدا ازشون نگذره و هنوزم جونش در میاد برام ولی با دروغ هاش نمیتونم کنار بیام و میخواد کنارم بمونه یواشکی و نمیاد زن دوم بگیره و الانم هی میگه خودکشی میکنم و فلان نمیتونم دیگه باور کنم حرفاشو آخه کسی که بخواد بکشه بدون گفتن میره ولی به همه گفته ولی میگه زنم زنگ نزده مادرم زنگ زده نکنی من باورم نمیشه که با خانومش رابطه نداشته باشه ولی میگه من رسیدم ته زندگی هرچی رویا بود رفت فنا نمیکشم نمیخوام زندگی کنم ته خطم ولی بازم باور ندارم ولی دوسش دارم و ته قلب موندم و کمک کرده درسمو ادامه بدم و ن میتونم دل بکنمنه میتونم بمونم چکار کنم تحمل نه بچه هاشو دارم و نه اون زنه همش هم دعا میکنم بمیره زنش تو زایمان و از هرچی بچه بدم اومده آخه چ گناهی کردم من

  27. فرهاد

    یه توصیه جدی به دوستان دارم چون خودم کاملاً محسوس تجربه کردم لطفا و لطفا و خواهشاً اگه هنوز رابطه عاشقانه قبلیتون رو فراموش نکردین به هر دلیلی نظیر عذاب وجدان یا حس ترحم گرچه مهم نیست که الزاماً عاشق رابطه قبلیم هم نباشید حتی اگه از رابطه قبلی خشم دارید یا خودتونو سرزنش میکنید یا هر چیز دیگه ای به هیچ عنوان حداقل تا یسال بلکه بیشتر وارد رابطه جدیدی نشید و اگه فکر میکنید که رابطه قبلی قابل اصلاح هست و میتونید ترمیمش کنید این موقعیتو از دست ندید با عاشقانه هاتون لجبازی نکید غرور و ترس احمقانه رو کنار بذارید و لگد به بخت خدتون نزنید مطمن باشید تا وقتی که هیجانات و احساسات و عواطف منفی داشته باشید و با خودتون کنار نیاید و منطقی نتونید تصمیم بگیرید هم به خودتون و هم به رابطه بعدیتون لطمه میزنین و برای یه عمر حسسسسسسسسسرت میخورید

  28. زهرا

    من ۶ سال پیش عاشق همکارم شدم خیلی دوستش داشتم حتی الانم نمیدونم چر باهم یکسالی دوست بودیم بحث خاستگاری و ازدواج شد و به دلایلی نشد من خیلی تلاش کردم که بشه ولی ایشون جا زد و همه چی تموم کرد گفت برم ازدواج کنم این بدترین جمله میتوانست از زبون کسی باشه که انقدر عاشقش بودم منم تا این جمله رو گفت به کل قلبم شکست کوتاه اومدم خیلی سخت بود ۲ سالی طول کشید که بهتر شدم بعدش با یک اقایی دوست شدم یک ماه نمیگم احساساتم مثل قبل بود نه ولی خوب میتوانستم دوستش داشته باشم که اونم مشکل داشت و تموم شد خیلی زود.بعد از اون کلی خاستگار و داستان برام پیش اومد که دیگا نتوانستم انتخاب کنم چون احساس نداشتم و انرژی نمیتوانستم بذارم ترجیح دادم مجرد بمونم الانم خودمو مشغول به کار کردم و تا ساعتها کار میکنم تا به تنهایی فک نکنم نمیدونم خدا چجوری میخواد گره دل منو باز بکنه یا اینکه قراره تا اخر مجرد بمونم فقط اینو میدونم که خدا کسی عاشق نکنه در کنار حس های قشنگ درد هایی با خودش میاره که تمومی نداره

  29. زهرا

    سلام من دچاریه عشق یه طرفه شدم سالهادوسش داشتم تااینکه یروزبهش اعتراف کردم نابودم کردپسره عوضی تباهم کرداعتمادبه نفس موتیکه تیکه کرد اخه ازاقواممون بود چه آدم بیشعوری بود خیلی طول کشید تاتونستم ازفشارعصبی این اتفاق خارج بشم اخه بعدازاین اتفاق خیلی چیزای دیگه هم شدکه قلب من شکافته شدانقددردکشیدم تابالاخره یجاکم آوردم بی حس شدم عشقش ازقلبم سعی کردم بندازم بیرون گفتم باباولش بندازش بیرون این ادم دروغه بعداین آدم چن سال بعدشم دوباره عاشق شدم این باردوطرفه بازم بهش نرسیدم وشکست خوردم توقلبم هیچی احساس نمیکنم نه شادم نه ناراحت هرچی بهش اعتقادداشتم ارزشش نداشت دروغ بودواقعاچرامن این کاراباخودم کردم گاهی یادم میاددردشون قلبم چاک میده چیکارکنم

  30. علی

    اولین بار ۱۶ سالم بود تو مغازه کفش فروشی بابام دیدمش قلبم انگار آروم گرفت انگار قبلاً می شناختمش.بعد دخترای دیگرو دیدم متوجه شدم به هیچ کدوم به غیر از محدثه علاقه ای ندارم.خانواده ای مذهبی داشت.مادرش از پدرش طلاق گرفته بود و با مادر و مادربزرگش زندگی میکرد.دو سال گذشت به مادرم گفتم و گریه کردم که عاشقش شدم و به کسی به غیر اون فکر نمیکنم(وظیعت مالی خوبی نداشتیم و پدر و مادرم کلا جنگ و دعوا میکردن).مادرم منصرفم کرد که زوده بزار تکلیف دانشگات مشخص بشه بدون پول میخوای چیکار کنی.رفتم دانشگاه و کلی دنبال کار گشتم وقتی دیدم کار پیدا نکردم انصراف دادم و رفتم سربازی.دیر به دیر میومدم خونه تا محدثه از یادم رفت.وقتی برگشتم و مغازه بابام دیدمش حلقه دستش بود.گریه کردم فوشش دادم و سر نماز از خدا شکایت کردم که چرا انقدر اذیتم میکنی تا ازش متنفر شدم و بیخیالش شدم.۲ سال بعد ناراحت دیدمش و حلقه دستش نبود.از مادر رفیقم که همسایشون بود پرسیدم گفت تازه طلاق گرفته.بعد از ۵ سال دوباره عاشقش شدم گفتم خدا یه فرصت دیگه پیش روم گذاشته خیلی دعا کردم از خدا خواستم مارو بهم برسونه.دو سه ماه صبر کردم مامانمو فرستادم که موضوع رو به خوانوادشون بگه.مادرش گفت دخترم اعصابش خورده و قصد ازدواج نداره و پسرت کار درست و حسابی نداره.تو مغازه هر چند وقت یکبار که میدیمش متوجه می‌شدم حالش خوب نیست.گذاشتم دو ماهی بگذره حالش بهتر شه بعد از خودم بشنوه که عاشقشم.60ت پول برای نامزدی جمع کرده بودم.دیروز خواستم بگم عاشقتم و با کسی به غیر تو نمیتونم زندگی کنم.دست و پام لرزید گلوم خشک شد نتونستم بگم فرداش با یه پسر پولدار نامزد کرد.امروز روزه ولادت امام علیه.از خدا میخوام آرامش و خوشحالی بهم بده.برای محدثه هم آرزوی خوشبختی میکنم.شاید اون دنیا تونستم بگم عاشقتم…..

  31. Sh

    سلام ۲۷ سالمه ۶ سال میشه با دختری که ازم ۴ سال بزرگتر هست دوستم اون مستقل هست و جدا از خانواده زندگی میکنه چون شرایط خانوادشون اوکی نیست و تعدادشون بالاست همدیگرو خیلی دوست داریم من تازه سربازیم تموم شده و اون میخواد تکلیف ازدواجمون معلوم شه من همش ترس دارم چطوری با خانوادم مطرح کنم هم سنشو هم شرایط زندگیشو ولی خودم کاملا به اون اطمینان دارم وقتی به نبودنش فکر میکنم داغون میشم احساس میکنم بعد از اون دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم
    سر دوراهی بدی گیر کردم

  32. ندا

    سلام امیدوارم هر کجا هستید حالتون خوب و خوش باشه
    من ۲۰ سالمه یه اتفاق خیلی وحشتناکه واسم افتاده البته از نظر خودم،.. دختری بودم که قبلا دوس پسر داشتم ولی در حد تلفن و تکس زدن( نه کارای مضخرف و هوس آلود)،که هر چقدر که سنم بالاتر میرفت این کارا واسم چرت ترین کار ممکن میومد من رشتم هنره از بچگی فرش میبافم ،و رشته ی تحصیلیمم بر اساس علاقم دنبال کردم،دختر خیلی خیلی سخت کوشی بودم طی مراحل و شرایطی حضور پدر رو در زندگیم احساس نکردم همیشه خانوادم رو خلاصه شده بین مادر و برادر و خودم میدونستم،شاید حرفم یکم بد بنظر بیاد ولی از بچگی از یه پسر خوشم میومد و اون پسر استاد فرشم بود روابط خانوادگی داشتیم ،یه چند سال بعد از هم دور افتادیم ولی بعد چند سال دوباره باهم ارتباط داشتیم میرفتیم میومدیم ،برای یه پژوهشی من باید خیلی بیشتر به محل کارم میرفتم و دقیقا بدبختیای من هم شروع میشد،استاد فرشم مثل مادرم بود واقعا خانومی مهربان و خوش اخلاق و همسرشون که واقعا مرد نمونه و با کمالاتی بودن،تحقیقات من حدود سه چهار ماه طول کشید هر روز میدیدمش و حس میکردم روح اون پسر واقعا با روح من میخونه اصلا احساس خاصی داشتم ،بدون هوس بدون ذره ایی افکار احمقانه ….محبت خانوادش هرروز بیشتر و بیشتر می‌شد،من نه تنها عاشق خودش بلکه عاشق خانوادش هم بودم ،با شادیشون شاد میشدم با نارحتی شون ناراحت ،پسرشونم یه پسر همه چیز تموم بود ولی من هیچ ابرازی نکرده بودم ،هر کسی میومد از اون می‌پرسید و من با شنیدن این حرف حس مالکیت بهم دست می‌داد حس میکردم از شدت عصبانیت میخوام سکته کنم،تنها دلخوشی من این بود هرروز صبح از پشت شیشه از یه مسافت دور ببینمش و یکم آروم بشم….بعد چند مدت یه دختر خانم خیلی پولداری اومد توی مجتمع که از همه سَر بود،اومد از مادرش حالشو پرسید ….و من به معنای واقعی کلمه رادارایه دخترونم فعال شده بود…کلا بقول معروفم زدم به سیم آخر ،آخر روز مادرشو صدا زدم کلی با خودم کلنجار رفتم که چطوری بگم همش این سوالا تو ذهنم پیش میومد که اگه بشنوه چه واکنشی نشون میده حتی خودمو واسه یه سیلی جانانه آماده کرده بودم ولی ته ته کلنجار رفتنام با خودم گفتم میگی خودتو خلاص میکنی بهتر از اینه که چند سال بعد حسرت بخوری چرا نگفتی….خلاصه به مادرش گفتم من پسر شمارو دوست دارم و زدم زیر گریه…بر خلاف تصوراتم اومد بغلم کرد گفت عزیزم من از خدامه….کی بهتر از تو …من خودم تورو اصلا زیر نظر داشتم برای پسرم…ولی باید خودش بخواد یعنی نظر اونم باید مهم باشه،گفت بزار به باباش بگم شب باهاش صحبت کنیم….و دقیقا کابوس دلهره ها از این نقطه شروع شد….
    یه شبوو نفهمیدم چجوری صبح کردم ،…طبق روال معمولی و عادی رفتم سر کارم مادرش وقتی اومد دیگه اون حالت سابق و نداشت،چند مدت گذشت ولی جرعت نداشتم ی کلمه بپرسم…ترس داشتم. بعد ی مدت دیدم پسرش میاد نگام میکنه ولی هیچی نمیگه هیچی…..،این کارا به دفعات زیاد تکرار شد…تا جایی که اطرافیانم هم بهش پی برده بودن بهم میخندیدن مسخره م میکردن ولی واسم مهم نبود اون روز آخرین روزی اتمام پروژه م بود از مادرش پرسید گفتم جواب من چی شد؟…شروع کرد به گفتن گفت من با رفتارم سعی می‌کردم بهت بفهمونم،ولی انگاری….حس کردم ی سطل آب یخ ریختن رو سرم ،اینکه گف همون شب بهش گفتیم اون گف همه واسه پسرشون دنبال لقمه های چرب و چیلی ان تو واس من اینو لقمه گرفتی؟(منظورش من بود)،اونا وضع مالیشون خیلی خوب بود ولی ما متوسط بودم،برگشته بود گفته بود اون دختره هر جائیه چه بدونم دختر درستی نیس،چون از بچگی با هم ارتباط داشتیم من وقتی پنجم ابتدایی بودم خواستگار داشتم و مامانمم بدون اینکه ب من بگه رد کرده بوده نگو مامان منم میاد اینو پیش مامان اون میگه زمان قدیم اینم میشنوه و از همون موقع یادش میمونه گفته بود این دختره پنجم ابتدایی میخوند خواستگار داشت حتما یه کاری کرده که دختر به اون سن و سالی خواستگار داشته….،بعد کلی حرف که بار من کرده بود گفته بود من خودم یکی رو دارم چهار ساله باهاشم رابطه دارم جوری که اگه میزاشتم الان بچه هم داشتم دختره مامان و باباش دکتره خودشم قراره ازدواج کنیم بریم خارج از کشور با تموم شدن حرفاش اشکای منم میریختن بدون اینکه کنترلی روشون داشته باشم.. یه چیزی گفت بد تر از اینا منو سوزوند گفت اون زمانی که بعضی اوقات بهم نگا می‌کرد یعنی پسره در واقع داشته تورو مسخره میکرده….مادرش توی اون لحظه اومد بغلم کنه ولی برعکس همیشه یه جوری خودمو کشیدم عقب نزدیک بود چهل تیکه بشم ،این موضوع رو مامانم نمی‌دونست ازش قول گرفته بودم بین خودمون بمونه …زدم برای همیشه از اونجا بیرون خدا میدونه اون شبو با چه ترفندی اون چشای قرمز و صورتم شکل روح رو از مادرم قایم کردم چجوری تا خود صبح هزاران بار شکستم و اینو واقعا با عمق وجودم حس کردم دیگه ی آدم عادی نمیشم،از اون سال که دقیقا 1399/10/8بود تا الان که 1400/11/10،این همه میگذره سعی کردم فراموش کنم که تحقیرم کرد ..ولی وجدانم پیش خودم آسوده و راحت بود من ابراز کردم و اون لیاقت پذیرش یک عشق و نداشت…گاهی اوقات مادرش به نحو های مختلف میخواد باهام دوباره ارتباط برقرار کنه من اونارو مثل پدر و مادرخودم میدونستم و دوستشون داشتم ،ولی زندگیم یه جوری شده هر وقت اسمی از اون یا خانوادش میشه خود به خود گریم میگیره حس میکنم قلبم درد میگیره میشکنم از درون،کسی واسم خواستگار میاد یا میگه دوسم داره اصلا کَکَمم نمیگزه کلا از زندگی زده شدم و بدتر اینکه مادرم فهمید بهم گف چقد سادگی کردی تو مگه رو دست مونده بودی تو آبروی منو بردی و از این حرفا که بهش از ی دیدی حق میدادم ولی اینم میدونستم اگه نمیگفتم تا آخر عمرم حسرت میخورم…اگه کسی هست اینو خوند بهم کمک کنه از زندگی خستم دوس داشتن واسم معنایی نداره دیگه خیلی سخت برای چیزی گریه میکنم وقتی کسی از دوست داشتن میگه خندم میگیره کارایی که هم سن و سالام انجام میدن واسم عینه یه بازیه اطرافیانم میگن شبیه مادر بزرگایی پخته هایی…نمیدونم این حرفشونو از دید مثبت نگا کنم یا منفی …..ممنون .(فقط قضاوت نکنین)

  33. مشاور

    سلام.
    مطالب مفیدی هست… ببینید اگه کسی که بعد ازدواج فکرش مشغول عشقش هست اختلال عشقی و یا آدمایی که ترس از ازدواج دارند و یا پیدا میکنند… اینا اختلال گاموفوبیا ترس از ازدواج دارند… حداقل در موقعی که با هم دختر و پسر حرف می زنند رو راست همه چی رو بگند یا به مشاوره های قبل از ازدواج برین و صحبت کنید تا مشکلاتی از این قبیل به دست نیاد…

  34. دختر غریبه ی آشنا

    سلام! پیام منو بخونین ! به دردتون میخوره
    از ظهر نشستم و همه ی پیام هاتونو دونه دونه خوندم
    باهاشون اشک ریختم !! درکتون کردم
    ‌هرکسی نصیحت میکنه! فقط اینو بگم جای اون فرد نیستین
    دل که یک جا میمونه دیگه میمونه ، عشق ممنوعه بد دردیه

    من یک خانومم که ۳۳ سالمه ! الان که دارم مینویسم تو یک کشور اروپایی کنارم همسرم خوابه… دوسش دارم خیلی زیاد !!!
    اماااااا
    کسی که داره اینو مینویسه
    درداتونو تجربه کرده ،
    وقتی ۱۶ سالم بود به اجبار خونواده ازدواج کردم با یکی از فامیل که ۱۲ سال ازم بزرگ‌تر بود
    نگین ازدواج زوری نمیشه ! میشه! خیلیا نمیتونن اشک مادر و پدرشون و جهنم شدن خونشون رو تحمل کنن
    ازدواج مزخرف شکل گرفت و رفتیم یک شهر دور
    اونجا عاشق شدم ! عاشق یک همکلاسی ۱۸ سالم شده بود! دوست شدم باهاش ،تازه میخاستم بفهمم زندگی چیه
    دوست شدم باهاش ، همون چند ماه اول که فهمیدم عشق چیه و رابطه قشنگ چیه
    برگشتم شهر خودمون و گفتم طلاق میخوام ، دو سال جنگیدم!!! جنگیدم جنگیدم از فامیل ترد شدن خونوادم ! ولی طلاق گرفتم ، اون آقا بهم روز قبل محضر پیام داد اگه به خاطر منه طلاق نگیر!!!
    طلاق گرفتم! ولی دور اونم خط کشیدم …. شب نمیخابیدم ، غذا نمیشد بخورم … درد درد درد !!! کم کم با یک نفر درد و دل کردم ، کم کم وایسته شدیم و باهاش دوست شدم! چند ماهی گذشت ولی هیچی نشد!! عشق نبود انگار ولی کمکم کرد به فراموشی اون حس و حال اون دو سال !
    حالا فراموش کرده بودم ! مجرد هم بودم میفهمیدم زندگی رو
    یکی بهم نزدیک شد و قلبمو برد… همکار بود! متاهل بود !!!!
    گفت دوسش ندارم ‌و همینا که میدونین ! که همش دروغه چون کسی که نخواد میجنگه و جدا میشه
    یک سال با پیچوندن و تحقیر و غم باهاش سر کردم
    اونقدر عاشق بودم که نفسم بالا نمیومد
    خار شدم – درد کشیدم – رنج داشتم – ولی خوب تحمل کردم!!! عاشق بودم
    یک شب زدم به سیم آخر
    زنگ زدم به زنش گفتم به من یک ساله میگه عاشقمه و با تو نیست و تو اجباری ! گریه کرد و رنج کشید …( هنوز گاهی از خدا میخام ببخشه منو که رفتم تو زندگی کسی ولی به خود خدا قسم دست خودم نبود عشق کورم کرده بود و کر ) ، ایشون هم گفت دوستم داره ولی جدا هم نمیشه، با این خفت نمیتونستم ادامه بدم ، کندم و رفتم
    یک سال حتی نمیشد نفس بکشم
    من بودم و عکس پروفایلش !! به جنون داشتم میرسیدم
    ولی گفتم بجنگگگگگ با خودت ولی خفیف نشو نمیخاستم شریکش بشم اونا با کسی
    درد کشیدم مثل معتاد ها استخان درد شدم ، اونقدر نمیخابیدم که رگای چشمام میزد بیرون
    جن میدیدم ، روانی شده بودم واقعا
    دیدم حیفه زندگیمه این درد داره میکشه منو ، یکی میخاستم بهش بگم
    دوباره یک اینستا ساختم و اول از همه بلاک کردم همه ی همکارامو که نباشه کسی آشنایی ، نشونش ازش
    کم کم یک شغل جدید پیدا کردم
    یک روز یکی بهم شماره داد و تو ترافیک برای اینکه بره گرفتم
    بهم پیام داد و من جواب ندادم
    ۶ ماه گذشت از اون پیام ، اون آقا برگشت سمتم و گفت بدونم نمیتونه
    منم گفتم این عشق نیست این فقط خفیف شدن منه ، من با کسی شریک نمیشم عشقمو و من هرجور شده مهران از دل میدم بره
    بعد ۶ ماه دوباره اون آقا تو ترافیکی ها بهم پیام داد ( پیگیر بوده) کجا بود ، ده روز به تولدم
    باهاش چت کردم
    درد داشتم ، غم داشتم ، رنج داشتم …. دلم میتپید برای کسی که برای بودن باهام کاری نمیکرد
    چت کردم و درد و دل
    راهش دادم تو خلوتم
    یک سال ازم کوچکتر بود ، و ادم حسابی
    چت شد ، دیدار. دیدار شد قرار بعدی – و این شد که قلب من آروم گرفت
    الان۶ سال از اون روزا میگذره
    از روزایی که فکر میکردم دیگه نمیتونم نفس بکشم
    ولی یکی اومد که باید میومد
    تو قلبم راهش دادم
    اونقدر مهربونه که عشق رو یادم داده
    اونقدر دوستم داره که آرامش داشتن رو یادم داده

    باهم داریم این سر دنیا زندگی میکنیم و زندگی میسازیم پا به پای هم
    هنوز مثل قدیم میخامش
    اگه هزار سال برم عقب باز عاشقش میشم
    عشقی که خودش یادم داد
    وقتی اسم عشق میاد ، فقططط اسم خودش میاد تو چشمام
    انگار سال‌های وحشتناک ۱۶ تا ۲۶ سالگی من تموم شدن و وجود نداره
    اگه فکر میکنین قرار نیست دیگه عشق بیاد تو زندگیتون اشتباه میکنین اون درها برای تحمل کردنه
    ولی صبرررر کنین اونی که باید پیدا شه پیدا شه ، دلتون گیر نکرد ، جدا شین تروخدا ، خدا فراموش نمیکنه مارو

    اینارو نوشتم
    که بدونین ته دنیا نیست
    از طرف یکی بخونین که میدونه عشق ممنوع چیه
    از طرف کسی که نزدیکه دو سال فکر میکرد دو تا دست شستشو فشار میدن که نفس نکشه
    پس بدونین که عشق باز هم میاد
    فقط رها کنین فکرهای سرتونو
    یکم راه باز بزارین برای آدم‌های جدید
    و اینکه …. زندگی که شریکشو نخاین و دلتون جای کسی دیگه باشه بدرد نمیخوره
    چه ده سال چه بیست سال ، قرار نیست چیزی درست شه
    مگه قلبتون صاف کنین و یک فرصت بهش بدین ، خدا رو چه دیدین شاید عاشقش شدین

    چقدر حس خوب دارم اینو نوشتم ، حتی اگه یک نفر هم غم دلش کمتر شه و امیدوار من کاری که باید رو کردم . شبتون خوش

  35. ….

    کاش دادگاهی باشه که به شکایت دخترایی برسه که عشق یه طرفه داشتند دخترایی که محکومند عشقشونو دفن کنن قلبشون چون دخترن، کاش وکیل مدافعی پیدا بشه و به مردم این دنیا بفهمونه که دختر هم دل داره وقتی عاشق میشه قرارش از دست میره کاش یه قاضی عادل پیدا بشه بفهمه که چقدر سخته چقدر تلخه با هربار دیدنش تا مرز مردن بری و نمیری و دوباره زنده شی خیلی سخته کنار کس دیگه ای باشی ولی دلت هنوز بمونه همون دوران نوجوانی همون جایی که دلت رفت برا نگاهی ولی هیچ وقت نتونستی بگی چقدر دوسش داری چون تو این دنیا عاشق شدن یه دختر گناه کبیره س عاشق که شد باید خفه خون بگیره

  36. فرشته

    سلام ،بر خلاف شما من به عشقم رسیدم ،و خیلی هم راضی ام ،خدارو شاکرم ،داستان زندگی من این طور بود که به خاطر زیبایی ظاهری که داشتم تقریبا کل دانشگاه خاستگارم بودن،من دختر مذهبی نبودم به هیچ عنوان ،ولی به خاطر غروری که داشتم به خاطر زیبایی حتی در حد سلام و علیک هم با کسی نبودم ترم آخر عاشق یکی از همکلاسی های خودم شدم،چون بر خلاف بقیه حتی نگاهم نمیکرد ،همین بی توجهی که به من داشت باعث میشد که بیشتر بهش فکر کنم ولی با این حال همون غرور رو داشتم ،آخر های ترم سال آخر ایشون یه روز تو حیاط دانشکده به سمت من اومدن قلبم به شدت میزد ولی حفظ ظاهر کردم ،فکر کردم میخواد از حس متقابل بگه ولی فقط گفت بچه ها گفتن جزوه شما از همه کامل تره منم از روی جزوه شما که دست یکی از بچه ها بود کپی کردم حلال کنید ،هه هه وا رفتم همین ؟ گفتم نیاز به حلالیت نبود ،گفت نه فقط خواستم بگم من ۴ جلسه غیبت داشتم نمیدونم ایا جزوه شما کامل هست یا نه ،گفتم کامل کامل ،اکی رفت ،رسیدم خونه فقط به اون لحظاتی فکر میکردم که روبرو داشتیم بعد ۴ سال همکلاسی شدن حرف میزدیم ،که یه هو یادم افتادم ۱ جلسه غیبت داشتم و از همون یک جلسه ۳ نمره استاد تعین کرده موندم چیکار کنم کلاس ها تمام شده بود از کجا پیداش کنم بگم ،چون با هیچ پسری آشنا نبودم که از اونها شماره ی این طرف بخوام کلی زمان برد تا از طریق نامزد دوستم که دوست این آقا بود شمارش پیدا کردم هر چی ز زدم برنداشت اس دادم سلام فلانی ام جزوه کامل نیس بلافاصله ج داد چرا گفتین کامل من حالا چیکار کنم ؟ گفتم به من مربوط نیست ،اس داد اتفاقا اگر شما نمیگفتین کامل من همون روز جزوه کامل تر کپی میکردم ،منم گفتم خوب چیکار کنم ،گفت برام بیار مترو ،گفتم اکی، من سر قرار با مادرم رفتم خودم یه جای دور وایسادم و جزوه رو دادم به مادرم داد به ایشون قشنگ حس کردم کفری شده ،گرفت و رفت بعد امتحانات اس داد ممنون نمره خوبی گرفتم نوشتم خواهش ،گذشت گذشت و فقط ایام مذهبی به من پیام تبریک میدادن و تسلیت ،بعد کم کم پیامکی حرف زدیم فهمیدم ایشون بسیاااااار بسیار مذهبی هستن ،تا کار مناسبی پیدا کنن ۴سال طول کشید که به خاستگاری بیان ،فقط داستان زندگیم گفتم برا اون دسته از دخترایی که گفتن عاشق بودیم ولی ازدواج کردیم من خاستگار دکتر داشتم خلبان داشتم تاجر داشتم کارخانه دار ،ولی حتی یه لحظه به کسی جز ایشون فکر نکردم ،در حالی که ایشون در سطح بسیار پایین تر بودن ،شماره ای رو جز شماره ایشون ج نمیدادم ،پیامکی رو جز پیامک ایشون ج نمیدادم ،البته زمان ما فضای مجازی نبود ما بیرون همدیگرو نمیدیدیم،چون ایشون بسیار مقید و مذهبی بودن ،یه روز هم روز تولدم ز زد گفت ممنونم این ۴ سال به پای من موندی بالای ۵۰ بار امتحانت کردم دنبالت افتادم با شماره های مختلف مزاحمت شدم و تو لایق عشقی و دوست داشتن و ما ۱۱ ساله زندگی مشترک داریم و ۴ تا نینی کوچولو عاشق بچه ایم ضمن اینکه من هم مذهبی شدم و عاشق چادرم و همسرم هستم ،و خدارو شاکرم که اون غرور که داشتم باعث شد که تو دورانی که میتونستم خیلی اشتباهات و راه های دیگه رو برم نرفتم به پای عشقتون بمونید همین یا علی

  37. AA

    سلام دوستان بهترین راه فراموش کردن عشق نزدیک شدن به خدا هست فقط خدا
    ۱۴۰۰/۹/۲ت

  38. دل شکسته A

    سلام دوستان بهترین راه برای فراموش کردن نزدیک شدن به خدا هست ودعاکنید بهترکس رو سرراه ی تون قراربده ۱۴۰۰/۹/۲ ت

  39. بهار

    سلام ممنون میشم جواب منو هم بدید
    من دیشب خواب دیدم که دفتر خاطرات عشق قدیمهم دستمه و توش خیلی سوالات سختی است و نمیتونم جواب سوالاتشو بدم و نمیدونم سوالاش چی بود اصلا نمیتونستم جواب بدم داشتم به ابجیم میگفتم چقد سوالاش سخته و کتاباشو دیدم
    ولی خودشو ندیدم فقد کیفش دستم بود
    و اینو هم بگم که من با اسرار مامانم نامزاد شودم و اصلا عشقمو فرل موش نکردم

  40. مجتبی

    سلام
    عشق اول محاله از یاد آدم بره، خصوصا اگه ارتباط عاطفی قوی ای در میان بوده باشه…
    بعضی دوستان نظر دادن که بعد مدتی فراموش میشه، من از مرداد ۸۷ آرزو کردم که فراموشش کنم اما نشد.
    سال ۸۵ با هم آشنا شدیم و خیلی همو دوست داشتیم… انقدر احساس خوشبختی میکردیم که اون روزها از عمرمون حساب نشد…
    یهو یه نامردی راپورت رابطه مخفی مونو به پدر عشقم که آدم خیلی خشک مقدسی بود داد و همه چی خراب شد… کمتر از یک ماه بعد با تحمیل پدرش با یکی دیگه ازدواج میکنه… البته توی اون یه ماه خیلی تلاش کردم نظر پدرش رو عوض کنم، حداقل ده نفر از آشناها رو واسطه کردم، پدرم، دوستاش، همکاراش، حتی امام جماعت مسجدی که نماز میخوند… اما فایده ای نداشت و اون اتفاق افتاد…
    الان ۳۹ سالمه و مجردم هنوز…
    امیدوارم خوشبخت باشه.

  41. فاطمه

    سلام خاهش میکنم نظر بنده رو در سایت قرار بدین چون واقعا سردرگم هستم و نیازمند نظر بقیه دوستان هستم!
    من یک دختر نوجوان محجبه از یک خانواده مذهبی هستم و فردی که دوسش دارم هم همینطور
    قبلا وقتی که خیلی کوچک تر بودم برای اولین بار به رابطه با جنس مخالف رو اوردم اما طرف نه مثل من مذهبی و متقید بود و نه عاشق واقعی فقط از روی هوس منو خواست و وقتی دید من متقید و پایبند هستم به اصول دینی و تو یه سری چیزا همراهیش نمی کردم( حالا چون اون مسائل مورد داره نمیگم) بخاطر همین منو ول کرد و رفت با کسایی که مثل خودش (معذرت میخام) هوس باز باشن
    اینارو گفتم که دوستان نگن تو الانم داری اشتباه فکر میکنی و فلان
    من سر اون جریان های قدیمی واقعا عاقل شدم و این حرف خودم نیس تموم اطرافیانم میگن،از لحاظ عاقلانه هم که حساب میکنم این دو نفر واقعا باهم فرق دارن

    اون نفر اول هیچوقت بهم توجه نداشت و اصلا اواخرش من رسما داشتم باج میدادم برای کمی توجه

    اما برای این نفر دوم اصلا خودمو کوچیک نکردم اما اون همیشه بهم توجه داره و رفتاراش خیلی عاشقانس و اینکه برعکس اون نفر اول همیشه تو بحثا کوتاه میاد و مشخصه به هیچ قیمتی نمیخاد از دستم بده
    دیگه از مهم ترین فرقاشون اینه که
    نفر اول منو به فساد میخاست بکشونه
    اما این یکی درست وقتی که نابوده نابود بودم، به دادم رسید و همه چیز رو درست کرد

    (من بعد از شکست اول خیلی افسرده شدم و چند بار هم دست به خودکشی زدم و از طرف اصلا از خدا رو برگردونده بودم و اوضام خیلی خراب بود مایع آبروریزی خانوادم بودم اصلا
    و اینکه این نفر دومی که ازش حرف میزنم هم این دنیامو نجات دادم، یعنی حالمو خوب کرد و هم اون دنیامو، چون باعث شد برگردم به راه اصلی)

    خلاصه که خیلی باهم فرق دارن مثلا اولی تشویقم میکرد با خونوادم درست رفتار نکنم یاقی باشم اما دومی همیشه سفارشم میکنه احترام بزارم و کلا تو هر چیزی مشخصه که خوبمو میخاد و برای خاتمه اینم بگم که اون اولی فقط حرف میزد و ادعا میکرد اما این دومی همیشه عمل میکنه، و صد بارم به روش های مختلف امتحانش کردم

    اینا رو گفتم که بدونین من خیلی ساده دل نبسته و مو رو از ماست کشیدم بعد عاشق شدم

    حالا…
    اصل مطلب اینجاس که
    ما همیشه حواسمون به باید ها و نباید های رابطه دختر و پسر هست
    یعنی خدا شاهده یه مو از من ندیده و خیلی چیزای دیگه
    اما بازم عذاب وجدان دارم
    چون با اینکه رابطمون فقط حرف زدن هستش اما بازم احساس گناه میکنم

    از طرفی خدا تو قرآن گفته اگه تو از چیزی که خاست خودته و باب میل من نیس من عوضش چیز بهتری بهت میدم و کلی پاداش داری پیش من اما اگه خاست من برات مهم نباشه نه تنهانمیزارم به خاسته خودت برسی بلکه با اینکه کلی میدوئی اما آخرش همونی میشه که من میخام تازه اجر و پاداش کارتم از بین بردی

    من به هیچ وجه دیگه نمیخام توروی خدا وایسم
    از طرفی من اصلا گزینه بهتری که خداگفته رو نمیخام من فقط همینو میخام
    من انقد عاشقم که اینو تموم اطرافیام میدونن، من فقط با فکر روزی که جدا شیم اشکم سرازیر میشه پس فک نکنم اصلا بتونم طاقت بیارم نبودنش رو

    از طرف دیگه میگن اگه صبر کنی قسمت و حکمت خدا رو ببینی معجزشو هم میبینی من صبر کردم حکمت خدا رو دیدم و الان فهمیدم که واقعا به صلاحم نبود و با اون طرف فقط به نابودی و فساد کشیده میشدم
    اما حالا دیگه فقط نیازمند معجزه خدا هستم و واقعا توان حکمت و قسمت رو ندارم.

    حالا بنظرتون من چیکار کنم؟
    همین در حد حرف با طرف رابطه داشته باشم ک تلاشمونو بکنیم که بهم برسیم و ازدواج کنیم یا نه کلن بی خیال بشم؟

    آخه بدبختیم اینه من انقدر دوسش دارم که تا الان صد بار گفتم بیا تمومش کنیم بعد خودمو هی تو دلم گفتم کاش اصرار کنه و کاش قبول نکنه که جداشیم
    که واقعا هم دیدم اون منو دوس داره و نمیخاد جدا شیم.

    من گیج شدم خداوکیلی

  42. دل شکسته A

    سلام توکل به خداکنید گذشته رو فراموش کنید به اینده امیدوارباشید برگردید به سمت الله
    ۱۱۴۰۰/۸/۱۴ ت

  43. بینا

    آقای عروسک

    خیلی احمقی که فکر می کنی اون به فکر تو بوده و به خاطر تو ازدواج نکرده. دختر جماعت بنده مادیاته. مطمعن باش اگه تو هم میرفتی جلو اوم خانواده شو مینداخت جلو و جواب رد رو میزد تو صورتت. پس خیلی حسرت نخور جلو رفتن تو تغییری در نتیجه ای که الان حاصل شده نمیداد.
    برو شاد باش
    پ.ن. اسم خوبی انتخاب کردی “عروسک” چون مث عروسک بازی خوردی که فکر کردی اون تو رو می خواسته.

  44. یگانه

    سلام منم یه زمانی یه پسری رو خیلی دوسش داشتم اما بعد دوسال پرمو واکرد گفت میخوام برم سربازی میخوام زن بگیرم منم کلی گریه کردم فایده نداشت از اون ماجرا ۱۲سال میگذره الان من سه تا بچه دارم و به خاطر مشکلاتم مجبور بودم ازدواج کنم ولی یه چیزی هست من تا کسی هم اسم اون رو میبینم ناخداگاه مهربون میشم یه حس خوب پیدا میکنم به طرفم و یه چیز دیگه من هنوزم دوسش دارم اما دیگه دلم نمیخواد برگرده شما میدونید دلیلش چیه

  45. عروسک

    سلام
    من حدودا ۶ سال قبل با یه دختری اشنا شدم،اولین ارتباط من بود و واقعا عاشقانه .بعد از چند ماه عین احمق ها به دلیل اینکه کار نداشتم و دانشجو بودم و خدمت نرفته بودم جا زدم .ترسیدم.عین احمق ها با هم قرار گذاشتیم هر کس بره سمت زندگیش ،اگه حسی بود بعد از دانشگاه برم خاستگاریش.قرار من بود میتونستم از چشماش بخونم که تحمل دوری من براش سخته.با سنگ دلی تمام رفتم.سال ۹۷(من ۹۶ دانشگاهم تموم شد) بهم پیام داد
    سلام
    خوبی؟
    میتونی یه وقتی بهم بدی میخوام باهات حرف بزنم
    نمیخواستم بگم برگردی
    میخواستم بگم چن ماهی باهات بودم باتموم خوشیاش وخنده هاش وناراحتیاش، اولین تجربه واحساساتم براتو بوده
    بااین وجود می بینم که واقعا نمیخوای ونمیتونی مرد زندگی من باشی،ازت حلالیت می طلبم وخواهشی که دارم اشتباه منو به زندگی آیندم وارد نکنی هیچ وقت فراموشت نمیکنم
    خداحافظ عشق پاک
    اون لحظه گفتم خاستکار داره ،جواب ندادم چون از احساسم مطمعن نبودم ،هنوز مشکلی حل نشده بود فقط من دانشجو نبودم . کار نداشتم و خدمت هنوز بود
    گفتم بهتره بدون فکر من تصمیم بگیره
    من کلا فکر کردم ازدواج کرده دیگه
    تا امروز که دارم اینو مینویسم بار ها بخاطرش گریه کردم ،دلتنگش شدم،بهم سخت گذشته و‌…
    افسرده شدم،ناامید ،فقط یک مرده متحرک که نفس میکشه
    تا اینکه چند روز پیش اواخر مهر ۱۴۰۰ فهمیدم که اون ابان ماه ۱۳۹۹ عروسی کرده .یعنی سالهایی که من بخاطرش گریه کردم چون فکر میکردم ازدستش دادم و ازدواج کرده
    اون هنوز ازدواج نکرده بوده
    دردم بیشتر شده !!!انگار غم و ماتم تمام عالم رو ریختن رو سرم.حتی گریه هم نمیتونم بکنم
    به دادم برسین

  46. mahtab

    منم ۴سال عاشق یک پسری بودم ، تو دانشگاهم بود هم رشته ایم ،۴ سال زجر کشیدم عذابم میداد، اخرین ضربه اشم که بهم زد ازدواج کرد ، حس میکنم افسردگی شدید گرفتم هیچی خوشحالم نمیکنه ،خسته ام ولی خواب نمیرم ، وقتی فهمیدم متاهل شد با هم رشته ایی خودم ، خورد شدم ، ولی ریختم توی خودم ، گریه نکردم ، شوکه ام هنوز انگار .فکر میکنم بخاطر شوکه بودنم افسردگی شدید گرفتم .
    با اون زندگی کردم ۴سال خوابم و خیالم همه چیزم اون بود ، مثل خون توی رگم . خودم میدونم گناهه بهش فکر کنم ولی عشق ام چی پس ، میدونم ، دارم خل میشم ، نمیدونم چکار کنم اروم بشم حالم خوب بشه ، فکر میکنم بهش بعدش سرزنش میکنم خودمو ، انگار توی یک خلا بزرگ گیر کردم ،مغزم و قلبم یخ زده
    کاش هیچوقت احساسات نداشتم ، قلب نداشتم

  47. mahtab

    منم ۴سال عاشق یک پسری بودم ، تو دانشگاهم بود هم رشته ایم ،۴ سال زجر کشیدم عذابم میداد، اخرین ضربه اشم که بهم زد ازدواج کرد ، حس میکنم افسردگی شدید گرفتم هیچی خوشحالم نمیکنه ،خسته ام ولی خواب نمیرم ، وقتی فهمیدم متاهل شد با هم رشته ایی خودم ، خورد شدم ، ولی ریختم توی خودم ، گریه نکردم ، شوکه ام هنوز انگار .فکر میکنم بخاطر شوکه بودنم افسردگی شدید گرفتم .
    با اون زندگی کردم ۵ سال خوابم و خیالم همه چیزم اون بود ، مثل خون توی رگم . خودم میدونم گناهه بهش فکر کنم ولی عشق ام چی پس ، میدونم ، دارم خل میشم ، نمیدونم چکار کنم اروم بشم حالم خوب بشه ، فکر میکنم بهش بعدش سرزنش میکنم خودمو ، انگار توی یک خلا بزرگ گیر کردم ،مغزم و قلبم یخ زده
    کاش هیچوقت احساسات نداشتم ، قلب نداشتم

  48. mahtab

    منم ۵ سال عاشق یک پسری بودم ، تو دانشگاهم بود هم رشته ایم ،۵ سال زجر کشیدم عذابم میداد، اخرین ضربه اشم که بهم زد ازدواج کرد ، حس میکنم افسردگی شدید گرفتم هیچی خوشحالم نمیکنه ،خسته ام ولی خواب نمیرم ، وقتی فهمیدم متاهل شد با هم رشته ایی خودم ، خورد شدم ، ولی ریختم توی خودم ، گریه نکردم ، شوکه ام هنوز انگار .فکر میکنم بخاطر شوکه بودنم افسردگی شدید گرفتم .
    با اون زندگی کردم ۵ سال خوابم و خیالم همه چیزم اون بود ، مثل خون توی رگم . خودم میدونم گناهه بهش فکر کنم ولی عشق ام چی پس ، میدونم ، دارم خل میشم ، نمیدونم چکار کنم اروم بشم حالم خوب بشه ، فکر میکنم بهش بعدش سرزنش میکنم خودمو ، انگار توی یک خلا بزرگ گیر کردم ،مغزم و قلبم یخ زده
    کاش هیچوقت احساسات نداشتم ، قلب نداشتم

  49. مصطفی

    سلام
    دوستان خیلی از مطالب رو خوندم و یک پیشنهاد شگفت انگیز برای همه عزیزان دارم که توانستم به وسیله اون زندگیم رو عوض کنم و اون پیشنهاد خوندن کتاب نظریه انتخاب هست که در این کتاب که نویسنده آن یکی از بهترین روانشناسان آمریکا هست بیان میشه که با نظریه انتخاب ما کنترل زندگی خود را بدست آورده و حس تضاد و پریشانی نداریم و مسائل و مهارتهای دیگر زندگی که در اینجا مجال گفتن نیست در این کتاب بیان شده ازتون خواهش میکنم فقط برای خودتون و فقط زندگیخودتون این کتاب رو بخونید.
    زمان بسیار با ارزش هست و ما میتونیم با انتخاب های خوب زندگیمون لذت بخشکنیم به شرط اینکه از فرصت ها خوب استفاده کنیم

  50. سولماز

    به محمد آ

    وای خیلی ناراحت شدم براتون ولی به این فکر کردم خدا چقدر دوستتون داشته ذات خانواده ش رو براتون رو کرده.به این فکر کنید اگه یهو بخواین کل ایمان و اعتقاداتتون رو بریزین دور که دیگه اسمش ایمان نیست که! این همه داستان رنج و عذاب مومنین خوندیم الکی نبوده که! ایمانتون رو به خدا محکمتر کنین و هم ازش بخواین بهتون صبر بده تا به اون اینده بهتری که با یه بهترش براتون در نظر گرفته امیدوارتر بشین.براتون دعا می کنم و از حالا هم می دونم خود خدا نجاتتون میده از جایی که فکرش رو هم نمی کردین…دلم روشنه!

  51. محمود آ

    عشق منو بدبخت ترین انسان روی زمین کرد

  52. محمود آ

    با سلام وقت خدمت شما عزیزان.بنده رفته بودم گلزار شهدا جهت برنامه دهیه فاطمیه که موقع ورود به گلزار شهدا چشمم به یه دختری افتاد خیلی محجبه بود،تو ذهن خودم گفتم ای خدا میشه این دختر روزی زن من بشه.بعد از چند روز برنامه داخل گلزار شهدا خواهر پاسداری بود که داشت وسایل‌ها رو جمع میکرد بهم گفت محمود نامزاد داری گفتم نه،گفت چرا تا حالا نامزادی نکردی.منم گفتم اون دختری رو که من میخوام هنوز پیدا نکردم.خصوصیات دختر رو بهش گفتم اونم بهم گفت خودم یه دختر خوب برات سراغ دارم،بعد از چند روز همون خواهر پاسدار بهم زنگ زد گفت هنوز رو قول قرارت هستی گفتم آره ،فرمود که فردا صبح بیا دانشگاه علمی کاربردی با دختره صحبت کن.من هم صبح زود رفتم دانشگاه وقتی که دختره رو دیدم داشتم سکته میکردم، میدونی دختره کی بود،دختره همون دختری بود که شب اول داخل گلزار دیده بودمش و آرزو کردم که یه روزی زنم بشه،هم صحبت شدیم دختر فقط بهم میگفت که ملاکش برا ازدواج ایمانه بعدش کار،یک ساعتی با هم صحبت کردیم و قرار بود که خواهر پاسدار جواب آخر دختره رو بهم بده.بعد چند روز خواهر پاسدار زنگ زد که دختره جوابش مثبت هست،حدود یک ماهی گذشت و من از دختره خبری نداشتم ولی مدام خواهر پاسدار زنگ بهم میزد چون دختره هر روز باهش بود و کمک کارش بود در بسیج.
    چند روز مدنده بود تا اینکه بخوام برم خواستگاری در تاریخ ۲۵/۲/۱۳۹۹داخل محلمون یه درگیری شده که یه خانمی با سنگ به صورتم زد و گونه سمت راستم شکست و فورلا منو به بیمارستان بردن. چونکه شکستگی داشتم باید عمل میکردم.صبح منو به خونه آوردن حدود یکه هفته ای گذشت،خواهر پاسدار بهم زنگ زد گفت کجایی خبری ازت نیست جریان درگیری رو بهش گفتم خیلی ناراحت شد.
    حدود ساعت ۹شب بود که یه شماره ناشناسی بهم پیام داد،سلام خانم…..هستم میشه جواب بدین کارتون دارم.منم جواب دادم.دیم که دختری هست که قراره نامزادم بشه.اون شب تا صبح حرف زدیم،حدود یک ماهی تلفنی با هم صحبت می‌کردیم.یه کم که حالم بهتر شد با مادرم و حاج آقا رفتیم برا خواستگاری همون جلسه اول پدرش گفت وقتی که دختر و پسر هم دیگرو میخان من هیچ مشکلی ندارم.اون شب هم گذشت ما رفتیم خونه.از اون شب دیگه رابطه مت با دختره صمیمی تر شد هر چند روز یکبار قرار میزاشتیم داخل پارک حتی یادمه که برا اولین با که رفتم به دیدنش موقعی که خواستم نگاش کنم بهم گفت هیچ حقی نداری نگام کنی.با وجودی که چادر و نقاب هم زده بود همیشه یادمه،همین طور دوست داشتنمون بیشتر بیشتر شد تا رسید به جایی اگه روزی یک مرتبه هم دیگرو نمیدیدم اون شب خواب نداشتیم. حتی یکبار برا استخدامی خودم تا استان هم اوم و پیگیرش شد ولی استخدامی من جور نشد، و امون روز به خونه برگشتیم.حدود یک سال نیم نامزاد بودیم یه روز زنگ بهم زد گفت محمود داییم که امام جمعه هست بهم گفت که میخام نامزاد دفتر دار خودم بشی،منم بهش گفتم نظر خودت چیه گفت خیلی آدم خوبیه من پیش خودم فک کردم که داره سر به سرم میذاره، چند روزی زنگ نزد پیام بهش دادم گفتم کجایی،گفت شما.
    گفتم محمود هستم
    گفت دیگه زنگ نزن من نامزادی کردم
    بلند شدم رفتم در خونشون پدر مادرش اومدن جلو درب خونه،گفتم به چه حقی دارین نامزاد منو قولشو دادین به یه شخص دیگه،پدرش گفت از نظر ما دیگه همه چیز تمامه.برگشتم خونه
    همون شب دختره زنگ بهم زد گفت محمود پدر مادرم به اجبار بهم میگن باید با این پسره عروسی کنی من هم مجبورم.ایقد داشت گریه میکرد که دیگه صداش نیومد بالا تلفنش قطع شد.از همون شب به بعد هر دو خطش خاموش شد.من هم صبح یه آژانسی گرفتم و رفتم یاسوج پیش نامزاد جدید دختره همه چیزو بهش گفتم که حدود چند ساله ما نامزاد هستیم،و خیلی حرف های دیگه ولی پسره اصلا قبول نمیکرد.این طور که معلوم شد این آخراش پسره دنبال مال ثروت دختر بود نه خودش.و در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۵ عروسی کردن،از اون روز به بعد من رفتم سراخ مواد مخدر و العان که دارم این پیام رو مینویسم،دارم گریه میکنم. و دو نفرشون رو سپردم به خدا اگه خداون جواب این دل شکته من رو داد.خو میگم خدا هست اگه نداد.به بودن خدا شک دارم. چون دیگه به هیچ دختری اعتماد ندارم

  53. میلاد

    متاسفم واسه اون دختر و پسری که دم از عشق میزنه اما حاضر نیست بپاش بمونه

    متاسفم از دروغ دوست داشتن هایی که تو مخ طرف مقابل میکنن اما خودخواهیشون اجازه نمیده از ازدواج بگذرن بخاطر عشقشون منتظر بمونن

    چون عشقشون نیست، فقط براشون یه خاطره ست که دوس دارن اسیرشون باشه

    تویی که پذیرفتی عقدازدواج کنی اما برایه خودت بهونه جور کردی که ترسیدم و.گریه کردم اما ازدواج کردم

    تو مفهوم عشق رو.نمیدونی فقط دم ازش میزنی

    گذشتن از عشق محاله، یا که عشقت یه خاله و دروغ سیزده به خودتون که خوبم باورش کردین و زندگی سه نفرو با این دروغتون خرب کردین:

    1خودتون
    2فرد جدید
    3فرد قبلی که شهامت نداشتین بگین دئست ندارم و ازدواج میکنم با کسی دیگه…

    یا درست عاشق باشین و پاش بمونین

    یا ازدواج کنید خودتون فریب ندید

    خودخواهی هم حدی داره

    امیدوارم سایت الامتو منتشر کنه شاید تو نگرش همموو تاثیری هرچند مختصر داشتخ باشه

    همونطور کهدهمه نظرات خوندم چه درست چ اشتباه و برام تجربه بخش بود

  54. دل شکسته A

    سلام منم مثل همه شمادرد عشق کشیدم چندین سال نمیشه فراموش کردهرچی گریه کردم هیچی عوض نشد افسرده تنهاشدم اون رفت ازدواج کردمن شدم افسرده تنها اگه واقعابراش مهم بودم الان من همسرش بودم پسراه باکسی دوست بشن اون رو به چشم همسر نگاه نمیکنند
    دخترای عزیزاگه عاشق کسی هستین به جای دوستی بهش بگین بیادخواستگار اگه صدبارجواب نه شنید بازم میاد اگه عشقش واقعی باشه بهونه نمیاره

    همه روز ها رو به یادی کسی گذروندم کسی دیگه رو انتخاب کرد من هیچی نبودم براش اگه ارزش داشتم
    براش حالا تنهانبودم رفت یک دل شکسته برام موند
    به عدالت خدااعتقاد دارم تاوان قلب شکستم ازش میگیره دوستی بایه نامحرم عاقبت خوشی نداره اخرشم پیشونی چه دیرفهمیدم امروز تصمیم گرفتم توبه واقعی کنم برم به سمت خدا عوض بشم میخوام فقط الله توقلبم باشه صادقانه خداروبفرستم سیایی های قلبم ازبین بره پاک بشه فقط
    خداباشه توقلبم صبرمیکنم تک تک مشکلاتم ازبین بره خداخودش کسی روسرراه هم قراربده
    ۱۴۰۰/۵/۲۶

  55. شهروز

    ۶ سال عاشق دختری بودم اما خانواده ۲ طرف باهم مشکل داشتن به زور بعد ۴سال از خاستگاری اول داشتن رضایت میدادن بریم مجدد خواستگاری اما دقیقا ۱ ماه قبل عشقم ازدواج کرد.الان حالم شدید بده.وقتی با شوهرش دیدمش انگار دنیا رو سرم خراب شد.الان فقط به مرگ فکر میکنم چون میدونست من بدون اون میمیرم.

  56. زهرا

    نظرات خیلیا رو خوندم. خداوکیلی اینا عشقه؟ طرف چون خونوادش گفتن با فلاتی ازدواج کن از عشقش دست کشیده! نرفته بگه پس نرسیدن به هم! یا خیلی چیزای الکی دیگه. من سه سال و نیم با دو طایفه جنگیدم طرد شدم. میخواستن هر طور شده مجبورم کنن با ی آقا با آپشنای بهتر ازدواج کنم. موقعیتم تو خونواده و فامیلو از دست دادم. آزار دیدم حرف شنیدم. حتی تهدید به مرگ شدم. اما نه اون دست کشید نه من و بلاخره ازدواج کردیم. الان ۱۴ ساله ازدواج کردیم. خیلی پستی بلندیارو با هم پشت سر گذاشتیم تا زندگیمون به پختگی رسید. همونایی که شدیدا مخالف بودن الان وقتی میخوان مثال سبک زندگی و خوشبختی رو بزنن مارو مثال میزنن الان نه اونجور تند و تیز بلکه زیباتر و مثل یه شراب جا افتاده عاشق همیم. یه پسرم دارم که دعام براش همیشه اینه که مثل پدرش بشه.

