
متن روضه شام غریبان حضرت زهرا
شام غریبان حضرت زهرا (سلام الله علیها) شبی است که دل های مومنان در سوگ بانوی دو عالم میسوزد. شبی که آسمان مدینه غمگین است و زمین بوی غربت میدهد. در این شب، یاد مظلومیت و صبر بینظیر دختر پیامبر اکرم (ص) دلها را به گریه مینشاند و اشک از چشمان عاشقان اهلبیت جاری میشود.روضه شام غریبان حضرت زهرا (س)، فرصتی است برای تجدید عهد با ولایت، یادآوری غربت اهل بیت و مرور لحظه هایی که تاریخ، سکوتی سنگین بر دوش کشید. در این شب مقدس، شیعیان با دلی شکسته و نیتی خالص گرد هم می آیند تا با زمزمه ی دعا و اشک، نام فاطمه (س) را زنده نگه دارند و از نور یاد او دل خود را روشن سازند.
امروز در آلامتو مقاله تحت عنوان متن روضه شام غریبان حضرت زهرا غمگین و جانسوز + صوتی را می توانید مشاهده کنید.
همچنین بخوانید: تسبیحات حضرت زهرا
متن روضه شام غریبان حضرت زهرا غمگین
گل های عالم را معطر کرده بویت
ای آن که میگردد زمین در جست جویت
یادش بخیر آن روز ها ریحان به ریحان
میچید پیغمبر بهشت از رنگ بویت
سیاره ها را در نخی میچیدی آرام
میساختی تصویری از خاک عمویت
درهای رحمت باز میشود با دعایت
دردا که میبستن درها را به رویت
چادر حمایل میکنی از حق بگویی
حتی اگر یک شهر باشد رو به رویت
حتی زمان می ایستد از این تجسم
تو سوی مسجد میروی مسجد به سویت
تو خطبه میخواندی و میلرزید مسجد
ذرّات عالم یک صدا لبیک گویت
از بانگ بسم الله رحمان رحیمت
از آن نهیب الذین آمنویت
خطبه به اوج خود رسید آن جا که میریخت
مدح علی حیدر به حیدر از گلویت
جان خود را گرفته ای بر دست
همه ی عمر پا به پای علی
گفتی این جان چه ارزشی دارد
جان زهرا شود فدای علی
و از این رو میان مسجد شهر
خطبه خواندی شما به جای علی
خطبه به اوج خود رسید آن جا که میریخت
مدح علی حیدر به حیدر از گلویت
گفتم علی او قطره قطره آب می شد
امشب که روشن شد سفیدی های مویت
امشب که زخم تو دهن وا کرد آرام
زخم تو آری زخم آن راز مگویت
امشب که خون از دامن مهتاب میریخت
اسماء برای غسل زهرا آب میریخت
میشست در تاریکی شب، مخفیانه
گه جای سیلی گاه جای تازیانه
میشست جسم همدمو دلداده اش را
قرآن زیر دست پا افتاده اش را
میشست جسم دختر خیر البشر را
میشست جای بوسه های میخ در را
داره غسل و کفنت شروع میشه
غصه نبودنت شروع میشه
زینب و حسین ساکت میکنم
گریه های حسنت شروع میشه
میشینیم من حسن گریه کنیم
فهمیدیم تو رو زدن گریه کنیم
میبینی غربتمون فاطمه
باید آستین به دهن گریه کنیم
چه جوری گلشنم کفن کنم
پاره ها تنم کفن کنم
باورم نمیشدش که آخرش
من با دستم زنمو کفن کنم
زن جوان مرا میزدن نامردا
مدینه فاطمه ام را به احتضار انداخت
و یک غلاف که دست چهل نفر چرخید
دو دست فاطمه ام را دگر ز پا انداخت
مثه تو دیگه تو عالم نمیاد
سر من بدتر از این غم نمیاد
آب میریزم خون تازه میریزه
چرا زخمات عزیزم هم نمیاد
من صف اول هر غزوه به میدان بودم
ولی اندازه تو زخم ندارم زهرا
تو باید کفن پوش رو شونه بری
پر از زخمای تازیونه بری
تو رو روز روشن زدن اما حیف
از این خونه باید شبونه بری
*دید بچه هاش دارن گریه میکنن
فاطمه جان *
اینا آینه های غمن فاطمه
مثل خونه امون درهمن فاطمه
نذاشتی که شهرو خبر دار کنیم
چقدر گریه کن هات کمن فاطمه
ما آتیش و تن تو سرده
آستین به دهن گریه درده
پاشو حیدر داره به دورت میگرده
مگه یادم میره..