  57. Bi nam

    لطفا کمکم کنید
    من قبلا با چند تا پسر بودم نه با هم جدا جدا ولی هرکدوم مدت کمی بود ولی اون لحظه فک میکردم دوستم دارن و باهاشون وارد رابطه میشدم و معاشقه داشتیم ولی به دخول نرسیدن هیچکدوم و خیلی آدم ساده ایم و با حرف گول میخوردم بعدش مدت ها با اشتباهات بزرگ به خودم اومدم و از خدا خواستم ببخشم و الان یکیو دارم تو زندگیم که عاشقشم ولی همون گذشته داره خراب میکن زندگیمو اینی که عاشقشم همه چیزو بهش گفتن اونم منو تو فشار گذاشت که همه چیزو گفتم چون میدونست همرو نمیتونستم بزنم زیرش دارن زندگیمو خراب میکنن من چکار باید بکنم کمکم کنید تو رو خدا

    • محسن

      اگر گذشته شما اینقدر برای طرفتون مهم و تاثیر گذاره به نظرم بی خیال رابطه بشید این آدم نمیتونه گزینه مناسبی برای شما باشه.
      گذشته گذشته

  58. بی نام

    سلام‌ من ۴ماهه تو رابطیم ک‌ از گذشته ی هم خبر داریم ومیدونم ک ۴سال عاشق ی نفر بوده وب من گف حتی برگرده باز من تو رو میخوام
    حالا اون خانوم بعد چندین ماه برگشته وکلیم ادعای عاشقی داره
    الان اون اقایی ک بامنه به عشقش گف باهاش ارتباط نگیره اما ب من میگ من هردوتونو میخوام اما بخاطر تو و تعهدم ب تو دل اونو شکوندم و پا توام فقط ب من فرصت بده فراموشش کنم چون تحت تاثیر حرفاشو گریه هاشم
    اماتو رو هم خیلی میخوام
    اما تو اندازه ی اون عاشقم‌نیستی

    الان واقعا تکلیف من چیه
    باید چیکار کنم

  59. مرده متحرک

    سختتر از این نیست تمام دنیات بگه خاستگار دارم بکی مگه میخواد بخورتت بعد ده دقیقه صحبت کردن با پسره بیاد زل بزنه چشات بگه از تو سر تره و باهاش ازدواج کنه ده سال عاشقی پاکو با ده دقیقه صحبت کردن بفروشه ۲ماه خون گریه میکنم چ فایده این روزا پول و کار جای عشقو گرفته خدایا خودت ب دل عاشقارحم کن همین فرقی نداره چ پسر چ دختر خدایا گیر ادم لاشی ننداز عاشقارو

  60. امیرحسین

    بسم الله الرحمن الرحیم
    امیدوارم ناظر محترم نظر من رو در سایت قرار بدن.
    برادران و خواهران عزیز من تعدادی از پیام های شمارو خوندم و با توجه به ماهیت مشورتی این فضا می خواستم یه سری نکات عرض کنم.
    ۱.اکیدا از خواهران عزیز خودم خواهش می کنم هیچ وقت در حالی که قلب شما مملو از عشق به یک مردی است با مرد دیگه ای ازدواج نکنید (مثلا به این بهانه که می خواهم فراموشش کنم) و در برابر فشار های خانواده تان با منطق ایستادگی کنید چراکه اگر زنی با مردی ازدواج کند در حالی که عاشق دیگری است حتی اگر بهترین زندگی را هم داشته باشد همواره فکر می کند اگر به عشق اش می رسید بهتر بود و زمانی که چنین زنی ازدواج می کند خودش را بدبخت می کند چون از طرفی نمی تواند بچه هایش را رها کند و از طرفی آتش عشق به مردی غیر شوهرش درونش زبانه می کشد یا مثل داستان آقای محمد غرور مردش را پایمال می کند هیچ چیز برای یک مرد سخت تر از این نیست که با زنی هم بالین است که در خیال مرد دیگری است این مرد واقعا خرد می شود پس با این کار خودتان و شوهرتان و بچه هایتان را بدبخت نکنید و به هیچ وجه در برابر فشار های خانواده تان کوتاه نیایید و با وجود احترامی که برای پدر و مادر و خانواده تان قائل هستید به هیچ وجه نگذارید شما را مجبور به این کار کنند اگر به خودتان فکر نمی کنید به غرور خرد شده شوهرتان فکر کنید و بدبخت شدن بچه هایتان.
    ۲.برادران عزیزم شما هم موقع ازدواج علاوه بر توکل به خدا و تحقیق کردن و پیدا کردن همسر مناسب و متناسب با انتظارات تان حتما حتما حتما حتما حتما از اون خانوم بپرسید که آیا در زندگی خود تا کنون عاشق شخص دیگه ای بوده است و برای اینکه به شما اعتماد کند به او اطمینان بدهید که این راز مابین شما می ماند و حتی به او کمک می کنید تا به عشق اش برسد در غیر این صورت شما با زنی ازدواج کرده اید که جسمش پیش شما و روحش پیش مرد دیگری است پس نه او را آزار بدهید و نه اجازه خرد شدن غرورتان را بدهید که اگر با چنین زنی ازدواج کنید شرایط از دو حالت خارج نیست یا مجبورید طلاقش دهید تا به عشق اش برسد یا باید به زنی عشق بورزید که شما را دوست ندارد و دلش به حالتان می سوزد که در هر دو حالت خرد می شوید.
    ۳.برادران و خواهران گرامی حواستان باشد مبادا که از دریچه های قلب تان همراه عشق شیطان هم وارد شود فراموش نکنید که عشق حقیقی سازنده و نگه دارنده خانواده است اما اینکه یک زن شوهردار با دو بچه آرام آرام از طریق پیامک بازی عاشق مرد دیگری شود این عشق دیگر مقدس و پاک نیست بلکه کثیف و نجس است که متاسفانه در مواردی در میان نظرات این چنین عشق هایی هم وجود داشت در داستان چنین زنی ظالم و مظلوم خود زن است چراکه با رفتار غیر منطقی اش و درد و دل کردنش با مردی غیر شوهرش خودش آتش به جان زندگی اش می اندازد و کارش به جایی می رسد که یا باید خانواده اش را نابود کند و شوهر و بچه هایش را بدبخت کند یا باید در آتش عشق شیطانی که خودش درست کرده بسوزد و این موضوع برای یک مرد هم صادق است فراموش نکنید که دامن عشق هرگز به ظلم آلوده نمی شود و چه ظلمی بالاتر از اینکه انسان در حالی که همسر دارد در هوس عشق دیگری بسوزد شما به این فکر کنید که همسر این آدم چه خواهد کشید درحالی که مرتکب گناهی نشده است و چه بلایی بر سر بچه هایشان می آید.
    ۴.پدر و مادر های عزیز باید با تمام وجود به این مفهوم ایمان بیاورند که نقش آنها در ازدواج نصیحت است و نه تعیین.آن پدر و مادری که می بینند دخترشان یا پسرشان عاشق کسی است باید سعی کنند که او را نصیحت کنند و از تجربه های خود و دیگران بگویند اما اگر متقاعد نشد به هیچ وجه او را از رسیدن به معشوق اش بازندارند این ظلم روشن است در حق فرزندشان و همسر فرزندشان و نوه هایشان چرا که این فرد رنگ خوشبختی نمی بیند چون حتی اگر زندگی خوبی هم داشته باشد باز فکر می کند که اگر به فلانی می رسیدم بهتر بود و این آدم دیگر میلی به زندگی اش ندارد و زندگی را به کام خود و خانواده اش تلخ می کند.
    ۵. باید بگویم بسیار متاسفم برای اوضاع اجتماعی و خانوادگی جامعه مان آیا ما همان مردمی هستیم که روزگاری زن خانه با تمام قلبش عاشق شوهرش و بچه هایش بود و جز او هیچ مردی به چشم اش نمی آمد و برای حفظ زندگی اش از هیچ تلاشی مضایقه نمی کرد؟آیا ما همان مردمی هستیم که مرد خانه تنها معشوق زندگی اش همسرش بود و تمام دنیا را با تار مویی از زنش عوض نمی کرد؟من به شما عزیزان توهین نمی کنم و به خودم چنین اجازه ای نمی دهم اما خاک بر سر من که در جامعه ای زندگی می کنم که زنی هم آغوش شوهرش است اما هوس عشق دیگری او را ذره ذره آب می کند.خاک بر سر من که مردهای جامعه ام خودشان هم نمی دانند چند معشوق دارند و چه بسا در هوس وصال زن رفیق شان باشند خاک بر سر من که که زنی شوهردار که به جایگاه مقدس مادر رسیده است با دیدن مردی غیر شوهرش دلش می لرزد وای بر ما از این فضاحتی که در آن غرق شده ایم اگر به خدا ایمان نداشتم شاید به کلی از خودم و شما و جامعه ناامید می شدم چطور ممکن است پسری نظرات موجود در این سایت را بخواند و تنش نلرزد چطور دختری می تواند با خواندن این مطالب از جنس مخالفش منزجر نشود واقعا تنها چیزی که می ماند امید به خداست جامعه ما فقط مشکلات اقتصادی ندارد این چنین مشکلاتی دارد که در سایه مشکلات اقتصادی دیده نمی شوند اما چه بسا بسیار مهلک تر هستند ولی باز هم توکل بر خدا ان شاء الله درست می شود.
    ۶.این چیزهایی را که به شما گفتم ان شاء الله خودمم تک تک در زندگی ام اجرا خواهم کرد چرا که هنوز در سن ازدواج نیستم ولی اگر راستش را بخواهید در دلم آنقدر نسبت به ازدواج دچار نفرت و ناامیدی و ترس هستم که با وجود اینکه در اوج جوانی ام گویی هیچ میلی به چنین اتفاقی ندارم وقتی که می بینم پسر پاکی که تا ۲۸ سالگی خودش را از هر آلودگی حفظ می کند و حتی با خانواده مذهبی ازدواج می کند و حتی آن شخص مورد نظر هم تمایل نشان می دهد اما یکسال بعد ازدواج می گوید که من کس دیگری را دوست دارم تنم می لرزد و قلبم تنگ می شود.اگر به خدا ایمان نداشتم به کلی از همه چیز ناامید می شدم من شما را نمی دانم ولی با اوضاع موجود قلبم نسبت به عشق و ازدواج و این مسائل مثل تاریک خانه ای است که هبچ نوری از امید در آن وجود ندارد الا یک پرتو روشنی از جنس توکل به خداوند که سو سو می کند و مایه دلخوشی است من عاقبت این جامعه را نمی دانم ولی می دانم عاقبت ما به هم دیگر گره خورده است پس امیدوارم خداوند همه ما را عاقبت به خیر کند و ما را از این فلاکت اجتماعی و خانوادگی به سمت آن خانواده های گرمی که آرزو داریم ببرد.
    در آخر هم می خواهم بگویم برادران و خواهران عزیزم علی رغم تمام این شرایط مبادا امید در قلب هایمان کمرنگ یا نابود شود فراموش نکنید اگه دنیا و تمام آنچه که در آن است علیه ما باشد خداوند برای ما کافیست و از جایی که نمی دانیم ما را نجات می دهد پس باید امیدوار باشیم من هم امیدوارم و در مقابل چشمانم جامعه ای را می بینم که زن و شوهر به حدی همدگیر را دوست دارند که شاید جانشان را فدای دیگری کنند و بچه هایی که در زیر سایه پر مهر چنین پدر و مادر قد می کشند جامعه ای آکنده از پاکی و محبت هیچ زنی و هیچ مردی در تمنای عشق کسی جز همسرش نیست.جامعه ای که در آن پاک و ناپاک بی معنی و مفهوم است چرا که همه پاک هستند و شیطان خیلی وقت است که دکان هایش را تعطیل کرده و به کلی ورشکسته شده است امید به خداوند به من نوید رسیدن چنین روزهایی را می دهد ان شاء الله که نزدیک باشد.
    الهم عجل لولیک الفرج
    والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

  61. سیاوش

    به نظر من انسان های متواضع وارث نعمت های دنیا هستن. نعمت می تونه سرمایه، شغل، فرزند، همسر و خیلی چیزهای خوب دیگه باشه.
    وقتی ما تواضع نداشته باشیم و متکبرانه رفتار کنیم خداوند هم بهترین این نعمت ها رو از ما دریغ می کنه.
    چون این مطلب در مورد عشق و ارتباطات عاطفی هست، من هم خانواده رو مثال می زنم. ببینید وقتی متکبرانه رفتار کنیم و فکر کنیم که من کی هستیم و من چی هستیم و من لایق فلان و بهمان هستم. یکی یکی شانس های خوب ازدواج رو از دست میدیم و وقتی به خود میاییم که می بینیم بهترین سال های زندگیمون رو از دست دادیم، سال هایی که عاشقانه می تونستیم کنار همسرمون زندگی عاشقانه ای داشته باشیم، و الان نه تنها اون سال ها رو از دست دادیم بلکه شانس دیگری رو هم از دست دادیم! می بینیم داریم وارد سن میانسالی میشیم و شانس داشتن فرزند رو هم کم کم از دست میریم و یا اگر کامل این شانس رو از دست نداده باشیم حداقل با ریسک بالا و کلی استرس و نگرانی از سلامت فرزندمون به خاطر سن بالای مادر باید بچه دار بشیم!!!! تازه اینجاست که به خود میاییم و متوجه عمق حماقت خود میشیم. در حقیقت تکبر میوه و محصول حماقت ماست. اینحاست که به ای کاش ای کاش و حسرت میرسیم. و یاد گزینه هایی که از دست دادیم میفتیم و میریم سراغ اون ها.
    ولی نکته بسیار مهم وقابل توجه ای که وجود داره اینه که با وجود پی بردن به حماقت خود هنوزم هم حاضر به دست کشیدن از تکبر نیستیم و با توقعی سرشار از حماقت و نفهمی انتظار داریم که هنوزم اون افراد باید مثل روز اول پا پیش بزارن و بیان سمت ما. اینحاست که خدا سیلی محکم تر و خشم آلود تری در گوش ما مینوازه و ما رو از داشتن یک رابطه عاشقانه محروم می کنه و نتیجه ش میشه لشگر دختران و پسرانی که به اصلاح به سن تجرد قطعی رسیدن و عملا شانس ازدواج رو دیگه به اون صورت ندارن.
    پس چه خوبه تا اندک فرصتی برای ما باقی مونده جبران مافات کنیم و دست از حماقت برداریم و متواضعانه از این فرصت ها استفاده کنیم و خوشبختی رو برای خودمون به ارمغان بیاریم.
    دعای آخر: خدا از عمرمون کم کنه بده به عقلمون. چون ۳۰ سال زندگی خردمندانه بسیار بهتر از ۱۰۰ سال زندگی احمقانه ست.

  62. دل شکسته A

    سلام امروز عشقم دیدم بعد چندسال ازنزدیک بهش گفتم هنوز دوسم داری گفت اره ازدواج کرده من تنها ۱۴۰۰/۱/۲۹ خداکنه منم برم سر زندگیم ازتنهایی دربیام

  63. فقط خدا

    سلام این سال جدید تصمیم گرفتم دیگه به گذشته فکرنکنم فقط عشق خدا توقلبم باشه اونامرد روهم سپردم به خدا که خودش جوابش بده دیگه عشق برام معنی نداره منتظرم میمونم خداخودش یه نفر سر راه هم قرار بده که منم خوشبخت شم از ازاین تنهایی دربیام‌

  64. میلاد

    سلام
    امیدوارم در سال جدید همه به عشقشون برسن

  65. یاسین

    یه خانمی از دوستان که متخصص روانشناسی ازدوج هستن می گفت که بیش از دو هزار مورد تا حالا ویزیت کردن. ایشون میگفت که به عنوان یه خانوم عرض می کنم که خانم ها به مراتب بیشتر از آقایون آپشن گرا هستن. به طوری که حتی موقعی که حقیقتا عاشق یه پسر هستن اگر پسر دیگری با آپشن های بهتر بیاد جلو خیلی راحت قید احساس رو میزنن و با گزینه با آپشن های بهتر ازدواج می کنن. نکته تراژدیک داستان هم اینجاست که وقتی پسری که عاشقش هستن رو ترک می کنن کلی داستان سر هم می کنن که به پسر القا کنن که دلیل ترک کردنشون خطا یا کوتاهی پسر هستش. ایشون میگفت تا موقعی که پسر رو فقط ترک می کنن براشون قابل قبوله ولی بسیار غیر انسانیست که تقصیر این ماجرا رو به طرز بسیار بی شرمانه ای گردن پسر میندازن. این دوست ما هم “ح” احساس من اینه که خیانت کرده به عشقش و ترکش کرده ولی طبق صحبت دوست روانشناسمون به طرز عجیبی داستانی تخیلی که اصلا و ابدا صحت نداره رو سر هم می کنه بر توجیه خیانتش.
    چه شرافتمندانه خواهد بود که انسان ها خطای خودشون رو بپذیرن و برای جبرانش تلاش کنن نه اینکه شانه از مسئولیتشون خالی کنن و تاجوانمردانه تقصیر رو گردن پسر بندازن.
    و چه سخته برای یه پسر که دوباره به یه دختر خائن اعتماد کنه. چون تو زندگی مشترک هم ممکنه این خیانت در قالب طلاق و یا روابط دوستی نا مشروع دو باره خودشو بروز بده. ولی معتقدم جبران این خطا و خیانت امکان پذیره و به هنر دختر خانوم ها بستگی داره که چه طور این اعتماد از دست رفته رو احیا کنن.

  66. ح

    سلام. من 5 سال پیش با یه پسر به اسم حسین دوست بودم. هر دومون دانشجو بودیم. یه سال با هم بودیم ولی مادرشون با ازدواجمون راضی نبودن. نمیدونم چطور خواستگار اومد و قبول کردم. هر روز به خودم فحش میدم چرا با عشقم ازدواج نکردم. میگم بالاخره یه روز مادرشون راضی میشدن. کاشکی یه کم صبر میکردم. برام به آب و آتش میزد. چقدر دوسم داشت. دارم از درون میسوزم و هیچی نمیتونم بگم. خیلی دوسش داشتم هنوزم دارم. حتی الان با دو تا بچه نتونستم فراموشش کنم و هر روز به یادش گریه میکنم. اگه طلاق بگیرم به نظرتون حاضره بیاد؟ شوهرم اصلا توجه به من نمیکنه. از نظر مالی تامین ولی از نظر عاطفی اصلا. حتی 50 سالم بگذره نمیتونم عشقشو فراموش کنم. هر چی ضجه به درگاه خدا میزنم که یه راهی جلو پام بزاره هیچی. میدونم اونم منو دوست داره ولی دلم برای بچه هام میسوزه. دو دلم.

  67. یاسین

    مشکل شما مشکل خیلی ساده ایه. تعجب می کنم چرا پیچیده ش می کنید. اول از همه با توجه به سن و سالتون و اینکه تو این شش سال این شخص فقط با شما در ارتباط بوده، مشخصه که بی اعتمادیش ریشه در رفتار شما داره. ساده تر بگم کات کردن های متعدد شما باعث شده به ادعای عشق شما شک کنه و الان تردید داره در مورد احساس شما. چون می بینه شمایی که ادعای عشق میکردین ساده تونستین یکسال تمام ازش دور باشین.
    راه حل:
    یکبار برای همیشه به خودت خلوت کن و خوب فکر کن. یا میری زن موقعیت طرف میشی که نتیجه ش دو حالته: حالت خوشبینانه اینه سال های سال با طلاق عاطفی در کنارش میمونی و میسوزی. حالت بدبینانه اینه بعد از مدتی یا با بچه یا بدون بچه ازش طلاق میگیری و ….
    یا زن شخص میشی نه موقعیت: که اونوقت احتمال زیاد چون همدیگه رو دوست دارین برای هم فداکاری می کنید و زندگی شادی خواهی داشت ان شا الله.
    خب اگه تصمیم گرفتی که با عشقت زندگی کنی، یکبار برای همیشه مستقیم میشینی خودت باهاش صحبت می کنی و سنگاتو باهاش وا می کنی. چون این حق هر دوی شماست که با معیارها و طرز فکر هم آشنا بشین. سطح توقعات همو بدونید و خیلی مسائل دیگه. اینکه توقع داشته باشی تو عصر امروزی این صحبت ها در مراسم خواستگاری مطرح بشه اصلا منطقی نیست و هیچ جوان امروزی تن به این کار نمیده. این کار علاوه بر شناخت بیشتر باعث میشه سو تفاهماتی که از قبل بوجو آمده رفع بشه و اون اعتماد از دست رفته بازیابی بشه.
    به عنوان یه پسر عرض می کنم، اگر پسری در مورد عشق و وفاداری یه دختر به یقین برسه آسمان و زمین رو براش بهم می دوزه.
    حال اختیار با شماست. منتظر حرکت اون موندن باعث نابودی آینده ت میشه. زودتر دست به کار شو. بعید نیست اونم مث تو و شاید خیلی بیشتر از سمت خانواده ش برای شخص دیگه ای تحت فشاره و منتظر حرکت شماست.

  68. به جوابتون نیازمندم

    سلام ممنون میشم کمکم کنید.۱۹ سالمه ودانشجوام ۶ ساله با یکی بودم اما نه ب صورت مداوم هی کات میشده و شروعی دوباره تااینکه الا نزدیک یساله کات بودیم یه خاستگار دارم که اینم فهمیده که قضیه داره جدی میشه بااینکه من براش فرق داشتم و حس میکنم میخادم ولی هیچکار نمیکنه میگه به کسی اعتماد ندارم مشکل ازمنه ولی خوشبختیتو میخام یامثلا اذیتت کنن با من طرفن یا روز عقدت میام یواشکی میبینمت . بخدا همین حرفایی که میزنه داغون کنندس.اون خاستگارم هم شرایط خوبی داره هم آدم ایده ال و خوبیه ولی میترسم ازینکه نتونم برای همیشه عشق قبلیو از یاد ببرم ولی دلم میخاست حداقل عشق قبلی یه حرکتی بزنه حالا که فهمیده جدیه نزاره مثلا ازدواج کنم خودش بیاد خاستگاری والا از ادعا داشتن بهتر بود
    بنظرتون چیکارکنم؟ سر دوراهی شدیدی گیر کردم واقعا که الان ب اینجا پناه اوردم

  69. Eli

    هر کسی یک درسی از زندگی داره که خودش باید یاد بگیره ، هر کسی هم خودش مسوول انتخاب خودش هست ،چقدر خوبه قبل از اینکه عاشق یک انسان دیگه بشیم خودمون رو دوست داشته باشیم و از درون احساس با ارزشی کنیم ، وقتی خودت خودتو دوست نداری این فرکانس رو هم به مردم مید ی که بهت اسیب بزنند . ارامش زیبایی و سلامتی و جوانی مهمترین دارایی هر فردی برای خودش هست که اگر ارزشش رو درک کنه هیچ وقت این روبیهوده صرف کسی دیگه نمیکنه ،اگر واقعا عاشق خودمون باشیم اون موقع عشق واقعی هم از راه میرسه

  70. نوش دارو

    دوست عزیر آقای sam
    چرا فقط خودتو سرزنش می کنی؟ مگه نمیگی کشش دو طرفه بوده؟؟ پس اونم به اندازه خودش مقصره که مستقیم بهت نگفته! چون اونم از رفتار شما فمیده که بهش علاقه داری می تونست راحت بهت کمک کنه بگه. به نظرم الان هر دو نفر شما شایسته سرزنش هستین نه فقط تو، و اینکه فقط شما نیستی که اونو از دست دادی. به نظرم ایشون هم شما رو از دست داده چون شما رو می خواسته و الان کنار کسی هستش که به اندازه شما بهش احساس نداره. کلام آخر اینکه اگر خریت رو به کار ببریم برای این جور مواقع طبق گفته شما، این کلمه برازنده هر دو طرفه نه فقط پسر.
    موفق باشی

  71. Sam

    سلام.من از نوجوانی عاشق یکی از فامیلامون شدم.تو رویا تو خواب تو بیداری زندگیم رو با اون میساختم و مجسم میکردم.اون هم دقیقا همچین حسی بهم داشت یعنی از روی حرکات و ظاهرش و نگاهش میشد فهمید.به عشق اون میرفتم مهمونی و هر جا که اون بود.یه کشش روحیِ عجیبی بود بین ما.وقتی میدیدمش انگار دنیا رو بهم دادن.فقط نه رابطه ای داشتیم و نه چیزی فقط سلام و احوالپرسی. تا اینکه چندتا خواستگار واسش اومد . یکی خیلی سمج بود .چندبار رفته بود خواستگاری.امسال دیدمش با حرکاتش و با زبون بی زبونی هِی میخواست حالیم کنه که من دوست دارم. ولی منه خَر به خاطر کم رویی و موقعیتم نه بهش گفتم که دوست دارم و نه حرکتی کردم.تا اینکه خبر رسید عقد کرده. ولی حالا دیگه ناموس دیگری شده و فکر کردن بهش گناهِ.ایکاش کمرویی رو کنار میزاشتم و بهش میگفتم. انقدر دوستش دارم که فقط ارزوی خوشبختی میکنم واسش. ایشالله عاقبت بخیر بشه.(فقط یه چیزی فهمیدم که هرکی رو دوست دارین البته عقلانی بهش بگین تا دیر نشده)

  72. تاکی تنهایی

    سلام به چسب به زندگیت سعی کن فراموشش کنی شوهرت دوست داشته باش

  73. زهرا

    ادامه داستانم…شوهرم فهمید ومن به هرطریقی بود راضیش کردم که به کسی نگه به پاش افتادم که براش جبران میکنم قسم خوردم فراموش کنم و از این حرفا ولی نتونستم وهمینطور اون پسره هم نمیتونست …من ادم منطقی هستم و هردو میدونستیم که خیلی اشتباه بزرگی کردیم ومن از خودم بخاطر اینکه دوستش داشتم متنفر بود از خودم بهش التماس میکردم یه کاری بکن من ازت بدم بیاد ازت متنفر بشم وگرنه نمیتونم بیخیالت بشم ولی اون میگف خوب چه ایرادی داره دوستم داشته باشی ولی من ضربه روحی میدیدم ….خلاصه دوباره لو رفتم و این دفعه دیگه شوهرم تامل نکرد و قسم خوردم به خانواده ام یا کسی بگه خودمو میکشم واقعا هم اینکارو میکردم ..برداشت به طرف زنگ زد و گفت که فهمیده …کلی باهم حرف زدن پسره نگرانم بود همه اش میخواست شوهرمو قانع کنه که زنت اهل این حرفا نیس خیلی ساده اس اون فقط دنبال محبت دیدنه همین …نمیدونس چه بلایی سرم میاد …..خلاصه درسته شوهرم به اشتباهش پی برد ولی به قیمت از دست دادن اعتمادی که بهم داشت …..ولی سخت ترین قسمتش اینجاس که من هنوز نتونستم کناربیام با این موضوع الان دوماه تموم شده ولی من حتی با اوردن اسمش رو لبام قلبم میلرزه چه کنم یه نفر راهنمایی کنه فقط فوشم ندین خودم عذاب میکشم فقط تو روخدا به زن ها و شوهراتوت اونقدر محبت کنین که گدای محبت نشن از غریبه ها

  74. زهرا

    سلام من تو دوران جوانی رابطه زیاد داشتم ولی اکثرا از روی عادت بود نمیتونستم با کسی نباشم ولی عشق اولم پسرخاله ام بود که همو دوست داشتیم ولی میدونستیم که هیچوقت بهم نمیرسیم و با این موضوع کنار اومده بودیم اما نمیتونستیم همو فراموش کنیم یه هفته دو هفته رد میشددوباره زنگ میزدیم پیام میدادیم از دلتنگیامون میگفتیم وهمین باعث شد که برا اینکه فراموشش کنم با خیلی ها اشنا بشم ولی نشد که نشد ….من ازدواج کردم ….یه ماه بعدش اونم با وجود مهالفت خانواده اش تنهایی رفت خواستگاری و ازدواج کرد…الان هردوبچه داریم .وتقریبا تماااام گذشتم و ادمای گذشتم رو با نبودشون کنار اومدم ….داما ….یه اشتباه خیلی بزرگی کردم ..من عاشق شوهرم نبودم ولی شوهرم یه مرد خوبه ازخیلی از مردها بهتره ولی منعاشقش نیستم اونم عاشق من نیست یه زندگی معمولی داریم ….همین بی مهری های شوهرم باعث شد من با پسر مجرد اشنا بشم که غریبه هم نبود اوایل فقط باهاش درد دل میکردم ولی بعد از یه ماه هردو ازهم خوشمون اومد و اون رو نمیدونم ولی من عاشقش شدم خیلی شدید …من خیلی ادم ساده ای ام لو رفتم شوهرم فهمید بعد از پنج ماه ارتباط …همون پسر عاشق پسرم بود …به حسابم برا تولدم پول واریز کرده بود ….

  75. گمنام

    سلام به همه عزیزانی که علاقه شدید به یه نفرو تجربه کردند.منم پسری هستم که واقعا یه عشق خیلی خیلی قوی و جدی رو تجربه کردم.بخاطر عشقم زمینو زمانو بهم دوختم یعنی از چندسال شب بیداری کشیده تا انواع بدوبیرا بخاطر مشروط شدنم از ورشکستگی بگیر تا تمسخر وشماتت اطرافیان ولی لحظه ای شک به خودم راه ندادم .حتی اون موقعی که از اون برام خبرای خیانت و… میاوردنم شک نکردم.چندین نفر که خیلی از پسرا از خداشونه بهشون توجه کنن بهم پیشنهاد دادن ولی بخاطر عشقم قبول نکردم.ولی دوستان میدونین آخر اینهمه تلاشها و غم وغصه ها به کجا رسید .به یه تجربه تلخ ولی حقیقتی شیرین و انسان ساز .هر کسی تو آستانه بلوغ باید اینو بدونه ولی متاسفانه نمیشه.باور کنین اولا همه افراد به یک اندازه تحمل سختی و رنج حاصل از عشقو ندارن.دوما اکثر ادما عاشق خودشونن ولی فک میکنن که طرف مقابلو دوس دارن سوما تو ازدواج اصلا عشق قرارنیس از اول باشه عشق در اثر همزیستی و ایثار برای هم در طول زندگی مشترک بوجود میاد وقتی که هردو طرف به طور کامل نقص های همو میدونن.چهارم اینکه اگه شکست عشقی خوردین یا عشق یک طرفه رو تجربه کردین اصلا غم نخورین سعی کنین عشقتون رو به چالش بکشین عشق ادمو قوی میکنه اون چیزی که ادمو ضعیف کنه عشق نیست وابستگیه .خلاصه که سعی کنین با تلخ وشیرین روزگار اونچه از این دنیا و خدا میخاینو بدست بیارین …خداقوت..

  76. Sara

    سلام، من ۲۲ سالمه، با ی آقای ۳۲ ساله ازدواج کردم، دوسال باهاش در رابطع بودم، ب سختی باهم ازدواج کردیم اما الان حس میکنم اونجور که باید همدیگه رو نمیفهمیم ، درک نمیکنیم. نمیدونم چکار کنم دوسش دارم، اما حس میکنم هم اون دلمو زده هم من دل اونو،،،کسی که ی ساعت بی خبر از من نمیموند، الان تا قهر میکنیم، تا چن روز هم شده اس نمیزنه

  77. کاش…

    سلام من ی دختر ۲۰ساله هستم دوسال پیش عاشق پسر عمو زن داداشم شدم همونی بود ک میخواستم بهش پی ام دادم ی روز از شانس دانشگاه همونجایی ک اون زندگی میکرد قبول شدم دیگه کم کم بهم وابسته شدیم اونم خیلی دوستم داشت ۴ماه باهم بودیم اما هر دقیقه بدون هم میمردیم واقعا همو دوست داشتیم تو این ۴ماه ارامش واقعی رو حس کردم از ته دل دوسش داشتم وقتی باهاش تلفنی حرف میزدم صداشو ضبط میکردم از دوباره گوش میدادم چتامونو از اول میخوندم عشقمون خیلی پاک بود بهترین روزای عمر کنار اون سپری شد من ترم ۱دانشگاه بودم تو خوابگاه میموندم تا ی شب یکی از فامیلای دورمون برای داییش منو خواستگاری کرد چون دوستم بود بهش گفتم ن میخوام درس بخونم اما خانوادم خیلی راضی ب این ازدواج بودن اما من اصلا واقعا امید و دوست داشتم اما پدرش و مادر من ب شدت مخالف بودن وقتی ب امید گفتم با صدای بلند گریه میکرد هنوز صدای گریه هاش ب گوشمه منم خیلی تو خوابگاه بی قراری میکردم اما دیدم قضیه جدیه دیگه بهش پی ام‌ندادم و حتی دیگه نرفتم برای اخرین بار ببینمش رفتم ب شهر خودمون من حالم خیلی بد بود ک مث روانی ها شده بودم فقط گریع میکردم اما نمیدونم حکمت خدا چی بود سره دو هفته نشد با خواستگارم عقد کردم خیلی ادم خوبیه از همه لحاظ کل خانوادم قبولش دارن اما اولای عقدمون من خیلی بی قرار بودم ک بهش گفتم من دوستت ندارم ازدواج اجباری بوده الان حدود دو سال از عقدم میگذره من هنوز نتونستم خاطرات و یادش و حتی خودشو از ذهنم بیرون کنم حتی سر نماز از خدا خواستم مهرشو از دلم ببره اما نبرد ک نبرد دو سال ک ندیدمش ارزومه ببینمش حتی میگم کاش بمیرم کاش چند روز بیشتر زنده نباشم ولی اونو برا ی لحظه هم شده ببینم واقعا دارم حسرت میخورم فقط خواهش میکنم برای عشقتون تا پای مرگ هم شده بجنگید و نمیبخشم کسایی ک نذاشتن بهم برسین کاش افکار خانواده ها ب روز بشه کاش….کاش….کاش هنوزم اون مال من بود….کاش هنوز اسممو مالکیت صدا کنه….دلم براش پر میکشه….اینم از طرف من بمونه یادگاریN&O

  78. بدبخت

    عشق ابدیم امید

  79. یزدان

    سلام دوستان عزیز
    چند توصیه مهم و ارزشمند دارم برای همتون.

    ۱. تا می تونید عاشق نشید و اگه عاشق شدید عاشق آدم بی ارزش و بی لیاقت نشید.

    ۲. اگه عاشق شدید قبلا و عشقتون بهتون خیانت کرده اصلا حرص نخوردید و خودتونو عذاب ندین به راحتی پرت کردن یک آدامس در سطل زباله خودشو و خاطراتشو بندازین دور.

    ۳. هیچ گاه ابراز علاقه های طرف مقابلتونو باور نکنید و در دام افراد هرزه و شیاد که با ابراز علاقه احساسات شما رو به بازی میگیرن نیفتین. قبل از اینکه عاشق این جور افراد پست بشین بخواین و بزارین که صداقتشون در ابراز علاقه رو مستند و حقیقی نشون بدن.

    ۴. اگه عشقتون خیانت کرده و برگشته هیچ گاه و هیچ گاه و هیچ گاه بهش اعتماد مجدد نکنید تا از یه سوراخ دوبار گزیده نشید با خیانت مجددش. گزیده شدن دوباره نشانه ابله بودن یک فرد هستش.

    ۵. قبل از انتخاب یک فرد برای ازدواج و زندگی مشترک حتما و حتما و حتما خانواده شو بشناسین تا در دام خانواده های بی خاصیت و بی بند و بار نیفتین.

    ۶. هیچ گاه طرف خائنتون رو نفرین نکنید، چون خیانت خودش به اندازه کافی برای فرد خائن نحس و آورنده بدبختی هستش و به روزش با چشمان خودتون ذلیل شدنش رو می بینید.

    ۷. و در آخر حکمت الهی در رقم خوردن مصلحت های زندگیتونو رو در نظر داشته باشین. اگه تلاشتونو کردین و نتیجه نگرفتین بدونید که خدا بهتر از اون رو براتون در نظر گرفته.

    شرافتمند، آزاد و بی عشق باشید.

  80. ناشناس

    بنظر من هیچ کدوم از شما حتی نمیدونید عشق چیه وگرنه چطور میشه عاشق یه نفر بود ولی با کسه دیگه ای ازدواج کرد و به کسه دیگه ای بله گفت…شما اگه واقعا عاشق بودید تحت هیچ شرایطی ازدواج نمیکردید.الانم که خیلیاتون ازدواج کرده نهایت تاسف رو داره که به جای تعهد به هسر و بچه هاتون دارید ابراز عاشقی میکنید..

  81. دلشکسته

    سلام من یه دختر ۱۷ ساله بودم که به زور تهدیدای مادرم با برادر شوهر خواهرم ازدواج کردم در صورتی که عاشق پسری از کارگرای پدرم بودم و نمیدونستم اونم منو دوست داره یانه وبعد ازدواج تا زه فهمیدم که چیکار کردم و کاری از دستم بر نمیومد خواستم از شوهرم جدا شم ولی شوهرم گفت حاضرم سردتو ببرم ولی طلاقتو نمیدم و حتی از خونوادمم میترسیدم که نکنه بکشنم به هر حال از طریق گوشی بهش پیام دادم که من دختر فلانیم و گفتم که روزی که من به خاستگارم بله دادم شنیدم که توهم گریه کردی و … و بعد هم در اخر گفت تو شوهر داری برو دنبال زندگیت ولی من قبول نکردم و بهم قول دادیم که با از شوهرم جدا میشم یا همراهش فرار میکنم ولی بعد خودم یه داستان درست کردم که تو چقدر خنگی من با فرستادن دوتا عکس از خودم بتورت شده که حتما دختر فلانیم و من دشمنشم و … و در جواب گفت خیلی نامردی که با احساساتم بازی کردی و منو به بازی گرفتی و باور کرد که من نیستم اما تنها خدا میدونه چرا اینکارو کردم تنها دلیلش پدرم بود که با این‌که باهام درست رفتار نکرده و باهام مثل رفیق نبوده ولی من پدرمو دوسش دارم و دلم نمیخواد بی ابروش کنم همین میتونستم فرار کنم اما از ایندم هیچ خبری ندارم که ممکنه ایا منو بپذیره یه زن فراریرو البته قبل ازدواج و بعد ازدواج هیچ وقت حضوری هموندیدیم فقط در حد پیام و چند باری از دور حتی سلامم بهش تاحالا نکردم اون الان خارج زندگی میکنه و منم یه زن شوهردار که ترس از حرف مردم میدونید اسلام طلاقو گذاشته ولی نردم نمیخوان قبول کنن که دلم میخواد لااقل بچه ای بدنیا بیارم که حداقل پابند اون بشم یا حداقل بمیرم تا ابرو خونوادم حفظ بشه و دل غریبم دیونه نشه و شوهرم حداقل مرد خوبیه بدی در حقم نکرده اوایل درسته سرپناهی برام درست نکرد ولی بعد ها باهام خوب بود اما خبری از دلم نداره دلی که شکست به خاطر مادرم که نرسیدم به اونی که میخواستم به خاطر اینکه بچه بودم قدرت تصمیم گیری نداشتم و به شوهرم دادن و تنها امیدم به خداست که قراره روزی امام ظهور کنه و دنیارو به گلستان تبدیل کنه امیدوارم هیچکس مثل من زخم اینکه حتی یباز تو بغل عشقش ارامش بگیره حسرتشو نخوره اونا که حداقل یبار همراش بودن و دستای همو گرفتن قدر اون لحضه رو بدونن ما که حتی دستای همو نگرفتیم فقط صداشو شنیدم حتی تصویری هم حرف نزدیم و حتی من دلشو شکستم کاش بمیرم و اینروزارو نبینم با اینکه سنم کمه اما زود بزرگم کردن کاری کردن که بیشتر از سنم دنیارو بفهمم

  82. محمدرضا

    من عاشق یک دختر بودم خیلی خیلی زیاد، به حدی که هر کاری براش میکردم. بازار که میگشتم نگاه میکردم چی به دردش میخوره، فورا میگرفتم. تمام دنیام بود تمام زندگیم.
    یک روز که متوجه شد باباش مخالف هست ترکم کرد
    هر چی التماسش کردم نشد. هر کاری کردم هر کاری نشد که نشد. یک روز بهش گفتم تو زنم بودی تمام زندگیم همه چیزم خیلی نامردی شد که پدرت دستت رو گذاشت تو دست یکی دیگه. خیلی راحت بهم گفت خوب من زن رسمیت نبودم. دقیقا یک ماه بعد از جواب کردنم عقد کرد. امروز از عقدش چهار هفته گذشته و عروسیش هست. در کمتر از دوماه شد زن یکی دیگه.
    دعوت شدم نمیدونم برم یا نه

  83. بهنام

    سلام
    منم یه پسرم مث همه اومدم داستانمو بگم
    چند سال پیش به پیشنهاد یکی از دوستان خاستگاری دختری رفتم و توی همون قرار اول ایشون خیلی اخمو اومد نشست ،خیلی حس بدی بود طوریکه میخاستم به مامانم اشاره کنم پاشو بریم،خلاصه رفتیم حرف زدیم و فهمیدم انگار خیلی ام مخالف نیست که بعدا خودش گفت اخم اون روز بخاطر دعوای خونوادگیمون بوده،من روز اول ازش خوشم اومد،خیلیییی دوسداشتم زنم بشه،اونم بهم علاقمند شده بود،از اول بهش گفتم مردو مردونه هرچی بودو نبودو گفتم،گفتم بذار هرچی میخاد بشه چون از دروغو پنهانکاری بدم میاد،اونم تا حدودی پذیرفت،که بعدا فهمیدم اصلا صداقت زیادی ام خوب نیست و پسرا بضیاشون حق دارن با خالیبندی و کلک میان جلو،چون این بهم ثابت شد بضی دخترا جنبه صداقتو ندارن،سرتونو درد نیارم،دوتایی بهم علاقمند شدیم،صادقانه گفتم من کارمند عادی ام این مقدار سکه نمیتونم و اینا…اونم گفت باشه بیا،وقتی رفتیم شب بله برون زد زیر همه چی،پا کرد توی یه کفش،منم ازش بریدم،گفتم این نمیخاد وصلت سربگیره،بعدش گفت بدرد هم نمیخوریمو و اینا،منم با دل شکسته کات کردم،بعد یه مدت خودش پیام داد،گفتم عه چیشد،خلاصه دوباره رفتیم خاسگاری،بازم بهانه و اذیت کردناش شروع شد طوریکه هربار اسم خاسگاری میومد خاطرات بد برام تداعی میشد و پر استرس میشدم،منم دیگه زدم به سیم آخر گفتم چه کاریه…ما بدرد هم نمیخوریمو اینا،خلاصه حالا اون اصرار و‌من انکار ،چون واقعااا نمیتونستم برم خاستگاریش،دست خودم نبود،سرشار از استرس شده بودم وقتی قیافه باباش یادم میفتاد حالم بد میشد،اومد محل کارم بااون تحقیق کردنش ابروی منوبرد،ولب مامانش زن مهربونی بود منو خیلی دوسداشت،خلاصه چند مدت کش پیدا کرد،من دیگه طلسم شدم،نتونستم که نتونستم دوباره خانوادمو راضی کنم که برم خاسگاریش،بعد یه مدت خاسگار جدید اومد اونم در عرض یکهفته عقد کرد،هرچی التماسش کردم نموند،خلاصه که قسمت نشد،یه زخم عمییییق بجا گذاشت،به دخترا بگید نکنن اینکارو،اون تازه منو مقصر میدونه و حق به جانبه،یه دختر دیگه وارد زندگیم شده،یه دختر روانشناس که بشدت منطقیه،همیشه میگه من موندم اون نفر قبلی چه احمقی بوده پسری مث تورو رد کرده،شاید پولدار نباشی ولی هرچی دراوردی از تلاش خودت بوده،بشدت مستقل و مهربونی،به خانوادت کمک میکنی حتی به همه اشناها کمک میکنی،درستکار و صادقی،اهل کاری،چهرت و اندامت خوبه،من موندم اون کی بوده تورو پس زده مگه از تو روال تر و نرمالترم داریم،بضی وقتا میگم غلو نکن،میگه واقعیته چرت نمیخام بگم‌که،خلاصه که رفت،اشکال نداره خدا پشتو پناهش ولی سنگدل بودن خیلی صفت کریحیه….خدا به منم کمک کنه بخاطر همه اشکایی که تو خلوتم ریختم.

  84. ی عاشق

    سلام من ی زن ۲۳ساله هستم ک بنا ب دلایلی از همسرم جدا شدم الان بد سه سال عاشق ی نفر،شدم ک قرار بود بیاد خواستگاریم ولی خانوادش منو نمیخوان ولی خودش خیلی عاشقمه گفت بد تو هم زن نمیگیرم گفت نمیتونم خانوادمو ب خاطر تو رها کنم .الان دارم دیونه میشم ب خدا زندگیم از جهنمم بدتره دارم میسوزم کاش بتونم بهش برسم میشه ی راه حل بگید ک خانوادش رازی بشن وگرنه باید بسوزم

  85. ی عاشق

    حالا دارم دیونه میشم اصلا خواب از چشام گرفته شد اخه بدجور دلم شکست ب قول خودش خیلی دوستم داره ولی نمیتونه خانوادش ب خاطر من ول کنه من ۲۳سال سن بیشتر ندارم ولی زود ازدواج کردم الانم ک عاشقم خیلی برام سخته دوس دارم خود کشی کنم اگه بهش نرسم اخه تنها عشقمه میشه ی راه حل بدین ک بتونم بهش برسم خانوادش منو بخوان

  86. ی عاشق

    سلام من شش سال پیش ازدواج کردم بنا ب دلایلی سه ساله از،همسرم جدا شدم الان عاشق ی، نفر شدم ک جریان منو ب خانوادش گفت الان خانوادش منو نمیخوان دارم دیونه میشم میشه کمکم کنین

  87. یگانه

    من هیچ نظری ندارم،شکست خوردم و تاوانشو با ایندم دارم میدم،دخترا عاشق نشینن تروخدا پسر هیچ ذاتیی جز اینک راحت یه نفرو بذاره کنار ندارهه.بعدچهارسال رابطه بیادبگ تموم کنیم اونم ت اوجج رابطه تواوج دوست داشتنم هیی…

  88. Maryam

    می دونی زخم های صورتم برای چیه؟
    من ﻳﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩ.
    ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯی ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻭ ﻳﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ بدهی ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ
    ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﺍ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﺧﻂ خطی ﮐﺮﺩﻥ
    ما پولی ﺑﺮﺍی ﺟﺮﺍﺣﻴﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ،
    ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﺧﻤﺎﺵ برای من اهمیتی ﻧﺪﺍﺭه،
    ﺑﺮﺍی ﻫﻤﻴﻦ ﻳﻪ ﺗﻴﻎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻭ
    ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ، ﻣﻴﺪﻭنی ﺑﻌﺪﺵ چی ﺷﺪ؟
    ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭی منو ﺑﺒﻴﻨﻪ ﻭ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩ
    حالا “همیشه میخندم” 🙂

    جوکر

  89. سمیه

    بابا جمع کنید این بچه بازیا رو .عشق ۱۸ سالگی و ۱۹ سالگی و ۲۰ سالگی و … بچه بازیه .
    عشق واقعی اونی هست که هم پای احساس وسط باشه هم عقل .یعنی کامل طرف رو شناخته باشی و بعدش عاشق شده باشی .این ارزش داره .با ۴ تا دوستت دارم گفتن که نمیشه گفت عشق .عشق واقعی یعنی هم بدیها و هم خوبیهاشو ببینی و بتونی باهاش بمونی .اگر به هم رسیدین که چه بهتر اگر هم نرسیدین بازم خوشحال باشین چون عاشق شدن یه نعمتی هست که نصیب هرکسی نمیشه.البته منظورم عشق واقعی هست
    عشقای امروزی یه مشت عشق آبدوخیاری هست.

  90. تاکی تنهایی

    سلام.لعنت به هرچی عشقه فقط اینده دخترهاخراب میشه.عشقی چندین سال باهم بودیم تموم تلاش برام نکرد رفت تنهام گذاشت ازدواج کرد من آینده بااون میدیدم اول عشق اون شروع کردخودش تموم کرد فکرنمیکردم عشق ماهمچین پایانی داشته باشه دیگه حالم ازعشق عاشقی بهم میخوره چندین ساله تنهام اونم بازندگیش خوشه دلم میخواد منم ازدواج کنم یه زندگی تشکیل بدم عاشق همسرم بشم اماهیچکس پاپیش نمیزاره چون عاشق اون بودم من رودختری بدی میدونند دوربرم همه ازمن کوچکترن ازدواج کردن یانامزد دارن خجالت میکشم حتی یه خواستگارندارم چون همه ازعشق ماخبردارن عشق اون ایندم نابودکرد شایدتوسرنوشت منه همیشه تنها بمونم هیچ دل خوشی تودنیاندارم ازاون عشق فقط یه دلشکسته برام مونددیگه هیچ امیدی به ازدواج ندارم شاید اون من بخنده که هنوزمن تنهام واون ازدواج کرده نمیدونم اون روزمیادمنم خوشحال باشم فقط ازخدامیخوام اون هیچ وقت منوفراموش نکنه همیشه یادم باشه پشیمون بشه از ازدواجش خیلی داغونم وقتی بهش فکرمیکنم شب روزش بایکی دیگه میگزرونه امیدوارم خدا تقاص دل شکستم از بگیره خیلی تنهایی سخته

  91. خانوم ب

    خوب چرا تو رابطه باهاش به مشکل برخوردی مگه گناه کرده خیلی هستن دوست پسر داشتن طرف هم نمیدونه یا میدونه زندگی زاحتی دارن حالا جرم دختره اینکه که شرعی نامزد بوده جدا شده اذیتش میکنی چرا اخه

  92. تنهای تنها

    شنیدم عشقم اومده توهوای که من نفس میکشم اون نفس میکشه.دلم میخوادببینمش اماباخودم میگم دیگه چه فایده اون کسی دیگ روبه من ترجیح داد حتی اگه یروز پشیمون بشه برگرده دیگه جزانتخاب من نیست اون ازمن گذشت.اما مگه دل حرف حالیش میشه باهمه این هابازم دلم به یادشه امیدوارم خداتقصاص دل شکسته منوازش بگیره

  93. Sosan

    اون دختری ک بخاطر پول نتونستی باهاش ازدواج کنی سرنوشت منه،حالا ازدواج کردم و بچه دارم و کسی که پنج سال باهاش بودم حالا پیداش شده میگه طلاق بگیر بامن ازدواج کن.مجرد مونده و کاملا مستقل از خانوادش امامن ی مادرم علارغم میلم نمیتونم برم سمتش

    • تنهای تنها

      اگه اون تورومیخاست الان باهم ازدواج کرده بودین اون ازتوگذشت زندگیت خراب نکن

  94. Feri

    سلام دوستان
    من ۲۲سالمه با یه آقایی تقریبا دوساله که رابطه داریم و خیلی همو دوس داریم
    ۲-۳ماه پیش همش حرف از ازدواج میزد ولی نمیدونم چیشد یا اطرافیاش چیزی گفتن الان فقط میگه من تاهروقت بخوای باهات میمونم ولی نمیتونم باهات ازدواج کنم
    ازینکه دوسم داره مطمعنم
    همه ی شرایط ازدواجم داره همه چیش تکمیله ولی نمیخاد ازدواج کنه
    از طرفی منم برام یه خاستگار اومده همه شرایطش اوکیه خونوادمم راضین اینقد خوبه که هیچ بهونه ای نمیشه بیارم و‌جواب منفی بدم و خونوادمم گیر دادن که دیگه وقتشه باید ازدواج کنی
    ولی من نمیتونم به کسی به جز اون فک کنم حتی دیشب که خاستگارم اینا اومده بودن خونمون خیلی خودمو کنترل کردم که بفضم نترکه
    به این فک میکنم که اگه اینو قبول کنم باید به عشقم بگم دیگه بهم زنگ نزن دارم ازدواج میکنم یااینکه رابطمونو تموم کنیم دیوونم میکنه
    نمیدونم چیکار کنم میترسم قبول کنم خاستگارمو ولی فکر عشقم از سرم نره بیرون و زندگیم تباه شه
    از طرفی هم میگم صبر کنم شاید یکی دوسال دیگه نظرش عوض شد و خاست ازدواج کنیم

  95. امیر

    من عاشق دختری شدم ک اونم خیلی منو میخاد ولی قبلا ب زور پدرش نامزد کرده ک جدا هم شده و هیچ تماسی هم باهاش نداشته ولی این مسئله باعث شده تو رابطمون ب مشکل بخوریم لطفا راهنمایم کنید. ممنون

  96. sami

    ۱۵سالم بود که با یکی وارد رابطه شدم…فکر میکردم خیلی میخوامش اما اصلا پیشش شاد نبودم و حالم خوب نبود فقط میخواستمش همین! پنج سال باهاش بودم و بعد پنج سال دلو به دریا زدمو بهش گفتم دیگه نمیخوامش و باید تموم کنیم و این به نفع جفتمونه…به پام افتاد اشک ریخت چندماه رفتو اومد و پیغوم پسغوم که بیا هرجور تو بخوای میشم…اما من تصمیمو گرفته بودم ازش معذرت خواستم و دلایلمو گفتم بعدم برای اینکه بتونه ازم دست بکشه با یه نفر وارد رابطه شدم و بهش گفتم که این جدیدرو دوست دارم و اونم دلشکسته برای همیشه رفت…یه مدت عذاب وجدان داشتم اما کم کم حل شد،با این دختر جدید که وارد رابطه شده بودم فکرشو نمیکردم که خیلی بخوامشو پایبندو متعهد باشم براش اونم همینجور بود و رکو راست بهم گفته بودیم…تا اینکه بعد یه مدت باهم س*س داشتیم و بعد اون روز به روز بهم نزدیک تر شدیم تا حددی که هردو دیوونه وار عاشق هم شدیم و هرروز به عشق هم تلاش میکردیم اما بنابه دلایلی مثل پول نداشتن و مخالفت خونواده‌هامون و کلی مشکل ریزو درشت دیگه مجبور شدیم از هم جدا شیم و اون بخاطر حرف مردمو خونوادش ازدواج کرد…منم قید خونوادمو زدم و الان مدتهاست تنها زندگی میکنم اما یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیره،هی با خودم میگم احتمالا آه اون دختره که ترکش کردم منو گرفته…عذاب وجدان یه طرف؛از دست دادن عشقمم یه طرف دیگه…تنها کاری که میتونم بکنم اینه که برای جفتشون ارزوی خوشبختی کنم…با هیچکدوم در ارتباط نیستم و امیدوارم بتونم بزودی خودمو پیدا کنم…من الان ۲۶ سالمه و شدیدا دلتنگم(=
    اون خانمیم که گفت تو این روابط فقط دخترا ضربه میخورن حرف مفته…بنظرم هردو طرف ضربه میخورن و تا ابدم این زخم جاش میمونه…فقط باید باهاش کنار بیاین تا دردش کمرنگ شه و الا هیچوخ فراموش نمیشه بهت قول میدم…برای یه مرد خیلیم سخت‌تره تصور اینکه عشقش تو شونه یه مرد دیگه آروم بگیره.‌‌‌..

  97. Aysh

    من سه سال بود واقعا با کسی آشنا بودم همدیگرو خیلی دوست میداشتیم تا که یه روزی خواستگاری برام از ترکیه اومد و من نمیدونم چه جور شد که جواب اون رو بله دادم البته بخاطر پدر مادرم بود که جوابش رو بله دادم خلاصه این سه ماهه نامزد هستم و عقد هم کردم ولی دلم هنوز هم برای عشق قبلیم میتپه چون واقعا خیلی دوستش دارم گفتم بلکه یادم بله ولی نه اصلا اینجوری نیست فقط میخوام بمیرم بخدا روزهام کلا تکراری شده اووووف خدایا منو بکش دا.میشا نظری بدید؟

  98. غریبه

    پنج ساله ازدواج کردم بچه هم دارم ولی حتی برای لحظه ای از قلبم بیرون نمیره. فقط تا فرصت دارید غرورتون کنار بزارید و دنبال عشق اولتون باشید اگه رفت زندگی تا ابد براتون سیاه و سفیده فقط مرده متحرک.روزگار

    • تنهای تنها

      چراجداشدین

  99. s1

    سلام به تموم اونهای که معنی عشقو میفهمن
    عاشقی من بر میگرده به زمان نامه دادن اسمش سمیه بود همیشه واسش مینوشتنم دوسم داشت من خیلی کم سن بودم از لحاظ مالی خیلی ضعیف بودیم حسابی سر من از خانوادش کتک خورد ولی واقعا از دستم کاری نمیومد خانوادش منو نمیخواستن البته نه همشون مادرش منو نمیخواست به خودم قول دادم تنها کسی رو که تو زندگیم نبخشم فقط مادرش باشه تصفیه حساب گذاشتم فقط، اون دنیا
    سرتون درد نیارم سمیه رفت ازدواج کرد اونم با پسر عموش ولی صرف به اینکه اوضاع مالی خوبی داشت هیچ وقت یادم نمیره سمیه منو تو چه شرایطی رها کرد و تنها گذاشت عیبی نداره فدای سرش میخوام اینو بگم با اینکه من ازدواج کردم و بچه دارم ولی هیچ وقت از یادم نمیره از همین جا مثل همیشه آرزوی خوشبختی میکنم براش من فهمیدم میگن که یه روزی،ممکنه یه جای تو این دنیا یا اون دنیا بالاخره هم مسیر زندگیم بشه از خدا میخوام اونجا نصیبم بشه از عاشقیم پشیمون نیستم و بهتون عشق رو توصیه میکنم ولی در عوضش یه چیزی ازتون میخوام برام دعا کنید یه روز دلم آروم بگیره
    ممنون بابت این فرصت
    به امید دیدار دوبارهs1

  100. پژمان

    سلام من الان چهار سال ازدواج کردم من قبلا عاشق کسی بودم ک به گفته خودش منو دوس داشت من با دوستم همیشه میرفتیم دم در خونشون میدیدیم من یک یا دو هفته نتونستم برم اما زنگ میزدم حرف میزدیم یه روز ک فرصت شد گفتم برم دوستمو وردارم بریم خانمو ببینیمدر خونه دوستمو زدم مادرش اومد در خونه گفتم بگو علی بیاد گف علی ازدواج کرده الانم بیرونه منم ناراحت شدم گفتم باهم مثل داداشیم به من چرا نگفته تو همین فک بودم ک دیدم داره میاد با کی… دیگه نمیتونم ادامه بدم میبخشین

  101. دل خسته دل شکسته

    ومن اینجا عشقم رابطه نبودیه عشق پاک بدون رابطه بودودعا ونذرمیکردم که اگه واقعا خوشبختیه کارازدواجمو درست کنه وتواین مدت طرفم بخاطربدهیاش وشرایط نامساعداقتصادی نتونستن بیان خواستگاریم وطرفم ازم میخواست به پاش بمونم تا بدهیاشوبده بتونه بیاد ولی همینکه شرایطش جورشدوبدهیاشو دادیه دختر با جادو اونو ازم گرفت و….

  102. دل خسته دل شکسته

    نظرکلی من
    خانوم عزیزخواهش میکنم عاشق نشیدودل ندید
    زن نبایدعاشق بشه چون اگه اخرش به ازدواج ختم نشه وبه جدایی برسه زن بیشترین ضربه عاطفی رو میخوره
    تنها باشیدصبرکنیدونیمه گمشده تونو ازخدا بخواهیدباهرویژگی ظاهری واخلاقی که میخواییدازخدابخواییدبهتون عشق بده وسرراهتون اگه همون کسی که میخواستیدقسمتتون نکرد
    فقط بهش توکل کنیدوخودتونودرگیراین رابطه ها نکنیدعشق نیس همش هوسه.
    من 5 ساله انتظارکشیدم که مردی که قراربودبیاد نیومده هنوزخواستگاریم حتی مادرش وخانواده ش بمن راضی ان که عروسشون بشم خیلی همدیگه رو میخاستیم ولی یه دختری بازور جادوودعا اونو ازمن گرفت که ان شالله اون دختر روزخوش توزندگیش نبینه طلسم قوی برا طرفم گرف جوریکه ازمن متنفرشدوگف برو پی زندگیت کسی ازمن بهترم پیدامیشه طرفم با اون دختره عقدکردن ولی بهم خوردو درحال حاضرطلاقش داده الان نزدیک 6 ماهه جداشدن چون خانواده دوطرف مخالف بوده با این وصلت خود عشق ازدست رفته م طلاقش داده چون دروغ بزرگی اون دختربعدازازدواج بهش گفته که باعث شده طلاقش بده ومادرطرفم همه جریانو برامن تعریف کرده که اون دختر 35 بارپسرشوجادو کرده بوده ومن خیلی خوشحالم که دست اون دخترعفریته برا همه رو شد که با جادو طرفمو تا سفره عقدهم کشوند
    واینم بدونیداون دختره اصلا مناسب ازدواج با طرفم نبود چه ازنظرخانوادگی چه ازنظراخلاقی

    الانم به این نتیجه رسیدم اگه مردی زنی رو بخوادخودش بایدبیادوخوشبختش کنه
    اگه نیومدمشکل ازخانوما نیس اقایون بایدمردباشن مردواقعی هیچوقت دزدیده نمیشه

    عشقبازی کارفرهاداست وبس
    دل به شیرین دادودیگرهیچکس
    عشق امروزی فریبی بیش نیست
    مانده ام حیران که اصل عشق چیست

    • تنهای تنها

      خانم دل خسته دلشکسته اگه اون آقاپیشت برگرده قبولش می کنید بازهم

    • آرمین افشار

      سلام وقت بخیر یعنی منم دعایی چیزی نوشتن واسم که هیچ دختری تا حالا وارد زندگیم نشده تا حالا نه به دختر دست زدم نه عاشقی کردم ۲۵ سال سنم توی خانواده هم هرکی بگی رو مد نظر داشتم خانواده خودم سنجیدم آخرش با مخالفت رو به رو می شد از نظر شغلی مالی خیلی خیلی خوبه ولی من اگه عاشق بشم اگر دختری وارد زندگیم بشه عاشق واقعی خواهم ماند از خدا خواستم که تو راهم قرار بده دیگه طاقتم سر اومد نیاز به یک زندگی مشترک دارم نمی دونم چرا اخه اینطوری داره پیش میره از هفت تا بچه همه عروس داماد شدن تنها من هستم توی خونه مجرد خدایااا به دادم برس

  103. پریا

    سلام،من هفت سال هست که با یک آقای ۲۵ساله دوست شدیم و خودم۲۴ساله هستم. از اولین دیدار به من قول داد که اگه باهم تفاهم داشتیم ازدواج کنیم و قصدش با من دوستی نیست.
    بعدازچندمدت به هم علاقمند شدیم و تصمیم به ازدواج گرفتیم ولی خانواده ی من به شدددددت مخالف این ازدواج بودند بخاطر اختلاف مذهبی سنی وشیعه
    ایشان حدود۶تا۷بار خواستگاری اومدند اماهمیشه با جواب منفی خانوادم روبروشدند ایشان میگفتند که خانواده من کوچکترین مخالفتی ندارند بابت این ازدواج ومن ازین موضوع خیالم راحت شد
    گذشت تا این شهریورماه من تصمیم جدی گرفتم خودم باخانوادم صحبت کنم و اونارو راضی کنم( راضی کردن با تهدید) هرجورشد خانوادم راضی شدند و قبول کردند که بیان خواستگاری
    اماشب خواستگاری سرمهریه باهم اختلاف داشتند ما۳۰۰سکه و اون ها۱۵۰ وقتی دیدم عشقم بخاطر سکه قبول نمیکنه خیلی سردشدم باخودم گفتم من بخاطرش جلوخانوادم وایسادم ولی اون قبول نمیکنه،
    بعد۱۵روز اومدن و قبول کردن نشان کردیم رفتیم خریدعقدخواهرش خیلی دخالت میکرد منم گفتم تاریخ عقدبیفته عقب تر
    نامزدمم بیکاربود خودش قبول کرد که عقدبیفته عقب تر و یک خورده پول جمع کنه
    تواین مدت خانوادش هروز زنگ میزد من و بزرگ خاندانمان که باید زودترعقد کنید، حتی پسرشون گفته بودکه فعلا عقدنمیکنم تا کمی پول بیاد تودستم ولی خانوادش اصلا توجه نمیکردند
    تا یک روزخانوادش وپسره رفته بودندخانه بزرگ خاندانمان و گفته بودند همین غروب یا فردا بایدعقد کنن
    داداشم بهم زنگ زد به حدی عصبانی و فوش بهم داد که افتادم گریه وگفتم پشیمانم نمیخوام به داداشم گفتم بریم اونجا و وسایلشون پس بدم و من انگشترشون پس دادم نامزدم توجمع خیلی التماس وگریه کرد ولی دلم سنگ شده بود انقدناراحت بودم بهش گفتم خانوادت واسه من اصلا اررش قائل نبودند آبروم بردند هروز زنگ زدند و همون شب انگشترشون پس دادم و نامزدم انقدگریه کرد ولی دل من سنگ شده بود نمیدونم چم شده بود
    الان حدود یک ماهه بهم زدم
    الان خیلی پشیمان هستم که نامزدیم بهم زدم چون فکرو ذهنم پیش اون هست، هفت سال باهم بودیم بهترین روزای زندگیم هرکی میرسه ازتعجب شاخ درمیاره
    دوباره اومدن پدرومادرش ولی خانوادم اجازه ندادند بیان داخل و داداشم گفت اگه اونو بخوای باید از این خونه بری
    واقعا اونا هم حق دارند نامزدم خیلی پشیمان هست میگه قدرت ندونستم فقط یک فرصت دیگه ولی خانوادم اصلا اصلا قبول نمیکنن

  104. آناهیتا

    دوستان من دختر 21 ساله هستم و ترم 6
    چن روز بیشتر نیس عضو شدم تو این مدت تاپیک های زیادی رو خوندم شاید یه چیزایی دستگیرم بشه که البته کمک زیادی هم بهم کرد،
    راستش نمیتونم خیلی موضوع رو باز کنم میترسم یه وقت اتفاقی به این سایت و این پست برخورد کنه اونوقت خیلی برام بد میشه 🙁
    دوستان مشکل من هم (که به وفور تو این سایت بهش برخورد کردم)علاقه ای کاملا ناخواسته به یک پسر همکلاسی هست که با نگاههای بیش از حد ایشون شروع شد و هنوز هم بعد از گذشت 3 سال ادامه داره هرچند که ما دیگه با هم همکلاسی نیستیم و درسهای مشترکمون تموم شده.تو این مدت هیچ وقت فرصت آنچنانی ای پیش نیومد که با هم صحبت کنیم حتی سلام علیک هم نداریم به جز چند موردی که یه بارشو تو آزمایشگاه استاد منو ارجاع داد به ایشون سر یه کاری(یعنی مجبوری شد) یه دو سه باری هم ایشون سر مسئله درسی اومدن که هیچ اتفاق خاصی نبود فقط باعث شد من و دوستم دقیق بتونیم رفتارهاشو آنالیز کنیم و مطمئن بشیم توهم نباشه یه وقت ،که مطمئن هم شدیم ،یه کم از خودم بگم،من دختری هستم بهتره بگم بودم که فک میکردم امکان نداره یه روز به یه پسر تمایلی پیدا کنم (تا این حد مغرور و از خود مطمئن)
    حتی وقتی این موضوع رو برای خواهرم گفتم تعجب کرد که ممکنه آناهیتا ام دل داشته باشه؟!
    به خدا ناخواسته بود ،من سرم به کار خودم بود حواسم به اطرافیانم نبود با پسرای دانشگاه کاری ندارم و نداشتم یعنی اصن اهل این حرفا نیستم ،کلا نمیتونم با پسرا ارتباط برقرار کنم تمایلی هم ندارم،بعضی وقتا فک میکنم خدا این آدمو سر راهم گذاشت که بگه انقد به خودت مطمئن نباش!
    متاسفانه با وجود علاقه ای که بهش دارم ولی وقتی میبینمش یا باهاش روبه رو میشم به قدری جدی و مغرور میشم که از خودم بدم میاد ولی دست خودم نیس حتی به خودم اجازه نمیدم یک ثانیه هم بهش نگاه کنم همش با خودم میگم زشته میفهمه!دانشگاه جای این کارا نیس!ولی در واقع باید بفهمه یعنی تا وقتی نفهمه نمیاد جلو،با شناختی که تو این مدت ازش پیدا کردیم با دو تا از دوستام،پسری نیس که بتونه بیاد حرف بزنه،ظاهرش مثبت نیس ولی فوق العاده مثبت و نجیب هست من بارها دقت کردم که به دخترای دیگه اصن و ابدا این نگاهها رو نداره که اگه داشت کلا فکرشو از سرم بیرون میکردم!ولی به قول دوستم میگه از اوناییه که میشینه مامانش یه نفرو براش پیدا کنه 🙁
    دوستام کچل شدن انقد به من گفتن یه سلام بهش بده یه حرکتی بکن اونم متوجه بشه ولی من اصلا بلد نیستم! 🙁
    فقط بلدم اخم کنم و با غرور از کنارش رد شم ،لعنت به من،از این همه ظاهر و باطن متضاد متعجبم به خدا!
    راستش من از علاقه ایشون به خودم تقریبا مطمئنم ولی نمیدونم آیا هیچ وقت جرات اینو پیدا میکنه بیاد حرف بزنه؟به نظر شما از من میترسه؟آخه اوایل وقتی منو میدید فوری از محل حادثه میگریخت به قول دوستم شاید میره آمادگی پیدا میکنه چون 5 دقه بعد برمیگشت.یه بارم من سر یه کاری با بدبختی بعد کلی کلنجار با خودم رفتم صداش کردم کنار دوستاش بود بنده خدا طوری جا خورد و یهویی سلام کرد که انگار من پلیسم در حال ارتکاب جرم گرفتمش!

    دوستان کمکم کنید میخوام بدونم تکلیف و وظیفه من چیست؟فقط صبر ؟2 ترم بیشتر از درسم نمونده که اونم معلوم نیس اصلا ببینمش یا نه چون کلا کلاسهامون جداست 🙁

    میخوام بدونم تو مخش چی میگذره؟یه پسر چه قد میتونه خوددار باشه؟آیا پسرها فقط نگاه کردن براشون کافیه؟یا ایشون واقعا منتظره مامانش دختر براش در نظر بگیره؟ 🙁

    اصلا به این که شرایطشو نداره نمیتونم فک کنم چون دلیل قانع کننده ای نیس!

    راستی سنش باید 25 -26 باشه.و یه چیز مهمم این که من یه دوست خیلی خوب دارم از روز اول دانشگاه همیشه ی خدا با هم بودیم،یعنی همه بچه های دانشگاه مارو دو قلو می پندارند!!!میخوام بگم هیچ وقت شرایط پیش نیومده که تو دانشگاه تنها باشم ولو یک لحظه!!!

    آقایون عزیز اگه به دختری علاقه دارید توروخدا تا دیر نشده برید بهش بگید مطمئن باشید اونم منتظره شماس!اصلا موضوع کشش دو روح اجتناب ناپذیره باور کنید.

    به قول دکتر انوشه : خداوند عالم این علاقه رو به عنوان یک ودیعه در وجود دختر و پسر قرار میده. 🙂

    خدایا خودتم راه رسیدنشو بذار پیش رومون

  105. تنهای تنها

    عشق همیشه ماندگاری اقای امیر

  106. امیر

    سلام
    اصلا فکرشو نمیکردم براتون بنویسم
    من از 15 سالگی با دختری اشنا شدم واقعا دوستم داشت و دوستش داشتم رابطه ما خیلی خیلی خوب بود. از هم هیچ وقت ناراحت نمیشدیم شعورمون میرستید
    چند بار بهم گفت بیا خواستگاریم اما بقران من موقعیتش رو نداشتم ازش صبر خواستم بهم صبر داد سه سال اما من فقط یک سال رفته بودم سرکار هنوز پولی جمع نکرده بودم
    دنیام بود زندگیم بود 11 سال باهاش بودم قلبم امنیت داشت مطمئن بودم میشه مال خودم بخاطر همین دلهره نداشتم از ایندم
    تا این که بهم گفت تا سه ماه دیگه بیاید بیای خواستگاریم وگرنه میرم. منم سعی کردم نشد
    شد. شد سر سه ماه صبحش زنگ زد از عشق براهم گفتیم طرفای ساعت 11 صبح هم زنگ زد و گفت این اخرین تماسمه ازش خداحافظی کردم
    شبش بهم شب بخیر نگفت بعد از 11 سال
    ساعت 2 شب بهش پیام دادم گفتم درسته قهری ولی نمیتونم بخوابم بدون شب بخیر گفتن، شب بخیر خانومم
    وقتی رفتش ازاد شدم راحت شدم اخه اخری یا وقتی سوال ماشینم میشد حرف نمیزد سرشو سمت من نمیکرد ولی من دوستش داشتم
    بعد یک ماه دلم تنگش شده بود از شانس بدم تصادف کردم
    سه ماه درگیر تصادفم بود بهش نگفتم چون دوست نداشتم ناراحت بشه
    به روز بهم پیام داد گفت اقدام کردی گفتم نه
    گفت من یه خواستگار دارم تو فکرم بهش جواب مثبت بدم
    دلم گرفت این حرفش خیلی زورم گرفت منم بهش گفتم اگه خوبه چرا که نه
    کاش دستم میشکست و این حرفو بهش نمیزدم من خیلی خرم پشیمون پشیمونم
    الان ازدواج کرده
    من هر شب اشک میریزم
    روزی 20 بار پروفایلشو نگاه میکنم
    واقعا یه مرده متحرکم هیچی برا ازدست دادن ندارم
    بدون اون نمیتونم. همیشه بهم میگفت ترکم نکن بهش قول داده بودم اما من هیچ وقت بهش نگفتم فراموشم نکن کاش گفته بودم خیلی بی معرفت بود چطور تونست بعد از 6 ماه جداییمون ازدواج کنه
    شاید من بی معرفت بودم
    نمیدونم چیکار کنم هیچ دختری به چشمم نمیاد
    زندگیم تکراری شده هر روز تکراری تر از دیروز

    تو رو خدا این کارو باهیچ کس نکنید
    من اگه ازدواج کنم زنمو دوست ندارم
    بخاطر این هیچ وقت ازدواج نمیکنم چون بعدش با عذاب وجدان روبه رو میشم

    • تنهای تنها

      عشق بنظرم هیچ وقت ازدل نمیره فقط بایدباهاش کناربیای همین

    • تنهای تنها

      اگه اون دختربهت خیانت میکرد بازهم همینقدر دوسش داشتی ؟؟

    • تنهای تنها

      فقط عشق کمرنگ میشه فراموش نمیشه

    • بیتا7070

      ببین من یه دخترم عاشق یه پسری بودم ولی بخاطر اون ازدواج نکردم …اون دختر اگر واقعا دوستت داشت زن یکی دیگه نمیشد اینو بهت از ته دلم میگم…دوستت داشت زن کسی غیر تو نمیشد حالا هر شرایطی هم که بوده…خودتو ناراحت نکن.

  107. تنهای تنها

    ازخدامیخوام برای همیشه ازقلبم پاکش کنه فقط منم اشک میرزم براش وتنهام اون داره زندگیش میکنه بهش خوش میگذره حتی یادم نیست بروبه درک بروبه جهنم لعنتی ازهرچی عشق بیزارم دیگه خسته شدم تنهایی تاکی خدایاچه قدرسخته تنهایی وعشقت خوشه بازندگیش چه سخته دیگه هیچ دیگه ادم قبلانمیشم

    • رضا بهرامی

      وقتی در یک دقیقه چند صد هزار کودک و جوان بخاطر گرسنگی میمیرند عشق شما و امثال شما خیلی برام خنده داره
      خدایا شکرت یه زمان سنم کم بود از این فازا داشتم اما الان اصلا حتی برای لحظه ای چیزی به اسم عشق در من بوجود نمیاد هر کی که باهاش بعدها ازدواج کنم باهاش خوشحالم چون از این فازای مسخره صد من یه غاز ندارم
      حتی بعد ازدواج هم خیانت ببینم بازم خوشم نمیدونم چرا اینجوری شدم اما چیزی به اسم شکست عشقی در من وجود نداره یه بارم بچگی کردم اون موقع سنم کم بود الان یادش میفتم از خنده پاره میشم

      • غریبه

        یا داری خودتو گول میزنی یا اصلا عشقی در کار نبوده

  108. تنهای تنها

    لعنت به هرچی عشق عاشقی امروزازعشقم خبرگرفتم فقط خودم ناراحت شدم نمیتونم بهش فکرنکنم کاش میتونستم بی خیال بشم قسم میخورم ازدواج کنم اینقدرهمسرم دوست داشته باشم که همه حسرت زندگیموبخورن خدایاتقاص عشق منوازش بگیر به امیدتو

  109. تنهای تنها

    هراهنگی گوش میکنم یاداون می افتم لعنت به تو

  110. تنهای تنها

    زندگی برخلاف ارزوهایم گذشت

  111. تنهای تنها

    دیگه خسته شدم ازتنهایی فک نکنم اون روزبرسه که من ازدواج کنم عشقم بازندگیش خوشه ومن تنهای تنهاازهرچی عشقه بیزارم کاش منم مثل همه یه زندگی اروم داشتم شایدتقدیرمنه تااخرم تنهاباشم ازم خدامیخوام تقاص این عشق بگیره ازش منتطزرمA E

  112. تنهای تنها

    لیلی خیلی ناراحت شدم امیدوارم ازدواج کنی وزندگی خوبیداشته باشی

  113. داش رضا

    هرکسی تجربه داره نظر بده لطفا ، ادمین اگه میتونی جواب بده
    خلاصه ی داستان اینه که دو نفر عاشق هم بودیم ولی من خیلی اذیت میکردم و کلا از این پسرا که همه کاری میکردن و مهم نبود ، مواد مشروب خانوم و فلان هر وقتم دورم خالی میطد میدونستم یکی منتظرمه و هستش
    خلاصه این رابطه نزدزک به هشت سال شد و ما با هم بزرگ شدیم
    خلاصه وقتی قرار شد بریم خاستگاری مادرش غش کرد باباش گفت من جنازه ی اینم نمیدم به تو و بردش ترمینال بفرسته افغانستان خلاص لا کلی کش و قوص و فلان اینو دادن به یکی دیگه ، خلاصه رفت سر خونه زندگیش زنگ میزد میگفتم بیخیال دیگه تو شوهر داری خوب نیست نشد نزاشتن و از این حرفا ، هروز تو فکرش بودم ، دقیقا خودآزاری میکنم ، خلاصه گفت من نمیمونم و طلاق میگیرم و فلان ، من منتظر که این برگرده یهو یا بچه پس انداخت ، بعد از اونم گفت من نمیخاستم و من طلاق میگیرم ، تو این گیر و دار من دیدم این دیگه بچه هم داره رفتم زن گرفتم ، روز عروسیم تو آسانسور آرایشگاه پیشم بود و بغل و فلان ، الان تقریبا ده ساله ازدواج کرده ولی روزی نیست که بهش فک نکنم ، روزی نیست خاطراتش نیاد جلو چشمم ، لعنتی همه جا و همه جوره هم خاطره داریم ، گهگاه تلفنی حرف میزنیم ، بعضی وقت ها بیرون میریم و من لعنتی تو این مدت دو سه بارم باهاش خوابیدم ، واقعا نمیشد از زیرش فرار کرد ، نمیدونم چه گهی بخورم ، از یه طرف زندگی دارم که بد نیست ، از یه طرف به هیچ وجه یادم نمیره ، عاشقشم میفهمید دیگه ، اینم بگم اون از من دیونه تره ، کاملا دو طرفه س ، باورتون میشه بعد از این همه سار هر موقع بهش فک میکنم قلب میخاد بترکه ، لعنت به کسایی که نزاشتن ما به هم برسیم ، لعنت به همه ی اونایی که بک میکردن من قراره امون آش و لاش بمونم ، لعنت به من که اگر میدونستم اینطوری قراره بشه هر کاری میکردم براش ، متاسفانه فقط دنبال عشق و حال و مثلا جوونی کردن بودم ، خدایی مواظب عشقاتون باشید وگرنه میل من بعد از این همه سال باید حالتون گرفته بشه دنبال راه کار بگردید ، لطفا قضاوت نکنید ، درکش سخته ولی ممکنه

    • تنهای تنها

      باونمیشهدنمیشه یه مرداینقدرعاشق باشه

    • تنهای تنها

      توالان باش رابطه داری اگه شوهرش بفهمه طلاقش میده چرای میخوای زندگیش خراب کنی

  114. مهسا

    عزیزم تو خودت گفتی نکشیدی دروغ و راستش با خودت ولی کسی که مجبور باشه فشار روش باشه نمیتونه تا اخر عمرش مجرد بمونه که چون عشق اولش رو فراموش نکرده. منم این دردو کشیدم هرکسی به نحوی مشکلی داره که اینجور براش پیش اومده من عاشق بودم بخاطر یه سری چیزا به هم خورد و پسر خالم عاشقم شد چون راه برگشتی نبود و پسر خالم تنها کسی بود که واقعا عاشقم بود باهاش ازدواج کردم که اون مثل من درد بی عشقی نکشه چون من اولین عشقش بودم از اولش تا اخرش. نمیخواستم طعم تلخی ک من کشیدمو اونم بکشه مفصل نگفتم براتون فقط خواستم بدونی خیلیا راهی ندارن جز اینکه ازدواج کنن و رو روال زندگی پیش برن و تشکیل خانواده بدن. از این به بعد اول فکر کن خودتو از هر لحاظ جای طرف مقابلت بذار بعد قضاوتش کن

  115. رزسیاه

    طرف اول ازدواج با کلی عشق و محبت و بی قراری تو قطع کن تو قطع کن میره سر زندگی بعد ۲ سال کم میاره تموم میشه وای به حال شماهایی که خودتون رو گذاشتید تو سینی تقدیم طرف کردید وقتی خودتون خودتون رو بی ارزش میکنید دیگران چطور شما رو لایق احترام بدونن شما خودتون نشون دادید با من اینطور هم میتونی برخورد کنی پس زیاد به خودت بابت من سختی نده اسمشم گذاشتید راحت بودن وعشق مبارکتون باشه

  116. رزسیاه

    سلام همگی خیلی از نوشته ها رو خوندم تو رو خدا یکم به خودتون بیاید چرا وقت و غرور و زندگیتون رو صرف کسی میکنید که نمی بیندتون نمیخوادتون مگه شما بی ارزش هستید اگه فکر کردید که با توجه زیاد به سمتتون میاد سخت در اشتباهید بااین کار فقط توقع اون آدم از شما بابت سرویسهای دیگش میره بالا شاید مقطعی جوش بخوره ولی دوامش مثل حبابه برید دنبال بختتون اصلا نمیفهمم چطور میتونید کسی که دوستون نداره دوست داشته باشید دوره زمونه ما مثل قدیم نیست توش انسانیت کیمیاست فکر نکنید همه احساساتی هستن میتونید تحت تاثیر قرارشون بدید الان مرد به خاطر پول یه زن دیگه زنش رو ول میکنه زن شوهر دار میره با یه مردی که پولداره جوری شده متعهل ها هم دیگه مقید نیستن دنبال کدوم وفا دارید میگردید آخه ،ازدواج رو بزارید یه گزینه از ده هاگزینه تو زندگیتون نه اصلی ترین که اگه واقعا آدمش اومد سراغتون تن به ماجرا بدید گور بابای فامیل و آدمهای فضولی که پیگیر میشن که آخی شوهر نکردی ، واسه آقا زاده زن نگرفتی اون آدم اگه آدم عاقل وخوشبختی بود سرش به کار زندگی خودش بود نه تو زندگی شما تو رو خدا کسی روبخواید که بخوادتون دوره ی ما دوره ی عشق استطیری نیست با چشم باز برید جلو رابطه ها حبابی شدن طرف میمیره برات فکر میکنی از مادرت بیشتر دوست داره فاصله ی رسوا شدنش تا یه دسشویی رفتنه تا نباشه ببینی توگوشیش چه خبره فکر نکن عشق توبا بقیه فرق داره فرق این ماجرا سادگی وعشق بیش از حدتو به طرف مقابله که کورت کرره

  117. ناشناس

    سلام من یه دختر ۱۶ سالم یه سال و نیم میشه که عاشق یه پسریم یعنی عاشق همیم از طرفی منو واسه پسر عموم میخوان چن ماهی میشه بحث ازدواج منو و پسر عموم مطرح شده به پسر عموم جواب رد دادم ولی هنوز پیله کردن من واقعا نمیدونم چکار کنم از یه طرفی عاشقم از طرفی دیگه ازدواج توروخدا بگید چکار کنم دارم دیوونه میشم من واقعا عاشق این پسرم هیجوره نمیخوام از دستش بدم

    • tarane

      من فکر میکنم ازدواج توی سن پایین زمان مناسبی نیست. عاشق شدن تو سن پایین هم خوب نیست. من اگه جای شما باشم صبر میکنم و مهارتهای فردی و تجربه خودمو بیشتر میکنم بعد تصمیم به عاشق شدن یا ازدواج میگیرم

    • مهسا

      سلام عزیزم من تو همچین وحله ایی یکم متفاوت تر گیر کردم اگه اون پسر میتونه از پس زندگی مشترک بر بیاد و عاشقته و حاظره باهات زندگی کنه دست ازش نکش و بخاطر عشقت بجنگ چون مثه من حسرتش برات میمونه من هرکار کردم هنوز نتونستم خودمو قانع کنم ک اون رفته و الان هم دارم با کس دیگه ازدواج میکنم

    • داش رضا

      خانوم عزیز به عنوان یه پسری که با خانوم بازی ریده به آینده ش بهت میگم ، عشق دوران نوجونی یه پسر هوسه ، شازد شمارو دوست داشتا باشه ولی شک نکن نمیفهمه هنوز ، داغه ، شاید حرفای خوب بزنه ، مهربون باشه ، ازت سکسم نخواد ، ولی نمیفهمه یه موفعی ولت میکنه که حالت بدتر میشه ، ازدواجم میخوای نکنی نکن ولی فک نکن یه پسر هفده ساله همون شاهزاده ایی که با اسب سفید میخاد ببرتت

  118. محسن

    س چندماه پیش با دختری اشنا شدم بهم وابسته شدیم ولی خانوادم راضی نشد منم بیخیالش شدم الان با یکی دیگه عقد کردم ۴ ماه بود اصلا یادم نمیفتاد ولی الان ۱۰ روزه اومده ب ذهنم نابودم میکنه .همش ب خودم میگم چحوری یه عمر بدون اون بمونم الان کجاس چیکار میکنه.
    بنظرتون چیکار کنم حالم خوب شه؟؟

    • مهسا

      سلام تنها راه اینه خودتو قانع کنی که حال اون دیگه به تو مربوط نمیشه و اون رفته سعی کن جای اون به نامزد الانت فکر کنی خودتو با نامزدت توی اینده تصور کن تا از فکرش بیرون بیایی

      • محسن

        شنا خیلی سطحی جواب میدین کسی که داره میگه نمیتونم از فکرش بیرون بیام یعنی زندگی بدون اون قبلی براش غیر ممکنه براش مساوی با مرگه یعنی ماندن در زندگی فعلی زندگی نباتی داشتن مثل یک گیاه بی روح بی انگیزه بی امید

  119. آزی

    سال۸۹بود تو دانشگاه جلومو گرفت هرچی ازش فاصله گرفتم بیشتر خودشو بهم نزدیک کرد مجبور شدم دوست شدم باهاش کم کم علاقه اومد وسط حدود ۹ماه باهم دوست معمولی بودیم هر چی گفتم بیا با مامانم حرف بزن که بشناستت همش طفره میرفت منم برام خواستگار اومد هر چی بهش میگفتم فکر میکرد الکی میگم که یه روز زد به سرم و شمارمو عوض کردم و تموم شد بدون خداحافظی سال ۹۱ با اون خواستگاره ازداوج کردم الان یه دختر ۲ساله هم داریم و خداروشکر مرد خوبیه ولیییی دلم هنوزم پیششه بعد ۸سال که ندیدمش ‌.نمیدونم چیکار کنم فقط میدونم اونم ازدواج نکرده هنوز من شوهرم و دخترم و زندگیمو دوست دارم ولی اونم نمیتونم فراموشش کنم خسته شدم

    • داش رضا

      دوست عزیز لطفا به زندگیت گند نزن ، مطمئنا اون الان با پنجاه نفر خابیده و تورو یادش نیست ، ببین تو زندگیت چی کم داری کل فک میکنی اگا اون بود الان زندگیت کامل بود ، من بهت قول میدم اون اگه مال زندگی بود الان مثل تو متاهل بود ، فک نکنی منتظره تو بوده ، نه داداش این خبرا نیست ، در مورد چیزایی که فکر میکنی به شوهرت بگو واست انجام بده نتونست بهش وقت بده ، ولی زندگیتو خراب نکن اون مرد غرور داره ، اگه بفهمه وقتی تو تختتون با هم هستید به کس دیگه ایی فک میکنی خورد میشه و هیچ وقت اون آدم سابق نمیشه

    • سارایی

      دقیقا منم دخترم و سه ساله بای اقا پسریم ولی واقعا شرایطش جوری نیست ک بیاد یتی خارج و تا حداقل سه سال دیه وقت لازم داره اما الان ی خاستگار دارم ک همه جیش اوکیه بهش ک گفتم گف هرجور خودت صلاح میدونی واقعا نمیدونم چیکار کنم،میترسم ازدواج کنم ولی نتونم فراموشش کنم،بنظرتون چیکار کنم

  120. بهنام تک

    سلام دوستان بنده با یه خانم وارد رابطه شدم که از اول رابطمون خیلی همدیگه رو دوست داشتیم و خیلی بهم محبت میکردیم یه رابطه ی کوتاه شاید چندروزه داشتیم که فهمیدم ایشون هرچی که به بنده گفته دروغ بوده وخونه ای که هر روز میرفتم دیدنش خونه ی پدرش نبوده وخونه ی پدر شوهرش بوده وکسی که میگفت پسر عمومه و ازش بدم میاد چون هرروز میاد خونمون شوهرش بوده متاسفانه بنده ب ایشون علاقه ی شدید قلبی داشتم ولی وقتی اصل ماجرا رو فهمیدم کوه رویاهام فروریخت و از روی حرصش با دختر خالم که هیچ حسی بهش نداشتم وتا قبل ازدواج مثل خواهرم بهش نگاه میکردم یک هفته بعد اون موضوع ازدواج کردم .واقعا اون خانوم متاهلو هیچ وقت نمیبخشم و همچنین خودمو که هم زندگی خودم وهم زندگی دخترخاله ی بیگناهمو خراب کردم.زندگیم جهنمه. امیدوارم نوشته ی من روی سایت قرار بگیره

  121. بنده خدا

    فقط میتونم بگم خدا صبرت بده ، عزیزم چرا نمبریش مشاوره

  122. فرشید

    منم چند سال پیش کسیو دوس داشتم ولی خانوادش مخالفت کردند و یه ماه بعد با کس دیگه ازدواج کرد.هنوز نتونستم فراموشش کنم و هنوز عشقش تو دلمه.ولی هیچ ارتباطی دیگه نداریم. اونم تو ی شهر دیگه زندگی می کنه.ب هر حال همیشه و هر وقت( تقریبا هر روز) که یادش میوفتم براش ارزوی خوشبختی می کنم.اینم از شانس و اقبال من بود و نمی شه کاریش کرد..

  123. eliiii

    سلام منم۵سال بایه پسری دوس بودم دوستیمون درحددوستیه تلفنی بودهیچوقت ندیدمش چون ازهم دوربودیم اون کرج میشدمن زنجان هیچوقتم نشدکه بیادببینمش ولی هموخیلی دوس داشتیم بعداز۵سال دوستی گفت بسه نمیتونم تحمل کنم بایدازدواج کنیم ۳ماه همش باپدرم تماس میگرفتن ک بیان خواستگاری ولی چون یه دونه دخترم بابام شهردیگه روقبول نکرد اونم زود جازد کشیدکنار درعرض ۱ماه بهش زنگ ک زدم فهمیدم نامزدشده حالم خیلی بدشد اصلاباورم نمیشدازدستش. دادم خیلی پیگیرش شدم ولی فایده نداش الان دوساله تموم شده رابطمون بچه هم داره ولی من همچنان درگیرشم ازطریق دوستاش پیگیرحالش میشم ولی برام خیلی سخته نمیدونم درک میکنیدیان….

  124. میلاد کشاورز

    من میلاد هستم خیلی ناراحت شدم واقعا همسرسابق سمیرا خیلی عشقم واقعا نگرانم مردش رضا خیلی نامرده به همسرسابق سمیرا خیانت میگه خونه ماشین بنام میدم همسرسابق سمیرا باورشدن بمن طلاق گرفته تعجب کردم همسرسابق سمیرا رفته مردش ازدواج کرده ناراحت شدم خیلی ناراضی ولی خیلی منتظرم همسرسابق ازدواج میخواهم نشد خیلی تنهام

  125. ملینا

    همه پیامهارو خوندم بعضی از پیامها از چند سال قبل هستند ولی بعضی هاشون شبیه به موضوع زندگی منند منم در سن ۱۶ سالگی کسی رو میخواستم که قبلا با هم فامیل شده بودیم اوایل در همه مهمانی ها وجشنهای که اتفاق میافتاد من با خواهرش که یکی یکدونه هم بود همسنو سال خودم خیلی دوست خوبی بودیم ودر این میان که گاه گاهی چشمان برادرش نظرم را جلب میکردسر سفره غذا ویا در جاهای دیگر که با طرز عجیبی بهم خیره میشد ومن هم تا ان زمان که بسیار دختر حساس وسفتی بودم از پسر ها اصلا خوشم نمی امد ول در مدت دوسال ناخوداگاه دلم میخواست بیشتر به خانه ی انها برویم و به هر بهانه ای که بود سعی میکردم بدون اراده ی خودم به چشمانش زول بزنم در این مدت دخترهای فامیل که دوتا از انها او را میخواستند واو هیچ رقبتی به انها نشان نمیداد و همچنان به چشمانم گاه گاهی بخصوص سر سفره ی غذا ک رو برویم مینشست به چشمانم زول میزدوخیلی کم به اطرافیانش فهمانده بود مرا دوست داردو من از شرم وترس دختران فامیل وغیره بهروی خودم نمی اوردم ولی در دلم غوغایی بود که خدا میداند بعد از مدت چند ما یکی از دوستان برادرم به خواستگاریم امد ومادرم که قبلا بامادرش دوست شده بود به شدت موافقت کرد در ان زمان من که دختر خجالتی وکمیاروم بودم دلمو ۱۶ سال سن داشتم دلم میخواست فقط یکبار بیاید وبهم بگوید که عشق من یکطرفه نیست و او واقعا مرا قلبا دوست دارد ولی اوهم در ان زمان دوسال بزگتر از من بود کاش مقاومت بیشتری میکردم پدرم باازدواج من مخالف بود ولی مادرم با اختلافات وبگو مگو وکشمکش هایی ک درست کرده بود هرشب ودعواهیی که میشد بشدت استرس وترس امنم را بریده بود مانده بودم در ان حال سردرگم چه کنم تا اینکه سکوت کردم وغیر از گریه کاری نمیتوانستم بکنمکه بزودی عقدم کردندو از ان به بعد که بهشدت از همه متنفر بودم به خصوص از شوهرم کسی را کدوستش داشتم گاه گاهی میدیدم او از قیافه واز اندام واز هرچیزی برایم بی نظیر بود بخصوص از اخلاق ولی شوهرم هر روز بیشترو بشتر ازارم میدادحالا سیزده سال از اون زمان میگذرد ومن پسر دوازده وسه ساله دارم واوسه سال بعد از ازدواجم به خواستهی پدرش با کسی از حر لحاظ فرق دارند باهم ازدواج کرد وحالا اون هم دوتا پسر دارند ولی همچنان هرجا که اومرا میبیند اتشی دردلم تازه میشود ومیدانم که اوهم نمتواند فراموشم کند ما با اینکه بدون هیچ حرفی یا رابطه ای بینمان ردو بدل شود انگار حرف دل او حرف دلم بود وهمدیگر را میخواندیم نه او خوشبخت شد ونه من ٫میدانم این افسوس همچنان در دلم تا ابد باقیست یه چیزی بگم وقتی مجید اخشابی رو میبینم یاد اون میفتم اخه شبیه اونه الهی همه عاشقا رو خودت بهم برسان الهی امین

  126. Rezwan

    اقا ارش رها خانم حرف دلمو زدند واقعا دیگه اون گذشته دل خانمت و بدست بیار که اگه این یکی رو از دست بدیش اونوقته که وجدانت واقعا بدرد میاد عشق واقعی چیزی نیست که یه خانم بتونه باچند جمله از دستش بده اون خانم قبلی دوستتون نداشته واقعا

  127. محسن

    دروغه هرکی میگه من عاشق شدم و فراموشش کردم. من از 10 سالگی با دختر داییم هم بازی بودم همه میگفتن شما ماله همین (بزرگترین اشتباه همینه اشتباهه خونواده ها ک الکی توی دل آدم یه نفرو راه میدن) خلاصه هرچی سنم بالاتر رفت عاشق تر میشدم و هر لحظه برا دیدنش بیقرارتر. ولی من کودکی خعلی خجالتی بودم (اینم اشتباه دوم) باید در زندگی وقتی اسم پای عشق میاد وسط خجالتو بزاریم کنار چون اگ این کارو نکنیم یه نفر دیگه این کارو میکنه . و برای منم همین شد . و عشقم یه طرفه شد . سخت تر این یک طرفه بودن نداریم …. همیشه داداشم میگف الان نجنبی از دستت رفته … و همینم شد . و الان منمو خعلی از حرفای نگفته.الان 25 سالمه ولی هرشب به فکرشم اونم الان مامانه دو تا بچس ….تا الان هرروز و هر شب ب فکرشم و تموم راها رو انجام دادم بخاطر فراموش کردنش ولی نشد ک نشد …. از یه چیزی خعلی میترسم اونم اینه که فردا روز اگ ازدواج کردم همسرم رو اینقدر دوس نداشته باشم.

  128. علی

    سلام
    منم وابسته شدم همش خیلی شاید الکی شروع شد یه دوست داشتن یه طرفه من اصلا با دختر صحبت نکرده بودم جز خواهرم 22 سالم بود یه شب خوابیدم و از خواب پاشدم تموم فکر ذهنم شد یه دختر ک به قول هزارتا خواستگار داشت شاید به خاطر حرفای ک زده میشد ذهن منم منحرف شده بود طرف دختره ک از اقوام بود فکر میکردم شاید این همه خاستگار رد کرده شانصی برای منم باشه ک یه بار امتحان کنم ولی نمیدونستم چطور کاملا بی فکر و غیر عقلانه شمارشو پیدا کردم بعد چنتا پیام فرستادن و جواب گرفتن. بهش گفتم ک کی هستم پیش خودم فکر میکردم اگه خودم بهش بگم دوستش دارم بهتره وقتی گفتم میخوامش اون خیلی عاقلانه گفت نه نمیشه از من اسرار ک بذار بگم خانواده بیان صحبت کنن از اون انکار. همین پیامای مسخره باعث شد هی روز بع روز حالم بد تر بشه پیامای ک اصلا جوابم نمیگرفتم به خانواده گفتم برن صحبت کنن. اما همه فکر میکردن من هنو بچم. افسرده شدم دیگه پسر قبل نبودم هی پیام میدادم چشم به انتظار جواب. خاستگار براش اومد نمیدونم چرا تا من گفتم دوسش دارم خاستگارشو قبول کرد. همش خلاصع میکنم من هسمو. یه خط خاموش ک قسمش دادم روشن نکنه و پنج سال پیام و منتظر جواب اون هسو دو تا بچه زندگی جدید. فقط من موندم خودمو غصه های پنهونی
    خیلی دوسش دارم پنج ساله ندیدمش
    ببخشید دگه نمیتونم بنویسم

  129. Amir

    به نظر شما کسی که ی بار شکست عشقی خورده مثلا بعد یکسال بخواد دیگ به عشق قبلیش فک نکنه و عشقشو با ی نفر دیگ سهیم کن و همینطور به طرفش بگه که قبلا عاشق شده،، این کار میتونه درست باشه و نتیجه بده؟

  130. علی کیان

    سلام من هم عاشق شدم در سنین نوجوانی ولی نتونستم به عشقم برسم و بعضی اوقات با اینکه الان ۳۵ سال دارم حسرت عشقم رو میخورم بعضی اوقات میخوام فراموشش کنم ولی نمیشه هر روز به ذهنم میاد ولی میبینم راهی برگشت برای بدست آوردنش ندارم
    ……..

  131. مائده

    سلام کسی هست که باهاش حرف بزنم دارم نابودمیشم

  132. منم یه احمقم

    سلام منم 7 سال پیش همین موقعها یکی از همکلاسیام عاشقم شده بود بعد ترم بهمن تو خیابون با دوستم داشتم میرفتم که اومد جلو و گف تو کلاس فلان استاد بودی منم گفتم آره و گف من از شما خوشم اومده خلاصه شمارمو بهش دادم و داستان عاشقی ماهم شروع شد برعکس اونی که فک میکردم احساساتی بود و ساده وضع مالیشون هم خیلی خوب بود ولی بخدا پولش برام مهم نبود مهم اعتماد به نفسی بود که بهم میداد و احساساتی که برام خرج میکرد من راحت تبودم که باهم بریم بیرون گف مامانم مشکلی نداره بریم خونه من دوس داشتم مال خودم بشه ولی گف من نمیتونم ازدواج کنم من همش میکفتم ببین ما چقد باهم رابطه خوبی داریم…خوبیا و بدیای همم دیده بودیم و کنار پیومدیم کلا خانواده راحتی داشتن و همه شون هم سطح بالا بودن من کلا احساساتی بودم و هرکار میکردم نمیتونستم منطقی تصمیم بگیرم که این رابطه هرچی بیشتر بگذره بدتر میشه یه روز سر یه جریانی الکی گفتم تو دختری منو گرفتی و بهم گفت جوش نزن من ولت نمیکنم اینقد مرد هستم که پای اشتباهم وایسم و ایندفعه کارمون رسید به دلشتن رابطه چون اصلا دلم نمیخواست از دستش بدم پا رو همه چی گذاشتم خونشون میرفتم مامانشم منو میدید ولی نمیدونست که ما باهم در حال حاضر چه رابطه ای دلریم خلاصه بعد 6 ماه رفت به مامانش گف مامانش گفت نه.اینقد حرفای الکی پشت سرم زد که هنوزم دلم خونه از حرفاش انشالله خدا تقاص همه حرفاشو بگیره من وقتی حرفا مادرشو شنیدم بقرآن فقط بخاطر کاری که خودم کرده بودم نمیتونستم ازش جدا بشم عشق من اصن هیچی برامن مبارزه نکرد ایتقد مرد نبود که بگه من میخوامش من میشناسمش فلان حرفو دربارش نزن.بازم مادره مقاومت کرده بود و گفته بود ما باهم رابطه داشتیم و گفته بود این مساله مهمی نیست بره ترمیم کنه.آره واسه اون که اتفاقی نیفتاده بود من بودم که بدترین ضربه رو خورده بودم کارم هررروز شده بود اشک و خون دلم میخواست بمیرم وقتی دیدم خودشم وداره حرف مادرشو تایید میکنه که من برم ترمیم اینقد روزای سختی رو پشت سر گذلشتم دیگه بعد دوماه تصمیم گرفتم گفتم منم بندالی و آویزون کسی نیستم وقتی تو نمیخوای من واسه چی بمونم یه دفعه گفت نه میریم میش مشاور هرچی اون بگه مشاور بهش گفت تو باید بری مامانتو راضی کنی حتی اگه خودش اول الکی گفته تودخاری منو گرفتی ولی تو مسئولی در برابرش…اگه حرف منو قبول داری باید اینکارو بکنی گفت خودت حاصری با کسی که قبلا رابطه اینجوری دلشته باشه ازدواج کنی گفت نه بهد اون روز باهام خوب شد اما فقط دوماه دوباره اذیتم کرد گف من نمیتونم باهات ازدواج کنم اینقدر خرد و تحقیر شدم تو اون چند ماه همیشه مریض بودم چون حتی نمیتوستم به کسی بگم چی به روز خودم اوردم همیشه کارم گریه یود و اشک همش میگفتم خدایا کاش جونمو میگرفتی راحت میشدم همکلاسی بودیم هم رشته ای همش نگام میفتاد بهش وقتی از در کلاس میومدم بیرون دیگه کنترل اشکام دست خودم نبود وقتی فک میکردم یه ادم ساده چجوری تو این مدت اینقد تعییر کرده مادرش همش مث دوران قدیم میگفته آره ما ارباب زاده ایم ما خان زاده ایم حیف تو نیست بری با این ازدواج کنی تو صد نفر التماست میکنن کلا مادره یه جور تازه به دوران رسیده ای بود و همیناروهم کرد تو کله پسرش…من خیلی غرورم شکسته بود باز حرفمو تکرار کردم کفتم میرم برای ترمیم(نگین این کارت دور از وجدان بوده چون من شده بودم کسیکه نه بخاطر عذاب وجدان میتونست ولم کنه نه بخاطر همون دوس داشتنش که یه بار زیاد میشد و یه بار کم نه بخاطر حسادتش میتونست ببینه من با کس دیگه ام)ما بعد حرف مادرش باهم رابطه ج هم دیگه نداشتیم ولی چه فایده…خلاصه رفتم دکتر .دکتر گفت بیین بخوای ترمیم کنی باید ثبل ازدواجت باشه…خدلیا یعنی من باید با یه نفر به دروغ ازوداج میکردم رفتم بهش گفتم اما اون ادم خل و چل هیچ عکس العملی نشون نداد گفتم ببین مسیولیت اینکارت تا قیام قیامت گردنته فقط مث بز نگاه میکرد…چندماه بهد دوباره اومد گفت نمیتونم از دستت بدم هیچکس جای تورو برام نمیگیره میگفتم خب برو مامانت راضی کن اما جوابش فقط سکوت بود میگفتم منو بازیچه دست خودت نکن ایندفه من بخاطر همین رفتن و اومدنش کلا وابستگیمو گذاشته بودم کنار اون بود که همش دنبالم میومد اون بود که برا نگه داشتنم التماس میکرد اما من این رابطه بدون مال هم شدنو نمیخواستم بخدا اگه بخاطر فرهنگ اشتباهمون نبود بخاطر اینکارم قید ازدواج رو میزدم اما حواهرم داشت به فنا میرفت چون نمیتونست با عشقش ازدواج کنه بالخره یکی از خواستگارامو قبول کردم اما قبلش رفتم پرسیدم از جنتا مشاور مشاورها بهم گفتن دلیلی نداره طرف مقابل از گذشتمون چیزی بدونه و بازگو کردن این مساله گناهش از خود اون کاری که کردی بیشتره….وقتی به لین آقا گفتم میخوام ازدواج کنم به تریپ قباشون برخورده بود چون میخواس من مال خودش باشم اما دل مبارزه نداشت بخاطر من گفتم اگه تو میای بسم الله من ردش میکنم ولی چیزی نگفت فقط قبلش میگف دو سه سالی صبر کن شاید مامانم راضی شد گفتم حرف الکی نزن اگه مامانت راضی نشد چی جوابش فقط سکوت بود…من قبلش دانشگاهی هم که میرفتم بهش گفتم به خاطر تو نمیام اگه بخوام ازدواج کنم گفت تو نری منم نمیام کلا هیچجور نمیخواس دست از سرم برداره…من ازدواج کردم درسته ازدواجم با دروغ بود ولی من راهی نداشتم که اینکارو نکنم من با تمام وجودم دوسش داشتم ولی اون دیگه نمیخواست منو واسه همیشه داشته کلا مامانش سیاست داشت که چکار کنه طرف خودش باشه اما من نه میدیدمش نه هم بخاطر توهیناش ددس نداشتم خودمو کوچیک کنم…یه وقتهیی یادش میفتم کلا ذهن آدم به اونی که نمیرسه در عطشع من فقط یاد رابطه های خوبمون میندازه ولی وقتی یادم میاد چی به سرم اورد دلم واسه خودم میسوزه تنها نقزینی هم براش کردم گفتم هیچ زنی چه به عنوان همسر چه عشق چه دوست دختر تو زندگیت نمونه خودش واقعا ترسید ولی یه درد من نمیخورد من الان 4 ساله ازدواج کردم ولی همش پرعذاب وجدانم بعضی وقتا گریه بخاطر اینکارم…چندوقت پیش تو اینستا متوجه شدم از بیوش که از ایران رفته خیلی دلم برا خودم میسوزه که اون شاید الان بهترین زندگی رو داره و بدون عداب وجدان ولی من همش تو فکر و همش درگیری تو مغزم که چرا اینکار کردم….بازم گفتم خدایا من ازش نمیگذرم ازین عشق بی رحم و مادرش دلم خیلی شکسته هیچی آرومم نمیکنه چون من در حق خودم بدترین کارو کردم ولی اون با خیال راحت دنبال زندگی دلخواهشه

    • منم یه احمقم

      اگر هم سرگذشتمو برا دوستان بازگو کردم فقط خواستم بدونید رفتنی با آه و ناله هم نمینونه موندنی با چک هم نمیره…حرفم بیشتر با خانما هسته به هنوان یه خواهر بزرگتر قدر خودتون رو بدونید اگه منم اینقد نمیخواستم با کارام طرفو عاشق کنم شاید خودش به التماس کردن میفتاد تازه این یه پسر کاملا ساده بود منم فک کردم این چشم و گوش بسته حاضره واسه داشتن من هرکاری کنه…ولی مادرش نمیذاشت ازدواج کنه چون فقط همین بچه رو داشت و ببینید چه راهی بهش نشون میداد که دوس دختر داشته باش ولی ازدواج نه(مادر اینجوری هم نوبره والا)میگف بهم من نیاز دارم به ازدواج ولی منو اینجوری راهنمایی میکنه…من برا نگه داشتنش بدترین کارو در حق خودم کردم ولی تورو خدا اگه کسیو حتی میپرستین کاری نکنین که بعدش پشیمونی تا آخر عمر گریبانتون رو بگیره…

      • سعید

        درست خیلی سختی کشیدی و حقم داری اما اگه بهش فرصت میدادی شاید درست میشد اگه دلشو نداشت نمیومد سراغت بعضی حرفا ادم سخته بتونه بگه شاید ادم عوضی دوربرش زیاد بوده کسایی که نزاشتن درست فکر کنه همه زندگیشو ازش گرفتن حتی توانایی هاشو.به قول خودت اون کاملا ساده بود همینم دلیل بر پاک بودنش بوده ولی شما هم ازش سو استفاده کرده گفتی چشم گوش بسته خوبه مال تو میشه مخشو بزنی ولی ساده بودن دلیل بر احمق بودن نیست باید حرف دلتو بهش میزدی با کارایی که کردی فراریش دادی تو دوراهی قرارش دادی از کجا میدونی کار مادرش بوده کدوم مادر بد بچشو میخواد اگه ادم احساساتی بوده حتما بهش ضربه زدی ناراحتش کردی حتما براش یه جوراب گلدار زنونه هدیه گرفتی اونم بهش بر خورده واسه یه مرد سخته .

    • سارا

      زندگیه تو خیلی شبیه زندگیه منه با این تفاوت که من 3سال باهاش بودمو کل خانوادم از رابطمون با خبر شدن و اون بعد سه سال رابطه منو تنها گذاشت و با کسی که مادرش دوس داشت ازدواج کرد.الان سه ماهه که ازدواج کرده.و من زندگیم تباه شده.امیدوارم که خدا تقاص بگیره.فقط همین.

  133. رضا

    درود . عزیزان تا حد امکان سعی کنید خردمندانه دوست داشته باشید نه عاشقانه . اگر دوست داشتن صرفا” عاشقانه باشد مطمئنا” بعضی از نکات مهم طرفین برای همدیگر دیده نخواهد شد و احتمال شکست خوردن در آینده بسیار زیاد خواهد بود . دلیلی ندارد که انسان فقط به صدای قلبش گوش دهد و عقل را کنار بگذارد . ما برای خرید یک جفت کفش چندین و چند مغازه میریم و تعداد زیادی کفش را برانداز میکنیم پس برای ازدواج چرا نباید کیسهای متعدد را بررسی بکنیم . اشتباه نکنید منظورم این نیست که شریک زندگیمان کالا است نه ولی چون مساله یک عمر زندگیه لذا باید بسیار بسیار دقت کرد . با همه اینها ازدواج مهمترین تصمیم زندگی انسانها است که میشه گفت در اوج خامی و بی تجربگی اتفاق می افتد . برای انتخاب شریک خود تمامی تلاش خود را بکنید و بقیه اش را هم به خداوند بسپارید . موفق باشید .

  134. Ava-re

    کاش هیچوقت هیچ دلی نشکنه!من از بچگی پسر عموم رو دوس داشتم …هنوزم دارم!متاسفانه فضا طوری نبود ک بشه ابراز کرد و من فکر میکردم این قضیه کلا یک طرفه هست…همینطور گذشت تا سه سال پیش که بالاخره بر حسب اتفاق سرصحبت باز شد و اون گفت که خیلی دوسم داره!از اون زمان هر روز شدت عشق و علاقم رو به افزایش بود…بدون ذره ای اغراق دارم از این حس حرف میزنم ….چند ماه گذشته بود ک خودش گفت طاقت نداره با 300 کیلومتر فاصله از هم زندگی کنیم و گفت ک میخواد اقدام کنه برای خواستگاری و به خانوادش بگه….ما همیشه با خانواده عموم رفت و امد داشتیم و خیلی خوب بودیم البته من تا اون زمان نمیدونستم که این رفت و آمد ها تظاهر هست….پسر عموم اول موضوع رو به خواهرش گفته بود چون فکر میکرد اینطوری همه چیز بهتر پیش میره اما بدتر شد…یعنی جهنم شد!همه چیز ریخت بهم هزارتا حرف زننده و زشت به من نسبت داده شد توسط زن عموم و دختر عموم….قلبم شکست!گویا خیلی سال پیش ک حتی من هنوز ب دنیا نیومده بودم پدرم و عموم باهم مشکل داشتن و این کینه تا حالا تو دلشون مونده بود….پدرم گوشی منو ازم گرفت و کلی مسخره بازی و کتک و….همش بدلیل عاشقی…حرفایی ک از فک و فامیل و در و دیوار شنیدم بماند ….بعد از عید همون سال من چهل روز گوشی نداشتم و نمیتونستم ب هیچ طریقی از پسر عموم خبر بگیرم….فقط چهل روز….تو همون مدت پسر عموم با یه نفر دگ وارد رابطه شده بوده….من اینجا یه چشمم خون بود یه چشمم اشک ….ولی اون بدون فوتِ وقت بایکی دگ همقدم شده بود….بعد از چهل روز ک گوشیم مجددا بهم برگشت با اینستا گرام پیگیرش شدم …میخواستم ببینم اگ تونسته فراموش کنه قضیه رو منم یجوری تمومش کنم با توجه به رفتار خانواده هامون ….شاید از نظر شما مسخره بیاد ولی واکنش افتضاحی دیدماز جانبشون….خلاصه اینستا با یه پیج جدید چندتا کامنت زیر پستاش گذاشتم و رو هوا فهمید ک منم و انگار ک دنیا رو بهش داده باشن …..یکم رفتارش فرق داشت نسبت ب قبل ولی من سعی میکردم بهش حق بدم و نمیدونستم ک چه خبره!شماره جدیدمو نداشت و هر روز التماس میکرد ک شمارمو بهش بدم …میگفت اگ اینکارو بکنم انگار ک دنیا رو بهش دادم ….من ولی میترسیدم از خانوادم….یه شب عکس ماشینش رو برام فرستاد ک له و داغون شده بود….تصادف کرده بود ….نمیدونم کی حالمو درک میکنه ولی قلبم وایساد…فورا بهش زنگ زدم ک ببینم حالش چطوره و ….خلاصه دوباره همه چیز از سر گرفته شد …..اونقدر منو غرق در خوشبختی و دوسداشتن کرده بود ک نمیفهمیدم دورم چ خبره ….اینقد اعتماد بهش داشتم ک الان میتونم بگم بی عقل ترین ادم زمین بودم….هر چند وقت یکبار این فاصله رو از کار و زندگیش میزد و میومد کلی باهم گشت و گذار میرفتیم و شادی و خنده و خاطره هایی ک الزایمر هم بگیرم یادم نمیره ….همینطور گذشت تا بعد از عید امسال ….همه چی یجوری بود و من به این رفتارهای غیرطبیعی شک کردم از دوتا دروغ کوچولو شروع کرد…میدونست از دروغ متنفرم …دروغای بشدت مزخرف ک یه بچه چهارساله هم متوجه میشد….هزارتا قول داد بابت اونا ک تکرار نکنه و هر روز بدتر از دیروز….شاید توی این دکماه اخیر صدبار بخشیده باشمش ک داشته باشمش…..تا اینکه اتفاقی دو هفته پیش یه پیامک براش اومد یه لحظه دیدم صفحه رو نوشته بود زهرا ….گفتم زهرا کیه ….شروع کرد ب دروغ و زار زدن ک تو ب من اعتماد نداری و فلان و ….منم کوتاه اومدم اونشب ولی بهش گفتم اگ بفهمم سر و گوشت میجنبه دگ اسمتم نمیارم قسم خورد ک قبوله و اون اهل هیچ خیانتی نیست و من اشتباه دیدم ….من دلم اروم نشد دوباره پیگیر شدم و گفتم زهرا کیه اون هم گفت اسم برادرش رو نوشته زهرا ….گفتم چرا گفت خانوادم اذیتم میکنن ک زن بگیرم بخاطر تو و اینکه دست از سرم بردارن این کارو کردم ک فکر کنن با یه نفر به اسم زهرا صحبت میکنم ….و اینکه به خانوادم گفتم دختره وضعش خوبه و همه چیز تکمیله و….خانوادم هم گفتن هرکی به جز دختر عموت قبوله…..من اون شب هزاربار شکستم و ریز ریز شدم ….ولی هیچی نگفتم و با خودم میگفتم بیچاره عشقم ک بخاطر من مجبوره ب خانوادش دروغ بگه….امار ضایع بازیاش رفت بالا من یبار گفتم گوشیتو نشون بده اونم اورد چتای برادرش رو نشون داد با اسم زهرا …ولی اون زهرایی ک من دیدم تعداد حروفش بیشتر از این اسمی بود ک نشون داد….فهمیدم از بس هول بوده قشنگ اسم رو ذخیره نکرده و داره ب من دروغ میگه ….دگ ولش نکردم …شروع کردم ب داد و دعوا و بحث و ….تا مجبور بشه بگه ک شروع کرد با التماس و خواهش یه داستان دروغ دگ سرهم کرد و گفت بخاطر یه کینه قدیمی از یه نفر عمدا میخواسته دست دختر طرفو رو کنه و حرفای مسخره….من دگ باور نکردم و اون قول داد گوشیشو بیاره بهم نشون بده تا مطمئن بشم وقتی گوشیشو گرفتم کلِ چتا و پیامک هارو پاک کرده بود و گفت ک همش دوماهه با این دختره حرف میزده ….همونطور ک حرف میزد از شانس بدش من رفتم اینستا و ویدم یادش رفته اونجا رو پاک کنه و براش نوشته عزیزمی دوستت دارم…..خیلی سخته این لحظه ها امیدوارم هیچکس نکشه….من دگ طاقتم تموم شده بود گفتم هرچه بادا باد اینقد ازش سوال پرسیدم ک نتونست طاقت بیاره و اخرش گفت ک اززمان چهل روزی ک من گوشی نداشتم با این خانم اشنا شده و الان تقریبا یک سال و نیمه ک زندگی من رو هوا بوده بابت اعتماد مزخرفم و دوسداشتن زیاد از حدم …..من هنرجوی تئاتر بودم …درسمو بخاطرش گذاشتم کنار چون خوشش نمیومد …موسیقی کار میکردم …تعطیلش کردم چون دوس نداشت تو گروه ها شرکت کنم یا با مدرس اقا صحبت کنم ….سرکار میرفتم ک اونم چون مخالف بود باکلی درخواست اومدم بیرون ….تو یه جمله من زندگیمو ریختم ب پاش …ترس رو ب جون خریدم….همه چیزمو از دست دادم و اخرش شد این ….میدونم خودکشی کار درستی نیست و خدا دوست نداره و کلی گناه دنبالش هست ….ولی من رگمو زدم به خاطر حقارتی که سرتا پامو گرفته بود ولی متاسفانه زنده موندم ….الان شدم مثل کلاف سردرگم حتی نمیتونم چهارتا حرف بد بهش بزنم ک دلم اروم بشه …اصلا نفس ب زور میکشم ….اونم یه ریز التماس میکنه ک اشتباه کرده و عشق و اول و اخرش منم و فهمیده هیچکس مثل من نمیشه و جبران میکنه و فقط یه فرصت بدم بهش و ……هزارتا حرف….ولی من ب معنای واقعی کلمه دگ چیزی برای از دست دادن ندارم و واقعا نمیدونم چیکار کنم …همه چیم رفت ب درک …..

    • Ava-re

      تایید کن مدیریت تا من دق نکردم

    • مینا

      اصلا اعتماد نکن…دروغه اونمیخوادت

    • Elnaz

      به هیــــــــــــچ وجه اجی گلم بهش اعتماد نکن همیشه یه ضرب المثل قشنگی هست که میگه ادم هیچوقت استفراغشو دوباره نمیخوره که….. ، هر چی بودو شد برا گذشته بود سعی کن قوی و محکم باشی و زندگیتو از نو بسازی و بر این باور باشی بعد از هــــــر ادم پست تو زندگیت ، زندگی باز جریان داره تو باز میتونی بهتر شی،میتونی نفس جدید بکشی،میتونی از همه چیز لذت ببری و عشق بورزی امـــا به شرطی که روحیه اتو نبازی هر روز با خودت تکرار کن من میتونم،من محکمم،قوی ام،خدا کنارمه حامیمه،خدایا به داده و نداده ات شکر، تو فکر کن صبحا که از خواب بیدار میشی تازه متولد شدی و قراره دوباره زندگیو ادامه بدی اونم با سنجیدن درست اطرافیانت و بیشتر محتاط باشی بیشتر نکته سنج باشی کمتر خیال ببافی بیشتر واقع گرا باشی و…. تو دختر قوی گذشته ات بودی به این فکر کن چرا باز نتونم؟؟؟ بلندمیشم حتی یا تن زخمی حتی ارتش تک نفره اینده امو هم بهتر از موفقیت تو گذشته ام میسازم، تکرار کن فقط هرروز کلمات مثبت و قانون جذب رو وبــــــــــــاوروایمان داشته باش تو میتونی.