چه جوری وارد خانه علی شدی
رشیده آمد بودی خمیده برگشتی
با رفتنت خالی نکن دور برم را
پاشیده تر از این نگردان لشگرم را
باور نمیکردم که روزی پیش چشمم
از پا بیندازد غلافی همسرم را
بعد از تو ای سروِ شکسته تا قیامت
از خجلتم بالا نمیگیرم سرم را
زخم بازوت دلم تکون میده
عطر پیرهن تو بوی خون میده
منو میبینه تا این قنفذ پست
غلاف شمسیرشو نشون میده
نه یکی دوبار که بی عدد زدن
خدا میدونه که خیلی بد زدن
میدونستن که ما تو راهی داریم
عمداً اومدن به در لگد زدن
ترک خورده ی کسی ها شدی
غلاف که میخوری تماشا شدی
تموم کرد بودی ولی پشت در
به عشق علی از زمین پا شدی
*این صحنه هیچ وقت علی فراموش نمیکرد*
گفت در میان دود آتش دیدمت
با چهل تن در کشاکش دیدمت
توی ازدحامم تو دیده شدی
نفس های حیدر بریده شدی
در افتاد و افتادی روی زمین
چقدر پشت در تو کشیده شدی
زمین خوردن تو رو دیدم
عبام اونجا روت کشیدم
*اینجا مدینه بود عبا کمک علی کرد. کربلام عبا یه جا کمک حسین کرد..کجا؟ صدا زد علی اکبرم …*
بر داشتن تو از زمین ممکن نیست
این پیکر پاشیده عبا میخواهد
این که برگشته حرم بین عبا بخت من است
در میان یک عبا بخت بلندم جا نشد
او خلاصه آمدو من هم خلاصه چیدمش
چیدمش اما آن جوان خوش قد بالا نشد
زحمتی دارم اباالفضلم بیا با من بگرد
من که خیلی گشتم اما بیش از این پیدا نشد
*روضه دست شکسته رو دست بریده جمع میکنه ..*
ای علمدار تو رو با عَلم زدن
قدو بالای تو رو بهم زدن
چهار هزار کمون به دست یکی یکی
اومدن روی تنت قدم زدن
تو بری حسینِ تو تنها میشه
چشمای خواهرامون دریا میشه
سر این که سرم کی ببره
میون شمر و سنان دعوا میشه
تو مگه قرار نبود دیر نکنی
جلوی خیمه منو پیر نکنی
تو مگه قرار نبود با رفتنت
کوه من، منو زمین گیر نکنی
تو اگر پا نشوی نوبت گودال من است
شمر پیش نظرم دست به خنجر است
بعد تو فاتحه چادر معجر خواندست …
همچنین بخوانید: نماز استغاثه به حضرت زهرا
“اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بنیها وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِه عِلْمُکَ اَللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ و عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ،و فی کُلّ ساعَة وَلیّا و حافظاً وقائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناًحَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً و تُمَتّعَهُ فیها طَویلاً”
خانه را بر سرم از داغ خود، آوار مکن
جارو از فضّه مگیر؛ آب شدی؛ کار مکن
تب مکن؛ لرزه مکن؛ خوب شو و خواب برو
لب مگز؛ حرف بزن؛ درد خود، انکار مکن
نان نپز؛ خاک نگیر؛ آرد مکن؛ راه مرو
بسترت جمع مکن؛ کار به اصرار، مکن
به خود از درد مپیچ؛ آب مشو؛ چهره مگیر
بغلی باز کن و حال حسن، زار مکن
نفسی آب بنوش آه مکش سرفه مکن
زخم خود تازه مکن، مقنعه، خونبار مکن
حرف تابوت نزن؛ باز وصیّت ننویس
یاد محسن نکن و بر جگرم، خار مکن
گفتمت فاصلهگیر، آتش و بغض و لگد است
حرفی از من نزن و تکیه به دیوار مکن
گفتم ای در مشکن شعله مزن سینه مسوز
زخم مسمار مزن، آه که مسمار مکن
بقچه را باز مکن؛ باز کفن را مشمار