    • Elnaz

      تو فقط به این باور ایمان داشته باش که بیخیال گذشته و شده و نشده هاش بشی از این ثانیه به بعد تو اینه خودتو نگاه کن با خودت کلمات مثبت و امیدوار کننده بزن من قووووول شرف میدم کلمات انگیزشی مثبت تو رو باز بلند میکنه کمک میکنه زخمات التیام پیدا کنن ، تو تنها کاری که میتونی بعد اون ادم تو زندگیت کنی پیشرفت کردن و موفقیت رسیدن خودته تا از نداشتنت حسرت بخوره نه از دیدن حال بدت خوشحال شه همیشه فیلمهای انگیزشیو دنبال کن…

    • مهسا

      منم خودکشی کردم ولی راهش نبود فرصت دوباره به کسی که دوبار بهت ضربه زده نده مطمئن باش نمیخوادت و حرفاش دروغه

  135. qazal

    سلام
    هعـــــــــــــی همه داستانارو خوندم و میبینم چقدر ادما هستن که مثل من درگیر عشق شدن
    من 4ساله که عاشق یه پسر هستم خیلی همدیگرو دوست داشتیم البته اون دیگه نداره
    خانواده اون از اول درجریان بودن و با من درتماس بودن
    ولی خانواده من فقط خواهرم خبر داشت
    وقتی عشقم خدمت بود هرروز مادرش بهم زنگ میزد و میگفت خودتو اماده کن که خدمت تموم بشه قراره عروسم بشی
    خداهیچوقت ازشون نگذره چون اونا منو امید دادن به این رابطه
    منو عشقم هرروز بیشتر بهم وابسته شدیم به قدری که زبون زد همه شده بودیم
    وقتی عشقم خدمت بود گفت که دیگ همه چیز داره حل میشه و دیگ بهم میرسیم
    من منتظر روزای خوب زندگیم بودم
    ولی همین که خدمت تموم شد دیگه من یک روز خوش ندیدم یه مرده متحرک که هرشب توی بیمارستانام
    روزی عشقم اسممو با یه بغضی صدا زد و من سریع قلبم به تپش افتاد و متوجه شدم حرفی ک میخواد بهم بگه قطعا خبر بدیه که صداش اینجوری بود با کلی ترس گفتم جانم؟؟؟گفت که خانواده من رضایت نمیدن به ازدواج ما!!!و من فقط خندیدم و گفتم اصلا از شوخی ک کردی خوشم نیومد و دیدم اشکاش داره میریزه گفت شوخی نمیکنم دیگ دنیا روی سرم خراب شد و گفتم چطور ممکنه
    حتی هنوز صداهای مادرشو دارم که چقدر گفته بود بهم عروسم…گفتم چطووور ممکنه اخه چرا
    گفت من چون نمیخواستم برم خدمت اونا فقط نقش بازی کردن واسه منو تو که من مثل ادم برم سربازی و حالام ک تموم شده گفتن یک قدمم برای ازدواج با تو برنمیدارن و عشقم بهم گفت ک به مامانم زنگ بزن بگو چقدر منو تو همدیگرو دوست داریم منم زنگ زدم ولی با لحن خیلی خوبی بهم گفتن که اونا فقط از فامیل میخوان زن بگیرن و منم فقط گریه میکردم و مامانش بهم میگفت زندگی گریه نکن ولی من همیشه نفرینش میکنم چون منو بازی داد خلاصه عشقم گفت بهتره جدا بشیم تا بیشتر ازاین وابسته نشدیم ولی هر بار که خواستیم نشد دوباره به هم برگشتیم ولی عشقم ولی باهام سرد شد بارها وبارها ترکم کرد با التماس برگردوندمش گفت دوسم داره ولی نمیتونیم بهم برسیم حتی چند بار خانوادش اونو از خونه بیرون کرده بودن ب خاطر اینکه هنوز باهام درارتباطه
    یه روز از الکی بهش گفتم من میخوام ازدواج کنم توام برو دنبال زندگیت
    اونم گفت ک ازم متنفررره گفت تو نامردی
    حالا شما بگین من نامردددم؟؟؟؟؟
    اون حتی بهم نگفت باشه بیا باهم بمونیم
    بارها وبارها منو ترک کرد
    حالا من نامردم؟؟؟؟
    درحالیکه اصلا ازدواجی درکار نیست من فقط خواستم اون ازم منتفر بشه و بره دنبال زندگیش
    خلاصه داغونم و منتظر مرگ …………

  136. مهسا

    توروخدا کمکم کنید مشورت کنیم راهنمایی بدین چکار کنم همتون درد جدایی و عشق رو متوجه میشین دیوونگی بعد از جدایی رو تجربه کردین بهم کمک کنید
    عاشق شیرینی پختن بودن ی روز تو اینستا دیدم یکی نوشته آموزش بعد از کلی دل دل کردن بهش پیام دادم کارآموزش شدم از همون برخورد اول ندیده و نشناخته ازم خواستگاری کرد منم قبول کردم چون فکر میکردم با خدای شیرینی پزی آشنا شدم
    چند بار قرار گذاشتیم با ماشین دوسش منو میرسوند نزدیک خونه. ی رفتارهایی داشت ازش زده شدم تا اول تابستون که عصبی شد و بهم فحاشی کرد دیگه قیدشو زدم
    بخاطر پیج و پسوردش ناچارا مجبور شدم به دوستش پیام بدم فکر میکرد پسرم بهم گفت داداش فردا ساعت 5 میبینمت گفتم مهسام داداش چیه
    اینجا بود که زندگیم عوض شد خدایااااا الانم یادش میوفتم اشک تو چشام جمع شده . فردین همش سوال پیچم کرد تا مطمئن شد از سعید جدا شدم بعد گفت میشه شمارمو بدم
    دوست شدیم قرار گذاشتیم عاشق نشیم وابسته نشیم فقط بریم بیرون خوش بگذرونیم چون سعید خیلی اذیتم کرده بود
    روزگارمون عالی بود ولی تو دلمون حسرت ازدواج بود هرکاری که آرزوش رو داشتیم باهم انجام دادیم هرچی حسرت به دلش بود براش انجام دادم به جایی رسیدیم که بهم گفت مث حضرت علی شدم برا زندگیش . دیر جوابشو میدادم خودکشی میکرد رو دستش پر از خط بود چون ازش دلخور شدم با همکارش حرف زده بود .بعد از تعطیلات عید تولدش رو جشن گرفتم تا ریال آخر پولمو خرج کردم تا فقط لباش برام بخنده. یهو سرد شد پیام دادم دلم تنگ شده کجایی فردینم دنیا و دینم چیزی شده
    گفت فقط قرار با خانواده برن خواستگاری باورم نشد
    1 ماه گذشت سردتر و سردتر شد باهاش قرار گذاشتم گفت عقد کرده و عید فطر عروسیشه گفت منطقی باش هیچوقت پدرت راضی نمیشد پاهام سست شد وسط خیابون نشستم زمین و موهامو میکشیدم چنگ میزدم تو سر و صورتم نه فردین منی گفتم من راضیش میکنم من مهریه نمیخوام من تو خونت نمیام من هیچی نمیخوام فقط تو برگرد 5 ساعت گریه کردم و التماسش کردم گفت ازدواجش به رضایتش نیست به احترام پدرشه پدرش دختر رو انتخاب کرده مهندس و 4 سال ازش بزرگتره گفتم فردین مگه من چم بود لیاقت تو رو نداشتم گفت پدرش دختر از غریبه نمیگیره. … هیچ راهی نبود باید ازش جدا میشدم
    حالا با سعید دوست شدم سعید خبر نداره عاشق فردینم . میخوام باهاش ازدواج کنم اینجوری میتونم به فردین نزدیک بشم میتونم بچه های فردین رو بغل کنم و بوی فردین رو حس کنم
    دوستان فقط ی مشکل دارم این که تحمل فحاشی سعید رو ندارم عصبی میشه بهم فحش ناموسی میده کمکم کنید چطور صبور بشم و فحشهاش رو نشنیده بگیرم

  137. فاطمه

    من دختر شدیدا احساساتی هستم دوست دارم منم بنویسم براتون ولی میترسم…نمیدونم چرا
    ولی منم عاشق شدم یعنی الانم هستم ۲۰سالمه
    شماها حداقل یکی دوبار باکسی که دوسش دارین حرف زدین ولی من نه
    من فقط منتظرم
    انتظار سخته
    بیخیال اصلا حوصله نوشتن ندارم

  138. dr.enaram

    همچین ناراحت میشم این حرفارو خوندنی یا شنیدنی!زنمو دوس ندارم شوهرمو دوس ندارم و نداشتمو…به زور که ندادن همتونو خودتون رفتین بامیل خودتون همتونو که ب زور شوهر ندادن یا بزور زن نگرفتن واستون
    بعضیا چقد راحت میگن من ازدواج کردم و..طرفمو هم دوس ندارم
    حالا رفتین زندگی یکی رو هم مثه خودتون خراب کردین زندگیشو هدر دادین بعد حالا یه چیزی هم بهتون بدهکار افتاده ،،توروخدا کمی به خودتون بیاین
    از من به شما تازه جوونای مثه خودم نصیحت بینین دوستان وقتی میخواین عاشق یکی بشین هم اول تحقیقش کنین اولین چیزی که باید تحقیق کنین چهواسه اشنایی چه مستقیما ازدواج اول اینکه باید ببینین قبلا کسی رو دوس داشته یانه یا اولین عشقش شمایین یانه بعد که مطمئن شدین به سراغ خانوادش برین خانوادش رو بشناسین ببینین از تمام لحاظ با این فرد و باااین خانواده سازگاری دارن یانه بعد کم کم دل ببندین به طررف مخصوصا اگه دخترین خیلی ب این حرفام اهمیت بدین چون عشق واحساس اول تو پسرا فراموش نشدنیه اگه اولین عشق و فرد مورد علاقشون نیستید هرگز سمتش اون پسر نرید واسه ازدواج ،،، منو کسی دوس داشت که عشق اولش بودن و عشق اولم بود از بچگی مون اولش اون عاشقم شده بود من هروقت مدیدمش میگفتم خوشبحال دختری که باهاش دوسته ینی الان دوس دختر داره و..خوشم میومد ازش دورادور توهمون اول دبیرستان وسوم راهنمایی بود یادمه اخرین باری که بی خبر بودم از حرفای دلش دیده بودمش وتو ماشین نشسته بودم و تو دلم میگفتمامکان نداره ر دوس دختر نداشته باشه درستهبرعکس خیلی پسراس خوشگله خوشتیپه خیلی زرنگه و درسخونه خیلی سرپایینه و مومنه از بچگیش نمازشم به موقع میخوند هی میگفتم نه چرا نداره داره ولی خوشبحالش خیلی پسر خوبیه و از هرلحاظی کاملهو…ازبچگی هم که هم بازی بودیم و کلی خاطره کله شقه داشتیمیه روز یه اتفاق عجیب افتاد اتفاقی که هیچوقت از گوشه کنار ذهنم نمیگذشت یه روز نزدیک ظهر ساعت حدودی بین 11تا1بود ی شماره بهم پیام زد و گت من از بچگیم عاشقت بود و…من هنوز باورم نمیشد ،،،، راست بود عشقش بودم این شد بهم از احساساتش گفت و دسال تمام اذیتای منو تحمل کرد تامن کاملا متوجه شدم عاشقمه و منم عاشقش شدم خیلی ممنونم ازش باکلی بحثو اشتیامون خیلی رابطه خاصی داشتیم همه چی شبیه فیلما بود خیلی قشنگ بود با امسال چهارمین سالی بود که باهم بودیم اما چندماهه تموم کردم همه چیو چون میدونم این به صلاح هردومون میشد خیلی عاشقم شد خیلی عاشقش ش شدم خیلی خیلی خواست منو همین خیلی خواستن هم خراب کرد رابطمونو من دیگه نمیتونمببینم داره روی من نابود میشه دیگه اونی که بود نیس دیگه اونی پسر شاد و …نیست متم داغون شدم هربار گفتم بدترمیشی بدترمیشم بزار تموم کنیم نابود میشی گفت نه تو هروقت کنارمی خوشحالم درحالکیه هرروز بدتر و بدتر شد 1سال کردم ب خودم خراب شدم دیگه خراب شد حالم هرروز بدتر شد و اون بدترازمن عشق من واسش خوشبختی نیاورد واس من اورده بود تازمانی که خودش رضای من بود حالا کسیه که بشناسمش، خودش ک گفته من تا ابد هیچکسو نمیخوام جزتو تو قلبمتو ذهنم تو تموم زندگی و روانم جریان خواهی داشت اما خب ادم وفتی دوس داره حسود میشه بااینکه باید خودش خودشو خوب کنه من نتونستمخوبش کنم دروغ میگفت بهم که هرلحظه باتوشادم هرلحظه سال بعد برای همیشه داره از ایران میره شاید دیگه حتی سالی یه بارهم نتون ببینمش فقط میخوام زندگیشو بسازه خوب باشه مثه قبلا باشه نمیدونم چرا خدا اینکارو کرد باهامون چکاش درحد همون عشق بچگی و دوران ابتدایی و8سالگی میموند…..حالا دیگه نه من حال خوش دارم نه اون و شایدم هیچوقت نخواهیم داشت ،فقط دوس داشتم یه عشق عادی داشته باشیم حالا بیشتر شبیه فیلمای عاشقانه شده که اخرشم به هم نمیرسند …… همیشه یه مانعی هست واسه نرسیدن عشق سیاهه انگار معلوم نیس چی میشه تازه ؟ میدونین چیه!!جالب قضیه اینجاس ک موقعی که من موقع راهنمایی خوندمون درموردش ک فکر میکردم دوس دختر داره بعیده نداشته باشه اونم همین فکرارو درموردمن داشت که دختری مثه من و با زیبایی ودرسخونی و …من بعیده باکسی نباشم و…باور نمیکرد کهبه ارزوش رسیده و اولین همه تجربه های هم بودیم موقعی که بهم گفته بود دبیرستان میخوندم منم که کلا تادوسال شوکه بودم که اینهمه مدت منی که فکر میکردم دوس دختر داره و دنبال این بودم تو ذهنم که ایا کیه این دختر که باهاشه خوشبحالش … نمیدونستم که عشقش از 8سالگی منم فداش بشم از بچگیمون حتی تک تک مدل و رنگ لباسام یادش بود منم همینطور که وقتی تعریف میکرد تک تک همش یادم میومد و یادمه .امیدوارم یه روز تویه جایی تو شرایط عالی تو یه فصل جدید جلوی هم دربیایم شاید یه روز فرصتی باشه که بتونیم حداقل بهیاد امروزامون یه چایی کنارهم بخوریم شایدم عشق سیاهمون بتونه یه روزبه ثمری برسه بتونیم کنار هم بیایم دوباره .خیلی دلم واسش تنگ شده ولی میدونم هنوز اولشه و هنوز هیچی شروع نشده و وتازه یه مدت گذشته
    وتازه ال همه چیه!

    • علی گلشن

      شاید به خاطر اینکه کنار هم همون چایی رو نخوردید بهتون فشار اومده،در ضمن هیچوقت چنین عشقی رو خراب نکنید،من که نمیتونم عشقمو فراموش کنم،هیچوقت

  139. dr.enaram

    سلام عزیزان دلشکسته و و عاشق و…..

    توسایت های های مختلف و حتی تو همین سایت وقتی حرفای دلی مختلفی رو خوندم
    یه سوال خیلی عجیب و چنان باتعجب از تمام عزیزانی که ازدواج کردن بافردی جز عشق اولشون دارم
    من نمیدونم شما چقد باهوش بودید هم خداروخواستید بعد ازدواج هم خرما و هستشم بازمیخواین خب عزیزم شماکه انقد عاشق بودی و نمیدانم سالها و الانزنو بچه و یا شوهر داری شبانه روز تو فکر عشق اولتی چرا ازدواج کردی؟؟و نه واقعا از همتون میپرسم ؟؟؟ این چه طرز تفکری هست که 95درصد جامعه دارن؟؟؟؟ وقتی عاشق کس دیگه هستی چرا میای زندگی یکی دیگه رو خراب میکنی اخه چه لزومی داره ازدواج میکنی؟؟؟؟یا میکنین ؟؟؟من خیلی عصبانی ام الان از دست هرکی که این رفتارو کرده ببینین عزیزان شماهایی که عاشق یه فردی هستید و میدونین نمیتونین فراموشش کنین زندگی یه دختریاپسر معصوم دیگه رو چرا به باد میدین هیچ فکر کردین که اون طرفی هم که باهاتون ازدواج میککنه باهزار امیدوارزو میاد خونتون؟؟؟؟کاش ادمای جامعه همه به فکر خودشون نبودن نه وقتی تحمل نداری که تشکیل خانواده ندی و رابطه با جنس مخالف نداشته باشی و بخاطرهمین ازدواج من خودم به عنوان دخترمیگم این حقو به هیچ دخترپسری نمیدم که که بخواد بعد ازدواج و از عیدی به بعد دوباره هوای عشق قبلی به سرش بزنه ،امیدوارم این پست ثبت بشه،یکی نیس بگه هم خدارو میخواین هم خرمارو ؟؟؟؟الله اکبرهاااا چقد سستید شما حداقل اگه عاشق واقعی هستید به ادمای بعد عشق اولتون چشم ببندید ونرین باازدواج یه بنده خدای دیگه رو بدبخت کنین هیچکس مجبورنیس تا اخر عمروابدش جرم شکست عشقی شمارو ببینه وزجر بدینش ،خداروشکر من همچین چیزی تجربه نکردم ولی انقد جامعه ازین جور جریان ها پرشده که همه فقط یادگرفتن به جز خودشون ادمای دیگه رو هم زخمی کنن بدبخت کنن بابا حداقل برو هرروز بایکی دوستی کن سرگرم شو با رابطه های چندروزه اما ازدواج نکنین توروخدا ازدواج چیز خیلی متفاوتیه هرکی ارزو داره یکی باشه تا ابد شونه به شونش باشه فردا بچه دارمیشید حیف نیس بچه هاتونم اینجوری بخاطر اشتباهاتتون زجر بدین؟؟؟؟خودتون به جهنم زنتون همسرتون چ گناهی داره که بیفته دست شما و شماهم فقط باهاش هم خوابی کنین و تو ذهنو قلبتون یکی دیگه خوابیده ؟؟؟؟من جوابی نمیتونم پیدا کنم جز اینکه بعضیا هم خدارو میخوان هم خرمارو

    • Sajjad

      واقعا احسنت به این تفکر وارشاد.من خودم عاشق بودم.نه ازدواج میکنم ونه به کسی میگم دوست دارم.

    • مملی

      چرت نگو‌ در تمام رابطه هایی ک من تا الان خوندم همه بفکر عشق اولشونن ! اون پسری که عشقشو ول کرده و‌رفته یه ازدواج دیگه کرده اونم دوست دختر شکست خورده یکی دیگه رو رفته گرفته ! شماها فکر میکنین چون دکتر روانشناس هستین خیلی حالیتونه ولی خیر ادما زندگیشون بسته به احساس و خاطراتشون حالا شما با خودت رو راست نیستی اون یه بحث دیگست ! کسی ک شکست عشقی میخوره بجرات میگم قلبش خالی از هر احساسی میشه و ازدواجش فقط برای اینه ک دردش تسکین داده بشه والا واقعا احساسی نداره !

  140. binam

    امیدوارم همه اونایی که همو دوست دارن به هم دیگه برسن اگرهم قرار نیست بهم برسن اصلا سر راه هم قرار نگیرن که بعدش بخواد جدایی اتفاق بیوفته …و اینکه امیدوارم عشق یه طرفه وجود نداشته باشه برا هیچ کس…الهی هیچ کس عشق قبلی و بعدی و اینا نداشته باشه کلا یه بار عاشق شه و به همونم برسه و دوطرفه باشه که هیچ وقت هیچ کس با خاطره ی عشق قبلیش نره سراغ نفر بعدی که اون بعدیه داغون میشه چون نمیتونه تحمل کنه که عشقش قبلا عاشق کس دیگه ای بوده خلاصه که الهی کسایی که سر راه هم قرار میگیرن عشق اول همدیگه باشن و بهم برسن و دنیا انقد پر از غم و غصه نباشه برای کسی

  141. ناشناسن

    من ۷ سال با همکلاسیم دوست بودم الان ۲۸ سالمه همدیگه رو دوست داشتیم ولی اون بیشتر دوستم داشت. بعد ی مدت فهمیدم سیگار میکشه و من میخواستم ازش جدا شم ولی قول داد ک نکشه ولی دروغ گفته بود. یبار دیگه هم فهمیدم اونا تو مراسم عروسیشون مواد هم مصرف میکنن ک بهم گفت کلا ۲۰ بار کشیدم و ب خاطر تو دیگه نمیکشم نمیدونم راست میگفت یا دروع از طرفی دامادامون دکترن و این هم راصی شد فوق لیسانسشو بگیره ولی باشغل باغداری خودمم دکترا میخونم. خیلی همدیگه رو دوست داریم ولی بخاطر دخانیاتی ک مصرف میکنه و میدونم شهرشون جوریه ک همه معتادن حاصر نشدم برم شهر اونا ۹ ساعت تا شهر ما فاصله است بهش گفتم اگه بیای شهر ما زندگی کنیم باهات ازدواج میکنم ولی راضی نشد بیاد تو این ۷ سال هم یبار اومد خواستگاری خانوادهتم تنها شرطی ک گداشتن این بود ک بیاد شهر ما زندگی کنیم خیلی همو دوس داریم نمیدونم چکار کنم ۲ ماهه باهم در ارتباط نیستیم منم خواستگار خوب اومده برام نمیدونم باید چکار کنم؟ میترسم زندگیم خراب شه ولی میدونم با اونم زندگیم خراب میشه خیلی ب خانواده ام وابست هام

    • ناشناس

      ببین از من به تو نصیحت…زندگیتو خراب نکن…یبا احساسو بزار زیر پا با عقل تصمیم بگیر تا یه عمر حسرت نداشته باشی..خواستگار جدیدتو قبول کن…شاید این سایت بهونه ای شد ک یکم حواستو جمع کنی و یکی مث من برات کامنت بزاره..اما بدون ک بر حسب تجربه بهت گفتم…خواستگار جدیدت اگه شرایطش خوبه قبول کن و بدون ک تصمیمت عاقلانس.والسلام

    • ناشناس

      سلام…راستش نمیدونم چرا این وقت شب تو وب سرگردونم و دنبال چی میگردم اما وقتی اومدم تو این صفحه و نظرات و خوندم برای اولین بار دلم خواست منم از عشق یه جا یه حرفی زده باشم.من کلا از درون بچه ناراحتی هستم.جنس مخالف روم کم و بیش تاثیر خودشو میزاره…نمیخوام بگم هر کی رو میدیدم زرتی عاشق میشدم اما زود حس پیدا میکردم به جنس مخالف.در واقع جنس مخالفایی ک ب نظرم جالب میومدن.الان ک بزرگتر شدم از این قضیه ناراحتم و دارم به این فک میکنم ک چرا من باید از ۱۲ سالگی انقد احساسی باشم راجبه این چیزا فکر کنم و الان تا حدودی به جوابش رسیدم ک نمیخوام دربارش توضیح بدم.و طی تجربه هاییم ک کردم فهمیدم خیلیم زود سرد و بی رحم میشم و به دلایلی ک تو ذهنم ساختم از شخص مورد نظرم دل میکنم راحت.با اینکه شاید قبلش انقد دوسش داشتم ک خودمو یادم رفته بوده و زندگیم مختل شده بوده.خلاصه من یه دوره ای شد ک دیدم یه خورده بیشتر از بقیه.پسرعمومو دوست دارم.و همش دارم بهش فکر میکنم.نمیدونم به درستی کلمه دوست داشتن و عاشقی ک تو متنم هی ازش استفاده میکنم چه معناییم داره اما چون خیلی بهش فکر میکردم اینو هی استفاده میکنم شایدم دوست داشتن نبوده وخودمم تموم این حرفام برای همینه ک بفهمم دوسش داشتم واقعا یانه.یادمه خیلی زیاد بهش فکر میکردم.اونقدر ک خودم از این حدش متعجب بودم.اخه برا من خیلی خیلی شور دراوری بود.طوری ک از ۲۴ ساعت من ساعتی نبود ک بی یاد اون بودن زمانم سپری بشه.اما خودم به خاطر تعریف عمیقی ک از عشق داشتم اینو عشق نمیدونستم اما همه تو سایتا و بقیه برعکس من فک میکردن.تا جایی ک من تا سرحد نفرت ازش هم خودمو رسوندم انقد ک این حسامو عشق معنی نمیکردم ب اینجا رسیدم.اما باز انگار نمیخواستم ازش متنفر باشم.یکی از چیزایی ک باعث میشد عشق ندونم این بود ک گاهی بخاطر رفتارای بدش کلا بیخیال و بدم میومد ازش درصورتی ک یه عاشق با همه عیبای معشوقش دوسش داره.حالا اونقدرام عیب نبود به این واضحی ک من اغراق میکنم ولی من خوشم نمیومد دیگ از بعضی کاراش و رفتاراش.و اینا بهونه میشد انگار.الانم مشکلم اینه ک باوجود اینکه انقد ذهنمو مال خودش کرده ک بعد هیچ نمازی نشده سجده سهو نرم.هیچ ساعتی نشده بهش فکر نکنم و دوسه ساله درگیرشم مخفیانه دوسش دارم.درسته ک بیخیالش بشم اون اصلا چیزی نمیدونه و گویا عاشقم نیست دیگه..بخاطر همین ک حسمو به عمیقی عشقی ک تو ذهنم تعریف کردم نمیدونم.الان دارم ب یه نفر دیگ فک میکنم کسی ک ایده الامو داشته باشه رفتارای بد اونو نکنه.و من عاشقش بشم…
      با این حال حس میکنم تمام تفکراتم تا به این سن اشتباه بوده همش دارم در مورد همه چی اشتباه فکر میکنم.این به قول معروف عشق منو اینطوری کرده.یه روانی وسواسی و دیوونه

  142. نازی

    همه گیر مشکلاتن

  143. مرجان

    سلام دوستان. من 31 سالمه و 12 ساله ازدواج کردم. من بخاطر موقعیت شغلیم خیلی راحت رفتار میکنم با همه. همه هم برام به عنوان دوست محترم هستن. 90% دوستای من هم آقا هستن ولی هیچ وقت هیچ تاثیری تو زندگیم نداشتن . شاید خیلی ها سرزنشم کنن که از اول نباید این کارو میکردم ولی باور کنید یک سری چیزها اصلا دست تخود آدم نیست و تو سرنوشتشه. تقریبا یکسال و نیم پیش خیلی اتفاقی و البته اشتباهی تو تلگرام یه پسری بهم پیام داد و خیلی معمولی و مسخره با هم ارتباط برقرار کردیم اونم منی که تو تهران به هیچ کس نگاه هم نمیکردم ایشون اصلا اینجا و تو تهران نبود.خلاصه سرتون دو درد نیارم. رابطه ما از راه دور با هم ادامه داشت بدون اینکه همدیگه رو ببینیم. عاشق هم شدیم. هر روز واسه هم عکس میفرستادیم. تصویری صحبت میکردیم هر لحظه از هم خبر داشتیم. از همه مشکل هاش برام میگفت و منم دلداریش میدادم راهنماییش میکردم. چون منو خیلی قبول داشت بی چون و چرا حرفم رو گوش میکرد. دیوونه هم شدیم بدون اینکه دست خودمون باشه. . دیگه دوری رو نتونستیم تحمل کنیم و شرایط یه جوری شد که اومد تهران کار کنه که نزدیک من باشه که حداقل بتونیم همدیگه رو ببینیم. من هر کااااری که از دستم برمیومد براش کردم از نظر مالی از نظر رفاهی کاری هرررررکاری کردم براش . اون هم همون طور. حتی به این مرحله رسیدم که جدا بشم از همسرم و با هم زندگی کنیم. ولی باز دلم نیومد به خاطر بچه ام (اینو هم بگم من اصلا همسرم رو دوست ندارم از اول هم نداشتم) گفتم همین که نزدیکم باشه برام بسه. من از هر جهت که فکر کنید از ایشون بهترم چه مالی چه اجتماعی چه خانوادگی هر چی هر چی….. ولی اصلا برام مهم نیست واقعا عاشقشم. اینکه میگم عاشق فقط به حرف نیستا. واقعا همه جوره ثابت کردم.همه کار براش کردم. هر روز کارم فقط گریه و زاریه. چون هم میخوایم همدیگه رو. هم هیییییچ راهی واسه رسیدنمون نیست. واقعا نیست. یه حس عجیب غریب به هم داریم. انگار یه روحیم تو دوبدن . یک خانواده عهد قجری با افکار سنتی و پوسیده داره که نسبت به محل و شرایط زندگیشون طبیعیه. یکسال تهران کار کرد. نزدیکم بود. هر وقت میتونستیم همدیگه رو میدیدم. خیلی بهم وابسته ایم. خیلی. جوری که فقط من میتونم تو بدترین شرایط آرومش کنم. فقط هم اونم میتونه منو آروم کنه. (به قول خودش هم دردش منم هم درمونش) حالا خانوادش رهاش نمیکنن. گیر دادن که حتما باید برگردی ازدواج کنی. برگشته شهرشون ولی هنوز ازدواج نکرده. هنوز هر لحظه با هم در ارتباطیم. ولی جفتمون داغوووون. اون میگه بعد از تو هیییچ کس به چشمم نمیاد یعنی بهتر از تو برای من به وجود نمیومده. منم که از تصور اینکه زن بگیره بره منو فراموش کنه از همین الان از حسادت دارم می میرم. واسه جفتمون شده عشق ممنوعه. نه رسیدن داریم نه رها کردن. اون میگه من 10 تا هم زن بگیرم باز با تو ارتباط دارم چون تو فراموش شدنی نیستی. منم از تصور اینکه یه روز ازش بی خبر باشم سکته میکنم. به ازدواجش با خون دل و بدبختی رضایت دادم. گفتم برو زن بگیر ولی حق نداری بیشتر از من دوسش داشته باشی. حق نداری حرفایی که به من میزدی به اون بزنی…… اااااااه یعنی مینویسم و گریه میکنم. انگار دارن قلبمو ازم جدا میکنن. ما واقعا روانیه همیم ولی چاره دیگه ای نداریم. نه من دل اینو دارم که جدا بشم و بچه ام رو آواره کنم. نه اون دل اینو داره که تو روی پدر و مادرش وایسه. خیلییی درد بدیه. اینکه جسمت پیش یکی باشه و فکر و قلبو روحت جای دیگه. هنوز نرفته هنوز زن نگرفته من دارم اینجا میسوزم. یه وقتایی میگم کاش یه چیزی بود که میخوردی و تا 10 سال گذشتت رو فراموش میکردی. اونم داره با این حال و روز من با غصه من آب میشه. من حالم اینجوریه اونم اونطرف عذاب میکشه و نمیتونه کاری بکنه. تورو خدا برامون دعا کنید. بهم رسیدن نداریم ولی دعا کنید بدون اینکه همدیگه رو فراموش کنیم به آرامش برسیم.
    یعنی امکان داره بعد از ازدواجش منو و اون همه خاطره رو فراموش کنه؟؟؟؟؟؟ خودش که میگه من 10 تا هم زن بگیرم هییییچ کس نه میتونه برام مثل تو باشه. نه میتونه جای تورو تو قلبم پر کنه. اگه ازدواج میکنم فقط واسه اینه که خانوادم رو از سرم باز کنم. وگرنه اصلا واسم مهم نیست خودشون برن هر کی رو میخوان برام بگیرن. وقتی تو نباشی دیگه مهم نیست که کی باشه………….. من میترسم . از فراموش شدن میترسم. حالم خیلی بده تورو خدا دعا کنید برام

    • علی سورانی

      درکت میکنم سرم اومده البته نه به شدت شما بازم دمت گرم که بخاطر بچت جدا نشدی

    • ناشناس

      یعنی چی اصلا میفهمین دارین چیکارمیکنین داریم کجامیریم یکم صبرکنین فکرکنین اون اقاپسرمیخوادیکی دیگ روبدبخت کنه شمادارین نون شوهرمیخورین وخیانت فقط یک لحظه فکرکنین همسرتون باشمااینکارومیکردفقط همین عشق هرچقدرباشه شماالان بچه دارین همسردارین بایدجلوش گرفته شه

  144. مهرداد

    نظر بکی از دوستان خیلی خوب…گفته بود؛اگه با عشقت ازدواج کنی،زندگیت میشه جهنم…ولی عاقلانه ازدواج کنی،خوشبخت میشی…
    منم عاشق شدم…برای هم میمردیم بخدا…سه ماه بطور موقتی ترکش کردم بخاطر خودش و خودم البته طناب جدایی رو کامل نبریدم و نشانه هایی از برگشتن بهش دادم…بعد از سه ماه رفتم دنبالش…وقتی دیدم از ماسین ی پسر غریبه پیاده شد،بخدا دنیا روی سرم خراب شد،پاهام سست شد و توان راه رفتن نداشتم…
    رفتم سراغش و گفت نامزدمه…بگذرد که چه میکشم این روزا…نمیخوام مطلب رو طولانی کنم…
    بهم گفت هیچ موقع از قلبم بیرون نمیری …
    ولی چه فایده؟؟!!!
    فقط تنها آرزویی دارم اینه که؛خدایا هیچ کس رو به درد عشق مبتلا نکن.آمین

  145. بهااارررر

    شاید قانون دنیا همین باشد..
    من صاحب آرزویی باشم که شیرینی تعبیرش از آن دیگریست…

  146. گرگ شب

    سلام دلم گرفته خواستم حرفمو اینجا بزنم من عاشق شدم وقتی نوزده سالم بود عاشق یکی که موهاش مشکی بود !!یه ادم خوب و خوشگل ولی شخصیتی خاص داشت اما اون عاشق دختر همسایشون بود خیلی از این عشق یک طرفه دلم گرفته خیلی زیاد سه سال درگیرشم شدم ماتم کده افسرده و داغون و نگران استرس دارم نمیدونم برام دعا کنید دعا کنید امام رضا منو از این عشق شفا بده …….اگه ازدواج هم کنم نمیتونم فراموشش کنم خدایا خودت کمک کن خودت ……..

    • باراناسعادتمند

      انشالله که به حق پنج تن هرچی صلاحه بشه
      عزیزم فکرتو درگیر اون کاری کن ک خیلی دوسش داری با ادمایی باش ک برات مهمن خودتو از تنهایی بیرون بکش

  147. رضا

    خلاصه و مفید از تجربه خودم تو زندگیم میگم واسه دوستان،،با کسی ازدواج کنین که دوستتون داره و دوستش دارین،اگه هم کسی پیدا نشد که دوستش داشته باشین التماستون میکنم وارد زندگیش نشین که الان مثل من سرش بیاد و خانومم هیچ علاقه ای بهم نداره هر چند از هیچی واسش کم نزاشتم و کسیم مجبورش نکرده،فقط قبلا عاشق یکی دیگه بوده و الان من هر کار میکنم انگار نه انگار وجود دارم

    • بنده خدا

      فقط میتونم بگم خدا صبرت بده ، عزیزم چرا نمبریش مشاوره

  148. خبیار

    شماها همگی توهم زدین… عشق و عاشقی چیه

  149. مرضیه

    سلام من ی دختر بیست و یک ساله هستم.
    سه ماهی میشه با ی پسر آشنا شدم از طریق اینترنت. من علاقه ای به اون و کلن ارتباط با کسی نداشتم ولی محض سرگرمی ادامه دادم
    اولش به دروغ گفت عاشق ی دختر بوده تو ایستگاه اتوبوس بعد ی مدت فهمیدم که دروغ گفته و اون چهار سال با دختر عمش نامزد بوده خیلی دوسش داشته دختره بهم زده رفته با ی مرد چهل ساله با هشتا بچه الانم چهارتا بچه دار ه الان این پسره که باهاشم سی سالشه و دوازده سال به هیچ دختری دل نبسته بهم میگه دوسم داره ولی نمیتونه هیچوقت ازدواج کنه و دختره تو حرفاش حس میشه. نمیتونم تحمل کنم بخدا اولین بار که بهم گفت داشتم دیوونه میشدم هرچیم میگم تموم کنیم نه میتونم و نه اون میره

  150. ناشناس

    سلام بچه ها…
    ما هممون تقریبا میشه گفت یه درد داریم.عشق.خیلی خوشحالم که الان میتونم بدون هیچ توس و واهمه ای دلیل غم و دردمو بگم☺من 18 سالمه.اسمم نازنین.شیراز زندگی میکنم.1 سال و 3 ماه هست که عقد کردم.نممیدونم تو منجلابم یا اینگه کار درستی کردم.بعضی وقتها میگم کاش هیچوقت ازدواج نکرده بودم.گاهی هم میگم نه متمرکز شدن رو یه نفر حس خوبیه و دور از احساسات میگم پیرهنی نیست که بشه عوضش کرد.درگیر عشق قبلیمم.خیلی بده ها.نگین بچس.توروخدا نگین بچس…همینه بچه هم ادمه.دل داره.همسرمو دوس دارم.چون همسرمه.فقط چون همسرمه.گاهی به دوس داشتنمم شک میکنم.میگم نکنه این فقط یه بازیه اجباریه؟؟؟؟اونقدر حس بدیه که فقط میگم خدا کنه یه جوری این فکرو خیالای عاشقی از سرم بره.بعضی وقتام با خودم میگم کاش این وسط ازدواج نکرده بودم.اگر مجرد بودم میتونستم با یه پیامک ساده شده حتی یه ذررره هم از دلتنگیمو کم کنم.یه حسی مثل معلق بودن بین زمین و آسمون.عالم برزخ.اون با همه فرق داشت.اینو همیشه گفتم میگم خواهم گفت.اون یه چیز دیگه بود
    حتی الانم که متاهلم میگم اون یه چیز دیگه بود…حالم بهتر شد حرف زدم…

    • دلباخته

      دردمون یکیه منم مثل توم ازدواج کردم ولی همش میگم اون با همه فرق داشت..ای کاش می تونستیم با هم حرف می زدیم نازنین جون یکم سبک میشدیم

      • بهار

        من هم چنین مشکلی داشتم نه سال پیش یکی رو خیلی دوست داشتم از نوجوانی. فامیلم بود .9سال تحمل کردم.اما .البته بگم قبل از ازدواج به مامانش گفت که بیان خواستگاریم دو ماه دلامون یکی شدو از عشق یه طرفه شد دو طرفه.ولی مخالفت مادرش تموم شد همه چی.وقتی اون لیاقت عشقم رو نداشت و جا زد زود .یعنی ارزش نداره که بهش فکر کنم .این عقیده ی منه.یه وقتهایی یادش میافتم وخاطره هاش.ولی زندگی خیلی چیز ها و ادم های با ارزش داره که ادم نباید به خاطر یه ادم که ارزش و لیاقت عشق رو نداره خراب کنه. همون بهتر که فراموش بشه برای همیشه.

    • رویا

      سلام نازنین جون.شما بهترین کارو کردی که ازدواج کردی خدا بهترین راه را برات گذاشت قبل از اینکه به گناه بیافتی.هیچوقت همسرتو با اون آقا مقابسه نکن همیشه تو همه کارات خدا را درنظر بگیر و به خاطر این نعمتش شکر کن.مطمئن باش هیچوقت اون پسری که تو فکر میکردی اون پسربرات نمیشد اگه میشد هیچوقت ولت نمیکرد.پس به زندگیت امیدوار باش و هروقت یاد اون پسرافتادی بدون شیطان داره وسوسه ات میکنه پس ذکر صلوات و چهارتا قل را زیاد یاد کن تا شیطان به طرفت نیاد.امیدوارم خوشبخت بشی تو کل زندگیت.

  151. مسعود

    من از 18 سالگی جلوی خودم رو گرفتم که هیچ دختری دوست نشم و وارد هیج رابطه ای نشم چون میدونستم هرچی احساس این جور جاها خرج کنم بعدا از عشق واقعیم کم میشه و لذت نمی برم. سالها جلوی خودم رو گرفتم. موقعیت های زیادی داشتم که هیچ کدوم رو عمل نکردم و خدا شاهده همه اش برای این بود که خدا گفته نکنید. چندبار داخل اینترنت و از طریق چت باچند نفر صحبت کردم ولی با هیچ کدوم حضوری دیدار نکردم.
    خلاصه همه اینا به سختی گذشت تا 28 سالگی ، روم نمی شد که به پدر و مادرم بگم لااقل بصورت رسمی بریم خواستگاری .
    بالاخره یه روز در اوج نا امیدی از اینکه کسی حواسش به من نیست، پدرم اومد و گفت یه دختر خوب برات پیدا کردم، اولش گفتم نه ولی بعد کم کم نرم شدم و رفتیم خواستگاری.
    شب خواستگاری من حال خودمو نمی فهمیدم راستش زیاد از دختره خوشم نیومده بود یعنی اصلا هیچ کدوم از چیزایی که من دوست داشتم رو نداشت. ولی خیلی خودش رو مشتاق نشون می داد. مادر و پدرش واقعا آدمهای خوبی بودن و خانواده ی مذهبی ای داشت. چند جا رفتیم مشاوره همه اشون گفتن این بهترین زوجی هست که تا حالا داشتن. دلو زدم به دریا و بعد از یک ماه از آشنایی رفتیم عقد کردیم. خانواده ی همسرم از من هیچی در مورد درآمد و اینا نپرسیدن. البته ما خانواده متمکنی هستیم و اونا شناخت داشتن شاید به این دلیل بود.
    یه روز به من گفت که قبلا خواستگارای زیادی داشته و یکیشون هم خیلی جدی بوده ولی چون سطح مالی اونا خیلی بالاتر بوده پدر همسرم موافقت نکرده.
    خلاصه من یه سفر برام پیش اومد و مجبور شدم 20 روز از خونه دور باشم. تازه 3 ماه بود عقد بودیم. وقتی برگشتم از خواهرم شنیدم که بهش گفته من یکی دیگه رو دوست دارم و نمی دونم چی شد که به من بله گفته و خلاصه الان خیلی ذهنش درگیره.
    خیلی بهم بر خورد . واقعا من دلم براش سوخته بود و میدیدم که دوستم داره و اصلا برای همین باهاش ازدواج کرده بودم. ولی حالا این حرفش نابودم کرد. سعی کردم شتاب زده عمل نکنم. کم کم با حرف زدن به حرفش آوردم و گفت که سه سال بوده با یه پسری که از فامیلهای دوستش بوده اسمسی رایطه داشتن و دوستش هم در جریان تمام اسمس ها هست و در این سه سال حتی یکبار هم پسره رو نه دیده و نه صداش رو شنیده ولی یک دل نه صد دل عاشقش شده بوده. پسره هم وضعیت مالیش عالی هست و فقط ماشینی که زیر پاشه 1 میلیارد تومن میرزه و این حرفا.
    همون موقع بهش گفتم اگه میدونی دلت با اونه من حاضرم مسئولیتش رو قبول کنم و جوری که تو رو اذیت نکنن به همه بگم که من نمی خوام تا بتونی بری با همون ولی گفت نه و پدرم رو دوست دارم و پدرم اینطوری خیلی ناراحت میشه و از این حرفا و خلاصه نرفت. به مرور بیشتر صحبت کردیم و رفتیم جلو. کم کم دلش به من گرم شد. حس می کنم دیگه واقعا دوستم داره. البته انتظار ندارم که رابطه ی سه ساله رو با رابطه چند ماهه بپوشونم ولی نشون می ده که دلش این طرفم هست. هر از چندگاهی فیلش یاد هندسون می کنه ولی با یکم حرف زدن آرومش می کنم. می دونم اون پسره ام داره زجر می کشه ولی بخدا من که نمی دونستم دارم وارد چی میشم و الانم دیگه خیلی دیره که بخوام بیام بیرون.
    واقعا الان دوستش دارم و واقعا دیگه بعد از 8 ماه از رابطه اگه بخوام جدا بشم خیلی آبرو ریزی هست.
    حالا هدفم از این متن دو تا چیز بود
    اول اینکه درسته که اینا عاشق و معشوق بودن ولی خب اشتباه بوده این رابطه و از اول نباید شکل می گرفته. ضمنا خاطره زیادی هم ندارن که بخواد اذیتشون کنه. اینطور که میگه صرفا اسمسی و صرفا با نظارت دوستش . (از این بابت مطمین شدم قبلا) پس فکر می کنم کم کم میشه فراموشش کرد و زندگی جدیدی رو ساخت. فقط مشکل اینجاس که همسرم اینطور که می گفت خودش خیلی می خواسته پسره رو و این سال آخر دیگه کاری نبوده که نکرده باشه. نماز و روزه و دعا و نذر و … ولی نمی شده. هرچند خیلی درد داره اینا رو آدم بشنوه ولی ترجیح دادم دردش رو من تحمل کنم (و واقعا سخت و داغون کننده است) تا همسرم بتونه به من به چشم یه رفیق نگاه کنه و درد دلشو بکنه تا راحت شه.
    نکته دوم که می خوام بگم اینه که از یه جایی به بعد دیگه تصمیم گرفتم از این اتفاقا ناراحت نشم. هرچند نمیشه و هنوزم وقتی یه اثری از ناراحتی توی همسرم می بینم قلبم میشکنه و خیلی رفتارام عوض میشه ولی سپردم همه چی رو دست خدا. به همون خدا من از روز اولم هر کاری که برای یه ازدواج خوب باید انجام داد رو انجام دادم و مابقیش رو سپردم به خودش. حالام میگم اگه قرار باشه بمونه من هرکاری از دستم بر بیاد براش انجام دادم و می دم پس می مونه اگرم قرار نباشه بمونه و قسمتمون چیز دیگه ای باشه، خب من کاری نمی تونم بکنم. شاید منطق درستی نباشه ولی از یه جایی به بعد بدون این منطق نمی تونستم آروم باشم.
    فقط یه چیزی که بهتون توصیه می کنم اینه که هیچ وقت برای رضای خاطر کسی کاری نکنین که بعدا بخواین منتشو سرش بذارین. من اوایل این کار رو می کردم ولی الان شدم همون خود قبلیم. همونی که بودم و همون مسیری که داشتم. به قول بزرگی می گفت بهترین هدیه عاشق به معشوق ، ارایه خود واقعیشه. نقش بازی نکنین.

    راستی اگه می تونین زیاد به گذشته هم کاری نداشته باشین. هرچی کمتر بدونین راحت ترین. ولی اگه بتونین تحمل کنین و همفکری کنین فکر کنم بد نباشه. هرچند هنوزم توصیه می کنم کاری به گذشته هم نداشته باشین. اصلا و ابدا.
    این خط قرمز خیلی مهمیه. باور کنید چیزی تو گذشته نیست که بدرد آینده بخوره.
    فقط حواستون شش دنگ مواظب آینده باشه.

    • nazanin tavar

      واقعا کارت قابل تحسینه.افرین

    • علی سورانی

      کارت خیلی درسته پسر

    • zahraزهرا.

      اول از همه خوشبحال اونی ک داره باهات زندگی میکنه چون خییییییلی روشن فکر و منطقی هستی
      همین شرایطه خانومتو منم دارم البته مشابهش
      طرف مقابلم هرچقدر مقاومت کردم ک بیخیال گذشتم بشه نشد ک نشد
      هی رف گیر داد ب گذشتم انقد گیر داد تا تقریبا خیلی چیزا رو فهمید
      من میخاستم گذشتمو فراموش کنم و فقط ب خودش فکر کنم،جالب ابنجاست ک حسابی عاشقمه،ولی حسابی ام گیره تو گذشته ی من
      خلاصه بگم وااااااقعا عاشقمه و باهمه ی گذشتم کنار اومده و البته اینکه همه ی گذشتمو نمیدونه ولی خیلی دوسم داره
      ای کاش مثل شما کمکم میکرد گذشتمو فراموش کنم ب جای اینکه همش یاد اوری کنه
      خیلی حساسه،خیلی غیرتیه،خیلی انقد ک میگ با خودم برو بیا تنها نرو فلان جا نرو
      ی وقتایی یاد گذشتم میفتم و زار زار گریه میکنم
      ولی کاریش نمیشه کرد
      شاید جالب باشه ک من برخلاف دخترای دیگه چشممو بستم رو حرفای قلبم،تلاشمو کردم با عقلم رفتم جلو
      یکیو دوس داشتم ک اونم دوسم داشت،هر از گاهی میگفتم خاسگار دارم میگف برو اگ خوبه ،منم کلا چون فاز ازدواج نداشتم همه رو رد کردم
      بهترین خاستگارارو داشتم انصافا
      حتی بدن کسایی ک دوسال پی در پی میومدن خاستگاریم،ولی خب من اونو دوسداشتم و اونم شرایط ازدواحو نداشت و مجبور میشد بگه برو اگ خوبه….
      گذشت،تا رسیدم ب اینی ک الان باهاشم،دوبارع بهش گفتم خاسگار دارم،گف برو اگ خوبه
      منم رفتم
      رفتم و جفتمون گریه کردیم
      تنها کار بدی ک کردم این بود ک تو بد شرایطی ولش کردم،مغازه داشتن،جم کرده بودن ناراحت بود،وقت سربازیشم بود ،ولی من یکسال بیشتر وایسادم و سر همه خاستگارام رد دادم بخاطرش
      ولی گف برو اگ خوبه…منم رفتم
      خطمو عوض کردم ،یکسال گذشت،تو این یسال از طریق تلگرام و اینچیزا عکساشو میدیدم،تو این یکسال دیدم ذره ذره اب شدنشو،خیلی سرحال بود قبلا ،ولی تو این یکسال اب شد،قبلا باشگاه میرف بهترین هیکل و داشت،تو این یکسال نابود شد

      ی شب با هزار تا بدبختی تونستم اینستامو بیارم بالا ،اینستای قبلیمو،اوردم بالا استوری و پستاشو دیدم
      دیدم هنوووووز عکسایی ک بامن گرفته رو برش میزنه میذاره استوریش
      دیدم همه پستاش درباره منه
      دیدم هنوز نرفته سمت کسی با خاطره های من پیش میره،ولی خدایی عاشقش بودم امااون اخریا داشتم اذیت میشدم
      ی پست گذاشتم اینستام خابیدم
      صب پاشدم دیدم چنتا کامنت گذاشته
      جواب کامنتاشو با گریه دادم
      اومد دایرکت حرف زدیم،فهمیدم من ک ولش کردم ،تو خدمت دوبار خودکشی کرده،اخر سر بخاطر این کاراش معافش کردن
      اومده بود،معتاد شده بوداون ادمه سالم و خوش هیکل و با جذبه معتاد شده بود،دوباره ترک کرده بود
      دندوناش نابود شده بود
      ولی خودش گف برو،بخدا خودش گف
      و خدا شاهده بعد رفتنم چیا کشیدم و چ عذابیو تحمل کرن بخاطر نداشتنش
      درسته من شرایطم بهتر بود از اون ،ولی منم خیلی ذجر کشیدم ک از دس دادمش
      وقتی بهش گفتم خودت گفتی برو،یرگشت گف چرا خاسگارای قبلت هم میگفتم برو نمیرفتی؟گف من دلم ب دوسال اهر درس خوندنت خوش بود ک گفته بودی تا درسم تمو نشه کلا ازدواج نمیکنم ،میگف من فکر میکردم دوسال وقت دارم ک خودمو جم و جور کنم
      ولی خدا شاهده هیچکدومه اینارو ب خودم نگفته بود
      فقط میگفت با عقلت پیش برو الکی پای من نمپنی بعدا اگ نتونستن بیام خاسگاریت ،برگردی بگی بخاطر تو خاسگارای خوبمو رد کردم
      حتی اگ یک درصد میفهمیدم ک میخاد بمونم،بخدا میموندم…

      وقتی اینستامو نصب کردم هرروز بهم پیام میداد و خوشحال بود ک حداقل میتونه باهام حرف بزنه حتی بااینکه میدونس منو دیگه نداره
      فقط دفعه اخر ک حرف زدیم یهو قاطی کرد دعوا راانداخت منم هیچی نگفتم چون خیلی از بین رفته بود و اذیت شده بود
      ولی خدایی هنوزم دوسم داره

      حالا اینوره داستانم اینه ک من انقد دوسش داشتم ،اگ میدونستم از الانیه جداشم مشکلی پیش نمیاد،جدا میشدم
      ولی میدونم اینی ک الان باهاشم و میخایم ازدواج کنیم اگ منو از دس بده حتما خودشو میکشه چون خیلی دوسم داره،خیلی خصوصیات بهتری نسبت ب قبلیه داره،فقط ایرادش اینه ک خیلی شکاک و حساسه
      الان من شدم عین خانوم شما دونفرو دوسدارم ولی عقل میگه دومیه بهتره
      حیف ک نمیتونه مثل شما منطقی فکر کنه
      چون هر از گاهی سر گذشته ی من دعوا داریم
      ولی خیلی دوسم داره منم دوسش دارم

      فقط این ذهنه گاهی اوقات برمیگرده ب عقب و باعث حال خرابی میشه

      حرف اخرم اینه ک دم شما گرم بخاطر انسانیت و طرز فکر قشنگت
      انشاالله خدا حفظتون کنه برای همسرتون،و کمک کنه همسرتون هیچوقت دلش نلرزه بخاطر گذشتش
      انشاالله خدا بهترینارو بهتون بده بخاطر دل پاکت…

  152. نكيسا

    من يه دختر پولدارم كه خانوادم وضع مالي خوبي داره، ٦ سال پيش اتفاقي با پسري اشنا شدم كه ازش خوشم اومده بود، اوايل دوستاش ميگفتن بچه مايس، منم رو اين حساب كه به هم ميخوريم باهاش دوست شدم، خودشم يه پسر مغرور بود كه به زور پيشنهاد دوستي داد، اما ٣ ماه كه از رابطمون گذشت عاشق هم شديم ، ديگه به ازدواج فكر ميكرديم، اما وضع ماليشون در حددي نبود كه باباش بتونه اونجوري كه من خونه پدرم زندگي كردم برام فراهم كنه
    ٥ ساله درگيريم كه يه كار خوب داشته باشه كه هم زندگيمونو تامين كنيم هم جلو فاميل ابرومون نره، ولي كارا درست كه نميشه هيچ، هي بدتر ميشه، ٢ بار اومدنخواستگاري ولي خانوادم مخالفت كردن، الان من دلم پيش اونه ولي يه عالمه خواستگار پولدار دارم، نميدونم كار درستيه وقتي دلم پيش يكي ديگس ازدواج كنم با يكي ديگه؟؟؟
    دارم ديوونه ميشم،، مامانم اينا ميگن درسته پسر خوبيه و خانواده درستي داره ولي در حد ما نيستن، نميتوني باهاش زندگي كني
    كساييكه تجربه دارن بگن من چه كنم؟ ما همو خيليييي دوسداريم، خيلي پسر خوبيه و كاملا با هم تفاهم داريم

    • احمق

      خواهر عزیز:برو دنبال زندگیت چون اون هیچوقت نمیتونه امکانات و شرایط خونه پدریت رو با حقوق معمولی تامین کنه،زندگیتون در خوشبینانه ترین حالت یکسال دووم میاره حتی اگه واقعا عاشقش باشی و عادت رو با عشق اشتباه نگرفته باشی،اینجوری هم خودت اذیت میشی و هم طرف مقابلت چون کم کم تو شرایط سخت بخاطر مشکلات مالی کم میاره در صورتی که مشکلات اون در مقابل وضعیت مالی شما پوچ و خنده داره ولی اگه دو دفعه نتونه از پس مشکلات بر بیاد سر خورده میشه ،اول سعی می‌کنه رابطه با خانوادت کم بکنه و بعد با خودت به حدی که بعد یه مدت کوتاه فقط هم خونه هستید ،تازه اگرم شرایط روی روال باشه و خود شخص شما با تمام مشکلات کنار بیای مطمعنا خانواده هاتون براتون ایجاد مشکل میکنن و از چند تا حرف صد من یه غاز براتون کوه میسازن و نفس کشیدن رو براتون سخت میکنن، چون اینجوری شاید تا اخر عمر مثل من روزی سه بار بیای که ببینی عشقت داستان زندگیتو خونده یا نه ولی حداقل اینه که زندگی خودتونو تباه نکردید ،اما اگر ازش جدا شدی فوری ازدواج نکن با پسرای در سطح اقتصادی و فرهنگی دوست شو و بعد به ازدواج فکر کن ،من بعد جداشدنم سختی زیاد کشیدم و در حقیقت واسه فراموش کردن عشقم و گذشته ازدواج کردم الانم یه بچه کوچیک دارم که هر وقت میبینمش بغض میخواد خفم کنه ولی زندگیمون فقط از دید افراد دیگه قشنگه ولی در واقع فقط هم خونه ایم جالبه که نزدیک به چهار ساله تقریبا ازدواج کردیم شاید ۵دفعه توی اتاق نخوابیدم و شاید به جرات روی ۱۵ تا کلمه هم با هم حرف نمی‌زنم و تمام حرفامون خلاصه شده تو خرید روزانه خونه همین !!!! اگه رابطه قطع بشه و بعدش با فرد دیگه ای ارتباط برقرار نکنی و ازدواج کنی میشی مثل من ،دقیقا من بعد ازدواجم تا الان دروغ نگفته باشم ۳ یا ۴ بار رفتم خونه مادر زنم ،کلا قیافه هاشون یادم رفته ، فقط منتظر ازرائیل نشستم ،شبا تا صبح بیدارم ،صبح تا ساعت ۱۰ صبح میخوابم ،بعد میرم سر کار ساعت ۲شب بر میگردم خونه الان به جرات دو ماه میشه که زن و بچمو ندیدم با اینکه تو یه خونه داریم زندگی میکنیم،عاقلانه فکر کن ،حداقل اگه واقعا دوسش داری سعی کن قانعش کنی ،و با رفتنت مشکلات زندگی رو بهش تحمیل نکنی ،چون واقعا به معنای واقعی کلمه سخته و نزار که هر بار که تو مشکلات دشوار زندگی کم میاره پیش عشقش که شما باشی سر افکنده و رو سیاه باشه، ببین من تمام تجربه خودم رو بهت گفتم همین ،من بخاطر فکر کردن به عشقم در کل شبانه روز‌‌ وفکر به اینکه دو نفر دیگه رو وارد زندگیم کردم شب و روز فکر کردم غصه خوردم ،خودخوری کردم تا اخر تو سن ۲۸/۲۹ سالگی خدا شاهده ۲تا سکته قلبی کردم به حدی که تایم طولانی تو ای سی یو بیمارستان بستری بودم و هر ثانیه دعا میکردم که خدایا ،ازرايیل رو بفرست بیاد لطفا ,, دوست داشتی داستان زندگی منم بخون تا شاید بهتر منظورمو متوجه بشی همین متنی که زیر متن خودته،(احمق )»»»»اسممه که خودم واسه خودم انتخاب کردم ،و کاملترین اسمیه که تونستم واسه خودم پیدا کنم ای خدا کمک ، فقط ازش برام مونده یه عکس نیمرخ فیسبوکش که ۶ ساله بهش سر نزده ، واسم دعا کن که به ارزون برسم و بمیرم لطفا دعا کن واسم

    • سینا

      به نظر من عشقتو به پول نفروش . در کنار هم زندگیشونو بسازید. به درک‌که‌فامیل چی میگه . مادرو پدرتو‌ را راضی کن .اگه با کسی بره دیونه میشی‌ همیشه منزوی میمونی . تو ازدواج جدیدت همش به ایشون فکر میکنی. مگه چند بار دنیا میام؟ مگه چقدر پول میخوایم؟ یه خونه اجاره ای با یه ماشین با یه کار مگه بیشتر میخواد یه زندگی؟ با هم بعدش بیشتر کنید . حرف دلتو گوش کن

  153. احمق

    من یه مرد ۳۰ساله ام که داره با دونفر زندگی می‌کنه با یکیشون با جسمش و با اون یکی با خیالش،من همیشه تنها بودم،پدر و مادرم از هم جدا شده بودن،همیشه از دوران کودکی تنها و سر خورده بودم
    همیشه دست ترحم روسرم بود و از یه طرف به خاطر شرایطم انگشت تمسخر همسن و سالام ،پدر و مادرم وضع مالی شون بدک نبود ولی من اون اوایل دوران شروع دعواهاشون همیشه مثل بی خانمان ها بودم به خاطر لجبازی ،پدرم دنبال عشق و حالش بود و مادرم صبح تا شب سر کار،ماشین داشتم،یه خونه صبح تا شب خالی داشتم با دخترای زیادیم دوست بودم ولی دلم پیش یکیشون گیر کرد ،باهم خیلی خوش بودیم اون دانشجو بود و خارج از تهران خونه دانشجویی داشت چندین بار با هم شمال رفتیم کلی خاطره و حرفای خوب ، حال و هوای خوب روزای خوب ، خندیدن های از ته وجود ، پرسه زدن ، بعضی شبا زنگ میزد مثلا ساعت ۲ شب که دلم تنگ شده واست به خدا به دوساعت نمی‌کشید با ۲۰۰ تا سرعت رانندگی میکردم میرفتم پیشش ،باهم رابطه هم داشتیم ،
    خودش به همه می‌گفت اگه ما دو نفر رو تو یه اتاق خالی بدون اب و غذا تنها بزارن برن انقدر که با هم خوشیم چندین سال زنده می‌مونیم و از زندگی لذت می‌بریم ، بعد مدتها با هم بودن تازه داشتم رنگ زندگی کردن و معنی زنده بودن رو تجربه میکردم که یه پیامک اشتباه از طرفش اومد اونم وقتی من داشتم باهاش پیامکی سر این موضوع که (اومده بود خونمون ویهو مادرم اومد خونه ،و من نمی‌خواستم بار اول مادرم اونو تو اتاقم و تو خونمون ببینه ،در اتاقمو بستم و به مادرم نشونش ندادم ) بحث میکردم و عصبی شده بودم، متن پیامکش وسط جر و بحث : (شبت بخیر عزیزم) بهش زنگ زدم گفتم چی فرستادی ؟گفت واسه تو فرستادم،قسمش دادم گفت برای دوستم فرستادم ،دوباه قسمش دادم به مقدساتش گفت واسه فامیلمون که قرار بود برام یه قیمت از یه کالایی بگیره فرستادم،یهو گفت اصلا اشتباه فرستادم چی میگی و تلفن رو قطع کرد!!!!!!!!!!من تو یه ساعت ۱۰۰۰ بار بهش زنگ زدم،سنمونم کم نبود که بخوایم از این اداها واسه هم در بیاریم ،تا صبح مشروب خوردم و پیامک دری وری واسش می‌فرستادم قلبم داشت کنده میشد از جسمم،همه دنیا رو سرم خراب شده بود،حس خیانت گرفته بودتم و علاوه بر همه اینها هر دقیقه که می‌گذشت مست تر و لایعقل تر میشدم از ساعت ۱۱ شب تا ساعت ۱۰ صبح یه کله بهش پیامک دادم و زنگ زدم فکر کنم ۱۰۰۰ تا میس کالو با حداقل ۱۰۰ تا پیامک سه صفحه ای واسش فرستادم تا ۱۰ صبح جواب داد تلفنو گفت نخوابیدی دیوونه این همه پیامو تو فرستادی ،بعد از اینکه صداشو شنیدم اروم شدم بهش گفتم نخون پیامارو ،همونجوری همه رو پاک کن و قسمش دادم، قول داد که نخونه و بره صبحانه بخوره و بیاد زنگ بزنه ،ولی کاش سر قولش میموند و پیامامو نمیخوند ، بعد یک ساعت بهم زنگ زد گفت بعد از ظهر بیا تهرانپارس فلان کافه همو ببینیم، منم زنگ زدم به یکی از دوستاش که دوست مشترک مون بود که مثلا بیاد وساطت،منم که واقعا بعد از اون همه مشروب اونم شکم خالی ،اصلا تو حال خودم نبودم رفتم یه دوش گرفتم دوتا قرص خواب انداختم گرفتم خوابیدم ساعتم تنظیم کردم که خواب نمونم خلاصه رفتم سر قرار با یه دسته گلی که عاشق گلاش بود ، خیلی هپی و خوشحال که پیامامو نخونده و الان برام قضیه اون پیامک شب قبل و تعریف می‌کنه و تو راه هی خودمو سرزنش میکردم که مرتیکه واسه چی پیش داوری کردی واسه چی تو عصبانیت واکنش نشون دادی و از این حرفا! رفتم اونجا دیدم با دوست مشترک مون که یکی از هم دانشگاهیهاش بود و البته دختر بود، غمگین و چشمای گریون نشسته کنار پنجره دلم ریخت یهو، فهمیدم که تا آخرین پیامامو خونده،
    گفت دیگه حرمتارو بینمون شکستی، دیگه نمیتونم با این حرفایی که زدی باهات زندگی کنم، باید تمومش کنیم ،هرچی گفتم و توضیح دادم که بابا من مست بودم من عصبی بودم، من نخوابیده بودم، تو هم که جوابمو ندادین بعد از هزارتا زنگ، به دین و ایین و مذهب و تمام مقدساتم نمیدونم چی نوشتم ، نفهمیدم که دارم چکار میکنم ، از من اصرار از اون انکار، بعد از کلی بگو مگو و توضیح و قسم و آیه ،از رو صندلی بلند شد یک دقیقه با چشمای اشک دارش تو چشمام نگاه کرد و گفت خداحافظ و رفت منم بلند شدم با صدای خیلی بلند اسمشو صداکردم گفتم نرو شده بود مثل این فیلم هندیا دوستشم که نذاشت برم دنبالش و چند دقیقه ای دلداریم داد و رفت، چندین بار باهاش حرف زدم گفتم دیگه نمیخوام دوست باشیم قرار بود بعد از تموم شدن درس تو باهم ازدواج کنیم ولی الان میخوام بیام خواستگاریت و ازدواج کنیم ،هی دلش باهام راه میومد هی خودشو میکشید عقب می‌گفت حرمتارو خورد کردی،البته قبل از من یه پسری رو دوست داشت که متاسفانه بچه محل من بود ولی من نمیشناختمش هر بار میومد خونمون کوچه و خونه دوست قبلیشو نشونم می‌داد و یه ربعی از خاطراتش تعریف می‌کرد ،من له میشدم ولی سعی میکردم درکش کنم ،خلاصه کار به جایی کشید که گفتم انقدر خودمو خار کردم بسه ،یه کاری می‌کنم که اگرم خودم خواستم دیگه برنگرده اگه منو دوست داشت واقعا این همه خواهش کردن و دوست داشتن منو نادیده نمیگرفت، رفتم سراغ کارایی که متنفر بود من انجام بدم ،اولیش اعتیاد بود از ادم معتاد به شدت بدش میومد و همیشه منو تشویق به ترک سیگار میکرد،خیلی احمقانه و خیلی بچگانه و خیلی بیشعورانه تصمیم گرفتم که از چیزی که بدش میاد استفاده کنم واسه فراموش کردنش ، اون روزا بازار کراک بین جووناخیلی داغ بود ،پرسون پرسون رفتم کراک خریدم و کنار چند تا معتاد دیگه نشستم که ببینم چکار میکنن ،میخورن،یا میکشن ،یا تزریق میکنن،تا اونجایی که چشم باز کردم دیدم یه کراکی به تمام معنا شدم که یه ساله خودشو تو آیینه ندیده و کارش شده بیدار شدن ،کشیدن ، گریه کردن ،خوردن ،خوابیدن شغلم آزاد بود و در آمدمم خوب بود ولی از اونجایی که دیگه تابلو شده بودم عذرمو خواستن ، به خودم اومدم دیدم خیلی داغون شدم و هر روز عشقم به جای اینکه سردتر بشه داغ‌تر میشد، خوابیدم خونه با هزارتا بدبختی ترک کردم شبا تا صبح از درد دیوارو گاز میزدم ، واسه اینکه راحتتر ترک کنم شروع کردم به قرص خوردن ،یکی دوماهی گذروندم با سختیاش یه شب دوباره حالم خیلی بد شد و دلم میخواست که صداشو بشنوم بهش زنگ زدم جواب داد بعد این همه مدت گفت شما؟به جا نمیارم مزاحم نشو لطفا!!!!!!!!!انقدر عصبی شدم گوشیو کوبیدم تو دیوار رفتم پیش چندتا از رفیقام که اروم تر شم اونا هم خواستن حال منو بهتر کنن مشروب گذاشتن رومیز ،این دفعه تقریبا شش ماه اون اواخر که اگه ازم خون میگرفتن ۹۸٪ الکل می‌رفت تو سرنگ ، این دفعه به کمک مادرم و یکی از رفیقام الکلم ترک کردم، بعد یه مدت دوباره اومدم رو فرم و باشگاه و ….. رفتم مدیر فنی یه شرکت شدم و شروع به کار کردن کردم یکسال واسه اینکه فکرم نره پیش عشقم تا بوق سگ کار میکردم تا دیر وقتم پرونده‌ای پروژه هارو زیر نویسی میکردم یه جوری که واسم رمقی نمونه واسه نفس کشیدن چه برسه به فکر کردن سه سال تموم یه لبخند کوچیکم نیومد رو لبام ،بعد با یه خانمی که مدیر حسابداری شرکت بود اشنا شدم اونم از بس من اخمو بودم و سرم پایین بود و با هیچکسی کاری نداشتم تو خودم بودم توجهش به من جلب شده بود بعد با همون خانوم ازدواج کردم و الان یه دختر ۲/۵ ساله دارم ولی جسمم اینجاست و روحم پیش اون،ازش برام فقط یه پیج فیسبوک مونده که تقریبا پنج ساله آنلاین نشده ولی من هر روز روزی یه ساعت تو پیجشم نگاش میکنم ،از یه طرف دلم به خاطر زنم می‌سوزه که با من ازدواج کرده و شبا تا صبح کارم شده گریه ناله و نفرین به خودم و از یه طرف دخترم که من افسرده شدم باباش!!!!!!تکیه کاهش!!!!! منه سست عنصر اضافه!!!!!! نمیخوام تاریخ تکرار شه و سرنوشتش بشه مثل من که بی پدر و مادر بزرگ شدم و الان فقط زنده ام و دارم اکسیژن هدر میدم ،چون پای این بچه رو به این دنیای لعنتی باز کردم از خودم متنفرم،ازیه طرفم خدارو شاکرم که بهم همچین هدیه با ارزشی داد که لیاقتشو ندارم،
    دلم مرگ میخواد ، زندگی خودمو خانوادمو ،زن و بچمو ، همه رو داغون کردم بخاطر یه عشق قدیمی که نمیتونم به هیچ طریقی فراموشش کنم،داستانای شمارو خوندم و همینجوری دستم تایپ کرد ممنون از مدیر محترم که اجازه داد برای اولین بار تو عمرم داستان زندگیمو یه جا فریاد بزنم و شماها دوستان مجازی تنها افرادی هستیم که داستان زندگیمو کامل می‌دونین البته خانومم می‌دونه ولی نمی‌تونستم همه چیو شفاف براش تعریف کنم ممنون از شما که با حرفاتون به منم جرات دادید که کمی خودمو خالی کنم

    • Raha

      سلام
      داستان زندگیتو خوندمو کلی بی اختیار اشک ریختم، اما تویی ک دم از خدا و حرفا و خواسته های خدا میزنی چطور نمیتونی حکمتشو باور داشته باشی،اصن ی جور دیگ ب قضیه نگا کنیم فرض کن شما با این عشقی ک داشتین باهم ازدواجم میکردین از کجا معلوم بازم همون آدم سابقی میشد ک قبل ازدواج بود، قبل وارد شدن ب زندگی مشترک همه رابطه ها مث لیلی و مجنونن و آدم فک میکنه طرفش تنهاترین و بی نقص ترین آدم رو زمینه اما تو خیلی از رابطه ها بعد ازدواج ی مدت ک گذشت نیس اون رابطه قبلی آدما نیستن همونی ک نشون میدادن، این طبیعی ام هست هیشکی بد خودشو نمیگه قبل ازدواج ولی تا میرن زیر ی سقف خودشونم نخوان همه ذاتو اخلاقشون رو میشه و ازین ب بعده ک دل شیر میخواد حفظ ی رابطه….
      تازه بگیم طرف تو هم قبل ازدواج هم بعده رفتن زیر سقف همه اون شناختی رو ک ازش داشتی داره و ثابته اما خودتم ی چیزی گفتی ک اون واقعا اونجوری ک تو دوسش داشتی داشت، ببین من خودم ی دخترم ک سه ساله با عشقم هسم، بقران آدمی هسم ک کوچکترین بی احترامی رو قبول نمیکردمو نمیکنم ازکسی، اول رابطمون یعنی تا ی سال خوب بود بدون کوچکترین بی احترامی همونجور ک من میخواسم ولی بعد ب مرور سره چیزای مزخرف دهنش حین عصبانیت بازشد و بی احترامی های جزعی کرد مث مثلا گم شو و… با همین حرفاش انگار دنیا رو سرم خراب میشد ک حتی تصمیم میگرفتم ب خاطر شکستن حرمتا تموم کنم رابطه رو ولی بعدش ک آروم میشد با گریه وخواهش دوباره تن ب ادامه رابطه میدادم چون دوسش داشتم و میگفتم عصبی شده و از گفتشم پشیمونه حالا،گذشتو گذشت تا اینکه دهنش بازتر شد تا جایی ک حتی موقع اعصبانیتش بهم تهمتو فحش خونوادگی داد اون موقع بود ک دیگ تصمیممو گرفتم و گفتم باید تموم شه و امکان نداره ادامه این رابطه هر چی التماس کرد کوتاه نیومدم دیگ تا دو ماه هیچ رابطه ای باهاش نداشتم با گریه و ناله سعی کردم فراموشش کنم اما نتونسم وختی دوباره تو اوج ناامیدیش دوباره اومد سراغم…. چون قطعا وختی طرف عصبی میشه ی دلیلی داره ک اونجوری بهم ریخته بشه و اون حرفارو بزنه، من حق میدم ک عصبی بشه حتی شده از رو اشتباه، ولی این حقو نمیدادم ک بتونه هر فحشو بدو بیرایی دلش خواس ب زبون بیاره و حرمتارو بشکنه،تو خودم شکستم ب خاطر حرفاش، اما ته دلم دوسش داشتم چون مطمعنم بودم پاکه و از ته دلش دوستم داره سعی کردم با این اخلاقش ک موقع اعصبانیت دهنش بازه ب بدوبیرا و بعدش بلافاصله عذر خواهی میکنه کنار بیام، من این اخلاقو نداشتم ک تحمل کنم ولی چون دوسش دارم و عاشقشم این خلقو تو خودم ب وجود اوردم، هدفم از گفته همه اینا این بود ک شاید اون دختر علاقش ب تو در حدی نبود ک بخوادوبتونه ببخشدت یا حتی شاید اینم ی بهونه بود برا تموم کردن رابطه تون، شاید اون شب بخیر عزیزم اشتباهی، درست بودو پای خیانتی وسط بود و شاید، شاید ک ن حتما همه اینا حکمتی توش بود ک تو ازش بی خبری….
      ببین تو ک آدمی هسی ک خدارو قبول داره اینم باید بدونی ک نا امیدی بزرگترین گناهه. این اصلا درست نیست ب خاطر یکی ک از عشقش نسبت ب تو تو گذشته ،مطمعن نیسی اینطوری قید زندگیه خودتو بزنی و تو اوج نا امیدی زندگی کنی و زندگی رو هم برا خودت وهم برا همسرو بچت زهر کنی، پاشو ی یا علی بگو و برو سمت همسرت و دلشو ب دست بیار اونقد بهش محبت کن ک از ته دلش عاشقت بشه و زندگیتونو بهشت کنه
      سوای همه اون دلایل ب این فک کن ک اون دختر قبلی هر چی ام بود چ خوب چ بد خدا داده و خودشم ازت گرفته، توام بندش هسیو راضی باش ب رضای خدا و زندگیتو بساز
      بخدا حرفام شعار نیسن مگ ما تا چن ساله دیگ زنده ایم و تو این دنیا قراره زندگی کنیم…
      پاشو هم دنیاتو آباد کن هم اخرتتو
      این امتحان خداست، ببین چطوری میتونی از پسش برآی……..؟
      ببخش ک حرفام طولانی شد، برات دعا میکنم……

      • آرش(احمق)

        دیروز رفتم قرص برنج گرفتم که از این زندگی نکبت گونه خودمو خالی کنم برگشتم خونه که برای آخرین بار زن و بچم ببینم ولی وقتی وارد شدم دخترم که هنوز سه سالشم نشده دوید طرفم بغلم کرد و هی میگفت بابا آدَش دوست دارم،بابا آدَش قربونت برم ،(داشتم از تعجب شاخ در میاوردم واسه اولین بار داشت این حرفارو میزد و تند تند منو می‌بوسید
        ای خدا چکار کنم
        خسته شدم از این زندگی، تو زمستون خونه تنها بودم شلنگ ورودی گاز بخاری رو در آوردم و رفتم زیر پتو همراه با شلنگ باز گاز ولی از شانسم زنم اومد سست عنصر نیستم فقط خسته شدم

    • آرش(احمق)

      ممنون از همدلی و راهنماییت رها جان ولی به خدا قسم حالم خیلی بده خیلی

      • شیلا

        منم دخترم و با رها کاملا موافقم من دانشجوی دکتری هستم و عاشق ی پسر دیپلم شدم همدیگرو دوس داشتیم ولی ب دلایلی نشد؛ از نظر همه ازدواجم با این ادم حماقت محض بود ولی من ب حدی دوسش داشتم ک تمام غرور و شخصیت و همه چیم رو زیر پا گذاشتم حتی التماسش کردم و ب غلط کردن افتادم؛ منی ک خاستگارای عالی داشتم و ب هیچ پسری محل نمیذاشتم برای این ادم ک هیچ نکته مثبتی نداشت همه کار کردم؛ استعفرالله خدای من شده بود؛ چشم و دلم از دوس داشتنش پر بود و ب مرد دیگه ای حتی فکر هم نمیکردم؛ در صورتی ک خاستگار فراوان داشتم و از همه لحاظ ایده ال بودم؛ ولی فقط محبت و توجه اونو میخاستم؛ حتی زمانی ک بهم دروغ گفت زمانی ک خیانت کرد زمانی ک فحشم داد بازم دوسش داشتم؛ وقتی عشق واقعی تو دل یه دختر بوجود بیاد دیگه هیچ چیز نمیتونه اونو ازش بگیره حتی اگه اون ادم بدترین کارا رو بکنه بازم میبخشه؛

      • zahraزهرا.

        سلام اقای ارش
        ای کاش ب این فکر کنید ک اون دختر اگ واقعا دوستتون داشت سر چنتا پیام ک از سره مستی هم بوده،همه قول و قرار هارو نمیذاشت زیر پاش
        ب این فکر کنید چ بهتر ک قبل از ازدواجتون این اتفاق افتاد…شمافکر کن ازدواج میکردی و دعواتون میشد و فحش میدادی!!! اونوقت اگ میگف میخام جدا شم چی؟؟؟؟
        بنظر من هم شما سعی کن بری سمت همسرت حتی شده ب زور و الکی بهش محبت کن،بهش بگو دوستت دارم حتی شده الکی بگو دوستتدارم و همه ی امیدم تویی
        بعد یه مدت کوتاه بخدا نتیجشو میبینی

        شما خودتو محکوم کردی بخاطر پیامهایی ک تو حالت مستی دادی!!
        ولی اون خانوم چی؟اونم مست بود وقتی اشتباه گف شبخیر عزیزم؟؟؟؟؟
        و چه بسا پیامهای شما رو بهونه کرد برای رفتن…
        ب نظرم داری ب اشتباه زندگیتو جهنم میکنی بخاطر کسی ک انقدی دوستت نداشت ک یه فرصت فقط بهت بده

        اتفاق بدی نمی افته اگ ب همسرت ابراز علاقه کنی یا یه کادوی خیلی کوچیک براش بخری
        بخدا حال خودتم بهتر میشه

        فقط سعی کن باور کنی اون شخص اونقد ک فکرشو میکردی دوستت نداشته
        و باور کن همسرت میتونه بهترین آدمه زندگیت بشه
        یا علی….

    • حسن

      دوست عزیز نمیدونم به این وب سر میزنی یا اینکه نه . ولی اینو یادت باشه همه عشق رو تجربه میکنن . عشق دقیقا کاری رو با آدم میکنه و آنچنان احساس سرخوشی و لذتی داره که کوکایین داره و از نظر علمی ثابت شده .
      منم ۳۲ سالمه و همین الان عشقم که اولین عشقم بوده و اولین شخصی که تونست وارد قلب و ذهن من بشه و همینطور اولین دختری که باهاش اولین تجربه ی احساسی مو داشتم . و این کشمکش ۲ سال طول کشید . یکماه پیش درست روز تولدم با یه بحث و ناراحتیه سوری رفت و نامزد بودیم و من میدونستم که مجبوریم هر دو مشکلی داشتیم که حل کردنش غیر ممکن بود واقعا. الان هم داره ازدواج میکنه با کسی دیگه ولی اصلا ناراحت نیستم و جزو خط قرمز زندگیم شده . واسش آرزوی موفقیت میکنم . هر کسی سرنوشتش یه جوره ‌. خدا بعضی وقتا یکی رو ازمون میگیره و مطمئن باش بهترشو میده موضوع اینه که ما چشممون رو میبندیم و نمیخایم ببینیم .

      نکته ی بعدی اینکه شما دنبال اعتیاد رفتی ذهن شما همیشه مستعد مصرف هست در ناخوداگاه ذهنت . شاید بگی نه . پس قدر سلامتیتو بدون و همینطور قدر موقعیت فعلیتو .
      اصلا فکر نکن که سست عنصری ! یه آدم سست عنصر هیچوقت نمتونه یه روانگردان مثل کراک رو ترک کنه ! یا همینطور مصرف الکل
      و اینکه یه خانواده داری . یه زن و یه بچه . قدر زنتو بدون و حسابی دوستش داشته باش اگه بد اخلاقی میکنه و بهت توجه نمیکنه بعضی وقتا . هیچوقت ناراحت و نا امیدش نکن چون تکیه گاه و امید و ستون زندگیش تویی . اون الان یه مادره و خودت یه پدر . هیچوقت به عشق نافرجامی که داشتی فکر نکن که آفت زندگیت میشه .
      تو یه آدم موفقی از اون منجلاب بیرون اومدی یه شغل موفق داری صاحب یه زندگی هستی ‌. فکر کن از نو متولد شدی و گذشته هیچوقت اتفاق نیافتاده . نمیشه فراموش کرد ولی میشه کمرنگش کرد . اگه تمرکزت و توجهت به همسرت باشه ذهنت دنبال کسی نمیره . قدر زندگیتو بدون و روزی هزار بار خدا رو شکر کن و زن و بچت دوست داشته باش

    • تنهای تنها

      واقعایه عاشق واقعی هستی

  154. اسما

    سلام.خیلی خوبه که میشه اینجا بنویسی داستان زندگیمونو. منم اسفند 95 نامزد کردم باخواستگاری که 2 سال میخواستن منو کاملا سنتی ولی من همیشه خودمو تصور میکردم باهاش چون فامیل بود خیلی عاشقانه نامزد کردیم و منم راضی و عاشق. اونم خیلی خوب بود خیییییلی دوسش داشتم خیلی زیاد قرار بود شهریور ازدواج کنیم ینی 1 ماه دیگ…ازمایش رفتیم.محظررفتیم. اما ی روز صبح بیدارشدم بهم زنگ زد گفت مابهم نمیخوریم و باید جداشیم گفت برو به همه اعلام کن به همه خانوادتم بگو . باورم نمیشداخه چرا؟؟؟؟؟میگفت به این نتیجه رسیدم فاصله سنیمون زیاده هههه خیییییلی خنده دار بود حرفاش. هررررچی التماس کردم رفتیم باهاش حرف بزنیم نه میومد خونمون نه میومد حرف بزنیم فقط تلفنی میگفت تمومه .بالاخره کار خودشو کرد و جداشدیم الان 3 ماه میگذره نمیتونم فراموشش کنم داغون شدم زندگی رو نمیخوام شدم مرده متحرک حالم خیلی بده فک میکنم باهیچکس نمیتونم خوش باشم دیگ حس و حالی که به اون داشتم تکرارشدنی نیس بدون اون مرگ قشنگه فقط

  155. تی تی

    همیشه همو میدیدیم توی دانشگاه ولی نه اون توجهی به من داشت و نه من به اون…تا اینکه سر قضایایی بهم نزدیک شد و ابراز علاقه کرد. منم علاقه مند شدم بهش و اصلا باورم نمیشد یکی هست که انقدر منو دوست داره و حرفامو میفهمه…دوست شدیم. یهو بعد از چند وقت رفتارشو عوض کرد و بعدم باهام تموم کرد. ازش پرسیدم چرا و به جای جواب گفت ببخشید…
    دوستش دارم و میدونم با سن من این علاقه هوس بچگانه نیست. عاشق رفتارش شدم. اما وقتی دیگه نمیخواد چه میشه کرد. میگن با پسر دیگه ای دوست شو یادت بره اما نه میتونم به خودم خیانت کنم و تظاهر کنم به عشق به کسی دیگه نه میتونم آدم دیگه ای رو به بازی بگیرم تا خودم تسکین پیدا کنم. هنوز اگر یه روز، یه بار، بتونم یه جمله بهش بگم، جمله ام اینه: دوستت دارم…خیلی. توقعی ازت ندارم. بی بهونه دوستت دارم.. همین عزیزم..

    • كيميا

      عزيزم همدرديم با هم ، دركت ميكنم ، خدا بزرگه انشاالله درست ميشه به مرور زمان ، باور كن حكمتى توش بوده . من عاشق كسى بودم كه خيلى قشنگ منو ول كرد رفت با يه خانمى ازدواج كرد پا گذاشت رو همه حرفاش،چرا؟ چون خانمه اوضاع مالى خوبى داشت ولى من نه … الان ذره اى ناراحت نيستم لياقتش همون بود كه خودشو به پول بفروشه… تو هم سعى كن به خودت بياى و انشاالله يه مرد واقعى بياد تو زندگيت و اينو بدون لياقتت بيشتره ايناس

      • Asal

        من با خاستگارم که خاستگاریه رسمی شده بود دولی خانوادم راضی نبودن چون من مجردم و ایشون یکبار ازدواج کرده البته فرزند نداشت دوسال صحبت میکردیم شهرمون جداست ولی درست هفته پیش قرار بود دوباره بیاد خاستگاریم باهم همه چیمون اوکی بود قرار بود من از خانوادم اجازه بگیرم فرداش گفت جلسه امپیچوند جواب تلفنامو نداد جمعه شنیدم ازدواج کرده یعنی چهاروز بعد اینکه جوابمو نداد هنوز شکم اخه میگفت خیلی دوسم داره بدون من میمیره و و و.
        خیلی داغونم هر شب کابوس میبینم غرورم جریحه دار شده و دلم شکسته خوب باهام تموم میکرد بعد یا چرا چراهای زیادی هست

  156. mm

    منم یه سال پیش با یه پسری آشنا شدم اولش خیلی از رفتاراش و اخلاقاش خوشم نمی اومد ولی رفته رفته اخلاقشو اونجوری که من دوس داشتم کرد همه چیه زندگیشو بهم گف خیلی هم ابراز علاقه میکرد بعدها گف که قصدش باهام ازدواجه و جز من نمیتونه به کس دیگه ای فک کنه ولی من بهش گفتم با اینکه پسر خوبی هستی و لی شرایط ما واسه ازدواج باهم نمیخوره و درآمدت خیلی کمه و با این درآمد کم کمک خرج پدر و مادرش هم بود اونم هی میگف تو زندگی علاقه باشه اینا حله آخرش یه روز بهش گفتم منم تورو دوس دارم ولی شغلتو باید عوض کنی اونم گف باشه خلاصه یه سال گذشت و اونم هنوز سرکار قبلیش میرف من چن دفعه ای خواستم کات کنیم ولی گریه کرد و گف بدون تو نمیتونم زندگی کنم و یه تارموتوبا کل دخترا عوض نمیکنم منم واقعا دیگه باورم شده بود خیلی منو میخادیه بار یه یه هفته ای بود ازش خبر نداشتم زنگ زد وگف من تورو زن زندکیه خودم میدونستم انقد دوست دارم همیشه انگار کنارمی ولی اگه اتفاقی افتاد دیگه من مقصر نیستم من همه تلاشمو واسه رسیدن بهت کردم توبخاطر کار واین چیزا نخاستی منم گفتم اگه چیزی شده یا قراره بشه بگو گف نه هیچی فقط خواستم بدونی.یه دوهفته ای گذشت یه روز پی ام داد حالم اصن خوش نیس گفتم چرا گف مادرم رفته برام خاستگاری میخاد ازدواج کنم از دختره هم خوشش اومده من خیلی بهم برخورد یه جوری گف گفتم عیب نداره برو ازدواج کن توکل کن به خدا انشاالله وه خیره هیچی نگف گفت باشه اگه قرار جز تو به کس دیگه ای فک کنم بلاکت میککنم هیچی رفت و گفتم عمرن این کارو بکنه این عاشق منه و در کمال ناباوری یه هفته بعدش زنگ زد و خیلی شاد و خوشحال گف من ازدواج کردم حلالم کن و امشب مراسم عقدمه چن تا تیکه بارم کردکه خودت نخاستی و اینا یعنی دنیا رو سرم خداب شد انگارهمون آدم نبودکه میگف یا تو یاهیشکی جلوم گریه کرد گف قبول نکنی هیچ وق ازدواج نمیکنم.الان سه ماهه نمیتونم فراموشش کنم.افسردگی گرفتم کارم کشیده به روانپزشک هیچ کدوم از حرفاش یادم نمیره آخه چحوری میشه آدم یه هفته ای هم یکی رو فراموش کنه هم یکی دیگه رو بیاره تو زندگیش هیچ وق نمیبخشمش هیچ وق

    • علی

      سلام
      چقدر خوبه اینجا حرفای دلمونو میزنیم
      بدون اینکه مشکلی حل بشه ولی شاید یکم خالی بشیم
      منم یکی رو دوست داشتم اونم خیلی من و دوست داشت
      پدرش برای پدرم کار میکرد باعث شد پدرم ورشکست بشه
      بخاطر پدرم و خیلی مساعل دیگه جدا شدم ازش من بودم جدا شدم من بودم بخاطر پدرم بهم زدم
      الان بعداز 5سال نه تونستم فراموشش کنم نه تونستم با کسی دیگه ارتباط برقرار کنم
      اونم ازدواج نکرده
      هردومون 24 سالمونه
      کلی واسم دختر پیدا کردن یکی از یکی خوشکلتر عاقلتر ولی اصلا حتی نمیتونم نگاهی به کسی بندازم یا فکر زندگی کردن با کسی دیگه ای رو بکنم
      این روزا حالم بدتروبدتر میشه چون احتمالا بزودی عقد کنه خواستگار داره
      از فشار مغزم رفتم یه شهر دور شب و روز کار میکنم نه مرخصی نه گردش نه عروسی نه مهمونی هیچی نمیرم از روز بهم زدنمونم سیاه پوشیدم یه لباس سیاه دارم هنوز عوض نکردم
      یعنی من کجا میرم
      چرا باید سرنوشت اینطوری برام رقم بزنه
      هیییی خب اینم ماجرای من امیدوارم همه به خواستشون برسن
      موفق باشید

  157. عاشق

    گوگوش صدام میزد.تو پونزده شونزده سالگی با هم ازدواج کردیم دقیقا دهم عید نود و چهار.من از همه نظر عالی بودم و عشقمم دوسش داشتم…بینهایت دوسم داشت جوری ک تحمل یک لحظه دوری همو نداشتیم.مدتی ک عقد بودیم سفرای مختلفی ب شهرشون داشتیم.همش برام خاطرات عذاب اور و درعین حال شیرینیه!همیشه از خدا سوال میکنم ک چرا همه میگن اگه دوست داشت فلان کارو میکرد یا…؟؟؟من ب چشماش ک جادوم کرد شک نداشتم…همیشه بیشتر از توقعاتش بودم,بیشتر از سنم درک و شعور داشتم.اما تو اون مدتی ک من با عشقش خوش بودم هم تماما قدر منو نمیدونست.البته جدای ازینکه خیلی دوسم داشت اما با یه سری کارا و رفتاراش اذیت میشدم.مرد زندگیم بیست و سه سالش بود,پنهانی از من سیگار میکشید و قبل از ملاقات من کلی اتکلن میزد نفهمم.متوجه شدم و بخشیدمش سعی بر این داشتم ک اونقدر خودمو براش پررنگ کنم ک هیچ کمبودی نذاره بره سمت سیگار,هرچند مشکلات عددده ای وجود داشت ,درسته من بخاطر زندگیمون چیزی ازش درخواست نمیکردم همش ب فکر ساختن اینده بودم.اما تلاش های من با بد تفاوتیهاش نسبت ب کار و تلاش از بین میرفت.سعی میکرد برام بهترینهارو فراهم کنه اما نه میتونست,ن میخواست,همش هم بخاطر سبک زندگیش بود ک بی هدف بزرگ شده بود.تو همه این شرایط همه غبطه داشتن همسری چون منو میخوردن و خودش هم اینو حس میکرد,دلم میخواست منو ب اوج خوشبختی برسونه تا خیلی ها…اما انگار همه تلاشهام بیهوده بود.تو همه اون مدت انقد با ناراحتی از ارزوهایی ک سعی بر براورده شدنش داره و نمیتونه عملیش کنه حرف میزد ک دوس داشتم بمیرم غمشو نبینم.پاب پاش با اون سنم تو روزنامه براش دنبال کار میگشتم.ام,,,خیلی خوب دروغاشو باور میکردم و حاظر بودم جونمو براش بدم ک ناراحتیشو نبینم,درعین حال از خودم بدم میومد ک شاید وجود من باعث شده ک این هنه سختی برای عدم وجود شغل مناسب و پول و مشکلات دیگه بکشه.تو رابطمون فک میکردم از همه اینا ناراحته و غصه میخوره و درکش میکردم اما همه میگفتن اگه دوست داشت برات تلاش میکرد که تو اسایش باشی و در ازای صداقت تو اونقدر برات ماهرانه دروغ نمیگفت,این ینی خیانت.اما میدونم همه اینها چیزی از دوس داشتنش نسبت ب من کم نمیکنه,بفول مامانم تو دوس داشتنی هسی و اون چاره ای جز دوس داشتنت تداره در ازاش باید با انجام ی سری کارا ففط بهت ثابت کنه ک دوست داده.مدتی همینجوری سپری شد و من پدرمو از دست دادم ک درواقع سالها قبل از دستش داده بودم.بعد از اون مصیبت خانوادم طلاقمو ازش گرفتن درحالیکه راضی نمیشد و نشد.اما در حین طلاق خودش هم سردگم بود.خیلی ب حرف اطرافیانش توجه میکرد و با هر بادی ب سویی کشیده میشد.با حرف ی عده حسود ک دیدن من با کمالاتی ک برای خودش و طایفش زیاد بودم با توجه ب اینکه میگف تو اگه منو دوس داشتی پام وانیستادی بهم توهین میکرد و دوباره از ته دلش ازم درخواست میکرد ک بموونم,حتی دست ب خودکشی هم زده بود,تو اون مدتی ک هنوز طلاق نگرفته بودیمو جدا از هم شاید یک سالی شد ک طول کشید چون راضی نمیشد و از طرفی دیگه اصلا کارایی ک میکرد با عشق و خواستن تطابقی نداشت و از سر لجبازی اینکه من طلاق میخوام مسافرت میرفت و خوش گذرونی میکرد اما خوشبحت نبود بی من وخودشم میدونس.میدونم دست ب هرکاری زد لفظا گف اب بشی بری زمین دود بشی بری هوا ذره ذره جمنت میکنم و میارم تو اغوش خودم اما با صحبتهای اطرافیانش ک خیرشو نمیخواستن از لحاظ عاطفی و حسی منو نادیده گرفت و اون اخرا برای جبران ضربه ای ک خورده بود هر حرفی رو راجبم زد ک من بخشیدمش چون حقیقت نداشتن ک بخوام ب دل بگیرم اما تأسف میخوردم ک چطور میشه اون چشمارو نادیده گرفت چطور میشه نادیدخ گرفت و پشت عشق زندگیش حرف زد,من با اینکه میتونستم اما خیلی از حقیقتا و خیانتای زشت زندگیشو حتی ب مامانمم نگفتم چون ب عشقش احترام گذاشتم و حرمت حفظ کردم.اما…طلاقمو ک گرفتم ی بحران سختی رو پشت سر گذاشتم این درحالی بود ک دو تا حامی زندگیم ینی پدرم و همسرمو از دست داده بودم.با وجود اعتمادی ک ب خودم داشتم و ارتباط محکمی ک بین خودم و خدا داشتم سپری شد و موفقیتای زیادی رو کسب کردم.اما بعد دو سال هنوز ب پاکیی ک نداشته قسم میخورم چون اعتقاد دارم ب چشمها در رابطه,نه اونا ب من دروغ نمیگفتن,زمان میگذره اما خاطرات فقط سنگین تر میشن.الان خیلی وقتها ب خیلی ها پیام میده ک دوسش دارم و بدونش سخته برام.هنوز پنهونی عکساشو چک میکنمو با انلاین بودنش انلاینمو فقط ب صفحه گوشی ک رو پیج اونه نگا میکنم و با افلاین شدنش افلاین میشم.هیچ وقت بهش خیانت نکردمو نمیکنم و باز هم ب عشقش ک شاید ارزش ذره ای از وجود و قلب منو نداره پایبند میمونم.بهم پیام رسوند ک تا اخر عمرش ازدواج نمیکنه و بعد من قلبی نداره ک ب کسی بدتش…دیشب ک ب آسمون نگاه میکردم ب خدا گفتم یا منو ببره پیش خودش یا اونو ک گفتم راضی نیستم اون بمیره پس من منو یبر تا خلاص شم از این همه وابستگی ب خیالی ک واهیه و بیشتر از همع اونه ک منو عذاب میده چون هنوزم مخاطب حرفاش همه جا منم…در اخر جمله ای رو میگم ک بهم میگف:تقصیر دلم نیس,تصویر تو زیباس*امیدوارم یه روزی در عین ناباوری دوباره در کنار هم زندگی کنیم چون ارزوی عشقمم هست شاید بیشتر از من,بقول عکس نوشته رو پروفایلش با دوست عشق زیباست با یار بیقراری,از دوست عشق ماند و از یار یادگاری.میدونم عشقم سخته بی من ولی مقصر خودتی ک نادیده گرفتی منو و ساده از دستم دادی,من ب تو و سرسختیت ایمان داشتم!!!امیدوارم یا این عشق فراموشمون بشه ک نمیشه یا یکیمون نابود بشه ک ترجیح میدم من باشم,نمیدونم چطوری اون همه رویایی ک برا پسره نداشتمون کیان داشتیمو فراموش کنم یا بخوام با کس دیگه ای زندگی کنم ک با خودم عهد بستم هیچ وقت اینکارو نکنم.چون هم خیانت ب عشق تو دلمه هم خیانت ب اون بنده خدایی ک فراره زندگیشو با من بسازه.پس انصراف دادم از زندگی!فقط موفقیتهای بیشتر تو دانشگاه و اینده درخشان مدنظرم ههس و ابیاری مکرر گل عشقی ک تو دلم هست و توکل ب خدایی ک همیشه باهام بوده و هس.برای همه ارزوی موفقین میکنم و برای خودم ارزوی ارامش،واسه وقتایی ک میخوام فریاد بزنم نبودشو.روزگار ب کام

  158. حامد

    سلام به همه.منم عشقی داشتم که دوسال با هم بودیم و اون رفت و الان بچه داره.و من 5 سال تنها و به یاد عشق اولم روزگار میگذرونم.و علاقه ام رو به ازدواج از دست دادم.نمیدونم کی حالم خوب میشه ولی برای همه عاشقای دل پاک بهترینها رو میخوام.واسم دعا کنید.دعاگوی همه هستم.یا علی

  159. دنیاسکوت

    سلام.من الان که پیام میذارم تو فکر جداشذن از همسرم هستم.سال ۸۹با یه اقا اشنا شدم تا سال ۹۲به هم بودیم خیای همو دوست داشتیم سر یه فکر بچه گانه از هم جدا شدیم.خانوادش بهش گفته بودن باید بری خاستگاری یکی از فامیلاشون.اونم منو دوست داشت واسه همین نمیرفت و خیلی ناراحت بود که بهش گفتن بایدازدواج کنی منم از این کارش نارحت شدم و به خواستگارم جواب مثبت ثادم دقیقا عصر همون روز بود..قرار شد فرداش بریم ازمایش خون چون عموم هم تو مرکز بهداشت کار میکرد نوبتمونو برا هفته بعد ننداختن..خیلی سریع همه کارا رو انجام دادیم طی چهار روز.عقد کردیم.وقتی عشقم پیام داد ما رفته بودیم ازمایش خون بهش گفتم دارم ازدواج میکنم فکر کرد الکی میگم واسه تلافی کارش.دوباره پیام میداد تا روزی ک عقد کردم لهش گفتم عقد کردم باورش نمیشد اینقد گریه کرد التماس میکرد میگفت میام با پدرت حرف میزنم ولی دیر شده بود.عشقم کارفرمای یه بخش تو عسلویه بود.ب دلایلی بعد از پنجاه روز مجبور ب طلاق از شوهرم شدم.همون شبیعشفعشفوقم بهم پیام داد عقد کرده من با چشم گریون خابیدم چون میخاسم طلاق بگیرم.خانواده شوهرم راضی ب طلاق نمیشدن گفتن طلاق ب شرط ازدواج با برادرشوهرم.منم تا چندین ماه مخالفت کردم ولی از بس رفتنو اومدن بابام ب زور گفت باید باهاش ازدواج کنی دیگ میخای زن کی بشی.الان سه سال از اون ماجرا میگذره ولی از زندگیم راضی نیستم و دوست دارم جدا شم.عشقمم تو این مدت بهم پیام میداد تا خانومش فهمید.بعد از اونم کمتر پیام داد ولی قطع نشده تا اینک دفه قبلی باهاش دعوا کردم گفتم نمیخام پیامم بدی الان چن ماهه از هم خبر نداریم.تو رو خدا کمکم کنید من تو زندگیم ارامش ندارم شوهرم سرکار نمیره تمام زندگیمونو من ساختم پول همه چیو من دادم از روز اولم شوهرم سرکار نمیرفت.من باید چیکار کنم؟؟؟

  160. بیا….

    من امسال ترم اخر هستم دوسال پیش تو مقطع کاردانی تو کلاسمون یه پسری بود که اصلا من تاحالا بهش توجه نکرده بودم وحتی اسمشم درست حسابی نمیدونستم ولی به دوستام به شوخی میگفتم که باهاش دوس میشم…میگفتیم ومیخندیدیم تا اینکه 2سال از اون روزا گذشت من یک ترم از اون عقب بودم ولی طوری شد که کارشناسی باهم هم کلاس شدیم تا اینکه یه روز اومدو ازم یه برنامه ای خواست ومنم زدم فلش دادم توفلش برنامه های دیگه ای هم بود که بعد چند مدت اون برنامه نیازم شد از گوشی دوستم بهش پ ام دادم که لطف کنید بیارید اونم بعد چند ساعتی جواب داده که پاک کردن من خیلی عصبانی شدم تا اینکه خودم بهشون پ ام زدم و گفتن که پاک کردن…اون شروع کرد هر روز اس دادن و منم حواب میدادم توشرایطی که یه خانواده ای دارم سخت گیر تا بهش میخواستم اس بدم از ترسم میمردم ولی نفهمیدم چرا داشت بهم ارامش میداد آخه اولین پسری بود که اجازه داده بودم وارد زندگیم شه تا این که بعد چند هفته ای بهش گفتم منظورتو بگو اونم منظورش یه رابطه جنسی باهام بوده ولی من هیچ موقع… براش بمیرم هم اون کار ونمیکنم چون نجابت دختر به پاکیش هس الان نزدیک یه سال که اون ازم دس برنمیداره و منم عاشقانه دوسش دارم وچند باری هم بهش قسم خوردم که اولین دوستم هستی یه بار گفتم دوست دارم جواب نداد گفتم شوخی میکنم من اصلا دوست ندارم از اولم یکی از دوس دختراشو میشناسم گفتم با اون حرف نزن ولی حرف میزنه متم دارم تو زندگیم میسوزم ومیسازم چون سخت هر روز ببینی و خودتو بزنی کوچه علی چپ فقط کار زندگیت این باش که فقط ببینی کی onهس اگه زود بخوابه خوشحالم دلخوشیم این شده فقط .برام دعا کنید باورم کنه ترو خدا دعام کنید

  161. عاطی

    دلگیرم از همه

  162. نازی

    سلام دوستان من چند وقت پیش اینجا حرفامو زدم
    راستشو بخوابین هنوزم نتونستم کنار بیام نمیدونم چم شده چرا نمیتونم فراموشش کنم شمارشو سیو دارم هروقت انلاین میشه دلم میلرزه میگم الان داره بهدگوشیش نگاه میکنه اما جرات ندارم باهاش حرف بزنم البته فقط جرات تنها نه خودمم هرچی فکر میکنم می بینم اون زن داره منم شوهر فایده ای نداره دوست ندارم زنش متوجه بشه ناراحت بشه منم زنم میتونم درکش کنم ادم تحمل نداره کسی به شوهرش چشم داشته باشه من فقط اونو دوست دارم چندسال باتمام وجودم میخواستمش حالا چطور میشه بعد این همه سال باهم بودن بتونم راحت فراموشش کنم از اون وقت ها نزدیک سه سال میگذره هر دومون ازدواج کردیم اما هنوزم بهش فکر میکنم به خدا همسرمو خیلی دوست دارم اما اونو هنوز نتونستم فراموش کنم بعضی وقتا شیطون میره تو جلدم بهش پیام بدم اما یاد همسرم میوفتم خجالت میکشم برام دعا کنین خسته شدم دوست دارم فراموشی بگیرم

    • عاطی

      درکت میکنم

    • Elena

      منم با اینکه دوس پسر دارم اما نمیتونم عشق اولم فراموش کنم اما دوس پسرمم خیلی دوس دارم

  163. نازی

    هفت سال باهاش دوست بودم رابطه خیلی خوبی داشتیم تو رابطمون همه چیو مراعات کرده بودیم حتی بهش اجازه نداده بودم که بهم بخواد حتی پیشنهاد بده بهش دست بدم اونم دوسم داشت اما منطقی برخورد می کرد نه احساسی فقط به اون فکر می کردم هیچکسو دوست نداشتم خواستگار میومد رد میکردم بامن که بود با دخترای دیگه ای هم دوست بود اما اونا خراب بودن تا من مچشو می گرفتم باهاشون تموم می کرد رفتارش بامن خیلی محترمانه بود قشنگ احساس میکردم دوسم داره اشتباهاشو می بخشیدم اما بهم می گفت باید بریم مشاوره تو بهم گیر میدی بهم شک داری میترسم ازدواج کنیم مشکل بینمون پیش بیاد یک روز بهم گفت با خانواده ها در میون بزاریم اما بعدش نمیدونم با کی حرف زده بود پشیمونش کرده بودن گفتن باهم خوشبخت نمیشین اون خیلی محتاط بود اما من فقط احساسی برخورد کردم تا این شد که چند وقتی حرف نزدیم منم بلاتکلیف بود برام خواستگار اومده بود پسرخوبی بود مونده بودم چیکار کنم تا بعد متوجه شدم اونم رفته خواستگاری منم جواب مثبت به خواستگارم دادم خیلی سریع عقد کردیم بعد یک هفته اون عقد کرد اما هنوزم بهش یک حسی داشتم می دیدمش همسایمون بود احساس میکنم تقصیره خودم بود که باعث شد به هم نرسیم زمانی که خونمون روبه روی خونشون بود من میرفتم از پنجره تو راه پله هامون نگاهش میکردم یواشکی اینقدر دوسش داشتم نگاهش میکردم تا اروم بشم شانس بد من دوستاشم تو حیاط خونشون بودن دیدم هی نگاه میکنن ولی علی نگاه نمی کرد اما متوجه شده بودن دارم نگاه میکنم روز بعد رفتم تو کوچه و پنجره راه پله هامون نگاه کردم دیدم خیلی واضح من دیده میشدم و فک میکردم منو نمی بینن بی حجاب بودم منو دیدن احساس میکنم بخاطره اینکه کلا قیدمو زد اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد گاهی وقتا به یادش میوفتم بااینکه همسرمو دوست دارم اما نمیدونم چرا نتونستم علیو فراموش کنم یک بار بهش بعد ازدواج پیام دادم خودمو معرفی نکردم اما فهمید منم ازم پرسید از زندگیت راضی هستی منم گفتم اره شکر گفتم تو چی راضی هستی گفت شکر بد نیست خوبه سخت هست اما میگذره بعد گفتم دلتنگشم میدونین خونمون رو بعد ازدواجم کلا بردیم شهرستان ازم پرسید خونتون رو کجا بردین منم نگفتم…بهش گفتم توروخدادبزار سالی یک بار ازت خبر بگیرم گفت از خیانتکارا بدش میاد گفتم به خدا قصد بدی ندارم فقط میخوام هرچندوقت حالتو بپرسم گفت من فراموش کردم تو هم باید فراموش کنی گفت دیگه پیام نده …احساس گناه میکنم نمیخوام به همسرم خیانت کنم اما اونم نتونستم فراموش کنم

  164. بی نام

    حیف که مدیر محترم پیام هام رو تایید نمی کنه خیلی حرف ها نوشتم برات!! در هر صورت جوابتو مختصر میدم طوری که توهین نداشته باشه و مدیر محترم هم تایید کنند.
    1- لطفا اسم نامردی رو نیارید! کسی که 7 سال پای حرفش میمونه علی رغم این همه بی مهری نامرد نیست.

    2- خانم محترم من بزدل نیستم. من در طی این 7-8 ماه گذشته بارها باهاش تماس گرفتم تا شاید یا تلفنی حاضر بشه صحبت کنه یا قراری بزاریم برم حضوری باهاش و یا با خانواده ش صحبت کنم ولی هچ وقت مثل آدم های احمق جرات جواب دادن به تلفنش رو نداشت. ایشون حقیر و بزدله نه من. نمونه ش همین نوروز بارها من تماس گرفتم پیام دادم ولی جواب ندادنو باز پدرش برگشته زنگ زده همون حکایت قدیم. این بزدلیه نه رفتار من

    3- ایشون دیگه عشق من نیستن قبلا عشقم بود ولی رفتارش تو نوروز و صحبت های باباش این عشقو کشت برا همیشه.

    4- خودش خوب می دونه بهتر از هر کسی من اهل پریدن با دختر هرزه نیستم. پس بی انصافی اگه اینطور در مورد من فکر کنه.

    5- از ارزش صحبت کردید. دو جور ارزش داریم: ارزش آدم پیش خدا که به میزان تقواش هستش و تقوا رو هم جز خدا نمی دونه کی داره و کی نداره. و دوم ارزش انسان پیش بقیه که این بسیار متغییره بسته به مخاطبتون و توقعاتش از شما و اگه بخوای برای بقیه ارزش داشته باشی باید اونی باشی که اونا می خوان پس نظر مردم زیاد مهم نیست مهم تایید شدن در پیشگاه خدا هستش. و ایشون اگه ذره ای انصاف داشته باشه می فهمه که رفتار کدوم یکی از ما در پیشگاه خدا مورد تاییده.

    6- اصرار داره بگه منو دوست نداشته! اولا دوست داشتنش مهم نیست برام و دوما خودش و خدا و خودم می دونیم که می خواسته یا نه همین کافیه!

    7- اگه طرف من بزدل نیست، احمق نیست، برا خودش ارزش قائله، ازدواج هم کرده، و …………. و می خواد ثابت کنه که بزدل نیست الان بیاد مثل آدم بشینه صحبت کنه تا خیلی از سو تفاهمات رفع بشه. ولی مطمئن باشه که دیگه ذره ای بهش احساس ندارم و به هیچ وجه نمی پذیرمش. فقط اثبات کنه بز دل و احمق نیست.

    8- بدخواستن من به خاطر دروغ گفتنش هست] به خاطر بازی دادنش هست، به خاطر تلف شدن جوانیم هستش، به خاطر رفتن آبروم پیش دوست و خانوده م هستش! حقم این همه ظلم نبود. واسه همین نذر کردم و واگذارش کردم به کسی که مطمئنم حقمو میگیره و ذلیل بر میگرده………و دیگه به اندازه دانه خردلی برام مهم نیست.

    • بی نام

      خب شما که خودتون میگید دیگه برام ارزشی نداره و مهم نیست پس بهش فکر نکنید و برید پی زندگی و قسمتتون…

      • بی نام

        دیگه فکر کردنی در کار نیست. گفتم اگر هم تا الان براش ارزشی قائل بودم به دلیل دو طرفه بودن این احساس بود.

  165. منصوره

    من تو پانزده سالگی عاشق شدم ،حالا سی و یک سالمه.هجده سالم بود که مجبور شدم عشقم رو فراموش کنم.اوایل خیلی سخت بود ولی باهاش کنار اومدم،چون به این باور رسیدم که ما برای هم ساخته نشده بودیم.ازدواج کردم و یه دختر دو ساله دارم…گاهی یه چیزایی منو یاد عشق اولم میاندازه ولی فقط یاد اون روزها و اون اتفاقات،این اسمش خیانت نیست وقتی خیانت میشه که همسرت تو دلت جایی نداشته باشه و فقط دلت پر از یاد عشقت باشه
    وقتی یادآوری عشق اول مثل مرور خاطرات گذشته باشه این اسمش خیانت نیست
    دوستای من آدم الزاما در کنار عشقش خوشبخت نمیشه،گاهی لازمه به خاطر خوشبختی خودمون و دیگران از هم بگذریم
    من الان در کنار همسرم خوشبختم و مطمئنم اگه با عشقم ازدواج میکردم به یک سال نرسیده از هم جدا میشدیم
    وقتی خوشبخت باشی همه چیز حتی عشق اول تو ذهن تون کمرنگ میشه،اونایی که نمی تونن فراموش کنن دلیلش اینه که تو ازدواجشون هم مثل عاشق شدن دچار اشتباه میشن
    پس اگه عشقتون آدم زندگی شما نباشه مهم نیست ولی یادتون نره که همسرتون رو عاقلانه انتخاب کنید نه عاشقانه

  166. یکی مثل شماها

    هرکی فکر میکنه راهکاری وجود داره ک عشق قدیمی فراموش بشه اشتباه میکنه
    البته اگه باهم خوب بودین و بخاطر مخالفت اطرافیا یا خانواده جدا شده باشین
    درست مثل من
    فکر نمیکنم تنها راه برای زندگی تنها بودنه چون بعدا احساس گناه نمیکنین بخاطر انتخاب یکی دیگه واسه فراموش کردن قدیمیه
    نظر خودمه شاید اشتباهه ولی خودم ک اینطوری بهترم

  167. تسنیم

    با سلام
    من ا هم از طریق یه همکار با مردی آشنا شدم البته فقط برای کار .اولش فکر می کردم زن داره اما بعد ها فهمیدم مجرده شبها ساعت دوازده شب بهم پیام میداد فقط هم درباره کار تا اینکه یواش یواش شروع کرد به پرسیدن سوالات خصوصی مثل شما چند سالته یا اینکه یه دفعه اسم کوچیکم و صدا می کرد من دختری بودم که تا اون موقع حتی باپسری حرفم نزده بودم اما چت های هر شبش برام شده بود عادت اگه بهم پیام نمی داد می مردم تا اینکه گف دوست دارم می خوام بیام خواستگاری اما فعلا نه . گف فعلا بیا با هم مثل خواهر و برادر باشیم گف می خوام باهات درد و دل کنم منم قبول کردم بعدها فهمیدم اون یه بیماره اون از عشق اولش گف عشقی که روز لله برونش بهم خورده بود از موقعی همش حرف میزد که برای اولین بار در روز بله برون اون رو بوسیده و توی چشماش زل زده و اون دختر بهش گفته دوستت دارم ولی همون شب بله برون همه چیز بهم ریخته. اون یه بیمار بود چون فهمیده بودم من رو به خاطر شباهتم به عشق اولش می خواد و از من خواس بیا برای یه مدت یه ماهه فقط برای اینکه گناه نکنیم بهم محرم بشیم تا من دستت رو بگیرم و بوست کنم .من که دختری بودم که تجربه ی همچین کارایی رو نداشتم قبول نکردم . راستش اون آدم به ژاهر مذهبی بود که خودش رو پشت دینش قایم کرده بود .اون هر دفعه ازم می خواست تا با قرآن استخاره بگیرم که این رابطه ادامه پیدا کنه یا نه . اون میگف اگه جواب استخاره خوب باشه ما می تونیم با هم باشیم تگه چیزیم شد خدا بعدا تو قیامت یقه مونو گرفت میگیم خودت گفتی ما استخاره کردیم خلاصه من خیلی بهش وابسته شدم خیلی شاید این آخریا داشتم به خواسته ی محرمیتش جواب مثبت بدم اما یه روز بهم گف برای آخرین بار استخاره بگیر و منم برای اینکه امتحانش کنم گفتم گرفتم بد اومد ساید باورتون نشه خیلی راحت بعد از این همه عشق و علاقه گفت باشه خداحافظ بهش گفتم به همین راحتی می دونی من وابستتت شدم گف باشه ادامه میدیم منم اینبار فضولیم گل کرد و با یه پیج ساختگی با نام یه دختر توی اینستا امتحانش کردم و در نهایت ناباوری دیدم تک تک کلماتی که در مورد من به کار می برد انگار حفظیاتی بود که خوب باد گرفته بود و در آخر به ش گفتم اون دختر که سر کارت گذاشته من بودم اما ثل یه خواهر گفتم نری سر قرار همه چی الکی بود و رابطه مو تمام کردم اما هنوز با گذشت دو روز نمی تونم اسمس و از گوشیم پاک کنم و همش باید برم ببینم آنلاین هست . توی اینستا پست چی میزاره .فقط فهمیدم من یه جایگزین بودم نه عشق چون اون عشق شکست خوردش و فراموش نمی کنه هیج وقت . لطفا برام دعا کنید فراموشش کنم .نظر بدید خیلی خوشحال میشم.

    • یه عاشق

      اصلا دی بهش فککر نکن.دخترخاله من شاید موردی مثل شما داشت.با یکی از اشناها دوست بود به قصد ازدواج.تموووووم خواستگارای خوبشو جواب رد داد بخاطر اون بی لیاقت.اون چیکار کرد ؟خیانت…
      بعد اون دخترخالم مثل قبل نشد.رفت با یکی دیگه که ادعای عشق میکرد .بعد چن ماه فهمید زن داره .ولی بخاطر وابستگیش ادامه داد.الانم هی ازش سو استفاده میکنه هررررررچیم بهش میگم فایدع نداره.تو خدا بهت رحم کرد.اینجور پسرایی خودشون رو پشت دین قایم میکنن.همون خدا نابودشون کنه والا

  168. لیلی

    زندگیم خراب شد دیگه چجوری زندگی کنم فکرنمیکردم پسرایی باشن ک ی دختر اینقد دوست داشته باشن اما سرنوشت من داغون شد دیگه هیچ زمان ازدواج نمیکنم میدونم تموم مردم پشت سرم حرف میزنن میدونم مقصربودم دیگه برای من و زندگیم هیچ راه برگشتی نیست گیجم ک اصلا عشقم اشتباه کرد چرامن باید این کارو بکنم گیجم از اینکه عشقم با رفیقش نقشه کشید ب عشقش لطمه بزنه گیجم ک کدوم عاشقی در حق عشقش این کارو میکنه گیجم چون ک همش ب اون فکر میکنم وقتی دستشو تو دست همسرش میبینم دلم اتیش میگیره گیجم واسه اینکه همه بلاها خودم سرخودم اوردم گیجم چون رابطه ناسالم با کسی داشتم ک منو واسه زندگی نمیخواست گیجم چون دیگه هیچ کسو نمیخوام گیجم چون ابروم رفت گیجم چون عشقمم بهم گفت هرزه و شمارمو پخش کرد گیجم چون بعد اون ماجرا همه ضمن بد روم گرفتن و خودم باعث این شدم گیجم چون همه میگن حتی اجازه نداری نفرینش کنی چون مقصرخودت بودی یکی بگه من چیکارکنم ن میتونم ادعا کنم نمیخواستمش ن میتونم ادعا کنم بعد اون کار میخواستمش ی نفر ب داد من برسه

    • سامان

      زیاد ب خودت سخت نگیر . بدترین احساس احساس شرمندگیست. اگر باهاش زیره ی سقف بودی و راز پنهان داشتی بد بود. الان باید خوشحال باشی ک ازت رد شد. ب خدا توکل کن و ب خودت احترام بزار. هیچوقت دیر نیست. مردمی ک در کنارت قدم میزنن همه سرشار از زشتی اند. فرق تو فقط اینه اشکار شدی یعنی خطات رو شد. همه اشتباه میکنن. همه…. توکل کن ب خدا و اون زندگیت رو عوض میکنه. منظورم وجدانته . وجدان صدایه اوست

  169. لیلی

    من اصلا لیاقت ندارم دخترای گلی مثل شما نصیحت کنم فقط اون اتفاقایی ک واسم افتاده تعریف میکنم ک بگم سخته نگاه سنگین مردم سخته هر عوضی پشت سر گلی مثل شماها حرف بزنه شخته ابروی خانوادتون بره بقران پسرا دنبال دختر سرسنگین هستن بخدا پسرا از دختری ک سبک باشه و همون کارایی ک خود پسر ازش میخواد انجام بده بدش میاد پسرا دارن زیر زبون مارو ازخودشون میکنن پسرا دنبال بهترین دختر هستن دخترای عزیزم با عقل فکر کنید اگه پسر شمارو بخواد میاد خواستگاری نکه ی کاری کنه بهونه بگیره بره بخدا عشق قبل زندگی روی اینده شماها و خود من سایه میندازه حتی اگه طرف همسرت بشه بالاخره میزنه تو سرت دوسال عاشق هم خواهین بود بعدش پسر میزنه تو سرت دخترای عزیزم هرچه سروسنگین بشینین توخونه تا خانواده پسر قدم پیش بذارن بهتره بخدا بعدا حرف درمیارن همون خانوادشون اگه کاری بشه میگن دختره پسرمارو گول زد خودشو بهش چسبوند ما دخترا زیر دست هستیم بخدا همین پسرا ک الان دلبری میکنن بعد تو زندگی میزنن تو سرت میگن خدا میدون قبلا با چند نفر رفیق بودی دخترای عزیزم من ب عنوان ی خواهر کوچکتر ب عنوان ی شخصی ک خیلی ادم بدی هست فقط تموم زخمایی ک خوردمو واستون بازگو میکنم عزیزام ارزش خانوادتونو پایین نیارین ب فکر برادرتون پدرتون باشین هیچ کس عزیز تر از خانواده نیست هیچ خانواده ای بدی فرزندشو نمیخواد پسرا دنبال هوس هستن وقتی ما دخترا ارزشمونو میاریم پایین ارزون میدیم میگن دخترخوبی نیست اگه کسی واقعا شمارو بخواد هیچ زمانی تو کوچه خیابون اقدام نمیکنه ازت نمیخواد بری باهاش بیرون بری خونه بخدا اگه بگیرتتم همون رفیقاش میگن با زنش دوست بوده واسه تو دختر خراب سنگین بشینین تو خونه احساستونو قشنگیتونو خرج کسی کنین ک محرمتون هست استرس نباشه ک الان میره اگه قسمت نشه اگه طرف بمیره بالاخره ی عمر نمیتونی ک براش بمونی تو خونه میدونی پشت سرت چ حرفایی میزنن ب فکر اینده باشین احساسی رفتار نکنین من اینا تجربه کردم ک میگم بخدا عشق تو زندگی خیلی قشنگ تر هست دیگه هیچ استرسی نداری ک گذشتت بیاد سراغت ک اگه الان با همسرت بری بیرون پشت سرت کسی حرف بزنه فقط رابطه هاتونو ب خونه نرسونید

    • تنهای تنها

      لیلی حرفات روم تاثیرگذاشت وبرات ناراحت شدم

  170. لیلی

    هرکی داستانو شنید گفت ددختر مقصرتموم بوده و ما نمیتونیم واسه احمق گریای ی نفر دیگه غصه بخوریم همه گفتن چ معلوم با کس دیگه پا نده خودش قدرشو ندونست و خودشو کنترل نکرد هرکی هرچی گفت درست بود مدیون شدم ب همسرم ب ایندم ب خانوادم ارتباط نامشروع تهش خراب اگه پسر شمارو بگیره ازتون جلو بقیه فرشته میسازه ولی تو خلوت میزنه تو سرتون ولی وای ویلا اگه نگیره یا دختر قبولش نکنه یا ب هر دلیلی بهش نرسی هرجا بشینه تعریف میکنه ما ک ب … رسیدیم ب فکر همسراتون باشین رابطه نزدیکی فقط واسه کانون گرم خانواده باشه حتی اگه طرف خیلی دوست داره و میخواد بگیرتت اگه ما دخترا با کسی نریم پسرا مجبور میشن زن بگیرن و از چقد گناه جلو گیری میشه دخترا ارزشتونو پایین نیارین بخدا پشیمونی خیلی خراب

    • تنهای تنها

      سلام لیلی وهروقت اومدی یه خبربده چندتاسوال دارم

  171. لیلی

    دوباره ایمان بهم اس داد گفت امید با هرکی تموم کنه برنمیگرده گفت اون تورو نمیخواسته گذاشته رفته حالم بد بود ی درصد نگفتم چرا داره همش بد میگه گفتم اره واقعا حرفات راست بود گفت ارواح خاک پدرم دوست دارم قصدم ازدواج فقط باید صبرکنیم اون زن بگیره اون ک خودش ولت کرده کار ما خیانت نیست گفتم چ معلوم راست بگی گفت من از اول طرف تو شدم ک بهت بفهمونم هرجا میرفتین باهاتون بودم اوئن ولت کرده خودش تو ک خیانت نکردی قصدم فقط انتقام بود دخترخالم گفت چ کسی بهتر از ایمان ی عمر حال امید گرفته میشه فکرنکردم بابا من دختر هستم اصلا اگه اون منو بگیره نمیگن این دختره خراب بوده با امید رفیق بوده نگرفتش با ایمان رفیق شده اصلا چراغ عقلم خاموش بود فقط فقط میخواستم انتقام بگیرم گفتم باشه بره گمشه از قلبم بیرون رفته گفت افرین گفت بریم خونه بعد چند روز گفتم نه خونه چرا گفت منو میخوای امیدو فراموش کن اون الان با زیداش دور میزنه بهت میخنده من چند ماه منتظرت هستم واااااااای مثل کار زلخیا داشت انجام میداد فقط این زرنگ تر بود ایمان زن نداشت بهم گفت واسه زندگی منو میخواد ی درصد نگفتم امید هم گفته بود واسه زندگی ایمان گفت اون اگه دخترعموش پیدا نمیشد ولت نمیکرد من ک دخترعمویی ندارم قبول کردم کااااارم اشتباه و کثیف بود جواب بدی نباید با بدی داد اصلا چرا باید این کارو کنم ارزش من بیشتر از این حرفاست ولی خاک تو سرم باهاش رفتم خونه رابطمون خیلی نزدیک نبود ولی ی رابطه بود وقتی برگشتم دیدم امید داره زنگ میزنه جواب داد گفتم برو گمشو گفت خاک تو سرت همش ی امتحان بوده دنیاروسرم خراب شد باور نکردم ب ایمان زنگ زدم گفت عصبی شده بامن رفیق شدی و دروغ میگه باهام باش تا داغش بیشتر بشه ولی امید دروغ نمیگفت ایمان ب من گفت کسی نگی منم گفتم باشه اما هر اتفاقی ک بینمون افتاده بود و امید خبر داشت منو داشت بازی میداد منو میخواست ازش جداکنه اعتماد بین مارو بهم زد ازم استفاده کرد کاری کرد ک عشقم اگه بخوادم نتونه برگرده همون کسی ک از اول همش میگفت این و اون و فلان بهش اس دادم گفتم خدا ازت نگذره گفتم قسمات سیدیت بخوره تو سرت گفت خودت دوست داشتی خودت قبول کردی خودت مقصری واااای ک رنگی ب رخسارم نبود عشقم همش اسای خیانت میفرستاد همش میگفت حالا بهش بگو بیاد بگیرتت میگفت تو دختر بودی تو نباید میرفتی میگفت ایمان میگفت دخترا واسه کسی صبرنمیکنن من میگفتم لیلی من فرق داره عجب فرقی داشتی تو ک گوه بودی بهش گفتم شما میدونستین امتحان من ک خبر نداشتم گفت عجب امتحانی کردم دستت رو شد گفت دختر اگه پاک باشه هرجور امتحان کنن دم ب تله نمیده گفت من دوست دختر ایمانو ک دختر داییش بود و مشهد زندگی میکرد امتحان کردم اون پا نداد گفتم بابا طرف دختر داییش بوده شاید فقط دوبار تورو دیده قومشون بوده اصلا اگه ایمان نمیگرفتشم باتو رفیق نمیشد اخه تو ک قوم ما نبودی گفتم کی واقعا عشقشو اینجوری امتحان میکنه گفت شده دیگه اره اون ک پسر بود من نه یکی دیگه ابروی من چی این لکه نگی ک رو پیشونیم موند چی گفت من از قرار خبر نداشتم تو دختربودی و باید فکر میکردی گفت بای راست میگفت کدوم دختری کارمنو انجام میده چرا باید برگ برنده ساده بدم اینده من داغون شد اونا ک پسر بودن زندگی من خراب شد گفت ما پسریم مقصرتموم دختر بوده چرا سریع پا بدی راستم میگفت خلاصه اون پسره همش منو تهدید میکرد میگفت اگه نیای فیلمتو پخش میکنم من ی دختر بودم تموم پاکیم ب همین بود دروغ میگفت فیلم نداشت ولی فقط 16 بودم دیگه خطامو عوض کردم اون سال شاگرد اول مدرسه 3 تجدیدی اورد دختر پاک شد هرزه اتو دادم دست پسر جوری ک دیگه با چ کسی زندگی شروع کنم چ کسی ب همچین دختری اعتماد میکنه ووووودست عشقم باهاش تو ی کاسه بود من خبر نداشتم دوباره بهش اس دادم و التماس ک برگرده برگشت ولی همش میزد تو سرمو سرزنشم میکرد میگفت ایمان زیدت اینجاست دلم اینقد میشکست هیچی ازم برنمیامد بعدم ی روز گفت دیگه زنگ نزن زیدم بهت زنگ میزنه ی دخترخانم ک 1 سال ازش کوچکتربود و از ساری تو شهرما دانشجو بود و کنار خیابون سوار ماشینش شده بود قدر خودشو دونست و شد عزیز دل امید شد جایگزین لیلی ک این همه کار خوب و بد کرد پسرا اینقد ب دوست دختراتون عیب نگیرین عشقای شما خیلی قشنگ و پاک دخترا قدر پسری ک دوست دارینو بدونینحالا با چ رویی برم بیرون حالا فهمیدم چرا گفت ایندتو خراب میبینم از این بدتر دیگه نمیشد حالا چیکارکنم چطور اینا رو بعد 3 سال فراموش کنم درسته من مقصربودم ولی کی عشقی ک اینقد دوستش داره اینجوری امتحان میکنه ایمان مگه نمیدید چقد دوستش دارم اما چ کنم ک تصمیم گیرنده نهایی خودم بودم میتونستم خیلی خودمو عزیز کنم اما…. الان امید چن دفعه بهم اس داده عکسای تولدشو با همسرش فرستاده عکسای دامادیشو عکسای بیرونشونو من موندم تو غمام تنها ضررو دختر کرد دیگه اگه بتونم ازدواج کنم ک نمیشه چی برم بگم واسه بچم چ خاطره ای دارم ک بگم زندگیم ایندمو خودم تباه کردم واسم هوس و حال مهم نبود وگرنه بعد 3 سال تنها نمیموندم فقط ساده بودم گول خوردم کی فکرشو میکرد ته داستان این بشه سرنوشتمو خودم خراب کردم امید واسه دخترعموش رفت خواستگاری ولی این بار براش درس شد ک ب عشقش نگفت رفت وقتی قبولش نکرد دخترعموش برگشت و همون دانشجو گرفت قدرشو دونست زندگی من تباه شد اما واسه بقیه شد درس حالا ی دختر 19 قبل ازدواج با 2 پسر رابطه داشته با یکیشون ک ایمان باشه و اصلا دوستش نداشته فقط بخاطر بی عقلی و حس انتقام فکر میکردم بهش مدیونم ک وقتی میدونه با رفیقش بودم امده گفته میخوامت با یکی هم عشقم ک نتونست برگرده حالا من این داستانو چجور فراموش کنم چجور واسه کسی تعریف کنم چجور تعریف نکنم من حالم این روزا مرگ این روزا ک 3 ماه دیگه دختر امید بدنیا میاد و لیلی تک و تنها مونده حتی دیگه امیدی ب برگشتش هیچ زمان نیست امید نامرد اگه لیلی میخواست باید میگفت ک دخترعموم معلوم نیست منو قبول کنه یا نه چرا باید بگه اونم منو میخواد و قبول میکنه درسته اون پسر بود و واسش هیچ ضرری نبود رفت لیلی موند با ی مشت تهدید و حرف اون ایمان عوضی همه جا تعریف میکنه و میگه بره دعا کنه دختریشو برنداشتم و هزارتا حرف دیگه دخترک ساده لیلی احمق لیلی روانی و بی عقل ارزششو اورد پایین حالا از دردام هیچکسی ب غیر خودم خبر نداره دخترخالمم خنجرشو فرو کرد رفت واسه همه تعریف کرد و طرفا قسم داد ک جیی نگن ولی کی میخواد واسه من راز نگه دار من از بی عقلیم خوردم از پنهان کاریم از راه غلطی ک پیش گرفتم امید گفت نفرین نکن من مقصر نبودم خودت تقصیر داشتی ایمان گفت از نفرینای گربه بارون نمیباره وووو

  172. لیلی

    گذشت ی شب قهرکرد دوباره ب ایمان اس دادم ک چرا همچین کارا میکنه گفتم من کس دیگه ای نمیشناسم شما ک رفیقش هستین باید ازش خبر داشته باشین گفتم امید گفته خیلی باهاتون صمیمی میدونی چرا سرد شده گفت بهت بگم واقعیتو گفتم اره گفت امید تورو نمیخواد بگیره فقط مسخرت داره تا برسه ب حالش اون قصد گرفتنتو نداره گفتم بروبابا چی میگی گفت بیا بامن رفیق بشو اون ارزشتو نداره من همش ی کاری میکنم تو بفمی ولی متاسفانه گفتم خیلی نجسی و ب امید اس دادم ک ایمان همچین حرفی زده گ جواب نداد ولی بعدش گفت باهاش دعوا کدم ی هفته بعد زنگ زد گفت لیلی میخوام دخترعمومو بگیرم اون خیلی ناز هست من فکر نمیکردم اونم منو بخواد گفتم چی میگی تو بدنمو دیدی باهات تو شهر بیرون امدم خدا میدونه چند نفر منو دیده اون همه حرف گفتی گفت من فکر نمیکردم دختر عموم منو بخواد گفتم بابا تو حتی ی بارم ب خانوادت نگفتی واسه من بیان گفت نه اخه دختر عموم نازتر یعنی چی یعنی ذمن تورو نمیخواستم اون شب هیچ راهی جز خودکشی بنظرم نرسید خودکشی کردمدخترخالم فهمید گفت دیوانه ای برو ابلیمو بخور رفتیم بیمارستان پشیمون بودم دخترخالم همش میگفت اگه باهات کاری بشه مامانت چیکارکنه دیوانه همه میگن خدا میدونه باهاش چیکاربوده معدمو شست و شو دادن و دخترخالم ب امید اس داد چقد نامردی اس داد بهم ک واسه تو بهتر هست بهش گفتم من بخاطرت ی کارمندو رد کردم بخاطت خودکشی کردم هرکی هرچی گفت طرفت شدم بعدش تو میگی دخترعموم بهتره بهش گفتم بروگمشو من پسرخالمو قبول میکنم و هرچی اس بهم داده بود عین دیوانه ها واسش میفرستادم میگفتم اساتم مال خودت دروغ گفتم پسرخالمو قبول میکنم اخه دیگه پسرخاله ای نبود دخترخالم رفته بود گفته بود ک با ی نفر دوسته اسمش امید و باهاش بیرون میره پسرخالم گفته بود دیگه نمیخوامش چون منو واسه ی کارواشی رها کرد از نظر من کارواشی تنها نبود کسی بود ک معنی عشق بااون فهمیدم خاطرات زیادی باهم داشتیم کسی بود ک واسه اولین بار تو زندگیش فقط واسه من دو روز روزه گرفت کسی بود ک واسه اولین بار تو زندگیم واسه اینکه تو ماه رمضون برم پیشش روزه نگرفتم گفت ب گردن من این ی روز کاری نمیشه گفت با نامحرم بیای بیرون اون روزه قبول نیست ساعت 3 ظهر بود ک روزمو خوردم مونده بودم ک اگه واقعا منو میخواست پس این حرفاش چیه ن شماره ای از اقوامش داشتم ک بپرسم تنها رفیقش بود ک صدبار گفت بود نمیخواد بگیرتت فقط فیلم بازی میکنه مونده بودم ک مگه میشه اینجوری فیلم کسی بازی کنه گفتم بخاطر بهتر ولم کرده گفتم امید از این ب بعد باهات سکسم میخوام داشته باشم اصلا ارایش میکنم ببین من ابروهامو برنداشتم اگه بردارم عوض میشم خانوادمون ادمای خوبی هستن فقط چون دوست دارم هرچی تو بگی بحرف میکنم فقط نگو میخوام دخترعمومو بگیرم گفت اون قشنگ تر بچه ها اگه میمرد ب دلم تلخ نبود میگفتم مرده نتونسته واسم بیاد اگه خانوادشون میگفتن نه میگفتم خانوادشون منو قبول نکردن اون حتی اجازه نداد ک من ازش متنفر نشم حتی ب دروغ نگفت که اونا راضی نمیشن داشتم اتیش میگرفتم ب دوستش اس دادم گفت بابا امید زید دانشجو داره همش باهاشون میره خونه دیگه اعتمادی نبود بینمون من با همه جورش کنار امدم اینقد ازخودم کم کردم غرورمو شکستم مگه من چم بود ازش کوچکتذر نبودم ک بودم قیافم بهتر نبود ک خداوکیلی بهتر اگه نبود بدتر نبود خودش همش بهم میگفت سفید برفی مامانی موهام رنگش خرمایی بود ابروهای مشکی چشمام سیاه ونم ناز بود نمیدونم قیافه ک دست خود ادم نیست خدا انسانو می افرینه چیکار میکردم میرفتم میگفتم خدایا قشنگ ترم کن ک امید منو بخواد ی دختر چقد باید خودشو کوچیک کنه هرکاری از دست ی دختر 16 ساله برمیامد دریغ نکردم اگه بدتر میبودم میگفت میخواد خودشو بچسبونه اگه تو خیابون سوار ماشین میشدم میگفت دختر خرابیه من میدونم اشتباه کردم نباید ب ی ادم غریبه اعتماد میکردم ولی خیلی عشقا اینجوری سر گرفته ک واقعا ب ازدواج رسیده همه چیم ازش بهتر بود امد گفت دخترعموی قشنگ ترمو میخوام بهم بر خو.رد مگه من خانوادمون چش بود ک حتی ی بارم نرفت بگه بهشون مگه نمیگن ادم اگه کسی بخواد و دوست داشته باشه دیگه بهترو نمیبینه اصلا هرکی بیاد تو زندگیش میگه نه عشقم بتاورتون نمیشه تو اون مدت هر پسری ک تو خیابون میدیدم میگفتم امید من قشنگ تر هست خیلی واسم سخت بود فقط گریه میکردم از خدا فاصله گرفته بودم دخترخالم میگفت ساده ای اون نامرد بود براش هیچی کم نذاشتی ک بخواد بره میگفتم واقعا راست میگی هرجایی ک باهاش رفته بودمو متنفر شده بودم از همه کس بدم میامد حس انتقام وجودمو گرفته بود فقط میگفتم باید زودتر از اون عروس بشم باید حالشو بگیرم دیگه نباید وانمود کنم واسم ارزش داره از خودش باور کرده دخترخالم گفت خیلی نی نی ب لالاش گذاشتی هوا برش داشته همچین تحفه ای هم نبود فقط بهش فکر نکن تا زمانی ک ی نفر دیگه نیاد تو زندگیت اونو فراموش نمیکنی گفت اینجور کسا هیچ اعتباری بهشون نیست هربار ممکنه ولت کنه اگه میبود گفتم واقعا راست میگی عقلم رفت شد دخترخالم ایمانمم ک دیگه ب خدا ضعیف شده بود قلبمم ک از امید متنفر بود میگفتم میمرد راضی بودم ولی اینکه زنده باشه و بگه نمیخوامت اخه من واسش چی کم گذاشتم هرجور ک بخواین بهش عشق ورزیدم بابا حرف من اینه ک اولش میگفت من واسه ازدواج نمیخوامت یا وقتی قرار بود دخترعموش بگیره کاری نمیکرد من بهش وابسته بشم یا واسه دل خوشی من میگفت خانوادمون میخوان کدوم عشقی تحمل میکنه بگن دوست پسرت وقتی باتو بوده با عشقای دیگه میرفته خونه درسته ک من بهش گفتم واسه اون رابطه کسی داشته باش ولی اون اونوقت رابطه نداشت بعد قهر شدن بامن بعد اینکه بهش گفتم بابا واسه رابطه هم هستم با کسای دیگه بود کی تحمل میکنه وقتی واسش خودکشی کنم بیاد بگه برات بهتر هست داشتم دیوانه میشدم ازش حالم بهم میخورد اصلا فکر نمیکردم خب بابا کدوم عاشقی و دیدین ک با عقل پیش بره اگه من با عقل میخواستم پیش برم ک وقتی فهمیدم ب ما نمیخوره تموم میکردم من کسی مقصر ندارم تو دلم اشوب از دست کارای خودم از بی عقلیام از اینکه پاک نموندم واسه همسرم از اینکه چ پسری همچین زنمی و میخواد کی میتونه ب من اعتماد کنه دیگه خودم ب خودم اعتماد ندارم دیگه ب هیچ کس فکر نمیکنم فقط ارزو مرگ دارم این زندگی واسم شده جهنم 3 سال ک میگذره حالا ک فکر میکنم ای کاش فقط امید رفته بود دردم ک یکی بود ک خودش نخواسته و ولم کرده ربفته این درد بعدشو ب کی بگم این حماقتو با کی درمیون بذارم چحپجوری نفس بکشم چجوری تو صورت خانوادم نگاه کنم بگم با ابروشون بازی کردم چجوری حالا اگه کسی بیاد خواستگاریم بگم گذشتم این بوده اگه نگم چجور زندگی با کس دیگه درست کنم کاری کردم ک امید اگه بخادم برگرده دیگه نمیتونه برگرده چرا دل خودم بابت اون کار میسوزه چرا حماقت کردم چرا اینقد نفهم و ساده بودم ی پسر چقد میتونه بی رحم باشه ی پسر چقد میتونه بی دین باشه مگه هوس واسه پسرا چجوریه ک بخاطرش عشقو از عشقش جدا میکنن وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دلم وای جهنم قلب و روح و دل و شکست عشقی کرده وای ب ابروی رفتم

  173. لیلی

    روز ب روز باهاشون صمیمی تر میشدیم باهاشون عادی شده بودیم امید از من جلوی ایمان خیلی تعریف کرده بود ایمان بهم گفت امید خیلی دوست داره گفته تا تهش باهاش هستم منم گفتم منم دوستش دارم تا تهش باهاش هستم گفت ایندتو بد میبینم گفتم واسه چی /امید گفت ایمان الکی حرف نزن ایمان سید بود وز دلمو بد کردم دلشورم گرفت نفهمیدم منظورش چیه گفتم حتمی الکی گفت باز گفتم نکنه منظورش بود با دخترخالم ایندم خراب میشه فای بی ربطی میزد خیلی ب داشته هاش داشتدخترخالم گفت ن بابا منظورش بود ک امید ارزش نداره گفتم ن بابابهم گفت خیلی دوست داره گفتم بیخیالش امید اس میداددخترخالم گفت بهش بگو تو فلشم واسه رفیقم فیلم بریزه گفتم بهش ک زشته گفت ن بابا بهش گفتم اونم رفته بود از لب تاب ایمان ریخته بود ایمان ی روز بیرون گفت فیلما نگاه کردین جا خوردم وقتی رسیدم خونه باهاش دعوا کردم ک چرا رفتی بهش گفتی فکر خراب میکنه رومون گفت غلط کنه بهش میگم فلش واسه خودم بوده ی حس بدی داشتم ولی عاشق امید شده بودم امید بهم گفت چن وقت گذشته تو حتی دستمو نگرفتی چقد بی احساسی بهش گفتم بیا خونمون بعد گفت بابا کار درست و حسابی ندارم قبول نمیکنن بذار کارم جور بشه یکم پول جمع کنم باشه میام منم ک اعتماد کرده بودم بیا ببین بهش گفتم من جلو دخترخالم نمیگم ک رابطه میخوای ازم فکر خراب روت میکنه گفت من ب زنم خیانت نمیکنم بهش گفتم من بیام چ معلوم تنها باشی گفت تو خیلی احمقی ک روی من اینجور فکری میکنی گفتم باشه قبول باهاش رفتم بیرون اونم تنها رفتیم خونه ی رابطه بود جوری ک کاملا یک طرفه من اصلا نگاشم نمیکردم درحد خیلی کم بود خودش میگفت اصلا خب نبوده یک طرفه بوده من بی احساسم نصف عشق و زندگی ب اون رابطه منم گفتم خوشم نمیاد از رابطه فقط درحد اس باشه واسه رابطش کس دیگه داشته باشه میگفت برم ب کی بگم میخوام ی نفر دیگه بگیرم ولی باشما میخوام رابطه داشته باشم منم میگفتم رابطه نه چون هیچ حسی بهش نداشتم رابطه مفهوم نداشت واسه من گفتم واسه رابطه هستی نمیخواد ک باشی قبول کرد گفت دوست دارم هستم بعدش باهاش میرفتیم بیرون 4 نفره رفتیم خونه منو اون رفتیم تو اتاق میخواست بهم نزدیک بشه نذاشتم گفت باشه هرچی تو بگی خیلی بهم وابسته شده بودیم همو دوست داشتیم دوستش بهم گفت واسم ی دختر پیداکن هرکی باشه مثل خودت باشه تایید من واسه گرفتمن میخوامش من ب امید میگفتم از این ایمان مطمعنی پسرخوبیه من رفیقمو باهاش دوست نکنم ابرومو ببره میگفت نه پسر خوبیه خودش پزو پارس داشت خونه داشت اخرین بچه بود متولد 72 میگفت دیگه وقت ازدواجم هست من ساده بهش گفتم باشه شمارتو بده ب یکی از دوستام گفتم ک این شماره ی پسر ادم خوبیه تورو میخواد گفت شمارشو ده منم بهش دادم ب اون ایمان گفتم ک این رفیقم تو مسابقه والیبال باهام بوده وقیافش خوبه و دختر خوبیه ولی اون دختره دوست پسر داشت رفته بود بهش گفته بود ک این پسره گفته منو میشناسه دوست پسر اونم از بخت بد من با ایمان تو ی کوچه بود همو میشناختن رفته بود جلوشو گرفته بود گفته بود میخوام بگیرمش ایمانم رفته بد گفته بود دوست دخترت اسمش اینه قدش چقده و خودش میخواسته بامن دوست بشه دوستم امد مدرسه گفت اون پسره اشغال لجن فقط دخترای مردمو بدبخت میکنه دوست پسرم گفته خیلی پسرای بدی هستن منم سمت امید و ایمان شدم رفتم بهشون گفتم ایمان گفت پسره ترسیده عشقش بامن دوست بشه رفته ازمون بد گفته منم شک نکردم اصلا گفتم راجب تو بد گفته ن امید تو ک واسه من مهم نیستی ب امید گفتم دیگه اسمشم نیار ک من براش کی پیدا کنم گفت اون تو دلش چیزی نیست فقط بی عقل گفتم غلط کرده رفته دختر مردمو خراب کرده گفت چرا دختره بره بگه اینجور پسری هست وقتی دوست پسر داشت گفتم نمیدونم بیخیالشون بهش گفتم اگه دوباره حرفی بزنه من باهات قهر میکنم قبول کرد جوری شده بود میرفت روستا اگه اون زمان ک میگفت نمیامد میرفت جایی ک گوشیش انتن بده زنگ میزد امشب نگران نباشی نمیام خیلی باورش داشتم یهو پسرخالم امد خواستگاریم 9 سال ازم بزرگتر بود کارمند بود ب امید گفتم ک بخاطرتو ردش میکنم گفتم من تورو ب دنیا نمیدم هیچی نگفت فقط گفت جلوش نگی بامن رفیقی گفتم من ب اون چیکار دارم گفتم ابجیش همه جا باهامون امده بیرون اگه من ی درصدم بخوام خب نیست ازم سرنخ داره ی جورایی سرد شده بود رفتیم بیرون ایمان همش میگفت واسه امید میخوام برم کیف بخرم میخواد بره مدرسه ماهم میخندیدیم یهو قهر شد از ماشین پیاده شد و رفت داشتم سکته میکردم از 7 بعدازظهر تا 7 صبح باورتون نمیشه 5 هزارتومان ش رو بهش اس دادم و معذرت خواهی کردم اون دیگه خواب شده بود و با اینکه میدونستم دست خودم نبود گریه میکردم و بیش از 99 بار بهش زنگ زدم ک خودش میگفت بیشتر دیگه گوشیش نشون نمیداده اون روز رفتم مدرسه وقتی امدکم دوباره شروع کردم ب اس دادن و التماس کردن بهش گفتم بابا نمیخواد بخونی من همین جوریم دوست دارم فقط جواب بده جواب نمیداد بایمان زنگ زدم گفتم ب امید بگو بهم زنگ بزنه اولش گفت باشه بعدش گفت گفته نمیخوام گورباباش ولی دلم طاقت نمیاورد دوباره خواهش پشت خواهش جواب داد انگار دنیا بهم دادن غم دنیا رفت قسمش دادم هرکار بشه ن من قهر کنم ن اون گفت تو دیوانه ای 99 بار زنگ زدی واقعا مشب فهمیدم چقد منو میخوای بروز نمیدی بهش گفتم تو فقط منتظر بودی من با هر شرایطت کنار بیام باشه قبول واسه من هیچی غیرتو مهم نیست پول کنار هم بدست میاد توهم خیلی سنی نداری در همین حدم دای بسه فقط منو تنها نذار گفت باشه من ب فکر بودم واسه تولدش چی بخرم ک ی روز رفتیم بیرون رفیقش گفت امید واسه همیشه میخواد بره گرگان عموش اونجا واسش کار پیدا کرده اصلا موندم چی بگم اشک تو چشام حلقه زده بود خودمو کنترل میکردم ک نفهمه خیلی منو مسخره میکردن بهم میگفت بچه مامانی اگه گریه میکردم تابلو بود دخترخالم گفت بدرک ک بره داداشم میخوادش ولی تو دل من غم بود غم بزرگی تاریک شده بود همه جا واسم یهو گفت نه بابا دروغ میگه نمتونستم نفس بکشم قبول دارم اذیتش میکردم بچه بازی میکردم عقلی نداشتم کسی ک تا قبلش با عروسکاش بازی میکرده غرق درس بوده یهو با پسر دوست بشه نمیشه اخلاق و رفتارمو با کسی ک 5 سال ازم بزرگتره و ب عقلش رسیده یکی کنم هیچکس تو سن من خودشو نذاشت همگیشون ازمن توقع داشتن مثل زن 100 ساله فکرکنم من حتی ب دوسال بعدم فکر نمیکردم فقط همون موقع همش با قلبم تصمیم میگرفتم ایمان گفت اگه پلیس مارو بگیره من لیلی انتخاب میکنم اینقد غرق رفتن امید شده بودم ک اصلا بهش هیچی نگفتم امیدم نگاش میکرد هیچی نگفت بعد بهش گفتم گفت بابا ایمان شوخ بی عقل ی حرفی زد ب دل نگیر گفت من نمیرم باخودم گفتم بابا تک پسره خانوادشونم اجازه نمیدن ک بره خیالت راحت شد ک فقط ی حرف بوده بهش گفتم اگه بری دق میکنم گفت ن بابا نمیرم نامرد نیستم تنهات بذارم

  174. لیلی

    گفته بودم دختر خوبیه ب کسی کار نداره عشق نداشته و اگه داشته من خبر ندارم ووووگفت همین دخترخالت خوب بود گفتم منظورت گفت ازش بپرس اصلا مونده بودم موضوع چیه پرسیدم گفت اره من اون پسره ای ک امروز باخودش اورده بود میشناسم اسم طرف ایمان بود گفتم از کجا میشناسی گفت دو سال پیش تلفنی با ی پسر اشنا شدم ک اسمش ابوالفظل بود سنش 5 سال ازم کوچکتر بود باهاش میرفتم دور زدن ی روز من با معصومه رفیقم رفتم بیرون اونم با همین ایمان امده بود بعدش ابوالفظل رفت مشهد شماره منو ب ی پسره داد ک منو امتحان کنه منم هم جواب اونو میدادم هم اینو وقتی امد بیرجند بهم گفت ک چ ادمی هستی منم بهش گفتم یعنی چ امتحان ادم کسی ک بخواد امتحان نمیکنه اونم گفت اره ببخشید باهالم ی قرار گذاشت گفت بریم شرکت بابام باهاش رفتم یهویی ی تفنگ گذاشت و گفت لباساتو دربیار وگرنه … منم لباسامو درنیاوردم ولی اون ب زور بامن ی رابط داشت من مونده بودم ایا دخترخاله ی من مقصر بوده یا اون بهش گفتم توباهاش خیانت کردی اونم این کارو کرده نمیدونم حقئوو ب کی بدم گفتم ابرومون رفت امید هزارتا فکر میکنه راجبم ی بار نگفتم شاید امید مثل اون باشه چون من عین دخترخالم نبودم ولی ب دخترخالم گفتم من باهاش تموم میکنم دیگه خراب شد گفت دیوانه تو راهنمایی بودی اون زمان سنی نداشتی ب تو چ ربطی داره امیدم امد گفت ب تو چ من ب دخترخالت کاری ندارم اصلا اون دو نفر ب عشق ما چه ایمانم گفته ک من این دختر ندیدم گفت خرابش نکن عشقمونو گفتم راست میسگه اونا اشتباه کردن چراما بسوزیم گفتم اگه فکر میکنی منم مثل دخترخالم هستم اس نده گفت ن بابا اگه وقتی نمیدونستی سریع میامدی بیرون بهت شک میکردم ولی تو کاملا خوب بودی اصلا سنی نداشتی من خام حرف نشدم همه ی کاراشو احساس میکردم باتموم وجود کسی ک مسخره بازی داشته باشه غیرت نداره رو عشقش کسی ک طرفو نخواد بگیره روش حساس نیست ولی امید همه جور هوامو داشت از اون روز ب بعد همش 4 نفره میرفتیم بیرون چون من تنها نمیتونستم دو در کنم دخترخالم باهام میامد اونم مجبور بود ایمانو بیاره ک تنها نباشه همه چی خب بود تو ماه رمضون بود ک بهش گفتم روزه میشی طبق معمول گفت نه گفتم باید بشی گفت تا جایی ک امکان داشته باشه میشم ی روز من نمیتونستم روزه بشم باهم 4 نفره رفتیم بیرون گفتن بریم خونه تو شهر تابلو میشین گفت ایمان خونه مجردی داره تو ی اپارتمان 10 طبقه ک اصلا کسی نمیفهمه ما طبقه چندم میریم گفتم بروبابا خونه بیایم ک چی بشه گفت من گفتم بریم خونه کاری کنیم میریم قلیون بکشیم بهش گفتم قلیون واسه سلامتیشضرر داره و هر دودش صدبرابر سیگار گفتم مامانم با دود هرچی ک میخواد باشه مخالف گفت باشه تا اون موقع میذارم کنار گفتم نه دیگه نباسید بکشی قبول کرد دیگه جلوم قلیون نمیکشید دوستش همش مسخرش میکرد ک بحرف ی دختر میکنی ولی اون نمیکشید باورم شده بودد ک منو میخواد خیلی هم میخوادمن واقعا دوستش داشتم ولی زیاد تابلو نمیکردم راست میگن خدانکنه پسر بفهمه دختر دوستش داره شروع ب جفتک زدن میکنه خیلی ببخشید ولی واقعیته

  175. لیلی

    بهم گفت بیا دیگه جان من بیرون قبول کردم دیگه چند وقت گذشته بود دخترخالمم گفت از بیرون رفتن کاری نمیشه بهش گفتم اگه تو بیای منم میرم وگرنه تنها ک نمیرم گفت باشه بهش گفتم من تنها جایی نمیام با دخترخالم چون تنها میترسم از ی طرف مامانم تنها هیچ جا اجازه نمیده برم گفت باشه پس منم با همون رفیقم میام گفتم بهش اعتماد داری گفت اره بابا بچه نشو دیگه ب مامانم دگفتم میرم با دخترخاله خونه دوستش ک چند کوچه باما فاصله داشت گفت باشه مامانم ب دخترخالم گفته بود ک منو باخودش با پسری بیرون نبره هنوز بچم عقلی ندارم اونم گفته بود ن من چیکار دارم بهم میگفت اگه مامانت بفهمه منو مقصر میدونه ازتو بزرگترم میگفتم نمیفهمه تورو خدا بیا ک تنها نباش از ی طرف میگفت باشه تنها نمیذارم بری امدن سوار شدیم از بخت برگشته من از شانس بد من وقتی سوار شدیم اولش ک حرفی نمیزدم کم کم یخم اب شد روم باز شد ترسم ریخت وال میکردن جواب میدادمکاز ماشین پیاده شدیم امید بهم اس داد این دخترخالت حرفی نزد گفتم نه گفت ازش بپرس قبلش من راجب دخترخالم خیلی خب گفته بودم اخه کی میاد ابروی دخترخالشو جلو ی پسر غریبه میبره گفته بودم

  176. لیلی

    کارایی ک بچه ها انجام میدن خلاصه جوری شد ک گفت خواستی اب بخوری اجازه بگیری منم بهش گفتم من تنها جایی نمیرم تا خونه خالمم اونم مامانم خودش میاد چون پسر دارن با دخترخالمم اجازه دارم درحد مغازه یا در خونه دوستش برم دیگه هیجچ جا حتی درخونه دوستامم نمیرم گفت باشه مامانم کاملا بهم اعتماد داشت کسی ک قران بخونه با نامحرم ارتباط برقرار نمیکنه مشکل ازمن بی جنبه بود ک تو جو اون زمان کارای دخترخاله ای انجام میدادم میگفت نماز و قران و روز الان قدیمی شده هرکسی و تو خاک خودش میذارن من بجایی ک راه خودمو ادامه بدم از خدا فاصله میگرفتم بزرگترین گناه من این بود ک اولش ب اعتماد و ابروی پدرو مادرم خیانت کردم هیچکسی جز من مقصر نبود کسی نو مجبور نکرده بود ایا دوستامم بودن چرا اونا از این کارا نمیکردن من نتونستم احساسمو کنترل کنم جوری شده بود ک اب و غذا امید شد خواب امید شد دروغ ب مامانم میگفتم عین خیالم نبود واسم شارژ میفرستاد اما خیلی کم خودممیگرفتم میگفتم گناه داره کار روب راهی نداره گاهی وقتا واسش هنوز میفرستادم اون همه چی راجب خانوادش گفت منم همه چی راست گفتم حتی گفتم بابام سیگار میکشه بعد خانوادتون نگن نمیخوایم ی جورایی خانوادمو ارزششونو پایین اورده بودم اخه ی نفر نبود بهم بگه بابام ارزو داره کارمند بشم همسر کارمندی بگیرم بعد این پسره هیچی نداره هنوز من دارم اینق از خودم کم میکنم بچه بودم میگفتم پول مهم نیست عشق مهمه من بهش نامردی نمیکنم بهش قول دادم تا تهش باشم و تا تهش هستم بخاطرش جلو خانوادم وایمیستم دخترخالم گفت فکر نکنم این همه ارزش داشته باشه گفتم تو حرف نزن ما دختریم قرار نیست هررزو دنبال ی نفر باشیم همه چی ک ب پول نیست اخلاق مهمه انسانیت مهمه دوست داشتن مهمه ایمان مهمه و قیافه خیلی مهمه واسم گفت حالا میبینیم گفتم اره میبینیم بدون اجازش جایی نمیرفتم فکر میکردم دیگه زنشم روز ب روز اسا عشقولانه تر میشد هر دو روز میامد از در خونمون رد میشد همو میدیدیم تا اینکه ی شب گفتم من برم نماز گفت مگه نماز میخونی گفتم اره مگه شما نمیخونی گفت نصف پسرا ک من میشناسن نمیخونن گفتم با خودم اره داداشمم نمیخونه گفتم من دخترم میخونم گفت باش همش میگفت بیا بیرون بهشمیگفتم باید اعتماد کنم بعد گفت بابا من مسخره بازی ندارم دوست دارم و از همه ی حرکاتت معلوم ک هنوز بچه ای و کسی نداشتی گفتم نه خلی پسرا گول میزنن قسم خورد ک من فرق میکنم چون تو با اون دخترا دیگه فرق میکنی چون پاکی اینم حرکاتت ثابت کرد بهم بهش وابسته شده بودم ولی دل میزدم نکنه خانوادم بیاد قبل نکنن ولی باز میگفتم وقتی ببینن دوستش دارم بچه خوبی هست قبول میکنن واسش بابام ی کار درست و حسابی پیدا میکنه بهش گفتم تحصیلاتت چقده گفت زیر دیپلم گفتم حداقل دیپلمتو باید بگیری قول داد گفت باشه میگیرم شیفته شده بودم خیلی زیاد حرفاشو همه ب دخترخالم میگفتم میگفت یادت باشه توهم دوستش داری و ازش بهتری ک باهات اینقد خوبه میگفتم ملاک این نیست ملاک عشق میگفتم هیچکس خودشو کمتر از کسی نمیگیره میگفت اره این درسته ی روز بعدازظهر بود دوباره امد رد شد رفیقشو باخودش داشت بهش گفتم بهش نگی اسم و فامیلمو ابروم نره گفت دیوانه دختری ک قرار اینده زنم بشه چرا خراب کنم این رفیقم صمیمی و همه جا باهام هست خیالم ازش راحته بعدشم بهش گفتم مخیخوام بگیرمش دخترخالم میگفت از خداشم باشه قیافت ناز نیست ک هست درست خوب نیست ک هست خانوادتون خوب نیستن ک هستن دختر بدی بودی ک نیستی چرا نباید بخواد من عاشقش شده بودم خانواده اونرو اوکی داشتم ترسم از خانواده خودمون بود وااای ک چقد حسرت میخورم ب همه ی حرفای مامانم رسیدم ی دختر اگه سنگین بشینه تو خونه بالاخره براش ی نفر هست اگه نباشه هم بدرک ک نباشه مهم اینه ک پشت سرش حرف نیست مامانم میگفت از ازدواج خبری نیست روزایی بیاد ک حسرت این روزاروبخورید میگفت پسرا حتی بدترینشون دنبال دختری هستن ک پا نده سنگین باشه ولی من بحرفش نمیکردم همه ی کارام پنهان کاری بود هم دست شده بودم با دخترخالم تصمیم گیرنده نهایی خودم بودم من هیچکسو مقصر نمیدونم فقط خودم در حق خودم بد کردم پشیمونم میخوام روانی بشم دردم جوریه ک برم ب کی بگم اینجوری شده کی منو باورمیکنه اام علی گفته رازتو حتی ب دوستت نگو ی روز باهات دشمن میشه خدا گفته بازگو کردن گناه جایز نیست خودش ی گناه بزرگ تر هست ولی من میگم کبدونید دخترای عزیزم من شاید قابل نباشم نصیحت کنم من کوچکتر از این حرفام خودم گناه کار هستم از همگیتون بدتر هستم واسه تسکین درد خودم واسه سرزنش خودم میگم ک ی دختر همه چیزش ب همون عفافش بنده ب پاکیش ارزون ندینش پسرا پسر هستنم برنخوره بهتون پسرا جمع من داداش خودمو میگم هزارتا کار میکنن میگن ما پسر هستیم اینجا میریم خواستگاری قبول نکردن جای دیگه بالاخره زن میگیرم واسه همه تعریف میکنم ک با چ کس دوست بودیمو چی شد …واسه ما بد نیست این دخترا هستن ک باید عقل داشته باشن باید اول خودشون واسه خودشون احترام قاعل بشنتا بعدش ما احترام بذاریم بهشون هیچ زمان ی پسر ضرر نمیکنه شاید باشن کسایی ک ضربه روحی بخورن ولی نسبت ب دخترا کم هستن باید بی انصاف نباشم پسرای با معرفت و وفادار هم کم نیستن شاید من خودم اشتباه کردم شاید ک نه صددرصد شاید نتونستم تو تشکیل عشق منطقی باشم یا کنترل کنم رابطه درکل میگم هیچ دختری اولش خراب نبوده کسایی بودن ک اولش از همه ی شماها و من پاک تر بودن ولی نتونستن نگه دارن خیلی دختر متین و پاکم هستن بعضیاشون خانواده ها تا سنی ک ب عقلشون رسیدن مواظب بودن بعضیاهم ن خودشون خانم بودن و بد و از خوب تشخیص دادن و تصمیم درستو گرفتن و در حق همسر ایندشون خیانت نکردن ب خودشون مدیون نکردن واقعا ب همچین دخترایی احسنت میگم

  177. لیلی

    اون خطو روشن کردم و گفت بعد دوسال کسی بهش زنگ نمیزنه دوست داری دستت باشه قبول کردم چند ماه گذشت برج 4 سال 92 بود ک ی خط بهش زنگ زد نمیدونستم کیه سردرگم بودم کنجکاو شده بودم بدونم کیه زنگ میزنه اخه همیشه توخونه تنها بودم از ی طرف دخترخالم وقتی فهمید کسی ب خط زنگ زده گفت بپرس ببین کیه قبول کردم پرسیدم گفت امیدم موندم امید؟؟دخترخالم گفت کسی ب این اسم و شماره نمیشناسم بپرس کارشو پرسیدم گفت تازه از خدمت سربازی امدم ک گوشیمو روشن کردم ی شماره ای از قبل سربازی تو خطم سیو کردم ک حالا یادم نبود کی هست میخواستم پاک کنم باز گفتم بپرسم ببینم اشنا نیست دخترخالم گفت هرکی هست من باید بشناسمش چرا نگفت یک سال پیش گفت دوسال پیش بیشتر راجبش بپرس پرسیدم کارتون چیه سنتون چنده گفت متولد71 هستم کارواش دارم تک پسرم ی خواهر دارم خونمون فلان جا وووووو دخترخالم گفت بازم همچین کسی نمیشناسم بهش بگو بیاد رد بشه شاید بشناسمش گفتم بابا بیخیال گفت نمیریم ببینیمش بهش بگو باید جای فضاسبز خونمون ماهم از پشت پنجره نگاه میکنیم ک اصلا نفهمه کی بودیمو کجا گفتم باشه امد با3 نفر بود گفت ماشین پراید هستم منم راننده ولی اصلا چهرش دیده نشد بهش گفتم چرا با چند نفر امدی گفت فکرکردم میخوای منو ب کتک بدی واسه اون گفتم ن بابا و گفت من میرم رفت ولی شبو اس میداد منم از تنهایی جواب میدادم ولی جووابام سرد بود دخترخالم فرداش امد خونمون گفت بهش بگو بیاد کوچه فلان تنها بیاد با ماشین رد بشه واسم سوال شد ک این کی بوده گفتم باشه دونفر رفتیم امد ی پسر خیلی ناز بود نمیدونم دلم پیشش موند دخترخالم اصلا نمیشناختش اونم گفت منم نمیشناسمش ولی از قیافه مامانی تو خوشم امده گفتم بروبابا من باکسی رفیق نبودم میترسم خانوادم بفهمن و تموم حرفایی ک مامانم ب دخترخالم میگفت ک سوار شدم ماشین پسر خراب و هزارتا فکر روتون میکنن و اگه کسی وواقعا بخواد میاد خونتون و اگه واسه کسی ارزش داشته باشین اصلا ازتون نمیخواد تو شهر جایی برین با ابروتون بازی نمیکنه و بهش گفتم ک تاحالا باکسی بیرون نرفتم و میترسم گفتم چ معلوم چجور ادمی باشه بهش گفتم اسم و فامیلمو بهت نمیگم چ معلوم نری واسه دوستات تعریف کنی و ابروی منو ببری تو ک پسری و گفتم اگه باهات باشم نیای بگی بامن رفیق شدی حتمی باکس دیگه رفیق میشی یا بعد چند وقت نیای بگی خانوادمون راضی نمیشن و ….گفت ی مدت اشنابشیم اگه شما و من خوشتون امد تا اخرش هستم قبول کردم دختترخالمم گفت هیچ اتفاقی نمیفته ی جورایی اونا زمینه فراهم کردن منم تصمیم غلط پشت غلط کار اشتباه پشت کار اشتباه چراغ عقلم خاموش شده بود یکی نبود بگه اخه من دوم دبیرستان رشته ریاضی تک دختر خانواده با اون موقعیت ک خانوادم هرچی ک میخواستم واسم فراهم میکردن چرا باید رو ببرم سمت همچین شخصیتی گول قیافشو خوردم ولی بهتر بگم منم مچین بدقیافه ای نیستم از همه لحاظ اگه ازش بهتر نبودم بدتر نبودم بابای اون نگهبان بود بابای من ماشین سنگین داشت داداشم دانشجو عمران بود مامانم خودش کسی بوده ک میگه حتی کسی جرات نمیکرد تو جوونی بهم ی متلک بگه مامانم نمازخون باخدا بودن خانواده مذهبی نیستیم ولی حلال و حروم سرمون میشد محرم و نامحرم سرمون میشد میدونستم دل شکستن گناه غیبت و تهمت و ابرو ریختن گناه میدونستم برتر دونستن خود گناه همیشه بهم میگفتن ب هرجا رسیدی فقط خاکی باش حتی اگه شخصیت خیلی داغونم باشه تو حق نداری بهش حرفی بگی دلش بلرزه تا اون زمان مامانم خیلی بهم اعتماد داشت ن جایی میرفتم اگه باخانواده بیرون میرفتم ارایش نمیکردم اسه خودم تو افکار بچه گانه بودم لباس پوشیدنم معمولی بود ن بی حجاب ن زیاد باحجاب توی لباس پوشیدنمم با همون دخترخاله ای ک 10 سال ازمن بزرگتر بود هم چشمی میکردم من ن ابرو برداشتم ن ارایش صورت خیلی مثبت بودم مامانم حتی در مغازه منو تنها نمیفرستاد اون زمان اصلا فکر نمیکردم چرا این کارارو میکنه همیشه میگفت دختر اگه جنبه داشته باشه هیچ اتفاقی نمیفته اگه ب فکر ابروی پدر و مادرش باشه کاری نمیشه میگفت دست دختر نباید زیاد پول باشه چون ممکنخودشو خراب کنه در حد کم منم ک تنها جایی نمیرفتم ک بهم شک کنه اس دادن شروع شد اونا ب من شک نمیکردن چون دخترخالم تک دختربود و تنها حوصلش سر میرفت هرروز میامد خونه ما خونشون دو کوچه باما فاصله داشت باهم میرفتم تو اتاق ب بهانه اینکه اون میخواد دراز بکشه امید اس میداد اس میداد بهش گفتم چ معلوم حرفات واقعیت داشته باشه مذهبت چیه؟نمیدونم زن ک نداری؟چ معلوم اسمتو راست گفته باشی گفتم بهم اثبات کن گفت چجوری گفتم شناسنامتو بیار بنداز در خونمون من برمیدارم قبول کرد امد با ی پسره بود انداخت برداشتم رفت گاه کردم دیدم حتی اسم مامانشو راست گفته بهش وابسته شده بودم ولی زیاد ن خیلی بچه بازی درمیاوردم اگه دیرتر جوابمو میداد گوشی خاموش میکردم قهر میشدم

  178. لیلی

    داستانای زندگی شماها خیلی عشقولانه ولی داستان زندگی من کثیفی نمیدونم هرکسی راجب من چ فکری خواهد کرد نمیدونم چقد باید درد بکشم فقط 16 سال سن داشتم من دختری بودم نمازخون قران خون روزه قضایی نداشتم دوم دبیرستان رشته ریاضی شاگرد اول مدرسه شدم عضو تیم والیبال مدرسه بودم نقاش خووبی هستمهمه چی از ی گوشی شروع شد البته گوشی نبود شاید من خیلی بی جنه بودم با دخترخاله ای رفیق بودم ک 10سال ازم بزرگتربود و تو حال و هوای عشق دختری بود ک باهرپسری بود جوری رفتار میکرد ک ولش کنن باز با ی نفردیگه رفیق میشد واسش عادت شده بود این ماجرا واسه منم تعریف میکرد من اون زمان کاراشو تصدیق میکردم میگفتم اره ولت کرده دوست نداشته ووو تجربه نکرده بودم ی روز امد خونمون گفت خط ایرانسلی ک دوسال قبل ترش خونه صمیمی ترین دوستش گم کرده بعد دوسال تو عید تکونی پیدا شده گفت ببین نسوخته روشن کردم نسوخته بود

  179. لیلی

    اینقد راجب دخترا بد ننویسین بیاین ماجرامنوبخونین

  180. لیلی

    من بگم راجب غمام

  181. لیلی

    اهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا کجایی ک ب این بنده هات بفهمونی مشکلشون دربرابر دردای من هیچی نیست یکی ب دادم برسه ماجرا زندگیم شده رمان غم انگیز دخترک ساده و بی عقل و احمق یکی بیاد بگه من با این دردام چیکارکنم یکی بیاد گوش بده ب من و حرفام

  182. سارا

    دوبار تا بحال عاشق شدم .عشق اولم که ولم کرد یک سال و نیم تنها بودم به کسی جز اون فکر نمی کردم تا این که در یک جمع دوستانه با علی اشنا شدم که کاش اشنا نمی شدم .به هر حال با وجود علی حتی یک اپسیلون هم به عشق اولم فکر نمیکردم و کاملا علی از هر لحاظ بهتر بود . و کاملا توانسته بود جای عشق قدیمی ام را پر کند حماقتی که کردم این بود که بهش گفتم که بی اندازه دوستش دارم و او هم برای همیشه ترکم کرد حدود ده ماه است که کاملا قطع رابطه کرده ایم اما شب و روز و لحظه ای نیست که به او فکر نکنم . و اصلا به هیچ کس جز علی فکر نمی کنم و همش با خودم میگم که الان کجاست و چی کار میکنه ولی ترس از ضربه خوردن دوباره باعث میشه اصلا به این که دوباره برم سمتش فکر هم نکنکم .کلا خیلی درد می کشم .کمکم کنید.

    • علی

      چرا باید بترسی از ول کردن؟!! بستگی به طرفت داره! اگه مرد باشه باهات میمونه. شاید ترست بی مورده! اگه من جاش بودم و این واقعیتی که الان گفتی رو بهم می گفتی واقعا باهات می موندم. شاید اون نمی دونه که احساس تو نسبت به اون چیه و چرا تا حالا نرفتی سمتش! و اگه می دونست قطعا باهات می موند. به هر حال جملات سرنوشت ساز و ارزشمندی اینجا گفتی که اگه نگفته بودی شاید الان وضعیتت متفاوت بود. در ادامه هم تصمیم با خودته که بری سمتش یا نه…..

    • عاشق گمنام

      دوست عزیز شما تنها ده ماهِ که از عشقت بی خبری و مدت کوتاهی از عشق و علاقه ای که بهش پیدا کردی میگذره ، میدونی من چند سال در این آتش میسوزم؟ از وقتی دست چپ و راستمو تشخیص دادم…. 10سالِ در حسرت آغوششم این منم منی که اون روز نحس از دشمنم از کسی که سر همین عشق آبرو تو خانواده واسم نذاشته بود خبر ازدواجِ عشقمو شنیدم !من از اون روز تا حالا فــــــــــقط زنده بودم من از اون روز به بعد فقط زنده بودم دیگه رنگ زندگی رو ندیدم منی که تا اون روز فقط از خدا هر روز میخواستم بهش برسم حالا ازش میخوام فقط آرامشمو بهم برگردونه، فقط یه شبِ بی اشک و یه خواب بدون گریه میخوام، یه نفسِ بدون آه میخوام!!! به ولله قسم هر نفسی که میکشم قلبم صدباره میشکنه و خورد میشه و من باز هم عذا میگرم برای نفسِ بعدی که میخواد بالا بیاد و منو برای بار هزارم بشکنه….گفتم هر شب اشکام میریزه اما نه به خاطر نبودش من نگرانشم!…نگران ایکه الآن کجاست؟جاش خوبه؟حالش خوبه؟خوشبخته؟غذا خورده؟مریض نباشه یه وقت؟؟؟!!!
      میدونی از چی دردم میگیره من خیلی تنهام یه جا دلم بد شسکت اون شبی که خبرِنامزدیش به گوشم رسید موقع خواب سرم تو بالش زیر سرم فشار می دادم و گریه میکردم همون لحطه مامانم اومد تو اتاقم دلم میخواست پناه ببرم به آغوشش تا خواستم تکونی بخورم سمتش برم بهم گفت:چرا فین فین میکنی سرما خوردی؟پیشیمون شدم از پناه بردن به آغوش مادرم و پوزخندی زدم و با صدای گرفته گفتم:آره سرما خوردم!مامنمم گفت برو یه قرص بخور بهتر شی!آره باید میرفتم و قرص میخوردم ولی نه یکی 10تا،100تا،یا شاید1000تا….اما نه من باید بمون و در حسرت آغوشش بسوزم!آخرین خاطره خوب که ازش یادمه اینه که تو دیدار آخرمون بدور از چشم خودش و بقیه کتشو برداشتم و با تمام وجودم عطرشو که 10 سال در حسرت بوییدنشو داشتم به ریحام بکشم!!!
      من……..من…….فقط میخوام….بگم…………….عاشقشم …
      به هرکی تو این ده سال گفتم عاشقشم فقط خندید….فقط خندید…تورو خدا لااقل شما نخندین!
      این همیشه آرزوم بود که تو آغـوش تو باشم با تمام این وجودم عــطرتو حس کرده باشم
      آره تو دیـــــــدار آخــــــر من به آرزوم رسیـدم بـــدور از چشــم بقیه، کتــتو آروم بوســــیدم
      قطره های اشک من موند روی گوشهء لباست پاکشون نکردمش که جمع بشه بهم حواست

      خوبی از دست دادنش میدونین چی بود این بود که عشقش شـــــــــاعـــرم کرد!!!

      در ضمن دوستانی که اهل رمان هستند محض اطلاع عرض میکنم ان شاءالله تا چند ماه دیگه میخوام داستان عشقمو بنویسم اگر دوست داشتید بخونیدش!(تخلص:عاشق گمنام)

  183. سوگند

    سلام.مدیر محترم خواهشمندم نظر منو ثبت کتید

  184. دختر سردرگم

    سلام
    نمیدونم چکار کنم.بعد از یک سال از رفتنش تصمیم به ازدواج گرفتم.همه چی تقریبا خوب بود تا اینکه ی شب بیخودی بهونه گرفتم وباهاش دعوا کردم اخه دلم برا عشقم خیلی تنگ شده بود.کلی گریه کردم و به خودم قول دادم فقط 5ثانیه صداشو بشنوم.بهش زنگ زدم اونم گف کارت دارم حرف بزن ولی قطع کردم.از فرداش حدود یک ماه باهم تلفنی حرف زدیم میگفت تنها دختریم که بهش فکر می کنه.قول داد بیاد سر قرار ولی نیومد.میگفت این کارو خیانت به شرف پدر و برادرم وابروی خودم می دونه. ولی بلاخره باز دعوامون شد.باز بهونه اورد ورفت.سرم داره میترکا.از ازداج میترسم چون میترسم پیش شوهرم به عشقم فکر کنم.سرم داره می ترکه.چکار کنم

  185. ناشناس

    جواد جان بیا منو بگیر قول میدم خوشبختت کنم. نه پول می خوام نه طلا . فقط خودتو می خوام .هاهاها……

  186. milad

    سلام.من فقط میخوام بدونم وقتی یه پسری قبل از ازدواجش عاشقه دخترعمش بوده بعد از ازدواج هربار که ببینش یاده خاطراتش میفته؟این فکر داره دیوونم میکنه

    • milad

      تورو خدا یکی جوابمو بده به قرآن زندگیم داره از هم میپاشه

      • عاشق گمنام

        برادر عزیز مطمئناُ روزهای سختی و در پیش داری البته بستگی به خوت داره که چه قدر برای زنگیت ارزش قائلی!شمایی که پای یه دختر دیگه رو به زنگدیت باز کردی احساس نمیکنی که با این که هربار با دیدنش یادش بیفتی داری به همسرت هم ظلم میکنی؟میدونم سخته چون منم این روزارو داشتم و دارم اما باید به دروغ بخندی و بگی من شــــــــــــــــــادم و بیخیالش باشی )=
        امیدوارم آرامشتو پیدا کنی….!

    • محسن

      ببین دوست عزیز.
      خاطره رو خیلی سخت میشه پاک کرد(شایدم نشه) اما اگر فرد مورد نظرتون اون عشق قدیمی رو توی دلش با عشق جدیدی جایگزین کرده باشه واقعا مسئله مهمی نیست که بخواید نگرانش باشید.

    • ميتى

      اره اره اره من از يكى شنيدم واقعا ياد خاطرات ميفتى

    • بنده خدا

      عزیزم منم خودم قبل از ازدواجم عاشق و مجنون دختر عمم بودم و باهم زیاد خاطره داشتیم ، ولی اون بهم جواب رد داد منم ازدواج کردم و هنوزم تو فکرشم و دوسش دارم و با اینکه اون یه شهر دیگست قرار میگذاریم باهم میریم بیرون و همدیگرو میبینیم ولی دو تا چیزی که منو به زندگیم امیدوار میکنه اول بچمه و بعد با اینکه خانمم میدونه همه سعیش اینه که کاری کنه که من دوسش داشته باشم و تلاششو میکنه همونجوری که من دوست دارم باشه و موفقم بوده ، چون قبلا اصلا همسرمو دوست نداشتم ولی الان بهش وابسته شدم و دوستش دارم ، به همین خاطر هیچ وقت حاضر نیستم ازش جدا شم

  187. shadi

    Slm

  188. جواد

    سلام منم میخوام داستانم رو براتون بگم.از همون کوچکی عاشقش شدم.اون زمان نمیدونستم این حالی که بهم دست داده چیه.ولی وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که عاشق شدم.همش به اون فکر میکردم و به همین خاطر نمیدونستم با دخترهای دیگه ارتباط برقرار کنم.گذشت تا اونم به سن ازدواج رسید.یه روز که از سر کار برگشتم خونه مادر گفت مینا عقد کرده.چون فامیل بودیم خبر ها زود بهمون می رسید.کلی ناراحت شدم.نمیدونستم چیکار باید بکنم همش توی فکرم بود.هر روز خودم رو ملامت میکردم چرا بهش نگفتم دوسش دارم شاید اینجوری نمی شد.یک سال گذشت و من تا مرز خودکشی رفته بودم همه ی دوستام بهم می گفتن چرا همیشه ناراحتی!سعی کردم دوست دختر پیدا کنم تا فراموشش کنم ولی نمیدونستم با دخترهای دیگه اخت بگیرم چون همش یاد اون میفتادم.اینم بگم چون فامیل نزدیک بودیم نتونستم باهاش دوست بشم چون شهر ما مذهبی هستش و مخصوصا نمیشه به راحتی با دختر های فامیل دوست شد.درست یادمه شب عید فطر بود که با خانواده اومده بودن خونمون،نامزدش نیومده بود.توی اون دو سه ساعتی که خونمون بود من کل دو ساعت رو بهش نگاه میکردم و حسرت میخوردم.البته اونم خیلی به من نگاه میکرد.وقتی رفتن مادرم بهم گفت با نامزدش سر محل زندگی به اختلاف خوردن.نامزدش میخواست برن شهرستان ولی اون نمی تونست بره.چون با مادرش تنها زندگی میکرد.پدر مادرش جدا شده بودن.از اون شب خیلی خوش حال شدم.نمیدونستم باهاش دوست بشم تا از نامزدش جدا بشه یا نه!بعد از کلی کلنجار رفتن با وجدان و مشورت با دوستان از این کار منصرف شدم.گفتم هر چی خدا بخواد نمیتونم این نامردی رو انجام بدم.یک ماه بعد جدا شد.دو هفته بعدشم بهم اس داد گفت دوسم داره.از اون روز دوستیمان شروع شد.6 ماه با هم دوست بودیم کلی باهم حرف زدیم سعی میکردیم توی آینده به مشکل نخوریم و برنامه ریزی بکنیم.من تونستم با کلی مشکل خانوادم رو راضی کنم.جوری تازه یک ماه از عقد داداشم گذشته بود رفتیم خواستگاریش.اینم بگم اون دو هفته قبل خواستگاری پشیمون شده بود و میگفت بمونه تابستون.البته بعدا فهمیدم دختر داییش از ازدواج با من منصرفش کرده بود.ولی با اصرار من و خانوادش راضی به عقد شد«کاش که هیچ وقت اصرار نمیکردم.قرار بود یکم عقدمون طولانی بشه و اونم کمتر از من پول بخواد تا من بتونم برای عروسی پول جمع کنم.چهار ماه از عقدمون گذشته بود که به اختلاف شدید خوردیم.من بیکار شده بودم.و اونم خیلی اذیت میکرد.همش میگفت من به فکر آینده نیستم من عرضه ندارم.من براش طلا و لباس و…نمیخرم.خیلی نامردی کرد توی بدترین شرایط پشت من رو خالی کرد.چقدر از خانوادم سرکوفت خوردم.هر کسی یه چیزی بهم گفت.پدر و مادرم چقدر گفتن بهت گفتیم این رو نگیر دختر خوبی نیست.بعد از یک ماه قهر بودن گفت میخواد طلاق بگیره.به خدا با این که تقصیر من نبود ولی کلی منت کشی کردم.آخرش گفت تو میخوای پول ما رو بخوری.تو به تیپ و قیافه و شخصیت من نمی خوری.میخوام ازت جدا شم.الان شیش ماهی که از اختلافمون میگذره ولی هنوز جدا نشدیم.من الان دارم سعی میکنم به طریقی که نفهمه ببرمش پیش یه روان شناس تا بتونه کمک کنه تا شاید بتونیم زندگیمون رو ادامه بدیم.دعا کنید برام لطفا.چون خیلی دوسش دارم و میدونم اگه جدا بشیم اون بیشتر ضرر میکنه تا من……

  189. بی نام

    سلام به همه

    بعد از 7 سال انتظار که شاید سر عقل بیاد دیگه به ته خط رسیدم. خودشم خوب می دونه که دیگه طرفش نمیرم ولی اگه بیاد جلو می بخشمش!! بعد از 7 سال که نتونستم به کسی فکر کنم رفتارش باعث شد که کم کم به یه دختر دیگه علاقه مند شدم. دختری که اونم خیلی منو می خواد. باهاش مطرح کردم و منتظر جوابشم 10 روز ازم فرصت خواسته و می دونم قطعا جوابش مثبته. خیلی خوشحالم که بعد 7 سال منطقی فکر کردم و تونستم بی خیال اون بشم. ولی جالبه برام که هنوز فک می کنه احمقم و حاضرم طرفش برم. نمی دونم چرا ولی تو این 7 سال خیلی سختی کشیدم! از رفتار احمقانه خودش از بی منطقی خانواده ش و لی صبر کردم شاید متوجه بشن که راهشون درست نیست. نشدن ولی اینبار یه تصمیم درست گرفتم و ازش دست شستم و راهی دیگه در پیش گرفتم و به عکسی که نزدیک یکسال بود بهم علاقه داشت دل بستم و باهاش مطرح کردم.
    انسان های احمق تو زندگی به هیچی نمی رسن و اگه هم برسن مفت از دستش میدن. یار قبلی من مصداق یه احمق به تمام معنا بود……..

    • بی نام

      سلام. ولی تو هم مفت از دستش دادی کسیو ک 7 سال بهش علاقه داشتی. خب باید باهاش حرف میزدی ببینم چرا جوابش منفیه.نباید کس دیگه ای رو میفرستادی ک پادرمیونی کنه خودت باید باهاش حرف میزدی اگه دلایل قانع کننده ای داشت ک هیچی تو هم توهمون سالهای اول میتونستی دل بکنی ازش.من یه دخترم ک شباهتی ب دختر قصه تو دارم و بخاطر طرز درست خاستگاری نکردن ازم 7 سال خودش اذیت شد

      • بی نام

        عجب!!!!!!!!!!!!!!! واقعا جالب بود صحبت شما!! طرز صحیح خواستگاری!! لطفا این پروتوکل خواستگاری صحیح رو بزارید همه استفاده کنن، تا اگه جواب نگرفتن ملت از پروتوکل شما استفاده کنن. بعضی ها چون بچه ان و یه سری حساسیت های بچگانه دارن برای خودشون یه سری پروتوکل مزخرف میسازن که هیچ احدی با پروتوکل اونا به نتیجه نمیرسه!! چون پشت پروتوکل جهله نه منطق. به هر حال امیدوارم هم شما و هم لیدی ما سر عقل بیایید و راه درستی انتخاب کنید.

        • بی نام

          من چیزی از شما وعشقتون نمیدونم ک بخوام قضاوت کنم ولی تااونجایی ک درمورد خودم میدونم اینجوری بوده.خب شماهایی ک اینقدر دم از عاقلیو بزرگی میزنین ب ماهم یاد بدین ک احمق وجاهل نباشیم وبزرگ بشیم.
          یعنی واقعاشماخیلی منطقی هستین ک میگین بعداز 7سال ازش دست کشیدم سراغ دیگری رفتم؟نه خب وقتی7سال نتونستی راضیش کنی منطقی درکارنبوده شماهم یجای کارخودت لنگه نه فقط اون احمقه!!! من ک تا اخرعمرشم انتظاربکشه وموهاش رنگ دندوناش بشه ” به قول شما سرعقل نمیام” سراغش نمیرم ولی شاید لیدی شما سرعقل بیاد…

          • بی نام

            یه سوال از شما دارم…. مگه احمق منطق حالیشه؟؟؟؟!!!! دلیل اینکه به یکی میگیم احمق اینه که فرمول منطق با اون سازگار نیست. بعدشم مهم نیست که نیاد اون منو از دست داده. این همه دختر خوب ریخته آویزون پسرا میشن فک کردید قحطیه؟؟!!! تازه چشممو باز کردم و حسرت بهترین روزهای زندگیمو می خورم که به اون فکر کردم. حیف که جوونیمو فدای اون کردم. ولی خوشبختانه الان با دید باز دارم به زندگی نگاه می کنم و از زندگیم لذت می برم. جالبه بدونید یکی از دوستام بهش پیام داشته کاری باهاش داشته اونم فک کرده از طرف منه (حماقت) و به باباش گفته به دوستم زنگ زده چه کار داری با دخترم و از این حرفا…. من از شما سوال دارم وقتی یکی از نظر سنی به سن منطقی بلوغ اجتماعی و فکری و عقلی رسیده باشه همچین فکر احمقانه و از اون بدتر کار احمقانه تر دادن شماره به باباش رو انجام میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جواب مشخصه قطعا نه. ولی لیدی من اینطور آدم احمقی هستش. دقیقا من الان فکر می کنم میگم باباش اون موقع که من با خودش مطرح میکردم باید وارد میشد که منظورت چیه می خوای با دختر من دوست بشی؟ ازدواج کنی؟ یا هر چیز دیگر تا براش مشخص بشه. نه الان بیاد با دوستم این کارو بکنه!! بگذریم گفتن بی فایده ست طرف من آدم نمیشه و منو از دست میده.

          • بی نام

            درسته دختر قحطی نیس ولی از کی تا حالا ب دختری ک اویزون پسر میشه میگن خوب؟ این یعنی منطق؟؟؟درسته ک کار خودش وباباش خیلی اشتباه بوده وحماقت کرده ولی در هرصورت ادمای احمق زیادن ب همون اندازه ک طرف شما احمقه طرف من دو برابرش احمق و بیشعوره و اون کلا هیچوق ادم بودن در ذات شریفش نبوده پس هم دختراحمق زیاده هم پسر احمق…
            درهرصورت خیلی خودتونو اذیت نکنین دخترا براشون مهم نیس اینکه فک کنین شمارو ازدست بده وناراحت بشه و ضرر کنه اشتباهه چون دخترا نسبت ب این مسایل بی تفاوتن…… خب من وشما دوتا ادم احمق تو زندگیمون بوده ولی شما حساسیتتون زیاده ب نظر من بیخیال باش واز زندگیت لذت ببر مثل من بیخیال…

          • بی نام

            حالا چرا این قد از دستش ناراحتی؟؟؟ مقصر هستی و بعدش میای طلبکارانه رفتار می کنی که اشتباه خودت رو بپوشانی؟؟ 7 سال بهت احترام گذاشته و برات ارزش قائل بوده و چندین بار به شیوه های مختلف پا پیش گذاشته شما ناشیانه رفتار کردی نباید از دستت ناراحت باشه؟؟؟؟!!! به نظرت باید یه کلاغ پیدا کنه و ازش بپرسه خونه فلانی کجاست و آدرس بگیره بیاد خواستگاری یا از خودت بپرسه؟؟؟؟ به نظرت قبل از خواستگاری باید نظر اولیه خودتو بدونه یا نه؟؟؟؟ کلا برخی دخترها از اعتماد به نفس کافی برخوردار نیستن و قدرت مدیریت شرایط رو ندارن و با کسی که براشون ارزش قائله طوری جاهلانه رفتار می کنن که اون اعتماد و علاقه از بین میره. واقعا نمی دونم چی بگم طرف من 7 سال پشت سر هم حماقتشو تکرار کرد و انگار شعورش و عقلش و فهمش در حد همون دختر 12 ساله باقی مانده بود. البته شاید مقصر خودش نیست جو سنگین سرشار از شک و تردید نسبت به اعضا خانواده ش که توسط پدرش القا شده بود مانع از عکس العمل صحیح و مناسب توسط ایشون شده بود. به هر حال فراموش نمی کنه به درک همونطور که گفتم باید به سمت کسی بری که وقتی تو صد قدم برداشتی اون هم یه قدم برداره به سمتت، نه با نهایت حماقت و بی شعوری بشینه بگه تمام این چالش پیش اومده رو باید فقط پسر حل کنه!!!!! من انتظار نداشتم که اون بیاد سمت من… من انتظار داشتم به درخواستم پاسخ مناسب بده. وقتی چندین بار من غرورمو زیر پا میزارم و پیش میرم طرف با نهایت نفهمی عین مجسمه سر جاش خشکش زده و هیچ عکس العملی نشون نمیده انتظار داری نگم احمقه؟ نگم بی شعوره؟؟ بعدشم باید بگم اصلا برام مهم نیست و اصلا به بود و نبودش فکر نمی کنم. توپ توی زمین اونه اگه آدم شه که هستیم خدمتش اگه هم نشه باز میگم به درک اون منو از دست داد. منی که خودش می دونه چقد براش ارزش قائل بودم. حقش امثال همونهایی است که ………!!!

          • بی نام

            بزرگ و بالغ شدن براتون کاری نداره! شهامت می خواد.. همین. برای یه بار تو زندگیتون تصمیم درست بگیرید…! عشق من که این کارو نمی کنه ولی شما فرصت رو از دست ندید…..

          • بی نام

            منم همچین کاری نمیکنم. “دخترها مثل سیب های روی درخت هستن بهتریناشون در بالاترین نقطه درخت قرار دارن. بعضی پسرا نمیخوان به بهترینها برسن چون میترسن سقوط کنن و زخمی بشن پس به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستن اما به دست اوردنشون اسونه اکتفا میکنن. سیب های بالای درخت فکر میکنن مشکل از اوناس درحالیکه اونا فوق العاده ان. اونا فقط باید منتظر امدن پسری بمونن که انقدر شجاع و لایق باشه ک بتونه از درخت بالا بیاد”

          • بی نام

            طرف من می دونه که راهی برای بازگشت من نگذاشته! همه ی درها رو به روی من بسته. اگه می خواد باید و باید پا پیش بزاره! اگر نه منو از دست داده و هیچ امیدی نیست. توپ توی زمین اونه…………

          • بی نام

            شاید اونم دلایل خودشو داشته باشه شما چه میدونید از اون؟؟؟ هیچی….من نمیدونم چیکار کرده ک هیچ دری رو باز نگذاشته همش قضاوت اشتباهه در صورتیکه اشتباهات خودتونو نادیده میگیرید تو رابطه ها فقط یک طرف مقصر نیست اینو قبول کنید. من ادعایی ندارم ولی شما که خودتون انقد منطق حالیتونه درست فکر و قضاوت کنید…اصلا وظیفه اون نیست که این کارو انجام بده ازش توقع زیادی نداشته باشین.من که خودم هرگز و هرگز این کارو نمیکنم….این دنیا فقط به یک نفر محدود نیست.

          • بی نام

            این توهین کردنت نشون دهنده شخصیتت بود توقع بیشتر ازینا ندارم ازت…. احمقه؟ بیشعوره؟ ادم نیس؟ ناشی؟ متاسفم برات

        • بی نام

          خیالت راحت شد؟؟ به خانواده ت ثابت شد که می خواستت؟؟؟ همینو می خواستی عقده ای؟؟؟ من 7 ساله می دونستم که آخر این ماجرا به کجا ختم میشه! از طرف من تمومه ولی تو هنوز مونده! ذلیل بر می گردی….
          سرنوشته نمیشه کاریش کرد، شاید بخشیش تقصیر تو بود. اما به خاطر همین بخش زجر میکشی!
          باید به خاطر کسی که می خوای تلاش کنی و دینتو ادا کنی! باید شجاع باشی! ولی یادت باشه این شجاعت یه طرفه نیست هر کس باید بخشیش رو ادا کنه.

          پشیمونی از کاری که باید می کردی و نکردی خیلی سخته. درد بزرگیه. اما کسی که احساس می کنه وظیفه شو انجام داده فارغ از نتیجه عمل احساس آرامش و راحتی می کنه!

          این تو هستی که با درد پشیمونی میمیری به پدرتم گفتم خیلی دختر های بهتر و شایسته تر از تو هست، ولی به خاطر یه تعهد نا نوشته پای حرفم موندم اما شرمنده این راه تو بودی.

          حالا هم بمون با درد پشیمونی برا همیشه……

          می تونستی با شیرینی یه عمر در کنار کسی باشی که یه احساس دو طرفه به هم داشتید. ولی خدا به راحتی این داشته رو به آدم نمیده تا براش تلاش نکنه. تو هیچ کاری نکردی برای این رابطه پس ناکرده پشیمونی.
          بمون با درد پشیمونی……….

          • بی نام

            خیلی از حرفات خندم گرفته ولی در هر صورت جوابتو میدم. میدونم یجای دلت درده و داره میسوزه که اینجوری حرف میزنی درهرصورت برام مهم نیست.تو در حد خودت حرف میزنی گناهی نداری حدت همینه…پس بهت حق میدم بگو نذار چیزی ب دلت بمونه.این قضیه اصلا ب خانواده من ربطی نداشت و نداره چون تصمیم اخر باخودمه درواقع زندگیه خودمه پس خودم تصمیم میگیرم ن اونا…پس بیدلیل پای اونارو وسط نکش.
            بخدا قسم بخدای واحد قسم ک بالاتر از اونو نمیپرستم اگه یک درصد “حتی یک درصد” احتمال میدادم ک حسی بهش دارم و دوسش دارم خودم میرفتم پاپیش میذاشتم و بهش میگفتم چون دختری نیستم ک بذارم چیزی ب دلم بمونه!! اگه حتی حس میکردم ک ذره ای لیاقت داره بازم اینکارو میکردم فقط من همیشه خودم باهاش ارتباط برقرار میکردم ک بفهمه برام عادیه ولی جنبه نداشت و به خودش میگرفت.
            من باید از چی پشیمون باشم؟؟؟؟؟ بخاطر یک احساس پوچ؟؟؟
            چرا باید با احساساتش بازی میکردم؟؟؟ چرا باید زندگیشو نابود میکردم وقتی احساسی بهش نداشتم؟؟؟ اگه میخواستم با احساس ترحمی ک داشتم باهاش ازدواج میکردم فقط زندگیشو نابود میکردم انقد بی انصاف نباش!!
            من خیلی دارم از زندگیم لذت میبرم و خوشحالم زجر برا چی اخه؟ برا یک احساس پووووچ؟؟؟ هیچوقت ب خوشبختی درکنارش فکر نکردم.
            نه پشیمونم نه تو این جریان موندم و نه اصلا هیچوقت انقدی ک تو فکر میکنی بهش فکر کردم و الانم ازاده ازادم و دارم یه تصمیم که سالهاست منتظرشم میگیرم برا زندگیم.
            حالا هرجور دوس داری در مورد من فکر کن برام مهم نیست من مسوول تغییر فکر دیگران نسبت ب خودم نیستم ب شعور کسی هم توهین نمیکنم چون هرکس سطح شعورش در حد حرف زدنشه نه بیشتر! عدم اعتماد بنفس و حقارت خودشونو نشون میدن با حرف زدنشون پس ما بیشتر از این تحقیرشون نمیکنیم چون دل رحم تر از این حرفاییم.

            در اخر اینو بدونین اونی بیشتر توهین میکنه ک این قضیه براش مهم باشه اگه از طرف من تموم نبود منم مثل دیگری میسوختم. اصلا چیزی برا من وجود نداشته ک بخواد تموم شه……
            با ارزوی یهترینهابرای شما… والسلام

          • بی نام

            اصلا معنی حرفاتو نمی فهمم! من که به اون یارو بارها مستقیم گفتم که اگه تو نخوای من آدم حسابت نمی کنم. همیشه تو حرفام حماقت و بی ارزشی خودشو و خانوادشو به رخش می کشیدم و دلیل اصلی زده شدنش از من همین صریح صحبت کردن هستش!

            اون احمق بود و همیشه حسرت من رو خواهد خورد اسناد اعتراف میزان علاقه ش به من و رفتن تا مرز خودکشی، سکته و افسرده شدنش موجوده پس الکی و بدون مدرک حرف نمی زنم.
            گواه مطلق همه ی حرفای من خدا، بعد خودش و در آخر خودم هستم و بس. بدیهیات نیازی به اثبات ندارن و روشن هستن.

            شاید الان ادعا کنه که منو نمی خواسته! من بهش حق میدم چون دیگه منو از دست داده و این حرفای پوچی که می زنه حکایت حرفای قمار بازی هستش که همه چیزشو (عشقش) رو از دست داده.
            بنده خدا کم منت نکشید و خودشم می دونه چیکار کرده و چقد زجر می کشید تا محلش میزاشتم نمی تونه منکر بشه.
            کار نداریم بگذریم خدا رو شاکرم که یه احمق به تمام معنا نیومد تو زندگیم.

            به خدای احد و واحد به اندازه دانه ی خردلی احساس ناراحتی نمی کنم که از دستش دادم چون اصولا این من نیستم که بازنده این بازی بود، در حقیقت خودش و خانواده ش بودن که منو از دست دادن.
            اما از حق نگذریم یه خرده عذاب وجدان دارم و اون اینه که خواستگارای زیادی رو به خاطر من رد کرد و به گفته خودش نمی تونه به کس دیگه ای فکر کنه و هر کسی غیر من وارد زندگیش بشه قطعا زندگی اون و خودشو خراب می کنه. ولی منم دیگه مسئول این بخشش نیستم!

            بر می گرده ذلیل و صدای شکستنش به گوش همه میرسه!
            در مقابل هر کس کتمان کنه در مقابل من و خدا که نمی تونه کتمان کنه که چقد منت کشی کرده و چقد خواهان من بوده….
            مایه خنده ست که این واقعیت عینی رو حداقل در مقابل خودم کتمان کنه:))))))))))))

          • بی نام

            باصراحت حرف زدن یا بیشعورانه حرف زدن؟؟؟ تو برا دلخوشی و ارامش خودتم که شده اینجوری فکر کن اصلا فکر کن عاشقت بوده ببینم از عقده هات کم میشه یانه!!! تو چه میدونی از دل اون که رفتار و حرفاشو ب خودت میگیری؟ نمیدونم کدوم کلاغی واست پیغام اورده ولی میدونم اشتباه گفته.درهرصورت مهم نیس داداش.
            خدا نزده پس کله کسی ک بخاطر ی ادم ک اطرافیان پوچ میدوننش خاطرخواهاشو رد کنه. کسی ک شاید فقط بین خودشون یکم ادم حسابش کنن وگرنه ما ک میدونیم دیگران حتی ذره ای بهش اهمیت نمیدن. خوبه یکمم از دید اونا ب خودش نگاه کنه.بعد میفهمه ک حدش کجاس!!
            اون مطمینه ک مرده؟؟ کسی ک مردونگی تو ذاتش نیستو دیگران حتی براش تره هم خورد نمیکنن.
            دختری ک براش سر و دست میشکونن بیاد بخاطر کسی ک اصلا سر و تهش مشخص نیس افسرده بشه و….. هه هه هه زهی خیال باطل
            حرفات ضدونقیض ان برادر. تو هنوزم داری اونو “عشق من” خطاب میکنی و میگی ک اگه بیاد سمتت میپذیری بعد میگی دس ب خودکشی زده؟؟؟ خاااک تو سرش ک فقط نمیخواست تو رو کم ارزش کنه و حدتو نشونت بده ن اینکه تورو بخواد…
            از کدوم زاویه ب خودت نگاه میکنی ک میگی اون تورو از دست داده؟ اونیکه خیلیا هستن ک حاضرن تااخر عمر پرستشش کنن و اونو معبود خودشون میبینن و…. اون اینارو رها نمیکنه بیاد سمت کسی ک بویی از مردانگی نبرده کسی که انقد بزدله ک نمیتونه مستقیم دوکلمه حرف بزنه مطمینا اون یه مرد از زندگیش میخواد.خیلی حرفه بخاطر تو ” اونم تووووو” بخواد دست ب همچین کارایی بزنه.اونیکه خیلیا عهد بستن تا اخر عمرشون بخاطرش تنها زندگی کنن و تنها بمیرن بیاد دست ب خودکشی بزنه؟
            دوست نداشتم ارزشتو بهت نشون بدم خودت خواستی.
            اگه اومد و مستقیم گفت دوست دارم برگرد و پشیمونم و از این حرفا باور کن چون میدونسته روزی دوسش داشتی براش سخت نیست گفتن این حرفا ولی اگه از گوشه و کنار چیزی فهمیدی یا از رفتارای خوب خودش فهمیدی ک از رو ترحم بوده دل خوش نکن و باور نکن.
            دخترای زیادی هستن ک اویزون پسر میشن و ارزش خودشونو نمیدونن و میان سمت بی ارزش تر از خودشون و فک کنم شما از اون دسته پسرایی باشید ک گرایش دارید ب سمت همچین دخترایی یادت باشه اینا هم هستن پس دلت خوش….
            در هرصورت با صریح حرف زدنت دختراییکه اویزونت میشن رو رد نکن درسته هیچکس برات مثل اون نمیشه ولی دیگه مجبوری.. نذار مثل اون از دستت برن.
            اون ارزوی بهترینهارو برا تو داره چون هیچ ناراحتی و بدی از تو تو دلش نیست اینو بدون که خیلی هم دوستت داره بااینکه تو ارزوی ذلیل شدن و زجر برا اون داری بازم اون راضی ب بد تو نیست نمیدونم بابت چی تو بد اونو میخوای…. هیچوقت تلخ حرف نزن ک تلخ بشنوی.

  190. حسین

    با یه دختر دوست بودم خیلی با هم خوب بودیم واقعا عاشق هم بودیم ولی متاسفانه پول نداشتم و از نظر مالی شرایط ازدواج نداشتم اونم یکی اومد خاستگاریش که بابای پولدار داشت و خانوادش بزور دادن بهش.و من موندم و دلم واقعا تنها شدم خیلی عذاب میکشم با افکاری شبا تا صبح تو سرم میگذره.خدایا چرا نباید منم پول داشته باشم؟که بتونم به عشقم برسم.بعد اون دیگه بعد 2سال دیگه هیچ کسو نمیتونم حتی نگاه کنم…

    • بی نام

      این طعنه نشانه حقیر بودنته، متاسفم برا طرز فکر خودتو خانواده ت

  191. سارا

    سلام من حدود ۲سال عقد بودم الان ۶ماه عروسی کردیم شوهرم خیلی بدبین به همه چیز وهمه کس شک داره چندین بار بهم تهمت زده ولی بعدش که فهمیده که اشتباه کرده ازم معذرت خواسته ولی باز تکرار کرده اصلا دوسش ندارم همش به طلاق فکر میکنم ولی جرات ندارم اقدام کنم نمیتونم باهاش مدارا کنم خیلی برام سخته اصلا اجازه نمیده ازخونه بیرون برم مثل یه زندانی شدم دل ودماغ هیچ کاریو ندارم از صبح تا شب به درودیوار خونه نگاه میکنم چندبار بهش پیشنهاد دادم که باهم بریم پیشه روانپزشک ولی هر دفعه دعواراه انداخته میگه من شکاک نیستم فقط مواظب زندگیم هستم قبل از اینکه ازدواج کنم یه نفری تو زندگیم بود خیلی منو دوست داشت ولی من اذیتش میکردم پسره خوبی بود ولی قدرشو ندونستم الان همش فکر میکنم دارم تقاص پس میدم همش حرفایی که بهم میزد خاطراتی رو که باهم داشتیم رو مرور میکنم فقط افسوس میخورم نمیدونم باید چه کار کنم انگار تو باتلاق گیر کردم من با نیت خیرتصمیم به ازدواج گرفتم اگه شوهرم یه درصد خوب بود شاید هرگز به اون شخص فکر نمیکردم خیلی تو زندگی از لحاظ روحی واسم کمبود گذاشته از روز که میگذره بیشتر ازش دور میشم۶ماه ازدواج کردم ولی خیلی پژمرده شدم احساس میکنم خداهم منو فراموش کرده ازبس صداش زدم خسته شدم

  192. علی

    سلام

    عزیزان بیایید واقع بین باشید. کن نمی خوام بگم که عشقی وجود نداره و همه چی کشکه! ولی چیزی که هست اینه که بپذیریم وقتی طرفمون یک بار ما رو ترک کرد و رفت و بهمون خیانت کرد دیگه قابل اعتماد نیست!! چون این شخص ذاتاً با خیانت مشکلی نداره و به راحتی فردا روز تو زندگی هم بهت خیانت خواهد کرد. اگه الان فقط در یک رابطه با شما بوده و راحت شما رو تنها گذاشته و رفته، اگه در زندگی مشترک با شما باشه دو راه کار پیش میگیره یا از شما جدا میشه و میره با عشق جدیدش که در این شرایط تبعاتش برای شما خیلی سنگینه و یا نه! به رابطه پنهانی با معشوقش وقتی در کنار شماست ادامه میده و بهتون تا آخر عمر خیانت میکنه که این هم بسیار سنگینه!!
    پس بیایید منطقی باشید به خیانت کار اعتماد نکنید، اینجور آدمی خیلی خیلی بعیده ذهن بیمارش اصلاح بشه و به راه درست برگرده!! به راحتی به همچین کسی که بهتون پشت کرده پشت کنید و برید پی زندگیتون…………….

    • لیلی

      شما خیلی ادم بی انصاف و یک طرفه قضاوت میکنید پس امثالی مثل من باید واسه همیشه تو زندگیشون تنها بمونن اگه چند نفر عین شما ب افرادی مثل ما نگاه کنه من باید همین الان برم بمیرم شما فکر کردین همه ادما فرشته هستن اگه خدا میخوات عین شما فکرکنه ک تموم بنده هاش ناامید میبودن شما ب زندگی خودت داری نگاه میکنی شما چ میدونی بعد اون اتفاقات ی شب نشد بدون اشک بخوابم جایی نمیرم ک کسی پشت سرم حرف نزنه بیرون نمیرم واسه خاطر امثالی عین شماست هر انسانی جایزالخطاست یکی کوچیک یکی بزرگ این بی انصافی ک دیگه کسی نتونه ب من اعتماد بکنه کسی چ میدونه ک بعد اون اتفاق سرم از سجاده برداشته نشد کسی چ میدونه بعد اون اتفاق نتونستم خب نفس بکشم احساس خوشی کنم کسی چ میدونه بعد اون اتفاق دیگه نتونستم غممو ب کسی بگم یکی بیاد بگه ……………واقعا متاسفم

  193. Plus

    سال ها برای به دست آوردن هم تلاش کردیم. و خداوند در جبران صبر و تلاشمون همه مشکلات رو یکی یکی از سر راهمون برداشت و حالا که چندین ساله عاشقانه کنار هم زندگی می کنیم….خوشبخت ترین مرد زمینم!!!

  194. پ

    داستاناتونو خوندم … سخت بود و دردناک
    سه سالی با یه دختری بودم . اوایل دوست معمولی بودیم
    ولی رفته رفته عاشقش شدم ( خودشم بی تاثیر نبود )
    چند ماه سعی میکردم بهش بفهمونم که عاشقش شدم ولی
    یا نمیفهمید . یا نمیخواست بفهمه …
    بالاخره یه شب بهش گفتم اولش جا خورد ولی بعدش رابطمون به شکل دیگه ایی
    شروع شد …
    چند ماه باهم بودیم و خاطرات خوبی تو ذهنم ازش دارم
    $$ به دلیل مشکلات شخصی تصمیم گرفته بودم که هیچ وقت ازدواج نکنم
    ولی وقتی دیدم به سنی رسیده که واسش خواستگار میاد و منم دوسش دارم
    حاضر شدم واسه از دست ندادنش تن به ازدواج بدم …
    قضیه رو باهاش مطرح کردم اونم با پدرش مطرح کرد
    ولی ایشون به دلیل یه سری مسائل که مهم ترینشون اختلاف سنی ( 2 سال ) ما
    مخالفت کردن …
    اون دختر هم به خاطر حرفای پدرش از من فاصله گرفت ، البته نه کم کم
    بلکه سه سال دوستی رو نادیده گرفت و یهو رابطه رو قطع کرد !
    رابطشو قطع کرد با منی که میگفتم اگر نزارن بیام خواستگاریت
    میام دم خونتون انقد میشینم تا رام بدن 🙁
    ولی اینجوری نشد ! واسم تلاش نکرد . نموند !
    یک ماه بعد خواستگار سابقش که خیلی هم پشتکار داشت باز اومد خواستگاریش
    اونم جواب مثبت داد …
    هفت ماهه نیست ، شیش ماهه عقد کرده
    ولی من هنوز تو شوکم ! که چرا ؟ چرا اینقدر بد شد
    چرا اینقدر بد رفت ! اون کسی که از همه علاقه هاش دست کشید
    و کوتاه اومد من بودم ! ولی کسی که با بی اعتنایی رفت اون بود 🙁
    هنوز تو فکرشم و دوسش دارم
    ولی امیدوارم هرجایی هست خوشبخت باشه … ( میم )
    🙁

    • امير

      سلام داداش ميفهمم چي ميگي دقيقا الان من تو همچين شرايطي هستم و طرف مثل عشق تو بي اعتنايي ميكنه و همين روزاس كه اگه خواستگاري براش بياد بذاره و راحت بره!!!
      منم مشكل اختلاف سني دارم باهاش(1سال) بعضي وقتا فكر ميكنم شايد به خاطر اختلاف سني باشه
      شايد دوسم نداره شايد….
      آخه بعد 5 سال مگه ميشه
      مگه داريم

  195. ستاره

    سلام
    یکسال پپیش من ویه پسری باهم آشناشدیم،که انگارمیخاست من براکس دیگه جورکنه که ازدواج کنیم،ازقضا ماباخودش عاشق شدیم،اونم نمیدونم،ولی ازرفتاراش وحزفاش معلوم بود،
    گذشت بعدیکسال یکی اومدخاستگاریم که بعدن فهمیدم هون لوده که،من بهش معرفی کرده،ماازدواج کردیم،ولی هنوزم که هنوزه عشق اون توقلبمه،درصورتی که موقعیتااین خیلی بهتره اونه،واینکه من به اون (عشق اولم)گفتم پاتمیمونم تاموقعیت جورشه بیای خاستگاری ولی میگف،توحیفی لیاقتت بیشترازایناس،
    الانم یوقتامیبینمش دلم هری میرزه،پایین،وهمین طوراون،انقددوسش داشتمکه دوست ندارم اصلاازدواج کنه،زنی کنارش باشه
    چکارکنم،عشقش ازسرم بیرون کنم،واین درنظربگیریدشوهرمم به ایننتیجه رسیدیم مابدردهم نمیخوریم،بشترمن بخاطراینکه باعشق قبلیم مقایسش میکنم،من دوران عقدم،آیابه نظردون ازجدابشم یااینکه ممکنه عشقی دوباره بوجودبیادمثل اولای ازدواج،
    لطفاراهنمایم کنید

  196. داستان زندگی عبرت آموز من2

    خنگی آدمه که تو گذشته زندگی گنه!!!! مگه همه آدما مثه همن ! که دیگه از ازدواچ ترسید؟! اگه همه مثه هم باشند که دیگه بهشت و جهنم معنی نداره؟!!! بابا برو با توکل به خدا زندکیتو از تو شروع کن! تــــــمام.
    قوی باشین .حالم از آدمای ضعیف بهم می خوره! من یه خواهر بزرگترم که از راه دلسوزی میگم . خواهــــــــش می کنم خواهـــــــــــــــــــــــــــــش می کنم به حرفام گوش کنید!!!!!!!!!!!

  197. داستان زندگی عبرت آموز من

    من بعد از 22 سال فهمیدم که شوهرم عاشق همون زنیه که تو اوج هیجان جواتی عاشقش بوده .اون زن انگلیسی بود و معتادش کرده بود از شوهرم 4 سال بزرگتر بوده.ولی عشق اول اون بوده. همیشه از روز اول اونو با من مقایسه می کرد تا چاییکه من فکر می کردم اون الهه ی زیبایی بوده. اینم لازمه که بگم شوهرم زمان نامزدی به من گفت که با اون و چند تا بوده .من که فقط 18 سالم بود گفتم هر چی بود دیگه نباشه .تازه اینم مامانم بمن یاد داده بود که بگم.و اوایل ازدواج همش حرف اونو می زد منم حساس شدم و به خواهراش گفتم .اونا رفتن و عکس اون رو بم نشون دادن .اینقدر زشت بود که از خوشحالی بلند بلند خندیدم و اونا هم گفتن چون زشته اینقدر خوشحال شدی؟! خلاصه چون منم اولین مرد زندگیم بود (شوهرم) همون اول عروسی فهمیدم معتاده .ولی دیگه خیلی دوسش داشتم و ازش چدا نشدم.از اعتیاد فقط آقا تقی رو می شناختم.راستی اون پسر یکی از ثروتمندای شهرمون بود.بعد از 22 سال که هر کاری کردم از اعتیاد دست بردار نبود و شیشه مصرف می کرد روزی که مثل همه سالهای عمرم در حال دنبالس دویدن بودم فهمیدم که عاشق زن کرایه نشین مغازمون شده که اون زن شوهر و دختری داره و از روستا نشینان اطراف مشهدن.فقط چون این زن که مثه همه زنان هرزه دیگه ست شباهت به اون زن انگلیسی داره.این زن دومی مغول هست ولی خود شوهرم گفته بوده که اونو یاد زن انگلیسیه میندازه .اینها رو هم بگم که منو پدر شوهر برای شوهرم انتخاب کرده.و این زنا ارزش ناخن گند منو از نظر نجابت و .. ندارن.همه فکر می کردن شوهرم بابامه واون کسانی که شوهرمو با اون زن دیده بودن فکر میکردن پس شاید اون از من بهتره با همه زشتیش و وقتی منو دیدن از شدت تعجب شکه شده بودن.تازه من بیچاره زمانی که متوجه رابطه اونا شدم فهمیدم که تو تمام این سالها که من عاشق شوهرم بودم و حتی با اینکه اعتیادشو کنار نگذاشت تو عمق فقر و بدبختی جنگیدم و یه دختر مهندس و یه پسر دبیرسنانی که در مدرسه تیزهوشان درس می خوند بهش تحویل دادم. اولش انکار می کرد مه رابطه داره بعد که دید من با دلیل محکم میگم و فراراشون تو خیابون رو دیدم اونم مثه دختر پسرای جوون .دیگه انمار نکرد و گفت که می خواد باهاش ازدواج کنه.سه ماه گریه و دعا و مناجات با خدا من که مهریه ام در مقا بل همه ثروتی که داشتن مادیات نبود حتی یه سکه بهار آزادی .ولی دو تا چیز بسیار ارزشمند بود یکی قرآن و دیگری نهج البلاغه.هر روز او سر حال تر می شد و من نابودتر .تا اینکه به خودم اومدم و گفتم مهمترین سرمایههای من ایه که از اون زن خیلی بهترم. نباید بگذارم زیبایی و جوانی من و از همه مهمتر من که یک زن نجیبم رو یکی مثه این بی ارزشها از پا در بیارن.کم کم آرامشم بر می گشت و به خودم حتی بیشتر از قباه این اتفاقات رسیدم.بت پسرم رفتیم که دادگستری که نذاریم مغازمونو از دسمون در بیارن.خونه به نان خودم بود ولی مغازه نصف نصف بنام بچه ها .و رفتیم تا برای پسرم حکم زشد بگیریم.آخه مرتب برادر زن مغول در خونمون بود و از شوهرم سند مغازه می خواست.لعنتی ها زندگیمونو چهنم کرده بودن.به خودم گفتم نباید یه زن احمق که به خودش و بدنش رحم نداره از من چلو بزنه .با ترفند زنانه و هر چه از این زن میدانستم دروغ مصلحتی بافتم و گفتم که با دیگران دست به یکی کردن تا تو رو که فکر میکنن خیلی ساده ای گول بزنن.در واقع هم همین بود ورابطه هم بود بین اون زن و دیگران ولی من اونو به کسی مبهم نسبت دادم و شوهرم باور کردو رفت و تو مغازه دعوا راه انداخت که من می خوام دیگه بیرونتون کنم .کرایه بیشتر می خوام.و نقشه دومم این بود که بعد از تو هم ریختن اینا باید جدا می شدم و مغازه هم که صاحبس بچه هام بودن .تا اینکه متوجه شدیم که شوهرم مریضه و خیلی ساله که این مریضی تو بدنش بوده و خبر نداشته .منم که بلافاصله از شنیدن خبرای روابط اون تو مرکز بیماریهای مفاربتی آزمایش داده بودم و خدا رو شکر سالم بودم .چون بخاطر اعتیادش قبلا واکسن هپاتیت زده بودم.حالا این شوهر مریضو دیدم دور از انسانیته که تو این شرایط مریضی رهاش کنم .تمام تلاشمو برا خوب شدنش کردمو .اون ده روز بیهوش و من پوشک می کردمو بالا می آورد .خودم تنها بهش رسیدگی می کردم.هر روزی که بیهوش میشد با بچه ها و اورژانسی ها از 4 طبقه میبردیمش و وقتی خیالش راحت میشد که خوب میشه دوباره حرف اون زن مغول می زد براش گریه میکرد.منم قلبم پاره پاره می شد با اینکه می دونستم که روزی ازش جدا خواهم شد.اما چه کنم که به این سادگیها نبود و داشتم نابود میشدم .ولی مقاومت کردم و می گفتم خدا بزرگ است.شنیدیم که دکترها گفتند که دو ماه بیشتر اگه پیوندنشه نمی تونه زنده بمونه و اون به جای ناراحتی برای اینکه از ما خونوادش جدا میشه برای زنیکه ارزش نداشت ناراحت بود و ما براش اهمیت نداشتیم .اینقدر رفت و اومد و ما کمکش کردیم که فهمید با ضعفی که داره و به ما محتاجه میتونستیم هر بار زهاش کنیم ولی ما اینکارو نکردیم .من با قصه های فشنگ قرآنی سعی کردم اونو متوجه اشتباهاتش کنم و اون هم هر اشتباهی که داشته رو درباره همه چی به من می گفت و می گفت که آدمای بد دور و برسش بودن و می گفت که ارادش سست بوده.(مردم اراده داشته باشید)من ازش خواستم که توبه کنه و گفتم لازم نیست به من چیزی بگی توی دلت از خدای بزرگ بخشش بخواه و اونم اینکارو کرد.به من گفت هرکاری برای من بکنه کمه و حالش که خوب بشه دنیا رو به پام می ریزه .منم نمی دونستم که چه خواهد شد .و من نمی دونستم که چه خواهد شد .با خودم می گفتم شاید بخاطر بچه ها و زجری که بخاطر پدر مریض کشیدن مدتی باهاش زندکی کنم ولی دیکه نه با رابطه زن و شوهر.فقط پدر و مادر .دیگه خداییش همون لحظه که فهمیدم خیانتکاره از چشم افتاد که افتاد.تمام.تا اینکه یه روز که رسوندیمش بیمارستان برای همیشه به خونه بر نگشت.اون تو خواب قبله مرگش دیده بود که عزراعیل در خونمونو محکم می کوبه و فقط اونه که صداشو میشنوه .منم هستم ولی خیلی عادیم و نمیشنوم ولی منم که بهش کمک می کنم تا نترسه.وقتی که مرد من از ته قلبم بخشیدمش .هر روز براش طلب آمرزش می کنم .مردم عزیز شما نمیدونید که ازدواج چه پیوند محکمیه .ساده نیست .من با از دست دادنش انگار که تکه ای از رحمم رو از دست دادم.و اون بعد مرگش هر بار توی خوابم محکم منو تو بغل میکیره .طوری که حسش می کنم .و تو خواب دخترم با حسرت تمام ناراحت از دست دادن من و بچه هاشه.
    اینها رو من قبل مرگ بهش با گریه گفتم.گفتم که خواب دیدم که تو وارد یه دنیای دیگه که شده بودی تو خوابم تازه قدرمو فهمیده بودی و بمن گفتی اولین عشف و آخرین عشقم تو بودی و همه زنایی که تو فکر میکردی فقط کابوس بودن که تو می دیدی .و لی کاش ما اسیر هوسهای کثیف دنیا نشیم و قدر آنچه که خدای بزرک برامون مقدر کرده از صمیم قلب بدونیم.دوستان تا پاس زیادی از شب اینها رو نوشتم و خودم رو خسته کردم تا برای همه درس عبرتی باشد. من نه خیلی اینوریم نه اونوری فقط سعی می کنم پرهیزکار باشم.چون اسلام دین شاد زیستن و آرامشه و ائپونم میسر نمیشه جــــــــــــــــــز با تقــــــــــــوی.

  198. دوست

    دوستان عزیز همیشه اینو یادتون باشه که میگن ازدواج قبرستان عشقه ، اگه کسی با عشقش ازدواج کنه اون زندگی جهنمه نه بهشت،چون بجز سایه ی شک و تردید و ابهام چیز دیگه ای تو اون زندگی نیست ،خواهشا منطقی فکر کنید نه احساسی .

    • علی

      به نظر من مسبب خیلی از شک ها، تردید ها و …. تو زندگی خودمون هستیم. چون وفادار نیستیم، چون خیانت می کنیم، چون دروغ میگیم، چون تظاهر می کنیم، چون تنوع طلب هستیم، چون موقعیت طلب هستیم و …..!! کافیه که طرفمون که با نهایت خلوص و عشق بهمون علاقه داره چند مورد از این زیر آبی ها براش روشن بشه! اونوقته که شکش و تردید و بدبینیش نسبت به ما شکل می گیره!
      پس بخش عمده ای از قضاوت عشقمون نسبت به ما بر می گرده به رفتار خودمون
      البته در این بین آدم های خوش شانسی هستن که علی رغم بی مهری از جانب ما می بخشن چون آدم های بزرگی هستن و ما هم باید از این فرصتی که به ما میدن استفاده کنیم نه با نهایت حماقت فرصت سوزی بکنیم! چون تحمل و صبر افراد آستانه ای داره! چون اون ها هم غرور دارن و تا یه حدی می تونن کوتاه بیان. ولی وقتی ما از فرصت سخاوتمندادنه اون ها به خودمون استفاده نکردیم اون وقت هستش که دیگه امیدی به بازگشت نخواهد بود. دیگه باید بشینیم حسرت فرصت های گذشته رو بخوریم.

  199. محسن

    سلام
    منم می خوام داستان زندگی خودم رو براتون بگم

    من چند سال پیش دانشجوی کارشناسی بودم، نمی دونم چی شد که یواش یواش به یکی از دخترای همکلاسیم علاقه مند شدم که ای کاش نمی شدم!! نمی گم دختر بدی بود ولی خیلی احمق بود و نادون. البته تقصیری هم نداشت بخش بزرگی از دلالیل شخصیتش بر می گرده به نحوه تربیت و رفتار خانواده باهاش که باعث شده بود همچین شخصیتی پیدا کنه!!! بگذریم، رفتم باهاش مطرح کردم فکر کرد دارم سرش کلاه می زارم و نیتم دوستیه!! کلی تلاش کردم تا بهش بفهمونم نیتم دوستی نیست و البته چون احمق بود تو کتش نمی رفت، البته من چیز زیادی قبل از خواستگاری ازش نمی خواستم. “”” فقط یک مقدار اطلاعات از خودم می خواستم بهش بدم و در مقابل منم از اون و خانواده ش کمی بیشتر بدونم و اگه به نتیجه رسیدیم که مناسب هم هستیم با خانواده بریم جلو “”” البته من قبل از اینکه باهاش مطرح کنم با خانواده خودم صحبت مختصری کردم و حتی موافق بودن که مستقیم برم به روش کاملا سنتی ازشون وقت بگیرم بریم خواستگاری. اما یکی دو مورد در مورد خودم بود که می خواستم قبل خواستگاری بهش بگم که اگه موافق بود بعد بریم خواستگاری این شد که با خانواده م مخالفت کردم و گفتم من باید باهاش قبلش حرف بزنم. هیچی هر وقت ما رفتیم مثل احمق ها حرف من حالیش نبود. نشد که نشد قانع بشه. تصمیم می گرفتم برا همیشه ولش کنم!! اما ول کنم نبود!!! من مونده بودم این رفتار احمقانه دلیلش چیه؟؟؟!!! هیچی دیگه به همین منوال 2 ترم گذشت تا یه روز شنیدم براش خواستگار رفته و قراره به زودی نامزد کنه. اولش بی خیال شدم گفتم به درک! ولی با اصرار دوست صمیمیم که از ماجرا با خبر بود بهش پیام دادم که حقیقت داره یا نه؟؟ جواب نداد. تو موقعیتی حساس بودم یه امتحان سخت در پیش داشتم که 1 سال و نیم براش برنامه ریزی و تلاش کرده بودم. در کمال ناباوری باباش بهم زنگ زد و با یه طرز بی رحمانه ای هر چی خواست بارم کرد. تلفن رو قطع کردم تا 2 ساعت اصلا نمی دونستم چه اتفاقی افتاده. نه از این که اونو از دست دادم. بلکه از این که آدم ها چقدر می تونن بی رحم، ناجوانمرد و …. باشن که با یه جوون تو اون موقعیت حساس اینجوری رفتار کنن. خیلی عصبانی شده بودم از خودم متنفر بودم که به کی اعتماد کردم. چند هفته گذشت یک دفعه یه ندایی تو قلبم گفت از اول اشتباه کردی کاش از طریق خانواده اقدام می کردی شاید این مسائل پیش نمی آمد. یه لحظه به ذهنم رسید گفتم شاید الانم دیر نشده، با خونه مطرح کردم موضوع رو گفتم که چه اتفاقی افتاده. کلی سرزنش شدم که مگه نگفتیم راهت درست نیست و کلی حرفای دیگه. گفتم الانم دیر نیست باهاشون مطرح می کنیم ببینیم نظرشون چیه؟؟!! البته اینم بگم من فکر می کردم که به طرف جواب رد داده و الا هیچ وقت به خودم و خانواده م اجازه نمی دادم ادامه بدیم. با پدرش تماس گرفتیم و فرصت برای خواستگاری خواستیم بازم همه اون حرفایی که به خودم گفت تکرار کرد. من دیگه تصمیمو گرفتم گفتم دیگه برا همیشه تمام!!! این دفعه خیلی جدی بودم. اینو جا نزارم که در حقیقت من اشتباه می کردم. اون به خواستگار جواب مثبت داده بود و وارد پرسه آشنایی شده بودن. و دلیل رفتار پدرش این بود که شیفته اون بابا شده بود. واقعا براش متاسفم که با حدود 60 سال سن همچین رفتاری کرد. دیگه بهش فکر نکردم. گذشت چند ماه بعد من فارغ التحصیل شدم. و دیگه ندیدمش و خبری ازش نداشتم و فکر هم می کردم که به طرف هم جواب رد داده. بی خیال شدم به طور جدی. 4 سال گذشت تا به نحوی مطلع شدم که هنوز ازدواج نکرده و هنوز به فکر من هستش! اولش گفتم ولش کن اون احمق لیاقت تو رو نداره. ولی باز هم دلم به رحم اومد. و البته درخواست رئوفانه مادرم هم مجابم کرد که یه بار دیگه بهش فرصت بدم. باز هم میگم مادرم نقش اصلی رو داشت. گفت شاید اون دختر هنوزم دلش تو رو می خواد خدا رو خوش نمیاد دلش بشکنه. خوب برا شروع از یک دوست مشترک کمک گرفتم که از احوال اون باخبر بود. اینجا یه اتفاق غیر منتظره افتاد. دوست مشترکمون بهم گفت که اون موقع به اون خواستگار جواب مثبت داده! و به مدت حدود دو سال باهاش در ارتباط بوده! کلی هم عاشقش بوده و البته کم از من بد نگفته تو اون ایام. به حدی از ناراحتی و عصبانیت رسیدم که می خواستم منفجر بشم. دوست مشترکمون جا خورد بنده خدا فکر می کرد من ماجرا رو می دونستم. وقتی فهمید بی اطلاع بودم حدود یک ساعت پشت تلفن برا آروم کردنم صحبت کرد. گفت که ارتباطشون زیاد نبوده! باهاش راحت نبوده! تو 1 سالی که من می دونستم فقط دو بار هم رو دیدن و ……..! خلاصه با کلی صحبت خواهرانه منو آروم کرد. ولی حرفاش نتونست منو از فرستادن پیام براش منصرف کنه! بهش یه طومار فرستادم و کلی ازش گله و شکایت کردم. و البته بهش گفتم که می خوام فرصت جبران بدم. در کمال حماقت و بی ادبی برگشت گفت نه!! منم دوباره پیش خودم گفتم می دونم که جوابت مثبته ولی بعد از این همه بی مهری منتظری بیام التماست؟؟ باشه دوباره باهاش قطع کردم. بعد از اون به طرق مختلف حرف دلش رو به من می رسوند و یه جورایی می گفت نظرش مثبته و ….
    ! اما من دیگه خسته شده بودم6 ماه دیگه بی خیالش شدم. تا یه روز یکی از دوستام که جریان رو می دونست برگشت به من گفت تو خودخواهی هیچ وقت تو زندگیت موفق نمیشی!! وقتی دلیلش رو پرسیدم رفتارم با این دختر خانم رو چماق کرده زد تو کلم! گفتم تو فکر می کنی من مقصرم؟؟ گفت آره!! گفتم به نظرت چیکار کنم؟؟ گفت برو باهاش حرف بزن و ازش فرصت بگیر برید خواستگاری. منم کلی فکر کردم و چون خاطرش عزیز بود و صحبتاش دوستانه چندباره بهش پیام دادم و بابت همه اتفاقات توضیح دادم و خواستم جواب رو بده که بعدش ازش قرار خواستگاری بگیرم. باورتون نمیشه!! سکوت کرد و جواب نداد!!!!!!!!!!!!!! این دفعه به دوستم هم گفتم ببین فقط به خاطر تو بود این دفعه!! ببین طرف من کیه؟؟!!! دیگه به ته خط رسیدم قسم خوردم قسم سخت به خدا به کتاب مقدس قرآن و …. که من دیگه یه قدم به سمتش برندارم. و واقعا هم به خدای سبحان قسم به سمتش نخواهم رفت. جالبه بدونید چند روز پیش به یکی گفته بود. که مامانم مجبورم کرده به اون خواستگار جواب مثبت بدم و هنوز منو دوست داره. نبودم ازش بپرسم اون بابا همکلاست بود، به اجازه کی اومد خونتون خواستگاری؟؟؟؟!!!!!! نبودم بگم بابات با اجازه کی مسیر زندگی منو بهم ریخت؟؟؟؟!!!!! نبودم بگم کی مجبورت کرد که پیش همه از من بد بگی؟؟؟؟؟!!!!!! نبودم بگم دلیلت برا این همه رفتار احمقانه چی بود؟؟؟؟!!!! و خیلی سوالای دیگه. جالبه بدونید بر گشته مامان منو متهم می کنه که مخالف ازدواجمون بود!!!!!! مادری که هنوزم از اتفاقات اخیر بی اطلاع هستش و از من می خواد که باهاش ارتباط بگیرم و بریم خواستگاریش. بی انصافی و حماقت از این بالاتر هست که ندونسته مامان منو متهم کنه؟؟؟؟!!! باز هم می گم به خدای یکتا قسم قدمی به سمتش بر نمی دارم. و شده به زودی جایگزینشو پیدا می کنم. و خاطره شو به دست باد می سپارم. مگه تحت یک شرط: برگرده و منطقی صحبت کنه و قرار خواستگاری رو با هم بزاریم که بین خانواده ها مطرح شه. در غیر این صورت خدا رو کافرم اگه قدمی به سمتش بر دارم. واقعا از قسمم نمی گذرم.

  200. مریم

    سلام به همه دوستان خوبم
    منم شکست خورده م. سه سال پیش پسری رو دیدم که با اولین حرفاش، صدای گرمش دلمو لرزوند
    قرار شد واسه ازدواج آشنایی پیدا کنیم و جلو بریم. همه چیز خوب پیش می رفت. چند ماهی می رفتیم و میومدیم و در اصل داشتیم با روحیات هم آشنا می شدیم. یه بار اومدن خونمون خواستگاری. تو پوست خودم نمی گنجیدم.
    تا این که به اتفاق دراین بین یه خواستگار دیگه پیدا شد، به اصرار مامانم از ترس غر زدناش رفتم دیدمش (علیرغم میل باطنیم). گریه می کردم وقتی اومدم خونه. باور کنین به اجبار مامانم رفتم.
    از اون شب مخالفت های مامانم با عشقم شروع شد، می گفت اون فلانه و بهمانه این خواستگارت بهتره. من راضی نیستم باهاش ازدواج کنی. طی این مدت شش هفت کیلو وزن کم کردم. خودمو می زدم، چشام داشت کور می شد؛ هر دو خانواده مرتب میومدن خواستگاری و من از ترس مادرم نمی تونستم به خواستگارم جواب رد بدم. حتی عشقم برام حلقه هم آورد تو جلسه آخر خواستگاری . اما وقتی رفتن مامانم شروع کرد به گریه کردن. آخرم مخالفت های مادر من و و در نهایت مادر عشقم باعث جدایی ما شد. آخ که چی کشیدم 🙁
    یک سال خواستگارمو پیچوندم اما از مادرم میترسیدم جواب رد بدم. بعد از یک سال باهاش ازدواج کردم
    الان یک ساله عقدم .نزدیک دو ساله از عشقم جدا شدم اما شبی نیست خواب عشقم رو نبینم. یا روزی نیست که گریه نکنم.
    باور کنین اگه برمی گشت هنوزم با آغوش باز پذیراش بودم
    چند روز دیگه عروسیمه و من سرگشته نمی دونم چ آینده ای در انتظارمه…
    ای کاش وقتی میمیریم به عشقمون برسیم.
    تنها امیدم همینه
    به امید اون روز///

  201. علی

    سلام
    من الان 22 سالمه و حدودا 17 سالگی عاشق دختری از فامیلامون شدم.
    کلی هم خاطره شیرین و تلخ ازش تو ذهنم دارم.البته باهاش رابطه نزدیکی نداشتم و یه جوری از دور با هم حرف میزدیم.البته من بهش گفته بودم که واقعا عاشقشم.بالاخره ایشون ازدواج کرد و الان شکر خدا زندگی خوبی داره از هر لحاظ (البته فکر کنم).
    مقصر جدایی هم 70 درصد من بودم ، ولی تصمیم جدایی من به خاطر خودش بود و این رو هرگز بهش نگفتم و می دونم که خودش هم می دونه.
    به هر حال واقعا از ته دل خیلی خوشحالم که زندگی خوبی داره با همسرش و واقعا وقتی از دور بهش نگاه می کنم که می بینم خوشحاله ، خیلی لذت میبرم و اینو می دونم اگه با من ازدواج میکرد زندگیش خیلی سخت می شد.
    ولی هنوزم که هنوزه میدونم که بهش میرسم.البته نه تو این دنیا …

  202. باران

    من ادمی بودم که از همه ی پسرا بدم میومد از ازدواج هم همین طور تا بحث ازدواج و خواستگار میشد سریع بحث و عوض می کردم تا حالا باهیچ پسری هم دوست نبودم عاشق هم نبودم چون فکر میکردم که ذات همشون خرابه ما دختراروهم فقط برای یک چیز میخوان دوروبرم عاشق وشکست عشقی زیاد میدیدم همشونم مسخره میکردم تا اینکه…..سرکلاس هی میدیدم استادم هر جلسه منو زیر نطر گرفته هی بهم زیر چشمی نگاه میکه تیکه مینداخت بین اون همه ادم بهم زول میزدو از خونوادش حرف میزد ویهو میومد سر کلاس بی مقدمه زول میزد توچشام واز خودش و گذشتش حرف میزد دیگه بچه هاهم به من شک کرده بودن فکر میکردن من با اون نامزدم من عاشقش شده بودم ولی از تو اینستاگرامش فهمیده بودم که عاشق یه دختره بوده بعد دختره دوستش نداشته رفته بایکی دیگه عقد کرده اونم ازاون موقع حالش گرفتس پسر مومنی بود حد اقل نماز خون و روزه گیر بود ولی خونوادش خیلی مومنن مامانشم روانشناسه یعنی مطب داره خودشم دانشجو ی پزشکی بودش تیپش خیلی ساده بود نسبت به استادایه دیگمون ولی خیلی بی ادب بود چرتو پرت سر کلاس زیاد میگفت با بچه هاهم خیلی شوخی میکرد بعضی وقتا از نگاه هاش میفهمیدم که هیزه ولی خداییش نامحرم محرمی حالیش بود با دوستم خیلی چرتو پرت میگفت سرکلاس ولی هیچ کس بااین قضیه مشکلی نداشت منم واسه دلم لال مونی گرفته بودم فهمیده بودم که چند تا از بچه ها عاشقش شدن اینو حتی به خودشم گفته بودن اونم همه رو رد میکرد منم بدجور حالم بدبود ولی برعکس بچه ها که هی از سرو کولش با لا میرفتن من اصلا بهش خیلی محل نمیدادم چون واسه شخصیتم خیلی ارزش قایلم هرچند این حس لعنتی که ماهمه بهش میگیم عشق هیچی حالیش نیست یه روز دوستم اومد توجمعمون گفت که اونوتومهمونیش دعوت کرده و باهاشم دوسته اون لحظه فقط میخواستم بمیرم درحد مرگ گریه میکردم دیوونه شده بودم به ذهنم رسید استخاره کنم گفتم خدایا اگه منو دوست داره خوب بیاد خودش که لاله تو بگو تکلیفمو بدونم استخاره کردم بسیار خوب اومد دوباره ازذوق درحد مرگ گریه کردم چند روز بعد فهمیذم دوستم خالی بسته اون پیشنهاده مزخرف داده استادمم قبول نکرده یک ماهه ندیدمش فقط بهاش رویا پردازی میکنم فکر میکردم بعد از کلاسا حتما میاد ولی نیومد….. امشب تمام کامنتای شماهارو خوندم یه جاهایی بغض گلوموگرفت ازکامنتاتون نتیجه گرفتم که عشق یه طرفه به درد نمی خوره هرچه قدرم دوسش داشته باشم ولی نمی تونم تحمل کنم جسمش پیشم باشه ولی روحش پیش یکی دیگه جاهایی که میریم واهنگی که گوش میدیم به خاطره هاش فکرکنه ولی اون باعث شد تامن طعم عشقو بچشم وبه ازدواج فکر کنم بچه ها خدا ما رو خیلی دوست داره مطمئن باشین اگه کسیو که میخوایمو بهمون نمیده حتما صلا حمون این بوده پس با سرنوشتمون بازی نکنیم به اینده امیدوارباشیم وبدونیم اگر پیش طرفمون باشیم وبعد به یکی دیگه فکرکنیم غیرازاین که اون لحظرو تلخ کردیم بد ترین خیانتو هم به طرفمون کردیم مرسی که هستین وتونستم باهاتون دردو دل کنم وازتجربیاتتون استفاده کنم.

  203. دلشکسته

    سلام..من یک دختری رو دوست داشتم و هردو واسه هم میمردیم..جون هردومون واسه هم در میرفت..ولی تو خرداد ماخ بزور خانوادش با کس دیگه ازدواج کرد..خانوادش خیلی بهش گیر میدادن..منم فقط مادرم مخالف بود..هرکاری میکردم تا راضیش کنم واسه ی بار بریم خواستگاریش ولی نشد ک بزور عقدش کردن..نمیدونم الان اونم حس منو داره..داغون هست..برمیگرده بهم؟؟دعا کنید بهم برگرده..خیلی دوسش دارم..خیلی..میتونه با کسی ک کنارشه دووم بیاره یا روزی بهم برمیگرده

    • نیلوفر

      معلومه که بر نمیگرده. چی فکر کردید شما آقایون؟!!!! ازدواج کرد رفت

  204. ناشناس

    سلام . به جوونا توصیه می کنم اول رایط را بسنجند بعد به کسی دلبسته بشن من سال 74 عاشق یک خانوم تمام عیار شدم 5 سال با هم رایطه داشتیم . عشقم بود . همه چیزم بود . دانشگاهم که تمام شد مادرم و فرستادم خواستگاریش . ولی وقتی مادرم فهمید ما با هم دوست بودیم . شدیدا” مخالفت کرد . هر کار کردم نشد تهدید کردم که خودم اقدام میکنم مادرم هم گفت خودش و میکشه . با شناختی که ازش داشتم از این کار منصرف شدم . درگیری بالا گرفت برای این دختر بدبخت خیلی مزاحمت ایجاد می کردند . بین نمی دونستم طرف مادر برم درسته یا دلم . با خودم گفتم اگه طرف مادر برم درسته . رفتم ولی ایکاش نمی رفتم . الان 12 سال از ازدواجم میگذره ولی من بدتر شدم . بک بار دست به خودکشی زدم نمیدونم چرا هنوز دوسش دارم . هیچ احساسی به همسرم ندارم هیچی . خیلی پشیمونم . هر چی زیارت میرم قران میخونم . هیچ تاثیری نداره برای همین توصیه میکنم واقعا” خودتونو گول نزنید و گول نخورید . انسانها یک دل بیشتر ندارند همونو در گرو کسی بذارن که میخوان باهش زنگی کنن . باور کنید بعد از اون جهنم میشه زندگی . جهنم

  205. فاطمه

    داستان زندگی بیشتری هارو خوندم وگریه کردم تازه فهمیدم مشکل خودم چقد کوچیکه امیدوارم غم دل همه تون اب بشه برای منم دعا کنید که محتاج دعاتونم

  206. بهار

    شکست یا موجب پرواز میشه یا سقوط دوستان به خودتون فکر کنید اونی که رفت میره
    میره ی جایی یکی دیگه میشه براش مثل تو حتی بهتر من دیدم
    تو فکر خودت باش
    ندیدن راه حل خوبی نیست اگه بتونی با دیدن طرف تو اجتماع
    خودت رو نبازی و مسیر زندگیتون بری بهترین راه رو رفتی اینا از تجربیات خودمه که
    تو شرایطش بودم دخترا خیلی عاطفی ترن پسرها راحتر فراموش میکنن
    پس دخترای عزیز تا فکر و قلبت رو ازاد نکردی وارد رابطه دیگه ای نشو
    و رایگان مهرت رو به کسی نده بهای مهر جز مهر نخواهد بود

    • sami

      کی گفته پسرا راحتتر فراموش میکنن خانم؟مگه پسر ادم نی دل نداره؟ پسر اونیو ک واسه بازی میخواد اره فراموش میکنه خیلیم زود ولی اونیو که واقعا عاشقشه هیچوقت فراموش نمیکنه و نمیتونه باهاش کنار بیاد…

  207. مهسا

    من پسر همسایمونو 8سال دوسش داشتم از بچگی با هم بزرگ شدیم طوری که هرگز نشد بهش بگم یعنی روشو نداشتم اونم دوسم داشت عشق ما به هم چشم توو چشم بود با نگاه عشق همو میخوندیم هر دو مون نمیتونستیم بیانش کنیم هرجا میرفتم نگاهش بمن بود غرور بیش از حد من باعث میشد اون نمیتونست جلو بیاد ابراز علاقه کنه . تا یه روز دیدم خبرش اومد که ازدواج کرده دنیا روی سرم خراب شد افسردگی گرفتم. ازهمه چیز و همه جا افتادم وزنم کم شد دیگه اون ادم سابق نیستم طوری که الان که ازدواج کرده روش نمیشه بمن نگاه کنه. من هنوز دارم عذاب میکشم.بدترین دردیه که علاج نداره

    • رويا

      منم همين اتفاق برام افتاده هيچ كدوممون جلو نيومديم ولى اون نيومد جلو من خودم عاشق يكى ديگه شدم ولى اين دفه خودم بهش گفتم از 5ساله باهاشم واقعاً زندگيم عاليه دو ماه ام هس نامزد كرديم از فكرش آروم آروم در بيا اون آدم قبلى برگشت كلى از من فرصت خواست ولى من ديگه دل به يكى ديگه بستم نه كه اونو دوست نداشته باشما نميشه به همين راحتيا فراموش كرده ولى من بخاطر عشقم اين كارو دارم انجام ميدم توكل كن به خدا ☺️

  208. مهسا

    سلام دوستان نظرتون راجع ب نفرسومی ک بین دونفرو بهم میزنه چیه؟اونم بصورت ناشناس!شاید از نظرشما همین ی جمله باشه ک بخونید و ردشیدولی…

    • yashar

      سلام
      بیشتر تو ضیح بده تا بهتر راهنماییت کنم. البته باید مطمئن باشی که طرف دخالتی در به هم زدن داشته، و گرنه تهمت محسوب میشه و جرم تهمت هم پیش خدا سنگینه! برای بهتر فهمیدن بهتره بیشتر تحقیق کنی ببینی این ناشناس از کی با طرفت ارتباط گرفته و …. چون ممکنه 1 سال بعد از به هم زدن شما ایشون با به صورت ناشناس دوست شده باشه. یا اینکه شما اشتباه می کنید اصلا بین ناشناس و طرفت صحبتی نشده چون اگه می شد باید حداقل از رابطه شما با طرفت خبر پیدا می کرد و می دونست با هم دوستید چون قسم خوردن به خدا از عدم اطلاع از رابطه شما نمی تونه الکی باشه!!!
      همیشه در قضاوت خدا رو در نظر بگیرید!!!

  209. سردرگم

    سلام دوستان
    واقعا سخته من ۶سال عاشق پسری بودم ک خالصانه دوستم داشت
    اما نشد و من چند روزه با یکی دیگه نامزد شدم
    عشقم بهم گفت منتظر میمونم تا طلاق بگیری و بیای
    نمیدونم چی در انتظارمه….

    • yashar

      ببین بچه گانه رفتار نکن! برای یه بار هم که شده با قاطعیت تصمیم بگیر و راه درست رو انتخاب کن! هر دلشکستگی و کدورتی که تو این راه بوجود میاد خودش می تونه آفتی برای زندگی مشترک آینده باشه. پس سعی کن بیش از این به این احساس لطمه نزنی و منصفانه و عاقلانه تصمیم بگیری و برا همیشه این بازی رو تمام کن و با عشقت بشین صحبت کن و بیش از این خودتو و طرفتو اذیت نکن.

  210. بهزاد

    تنها راه و دوا برا آرامش پناه بردن به خالق عشق!!

  211. حمید

    با سلام تک تک حرفهاتون رو شنیدم و واقعا فهمیدم زندگی بدون عشق چقدر سخته
    من 21 سال دارم و شخصی بودم که به کسی دل نمیبستم همیشه عشق را مسخره میکردم تا اینکه این بلا دچار منم شد من تو فیسبوک از دختری خوشم اومد و اطلاعات لازمی در موردش نداتشم و مثله همیشه مغرور رفتار کردم و بهش پیغامی چتی نفرستادم تا اینکه دختره پیغام داد دلم برا همتون تنگ شده ( تو یه شهر دیگه ای دانشجو بود) منم از این حرکتش خیلی خوشم اومد و شماره تماس خودمو دادم بهش با هم رابطه بر قرار کردیم اوایلش کلا بهونه میاورد که ما برای هم نیستیم منم میگفتم باشه خدافظ بعد بازم معضرت خواهی میکرد تا اینکه سنمو پرسید من به دروغ گفتم 23 سالمه و بعد فهمیدم اونم 23 سالشه یعنی 2 سال بزرگتر تا اینکه یه ماه بعدش گفتم ازت کوچیکترم 3 روزی رابطمونو قطع کردیم و دوباره شروع کردیم بعد گفتم بابا ولش آخرش که از هم جدا میشم ولی دوستان رفته رفته عاشقش شدم روز به روز ارتباطمون بیشتر میشد و بعد ها دیدم با کسایی رابطه داره به طریقی به گوشیش دسترسی پیدا کردم و بعد اینکه گفتم دوستت دارم میخوام برا هم باشیم خطشو عوض کرد و به جز من با کسی دوس نشد و این کار صداقت او باعث شد علاقم بیشتر شود اما روابط قبلیش به خاطر بد دلیم آزارم میده و مطمئنم بعد ازدواج اگرچه خانواده ها رازی باشند باز هم این روابط قبلیش آزارم میده به نظر شما بهترین کار چیه ؟

  212. مهیا

    سلام,بچه ها تروخدا هرکی میدونه چطورمیشه این تلخی تموم شه راهنماییکنه
    من و یه پسری عاشق همیمم الان تنها چیزی ک امید زندگیمه و تنها چیزی ک خوشحالم میکنه اونه ولی بهم رسیدنمون خیلییی سخته چون خونواده ها شدیدا مخالفا
    مطمینم اگ یک روز با کس دیگه ازدواج کنم هم اونو بدبخت کردم هم خودم زندگی کوفتم میشه , واقعا نمیدونم چیکار کنم

    • طهمورث

      مطمئنی پسره هم هنوز عاشقته؟؟!!! فکر نکنم پسره از خیانتت بگذره!

    • بهار

      مهیای عزیز روزی من پسری را عاشقانه دوست داشتم
      اون پسر خوبی بود و مقابلش من هم چیزی کم نداشتم
      ولی بخاطر اختلاف فرهنگی عاقلانه از هم جداشدیم
      هرچند هنوز دلتنگش میشم ولی مطمئنم مردایی هستند با ویژگی ایشون اما بدون این اختلاف آزار دهنده
      میدونم زندگی ما آینده به مشکل میخورد وقتی که جوشش عشق فرو میشینه و زندگی روتین میشد
      جدا شدیم امیدوارم که هر دو فرد مناسب زندگیمون رو پیدا کنیم
      برام دعا کنید

  213. گنجشک

    گنجشک صدام میکرد… دوسش داشتم خیلی زیاد… مثل یه مرد برای داشتنش جنگیدم از با ارزش ترین چیزام گذشتم…. خیلی مغرور بودم..از غرورمم گذشتم… براش ترانه میگفتم،شعر،… گفتم قلبمم مثل قبرم فقط جای یه نفره ولی …. هر جوری ک می خواست همون جور شدم و دقیقا اشتباهم همینجا بود آدما کسی رو واقعا دوست دارن که نخوان تغییرش بدن ولی اون میخواست منو عوض کنه.
    تازگیا حس کردم که فکرش جای دیگس…منو برد جاهایی که با یار قبلیش خاطره داشت…منو همونجا غیر مستقیم آتیش زد ولی فقط خندیدم…رفتیم اونجا رفتش تو فکر…منم فهمیدم که هوایی شده… از اونجا برگشتیم دیگه عوض شد… دیگه انگار براش مهم نیستم….منی که همه سرم قسم می خوردن منی که حتی به خودمم رو نمی دادم حالا حس میکنم که سرخورده ام….از خودم بدم میاد که چه کارایی براش کردم….دست دلم رو شد…فهمید دوسش دارم ،بازی عوض شد…
    آدم ها نباید بفهمن که چقدر دوسشون داری
    ویکتور هوگو میگه: آدما در دو حالت همدیگه رو ترک میکنن: اول اینکه حس کنن کسی دوسشون نداره و دوم این که حس کنن یکی خیلی دوسشون داره..
    “عمری که سوختم برات قابل نداشت …”
    خوشبخت شی…!!!

    • میثم

      گنجشک وقتی بهش نرسی پر میزنه!!!! سوختن دو طرفه ست! نترس گنجشککت جفت نداره، این اشتباه بزرگیه که فکر کنی کنجشکت وقتی یکی رو پیدا کرد تو رو تنها گذاشت خودتم خوب می دونی!! بهش بها ندادی که پر کشید…….

  214. فرشته

    سلام بچه ها بهم کمک کنید خیلی سردرگمم
    یه پسری تو دانشگاه بهم ابراز علاقه کرده و از عشقش گفته ،گفته به خاطرم هر کاری میکنه ،هرجوری بگه میشه حالا من تا حدودی حرفاشو باور کردم اما بهش حسی ندارم نمیدونم باید چی کار کنم ولی از عشقش خوشم میاد نمیددددددووونم؟؟؟؟

  215. سارا

    همه دردودلاتونو خوندم اما مال کسی شبیه دردی که من تحمل کردم نبود
    در دوره دانشجویی متوجه نگاه ها و توجهات یکی از استادانم به خودم شدم همین باعث شد منم نسبت بهش کنجکاو بشم کم کم حس کردم بهش علاقمند شدم در موردش تحقیق کردم دیدم مجرده یه روز دیگه طاقت نیاوردم وبهش در مورد علاقه م گفتم اونم گفت قصد ازدواج نداره اما می تونیم با هم مثل دوتا دوست باشیم فقط دوست از صداقتش خیلی خوشم اومد و احساس کردم ادم قابل اعتمادیه اوایل فقط با هم تماس تلفنی داشتیم واز درس و کلاس ومسایل روزمره میگفتیم اما کم کم مسیر گفتوها رو عوض کرد و از اینکه همه تو زندگی نیاز دارن با کسی رابطه داشته باشن واین یک امر طبیعیه و… صحبت کرد و کم کم با صحبتاش رام شدم وسعی کردم کسی بشم که اون میخاست چون فکر میکردم این جوری بهم علاقمند میشه خلاصه انقدر درست و کامل نقشه کشیده بود و مرحله به مرحله پیش می رفت که وقتی به خودم اومدم خیلی دیر شده بود من که از ته دل پشیمون شده بودم بهش گفتم باید ازدواج کنیم اما اون کلی بهونه اورد که مادر وپدرش مریضن قصد ادامه تحصیل ورفتن به خارج از کشورو داره و شرایط مالیشو نداره و هزاران بهانه دیگه که من مثل همیشه خامش شدم وباورش کردم وحتی کلی دلم براش سوخت اما چون از رابطه با اون کاملا نادم وپشیمان بودم سعی کردم ازش دوری کنم طوری که بعد از دو ماه قطع رابطه کامل وقتی که ازش هیچ خبری نشد ناامیدانه به خونه ش زنگ زدم واز مادرش شنیدم که دو هفته است با یکی از دانشجوهاش ازدواج کرده همه دنیا رو سرم خراب شد وقی بهش زنگ زدم وپرسیدم چرا؟ گفت هر کسی واسه یه ادم ساخته شده تو هم برای من ساخته نشدی وقتی پرسیدم چرا تو همه این مدت که با هم بودیم اینو نمی گفتی و چرا… بهم گفت اگه یه بار دیگه مزاحمش بشم با دندوناش تک تکه م میکنه. خلاصه دو سال تمام از درد به خودم پیچیدمو نالیدمو گریه کردم شب و روز از خدا می خواستم تقاص منو ازش بگیره به خدا سپردمش تا خدا بین من واون قضاوت کنه
    من روز به روز درد کشیده تر وضعیف تر و افسرده تر از روز قبل شدم اما اون داره با همسرش زندگیشو میکنه و خدا هم هیچ تقاصی ازش نگرفت

    • ب .

      عزیزم غصه نخور.من ازین بدتر سرم اومد اما خدا بعد از دوسال چنان خوشبختی و زندگیی برام ساخت که هنوز تو بزرگی و حکمتش موندم.زندگی چیزایه خوب و بد رو باهم داره.اونم به خدا بسپار شک نکن منتظر یه فرصت مناسبه.ناامید نباش من خودم این روزارو گذروندم خیلی سخته…اما من هرگز از خدا دور نشدم و بالاخره مثل همیشه کمکم کرد.به زندگیت برگرد

  216. آسمونی

    حمیدرضای عزیزم نمیدونم کجای این دنیایی و نمیدونم بعد این همه سال داغ این جدایی رو کجا فریاد بزنم.دیشب بعد مدتها خوابتو دیدم که فقط خیره به چشم هم اشک میریختیم.به هرحال من دیگه دارم ازدواج میکنم.جوانیمو به میانسالی رسوندم.کارمو به روانپزشک کشوندی.منو از عاشق دیگری شدن محروم کردی و من با یه قلب سرد باید تن به دیگری بدم که برام میمیره….خدایا کمکم کن

    • جواد

      شما خیلی وقت پیش با کمال افتخار به اون دل بستی، الان الکی جا نماز آب نکش، به نظرم تو مستحق عذاب بیشتر از این هستی چون زندگی حمید رضاتو تباه ساختی اونم مثل تو جوانیشو به میان سالی رسونده! از سر خودخواهی و ترس از لو رفتن ضعفت عمری عذاب برا خودت قرار دادی غافل ازاینکه طرفت خیلی وقته از ضعفت باخبره و از سر نجابت به روت نمیاره! درست لحظه هایی که اون به خاطر تو قلبش می تپید و توی احم… از این احساس خبر داشتی با یه هر..ه معاشقه می کردی! قطعا مستحق عذاب بیشتری هستی! تو این معامله حمید رضا برد چون اون کسی رو از دست داد که دوسش نداشت و بهش بی وفایی کرد ولی تو حمیدی رو از دست دادی که پاک دوستت داشت!

      واقعا حقت همونیه که فکر می کنی برات میمیره، وقتی حمید بهت گفت این بابا این جور آدمیه توی احم.. فکر کردی از سر حسادته؟!! چون احم..ی، از این ور بهت می گفت دوست دارم از اون ور ……
      تو احم..ی چرا؟ چون نمی دونی که دوست داشتنو در وفاداری باید ثابت کرد نه در گفتار!!! مطمئن باش وعده خدا حقه…. تو لایق جز اونی نیستی چون از جنس خودته. حمیدت بعد از این همه سال الان احساس بسیار خوبی داره چون فهمیده خدا چقدر دوسش داشته و داره که از چه مصیبتی نجاتش داده!

      این رو برا همیشه به یاد داشته باش: که عاشق کسیه که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز نمی تونه باعث بشه به شخص دیگری غیر از معشوق توجه کنه! دلیل اینکه میگن عشق مقدسه همینه. این فیلم هندی نیست یه حقیقت محضه! تو هم برو از درد پشیمونی بمیر چون این جهان خیلی چیزها داره که حیفه هر کسی ازشون استفاده کنه

  217. رضا

    دوستان واقعا بد دردیه عاشقی….هیچوقت هم از یاد ادم نمیره…من خودم با دختری اشنا بودم که متاسفانه ابراز احساساتم رو بروز ندادم…خیال میکردم وقت هست…خیال میکردم فرصت هست…خیال میکردم زوده فعلن برای نشون دادن علاقه….تا اینکه طرف ازدواج کرد!!اونوقت فهمیدم که چی سرم اومده…اونوقت تازه قدر نعمت رو دونستم…..ولی حیف که پشیمونی سود و فایده ای نداره!!حتی کار من به روانپزشک کشید!!فقط خیلی حواستون جمع باشه..به محض اینکه به کسی علاقمند شدین برین جلو با صداقت بش بگین…نترسین…خجالت نکشین…شک نکنین از ابراز نکردن خیلی بهتره..خیلیا تبعد از شکست عشقی سریع بدنبال جایگزین میگردن…ولی شدیدن کار اشتباهیه!!خیلی اشتباه!!اکثرن خیال میکنن با وارد شدن به یه رابطه ی جدید همه چی فراموش میشه و شاد میشن….ولی نمیدونن تازه از چاله افتادن تو چاه!!ایشالا همه به عشقشون برسن…آمین

    • مرد

      حق با شماست باید گفت ولی به اعتقاد من اگه احساس دو طرفه باشه احتیاجی به گفتن نیست! با نگاه کردن به هم میشه دنیایی از حرف ها رو رد و بدل کرد.
      ولی به هر حال باید یه وقتی رسماً بگی به عشقت، ولی آیا هر موقع و با هر شرایطی که داری باید تا عاشقش شدی بهش بگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به نظر من اگه به عشقت نگفتی هنوز ولی عشقت کاملاً می دونه می خوایش اگه یه جور احترام واست قائل باشه نباید تا یکی اومد خواستگاریش سریع جواب بله بهش بده. نامردی محضه به نظر من……………

    • سهیل

      حل بدی داشتم ….خیلی بد….

      تجربه نکنه …خیلی سخته…سخت

      شدیدن کار اشتباهیه!!خیلی اشتباه!!

      ساختار جملات فوق به هم شبیه نیست؟!

      • ناشناس

        من متوجه نشدم

    • عاشق گمنام

      *آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــن*

      ینی میشه اون روز برسه که هیچ عاشقی در حسرت دستای عشقش نباشه؟

  218. رضا

    دریا و بارونو یه مرد داغونو رو کسی نمیبینه…..شبهای تنهاشو بغض تو حرفاشو کسی نمیبینه!!!!

  219. raha

    عشق بين ادم ها وجود نداره وتنها خدا عاشق واقعيست.فقط دوست داشتن زياد هست که در نهايت به وابستگى تبديل ميشه متاسفانه !واينکه خيلي هم درد داره! ازهمه بدتر دوست داشتن يک طرفه است واى خدا!!!!!!!! مراقب اين يک طرفه باش دنيا تو خراب نکنه

  220. سهراب

    به نظر من عشق اون چیزی یه که یه نفر در زهن خودش نسبت به دیگری پیدا می کنه ولی دریغ از اینکه ذزه ای از این عشق قوی رو درک کنه, شاید بیشتر خصلت های زیبایی که دوست داریم رو داشته باشه ولی کامل نیست و در این رابطه یکی شون خالصانه عاشقه ولی دیگری جاهل از این عشق عمیق بخاطر همین جدایی اتفاق می افته .لعنت به هرکسی که می دونه طرفش واسش میمیره ولی…… این حس رو فقط باید به کسی تقدیم کرد که در قلبمون باشه تا بتونه حسش کنه اون یه نفرام فقط خداست نتیجه ای که من از عاشق شدن گرفتم اگه دختر دیگه سر راه زندگی ام قرار بگیره که خوشم بیاد سعی می کنم دوستش داشته باشم نه عاشقش بشم.عشق فقط واسه خداست.

  221. فاطمه گل

    سلام منم عشقمو ازدست دادم چون پدرش ناراضی بودبه عشقم گفتم دیگ هرگز سراغمونگیر.اونم به اجبار فراموشم. کرد.من بلافاصله ازدواج کردم وسال بعدش بچه دارشدم عشقم بادوستم ازدواج کرد ولی تومراسمات همومیبینیم من دلم براش غنج میره اونم بمن فقط نگاه میکنه. قبل ازدواجش به داییم گفته بودکه منودوست داشته من شش سال ازدواج کردم اونم سه سال. ولی نمیتونم بهش فکر نکنم. بیشتر بخاطر اینک آدم هیزیه ولش کردم نمیدونم کار درستی کردم ردش کردم یانه؟ولی جدیدا خیلی خوشتیپ شده اصلا قابل مقایسه باهمسرم نیس برام دعا کنیدفراموشش کنم وبه همسرم صادقانه عشق بورزم.

  222. sara

    حدود یساله ک عاشقشم واسش هرکاری کردم الان ی مدته خانوادم بهم فشار میارن ک ازدواج کن خواستگارای خوبی دارم اما عشقم انگار ن انگار فقط میگه تومال خودمی مادرم هم درجریانه بهم میگه اگه واقعا دوستت داشته باشه میاد اما…..
    از دیروزم تمام کردیم نمیدونم برمیگرده یا ن؟؟ زندگیم بی رنگ شده افسردگی گرفتم نمیدونم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟

  223. سحر

    دلیل سخت بودنش اینه چون کسی رو که دوست داریم داره با بی رحمی ما رو پست میزنه پس هیچ وقت فراموش نمیشه

  224. حلما

    من فقط دلم میخواد بمیرم تا زجرش برم میدونم اگه بمیرم نابود میشه ولی نمیدونم چرا رفت

    • sara

      اگه خدای نکرده تو بمیری ب اون چیزی نمیشه
      یروز جوب کاراشو میخوره
      دست بالا دست زیاده

  225. starevahid

    خوشالم این همه آدم هستش که دل دارن و عشقو با تموم خوبی و بدیهاش تجربه کردن
    راستش من با پسری حدود 6 ساله که ارتباط داشتیم و واقعا همه روزامون و تک تک ثانیه های همو میدونیم و با خبریم امسال که 22 ساله شدیم بخاطر فهمیدن خانواده ، تلفنی به خانوادم خبر دادن که آره پسر ما دختر شما رو میخوادش ولی خانوادم فوق العاده مخالف هستن بخاطر تفاوت تو فرقه هامون و اینکه ما دانشجوی سال آخریم و کار ثابت نداشتن یارم
    که باز خانوادم بیشترین مخالفتشون سر فرقه ایناست وکوتاه نمیان ، یادمه یارم همیشه میگفت درستش میشه غصه نخور …
    الان 20روزه که ندیدمش … نمیدونم چه آینده ای در پیش رومون هست..
    ما شیعه یارم الحق

    • مهدی

      از مدیریت سایت خواهشمندم که پاسخ قبلی بنده به این نظر رو تایید نمایند

      با تشکر

    • مهدی

      جملاتت مثل کسیه که فارسی رو تازه یاد گرفته!! بد برداشت نکن منظورم اینه که نمی خوای شفاف حرف بزنی می خوای برخی چیز ها رو پنهان کنی. و اما سایر اصلاحات سواد دینی پایینی داری اولا شیعه فرقه نیست، شیعه یک مذهب رسمی هستش. ثانیا فرقه یارت اهل حق هستش نه الحق. و اما اصل مطلب اینه که این اسامی فقط یه برچسبه و چیزی که مهمه واقعیتی هستش که در فکر و روح افراد جریان داره چه بسا اون آفا کاملا مقید به اصول و عقاید شیعی باشه و مطمئناً شما اینو در رفتار اون پسر دیدید.

      می خوام یه قول بهت بدم مردونه! بهت قول شرف می دم که اون آقا دیگه طرف شما نمی آد چون خانواده ت بهش توهین کردن و تنها راه اینه که شما و بابات این موضوع رو هضم کنید و یه جوری به اون آقا برسونی که می خوایش. در غیر این صورت هیچ شانسی نداری.

      در ضمن زمان رو از دست نده چون هر لحظه داره دیر میشه و موقعی خواهد رسید که جاتو به کسی دیگه داده و اون موقع پشیمونی سودی نداره.

      خود دانی از ما گفتن بود

    • کامی

      ازدواج های دانشجویی معمولا با این مشکلات همراه هستند. به نظر من اگه شما می خوای به یارت برسی باید با خانواده ت صحبت کنی شاید تونستی راضیشون کنی. اگه تونستی موافقتشون رو جلب کنی به یارت خبر بده با خانوده ش بیان و بشینید هم خودتون و هم خانواده هاتون با هم صحبت کنید شاید فاصله اونقدر هم که شما فکر می کنید زیاد نباشه!

      مطمئناً علاقه دو طرفه شما خیلی از مشکلات رو حل می کنه. شما 6 ساله که به هم علاقه دارید مطمئناً تو این 6 سال موقیعت مناسب ازدواج برا هر دوتون بوده و طرفش نرفتید. پس به این احساس پاک که همچین تعهدی آورده احترام بزارید و شما هم، دین خودتون رو هم به خوتون و هم به دوستتون ادا کنید و با خانواده تون صحبت کنید. مطمئناً سختی این کار با شیرینی زندگی مشترک با کسی که عاشقش هستید جبران میشه.

      به خدا توکل کنید انشاالله خدا هم کمکتون می کنه

    • آرمان

      برو….ازش…. عذر…. خواهی…. کن……فقط عذر خواهی… اونم اگه آدم خوبی باشه ار تقصیراتت…. می گذره
      شرایط تو مشابه برباد رفته و سام نازه فقط با عذر خواهی حل میشه

    • کامی

      به خدا این خودخواهی و غرور تو حاصلش یه عمر پشیمونی ست. یه خرده به رفتار خودت و خانواده ت فکر کن ببین با وجود چه بی انصافی از طرف شما هنوز سر حرفش مونده! محبت که حد از بگذره ….خیال بد کنند. باشه دود این رفتار تو چشت میره. بشمار معکوس ……

  226. reza

    نخیرم خانم اصلنم اینتور نیس الان 5ساله عشقم ازدواج کرده ولی من هنوزم هنوزه زندگیم روبرا نشده هنوزم سردرگمم هنوزم دلم …

  227. مهرسانا

    پسرها زود همه چیرو فراموش میکنن ولی دخترها اینطور نیستن .منم داغونم به خاطر عشق واقعی که بهش تقدیم کردم ولی اون …

    • یه قلبو ریه ی داغون

      نه هرگز اینو نگو هرگز یه پسر هیچوقت فراموش نمیکنه فقط وانمود میکنه که خوبه…..

  228. رها

    به نظر من عشق وجود نداره من 8 سال عاشق پسری بودم و هستم و همه کاری هم براش کردم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد اهر کاری میگفت انجام دادم ولی االان پشیمونم چون همه موقعیتهای ازدواجم رو از دست دادم بهترین موقعیتهام نمیگم دوستش ندارم خیلی بهم بدی کرد با دوستم دوست شد البته کم یکی دو روز بعد با یه دختر دیگه دوست شد دختره میدونست من باهاش دوستم انقدر به رابطه باهاش ادامه داد تا پسره عاشقش شد و اون دیگه منو نمیبینه انقدر آشغال بود که رابطه هاش رو تعریف میکرد قلبم خیلی زخمی انگار تیغ کشیدند همه دور و بریهام میگن خیلی داری اشتباه میکنی من الان 28 سالمه از 21 سالگی تاالان نتونستم فراموش کنم اینی که میگم واقعیته فکر نکنید دروغه هیچ کس برام جاش و پر نمیکنه و نخواهد کرد از خدا میخوام یکی جاش و بگیره از تمام وجودم ایا اون دختره خیر میبینه نمیبینه زجر بزرگی هر روز دارم عشقش و به اون دختره میبینم و میبینم که چقدر براش ارزش قائله چون یه آشغالی مثل خودشه با این وضعیت باز من عاشقشم جلوی همه انکار میکنم ولی تو دلم غوغایی به پاست بای کاش بتونم با خودم روراست باشم

  229. امیر حسین

    سلام.من عاشقه یکی شدم که بعده دو سال خیلی راحت رفت با یکی دیگه ازدوج کرد.الان من مندمو این عشق که داره منو داقون میکنه.از همه دخترا بدم امده……

    • hedi

      🙁 میدونم چی میگین منم از همه پسرا بدم اومده کسی جای اون عوضی نامردو نمیگیره بهم خیانت کرد

  230. نیکی

    اگه یک سال کامل نبینیدش کاملا فراموشش میکنید من خواستم این کارو کنم اما نشد هر کاری میکردم یا صداش رو میشنیدم یا خودشو میدیدم انگار خدا میخواست که فراموشش نکنم هرچی هم دعا میکردم که فراموشش کنم باز هم نمی شد اگه خدا میخواست میشد چون خدا نمیخواست نمی شد.

    • sam!!naz

      عزیزی که گفتی اگه یک سال کامل عشق قدیمی تو نبینی فراموشش میکنی,من امتحانش کردم اصنم جواب نمیده….
      نه فقط یه سال پنج ساله که نتونستم فراموشش کنم.تواین ۵سالنهایتا۵دفعه دیدمش
      جواب نمیده

      • علیرضا

        سلام

        منم دقیقاً مثل شما 5 ساله که از معشوقه م فاصله دارم و نتونستم فراموشش کنم.
        واقعاً جواب نمیده به خصوص وقتی می دونی طرفت تو رو می خواد و موانع دیگه ای از قبیل مخالفت پدر و…. وجود داره!!

    • hedi

      نه اینطور نیست که یک سال نبینیم فراموش میکنیم من خودم عشقمو سالی یبار میبینم عید به عید اما همش تو فکرمه منم دقیقا مثل شما تا میخواستم فراموشش کنم حالا هی رو درو دیوار و مازه ها اسمشو میدیدم و تو مدرسه هم که هی معلممون میگه پیام عصبی ایشششش نمیشه فراموش کرد دیگه

    • حمید

      من بعد ازدواجم متوجه عشقم به یک دختر هم دانشگاهیم شدم و هر چه میگذره عشقم بهش بیشتر میشه
      فقط و فقط حصرت میخورم
      و نمیدونم چکار کنم

  231. سيما

    منم عاشق كسي بودم. دوسش داشتم ميگفت بمير مي مردم ! اون روزا اعتماد بنفس بالايي داشتم تو همه كارا و روابطم موفق بودم. تو همه جا سري داشتم. همه ازم حساب مي بردند. حتي از بس خوب بودم متوجه نشدم وابسته اون كس شدم تا روزيكه ازم ايراد گرفت و شروع كرد به دوري كردن. ازم خسته شده بود دلش تنوع ميخاست با اينكه من همه چيز داشتم احترام، غرور، ابرو ، دوستان، مقام. اما وقتي رفت سه ماه تو خونه حبس كردم خودمو به كسي نگفتم چي شده چي ميگذره برام. بعد سه ماه به خودم اومدم ديدم هيچي ندارم نه اعتماد بنفس نه غرور نه مقام. دوستامم از دست داده بودم خبر نداشتم كجاهستند. خيلي سعي ميكنم همون دختر شادي بشم كه بودم اما نميشه موقعيت اون موقع ها ديگه بر نميگرده . من فقط خودمو مقصر ميدونم كه چرا اون اشغال سوء استفاده گرو زود نشناختم. واسم دعا كنيد چون خيلي حسرت موقعيت گذشتمو ميخورم نميتونم خوشيهاي الانمو ببينم.

  232. سميرا

    سخت است مي نوش كس ديگر بود
    شمع شب خاموش كس ديگر بود
    با ياد كسي كه دوستش ميداري
    يك عمر در آغوش كس ديگر بود…

  233. eli

    منم شکست خوردم زندگیمو به باد داد کسی که تمام زندگیم بود
    ولی نمیدونم چرا هنوز عاشقشم با اینکه ازم متنفر خیییییییلی
    نامرد بود خییییییلی

  234. مونا

    من دختري 19ساله هستم 6سال ك عاشقم و هيج وقت ب اون نكفته ام امسال جرات كردم و ب اون كفتم اون دوست داييمه و واسه همين مردد بودم ك بهش بكم عاشقتم.
    بهش كفتم و البته خيلي هم جا خورد بعد از جند روز بهم كفت ك اون شكست عشقي داشته ز ب مدت 7سال عاشق دختر خاله اش بوده اما ب دليل يك سري اختلافات خانوادكي دختره راحت رفته ازدواج كرده وبد شكستي خورده. جند باري خودكشي كرده بود.اما از حرفاش فهميدم عشق ي طرفه بوده.

  235. بر باد رفته

    سلام به همه دلشکسته ها
    من زمان دانشگاه یه همکلاسی داشتم که رقیب درسی هم بودیم و اوائل اصلا ازش خوشم نمیاد اما خیلی حمایتم میکرد با حراش و حرکاتش ثابت میکرد که واسش مهمم البته اینم بگم هم من و هم اون خیلی مقید هستیم و اصلا با هم دوست نبودیم ،خلاصه کاراشو حرفاش باعث شد یواش یواش عاشقش شدم به حدی از علاقه رسیدم که باورش شاید واسه همه سخت باشه
    خلاصه روز آخر دانشگاه به من گفت نمیتونه با من ازدواج کنه چون مشکل داره ودر نهایت گفت خانوادش میخوان دخترعموشو واسش بگیرن ،من که نمیدونم با شنیدن این حرفا چطور هنوز زندم چون از ناراحتی کبود شده بودم و باور نمیکردو حل بدی داشتم ….خیلی بد….خدا بروز کسی نیاره.. داشتم سکته میکردم
    با بهمن فارغ التحصیل شدیم و دیگه ازش خبر نداشتم
    چند تا خواستگار خوب داشتم اما اصلا دلم نمیخواست ازدواج کنم اما با اصرار شدید خانواده مجبور به انتخاب یکی از 3 خواستگار شدم…چه روزای بدی بود یاداورشم حالمو بد میکنه
    روز نامزدیم اینقدر حالم بد بود که از پله افتادم و پام ترک برداشت
    اما نامزد کردم و مرداد ماه هم جشن عروسی گرفتیم اوائل از شوهرم اصلا خوشم نمیومد و با هر ارتباط کلامی و … از غصه گریه میکردم اما چه فایده …اینو انتخاب کردم چون باید واسه زندگی به یه شهر دور میرفتم فکر میکرد میتونم فراموشش کنم ..
    حالا 6 سال از این اتفاق گذشته یه چیز جالب بگم شوهرم کارمند بانه اونم استخدام بانک شد من 6 فروردین سال 87 نامزد کردم و اون 6 فروردین 93
    از طریق همکلاسیها ازش خبر دارم و هنوز دلم واسش تنگ میشه اشک میریزم ….
    شهریور همون سال یعنی 87 جشن فارغ التحصیلی داشتیم اونجا منو دید خیلی تعقیر کرده بودم کلی گریه کرد و گفت که ببخشمش اما دیگه چه فرقی میکرد ..هیچ و قت نتونستم پیش خدا از ش شاکی بشم همیشه هم واسش دعا کردم الان گه فکر میکنم این 6 سال حروم شدم…
    الان یه پسر 2 ساله دارم و همه انگیزم توی زندگی پسرمه همسرم مرد خوبیه و همیشه عذاب وجدان داشتم که به اونم فکر کردم یا اینکه نتونستم شوهرمو اون اندازه دوست داشته باشم اما همیه سعی کردم ازم راضی باشه …فشار روحی شدیدی رو داشتم و همش صبوری کردم اما خیلی اذیت شدم
    امیدوارم هیچ کس احساسی رو که من تجربه کردم و تجربه نکنه …خیلی سخته…سخت
    کاش هیچ وقت ندیده بودمش و نمیشناختمش و عاشقش نمیشدم …

    • eli

      میفهمم چی میگی یجوری همین اتفاقا داره برام میفته
      از خدا میخوام کسایی ک مال هم نیستن سر راه هم نذاره دل کندن سخته یعنی محال من علی خودمو هیچ وقت فراموش نمیکنم مامانش نذاشت بهم برسیم من هیچ وقت حلالش نمیکنم

    • محمد

      سلام
      تو را به خدا با خودت و شوهرت روراست باش . من 6 (84 تا 90 ) سال دنبال زن مورد علاقه ام کشتم در زمان مجردی هیچ دوست دختری یا رابطی با هیچ جنس مونثی نداشتم . در آبان 89 از طریق همکارم با دختری که اونم از همکار مون بود آشنا شدم . دختره 80 درصد آیتم های مورد نظر من را داشت بعد از چند جلسه گفت گو باهم در آذر 89 من به خواستکاریش رفتم البته دختره من را به طور کامل پذیرفته بود حتی گل خواستکاری را هم با سلیقه خودش انتخاب کردم و حتی به گفته خودش گل مصنوعی خریدم که آن را یادگاری داشته باشیم . 9 فروردین 90 عقد کردیم . در 20 فروردین به عنوان معاون خودم در اتاق کاریم با هم مشغول به کار شدیم و در 9 شهریور 90 عروسی کردیم . می خواهم این را بگویم با آنکه روز ی حداقل 12 ساعت پیش هم بودیم مدت زمان زیادی همسرم وقت داشت که من را خوب بشناسد و پس بدهد اما اینکار را نکرد . چون ما زندگی عشقو لانه ای داشتیم به حصوص من چون دختر مورد علاقه ام را پیداه کرده بودم .
      سال اول زندیگیمان خوب بود سال دم همسرم شروع به بهانه گیری کرد بهانه های بچه گانه مثلا خونه مامانت نمی یام ، عروسی فامیلات نمی یام ، و…… ولی من به هر صورتی با هاش راه می یومدم و خودش شرمنده می شود . تا یک شب داشت وسایلش را جمع می کرد بهش گفتم داری چکار می کنی گفت : می خوام برم من هم خیلی شوکه شده بودم گفتم تمام این زندیگی مال توست حتی وجود من انصافا خیلی دوستش داشتم برای اینکه منصرفش کنم شیر گاز خونه را باز کردم که خونه را با همه چیزاش بسوزانم چون بعد از او زند گی برام مفهومی نداشت اون شب یک ساعت با هم گریه کردیم و ارم شد زندگی مان به صورت ادامه داشت او هر روز داشت آب می شد و معلوم بود از چیزی رنج می برد . تا اینکه یک شب گفتم می خواهم روراست با هات حرف بزنم من اصلا تو را به عنوان همسر دوست ندارم تو مرد خوبی هستی و تمام خوبی ها را داری ،اما من قبل از اینکه با تو ازدواج کنم حدود 7 سال خواستکاری داشتم که از اقوامون بوده و خیلی هم دوستش داشتم اما خانواد ام با ازداوج مون موافقت نکردند . حتی تمام فامیل واسطه شده انده ولی پدر و مادرم راضی نشده اند تا اینکه پسره از من بریدو رفته یعنی شهریور 89 و من دیگه از و نا امید شده بودم که تو به به خواستگاری من امده ای و دیده که تو منو واقع من را می خواهی و در حال برای اینکه او را فرا موش کنم با تو ازدواج کردم . حالا دیکه نمی تونم با هات زندگی کنم بگذار برم.
      من تمام دنیا برام سیاهی بود نمی دانستم چکار کنم . البته تو زندگی هیچگونه تنشی نداشتیم و زندگی آرامی داشتم ولی ذهن همسرم جای دیگری بود . وقتی دیدم که هیچ جای تو دل او ندارم و دیدم که داره رنج می کشه و دوسش داشتم مجبور شدم که به صورت توافقی در 21 مرداد 92 از هم طلاق بگیریم در حال حاضر او در اسفند 92 با همان پسره ازدواج کرد و رفت اما من هنوز گیچ و منک هستم فشار روحی و عصبی زیادی بهم وارد شد به صورتی که از تمام زن ها متنفرم و دیگه حاضر به ازدواج با هیچ زن دیگی نیستم چون می ترسم دوباره …………….

      • s.k

        محمد میشه تو قسمت اتاق گفتگو هم کامنت بزاری؟؟؟؟اسم من سونیاست

      • یه نفر

        خیلی ناراحت شدم… خیلی سخته..به نظر من که دیگه هیچوقت ازدواج نکن. چون الان روحت، احساست مرده… بی خیال داداش. آدم فقط یه بار عاشق میشه پس عشقشو تا ابد تو دلت نگه دار و سمت دیگری نرو و دلت رو دستمالی نکن….
        خدایی هم هست …اون دنیایی هم هست…. ما ها حساب و کتابمون بمونه واسه اون دنیا….

    • NEGAR

      باتقدیرنمیشه جنگید البته که ماخودمون سرنوشت روواسه خودمون میسازیم.

    • مهسان

      عزیزم منم یه سرگذشتی شبیه تو دارم ولی چه باید کرد خیلی برات گریه کردم چون میدونم یعنی حست میکنم

    • kamyar

      داستان دراماتیکی بود ولی احساس کردم بعضی جاهاش غیر واقعی بود! ولی مطمئنم که مقصر شما بودید که اون رفته و دختر عمه یا عمویی هم در کار نبوده، من جای شما بودم ازش حلالیت می طلبیدم چون بهش جفا کردید. به نظر شما گرفتن دختر عمو 6 سال طول میکشه!!!!!!!!!!!

      برو ازش عذر خواهی کن

    • kamyar

      سلام خانم بر باد رفته

      چی شد از معشوقتون عذر خواهی کردید؟
      خیالتون راحت باشه که شما رو می بخشه فقط کافیه غرور رو کنار بذارید و بپذیرید اشتباه کردید!

      من باهاش صحبت کردم گفتش که شما دروغ می گید ایشون تو مراسم فارغ التحصیلی اصلا از شما معذرت خواهی نکرده و اصلا به شما محل نذاشته چون اصولا اعتقادش اینه که شما مقصر جدایی بودید! ولی گفت که اونم مثل شما عاشقه و راه بازگشت وجود داره! اگه صحبت هاب منو قبول ندارید اون جایی که گفتید “خلاصه رو آخر دانشگاه ………” خلاصه رو بیشتر باز کنید تا دوستان قضاوت کنن!

    • شروین

      مرسی از مطالبت

  236. پری

    سخته و قابل تحمل نیست . روانشناس برای خودش چیزی می گوید ولی تجربه نکرده . بنظر من باید با محبوبش هم ازدواج کند و به هر دو برسد البته اگر آقا باشد

  237. فال حافظ شیرازی

    پیشنهاد میکنم همتون یه سری هم به فال حافظ بزنید ببینید چی میگه بهتون

  238. فرناز

    کاش میشد خاطرات تلخ وشیرین رو که داشتیم روفراموش بکنیم ولی نمیشه
    دو ساله باخاطراتمون زندگی میکنم برام سخته دل کندن

  239. نگار

    هیچ عشقی ارزش زنده نگه داشتنو نداره!.. کسیکه تورو تودلش کشته ارزش اینو نداره که زندگیتو بخای بخاطرش تباه کنی.. حیف لحظه هاییکه با اون بودی.. نزار گذشته تلخت تاثیری رو آیندت بزاره.

  240. تنها

    خیلی ها میکن عشق کافی نیست ولی اگه علاقه و دوست داشتن نباشه هیچ چیزی معنای واقعی بخودش نمیگیره .هیچی خوشحالت نمیکنه اگه خوشحال بشی هم تو دلت قند آب نمیشه ….
    هر دوست داشتنی هم واقعی نیست .عشق و علاقه باعث پیشرفت بشه خوبه ….

  241. رز

    سخته از کسی تو دلت دنیایی بسازی ! یه دفه دنیات خراب بشه حتی اگر خاطرات تلخ هم باهاش داشته باشی ! بیشتر خاطرات شیرین جلوت قدم می زنند ! واسه بدترین آدم پیش نیاد خیلی تلخه

    • saba

      موافقم واقعا تلخه

    • saba

      موافقم واقعا تلخه منم تجربش کردم

  242. me

    من جند سال ميخوام. فراموش كنم ولي واقعا نميشه.خيلي سخته…

  243. تکی

    چقد سخته ادم از کسی که همه دنیاشه دست بکشه وبه کسه دیگه فکر کنه

    • zari

      راستی که خیلی سخت هست درک تان می کنم عزیزان

      • خسته

        بسلام
        مشکلی دارم خواستم باشمادرمیون بذارم راه حل برام بگید،
        من تقریبایکسال عقدم ،مشکلاتی برام پیش اومده،اولاخیلی خوب بود،رابطمون تایمدت که من شکم بهش زیادشدآخه گوشیش مدام توجیبش ،ازخودش جدانمیکنه،تابهش نزدیک میشم گوشیش خاموش میکنه،اصلامشکوک اولای ازدواجمون یواشکی حرف میزدبعدمیگفتم کیه میگف فلانی،ولی بهش اعتمادنداشتم ،دروغ خیلی میگه،بهم ثابت شده دروغاش بخاطردروغاشم بهش مشکوک شدم،
        یوقتوقتی ازش ناراحت میشم پرخاش میکنه،میگه من تورونمیخاستم،باس طجدابشیم بدردهم نمیخوریم،
        ازهرلحا ازش سرم ولی ازبس خودم دست کم گرفتم که احساس سرخوردگی نکنه،پروشده،
        فرداش میبینم میادخونمون انگارنه انگاراتفاقی افتاده،میگه اعصبانیم نکناین حرفارونزنم،ازرلحاظ تامینم میکنه،مالی ،هه چیزجزاساسی،یه پیام احساسی بهم نداده،تاحالامغروره،همش فکرکاروپوله،اصلااحساسات نداره،دیونم میکنه،یوقتاکاراش،همش تنهایی دوست داره،مهمونی نمیاد،فقط میخادبامن تنهاباشه،اهل مسافرتو ایناهست فقط بامن تنها،بهش میگم دوسم نداری،میگه دوست داشتن به زبون نیست،وقتی دارم براتوکارمیکنم،یاچیزی میگیرم دوست داشتن،
        ولی من یوقتاوقتی توگوشیش میره،ازش بدم میاداحساس مینم باکسیه،ولیازطرف دیگه میدونم پسرغیرتی وسنگینیه،که بمن احازه نمیده تولاین این چیزابرم،
        چندین بارخواستم برم جداشم ازش ،ولی به چیزاخوبش که فکرمیکنم پشیمون میشم،چکتم ؟شکم داره زندگیمون نابودمیکنه،بی ااحساسیش دیونم میکنه،تنهابودنش دیونم میکنه،کمکم کنید،

        • یه قلبو ریه ی داغون

          سلام من یه پسر 25سالم که چنساله پیش عاشق یه دختری به اسم سارینا شدم خیلی دوسشداشتم عاشقش بودم درحدی که شبا میرفتم از دیوار خونشون تو حیاطه خونه ی مادربزرگش باهم حرف میزدیم چون خونشون تهران بود وماشمال واونا هرچند وقت یکبار میومدن ومن به عشق دیدنش ازپادگان فرار میکردم وهربار یک ماه اضافه میخوردم اون اوایل گوشی نداشت منم به عشقش گوشیمو انداختم خونه انقدر همو دوسداشتیم وقته رفتن مثلا میگفتیم دوماه دیگه که اومدین فلان جا فلان ساعت بیا منتظرم میومد اصلا برام مهم نبود خانوادش چه بلایی سرم بیارن وقتی 5صبح منو توخونشون ببینن چون واقعا دوسشداشتم میخوام اینو براتون بگم عشق سنوسال قدوقیافه نمیشناسه اگه طرف مقابلتون ازاینا ایراید گرفت بدونید عشق نیست بازیچش من عشقم 13سالش بود چندین بار خانوادم رفتن خواستگاری ولی بخاطر سن وداشتن خواهر بزرگتر مخالفت کردن واینکه تازه هم داغدار بودن برادرشونو ازدس داده بودن ساحل من به اصرار خانواده ویکی ازفامیلای دور به حرصو طمع موقعیت خانوادم جادو وطلسم منی که میگفتن یااون یاهیچکس ازدواج کردیم الان یکساله 6ماهه که هیچ حسی بهم نداریم ازهرلحاظ زندگی برام زهر شده هرشب به فکر خودکشیم یه شب خونه ایم 3ماه خونه باباشه چون ماجرارو میدونه ومن اصلا نمیتونم هیچ حسی بهص داشته باشم همش احساس میکنم دارم بهش خیانت میکنم به سارینا نه سره کار میرم نه هیچی همش خونم میخوابم حس هیچیو ندارم توروقران پدرمادرا دخترا پسرا نکنین فک نکنین زرنگین ادم وقتی عاشق میشه به تیغ هم برا شارگش ازطرف عشقش رضایت میده…….حب الان زندگیم چی میشه منی که هیچ حسی به هیچکس ندارم حتی حسه نفس کشیدن

نظر خود را بیان کنید