صحبت از غسل تن و نیمهشب تار مکن
دست لرزان و نخ و سوزن و چشم تارت
آه ای یار مکن. یار مکن یار مکن
پیراهن را بسپار و غم گودال نخور
زینبت را نشکن ،صحبت دیدار مکن
جرعهای آب؛ لبش خشک، تنش پامال است
نیزهها را مشکن ،اینهمه نیزار مکن
شمر برگرد گلو را سهنفر بوسیدند
خنجرت بیاثر است اینهمه اصرار مکن
«یا زهرا یا زهرا..……»
واسه روزای قشنگ مون دلم تنگ شده
همه میگن در خونهٔ علی جنگ شده
بار شیشه ات به چه جرمی هدف سنگ شده
ببخش علی رو
اگه خونم واست امنیت نداشت
ببخش علی رو
اگه دشمن پا رو چادرت گذاشت
عشق علی بمون کنارم
غیر تو هیچکسو ندارم
چرا رنگ و رو نداری صورتت زرد شده
خونه امون پاخور یه عده ای نامرد شده
کاشکی میشد ببینیم محسنمون مرد شده
ببخش علی رو
زدنت توو کوچه مردا فاطمه
ببخش علی رو
نمیاد دست تو بالا فاطمه
عشق علی بمون کنارم
غیر تو هیچکسو ندارم
با لخته خون چسبیده مشتی پر به مسمار
یعنی کبوتر پشت در خورده به مسمار
بو بُرد که پُشتِ دری محکم لگد زد
با پا تو را کوبید آن کافر به مسمار
این میخ با جسم نحیفِ تو چهها کرد
افتاده کار بانویی لاغر به مسمار
یک ضربه خوردی هر دو پهلویت کبود است
اینور به آتش خورده ای آن وَر به مسمار
*یه سر به این بیمارستان های سوختی بزنید میبینید وقتی که صورت آنش بهش برسه به این راحتی ها درمان نمیشه*
تو بین شعله گیر کردی مرتضی سوخت
تو رو به حیدر زل زدی حیدر به مسمار
خیلی تقلّا کردی امّا ولکنت نیست
زورت نچربیده است آخر سَر به مسمار
تو زیر در بودی که دشمن رد شد از آن
بی اعتنایی کرد یک لشگر به مسمار
همچنین بخوانید: زیارت حضرت زهرا
“بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم “
تا چند دسته گل شود امشب نثار تو
خون گریه میکنم سر خاک مزار تو
مادر ز جای خیز که مهمانت آمد
مهمان دلشکسته و گریانت آمده
اینکه نشسته است کنارت حسین توست
این بی قرار گرم زیارت حسین توست
برخیز و موج چشم ترم را نگاه کن
شمعی نداشتم جگرم را نگاه کن
برخیز و حالی از پسر کوچکت بپرس
حال بقیه را هم از این کودکت بپرس
رفتی و نیستی که ببینی برادرم
هر روز آب میشود از غصه در برم
بر سینه اش گرفته حسن چادر تو را
گوید مدام زیر لب ای وای مادرم
از لحظه ای که رفتی از این خانه تاکنون
شانه نخورده است به گیسوی خواهرم
از اینکه بغض کرده و خانه نشین شده
ترسم که جان دهد پدرم در برابرم
آیا تو بر حسین جوابی نمیدهی؟
تشنه رسیده کاسهٔ آبی نمیدهی؟
برخیز و با حسین ز بازو سخن بگو
از دردِ زخم سینه و پهلو سخن بگو
مادر بگو که خوب شده زخم ابرویت؟
بهبود یافته آن چشم کم سویت؟
یادم نرفته بر در و دیوار، خوردنت
یادم نرفته سیلیِ بسیار خوردنت
یادم نرفته روی زمین دست و پا زدی
بابا نبود خادمه ات را صدا زدی
*از جا بلند شو مادر خونمون دیگه تاریکه نه کسی غذا میخوره ،نه کسی حرف میزنه همه جای خانه بوی تو میاد مادر مادر مادر …اما اگر ابی عبدالله کنار این قبر اومده باشن اینجور درد دل کرده باشند یقینا اوج درد دلشون برای علی بوده..مادر به داد بابا برس ،اون شب یادته مادر چه حالی داشت بابا،”فَلَمَّا نَفَضَ يَدَهُ مِنْ تُرَابِ الْقَبْرِ هَاجَ بِهِ الْحُزْنُ، وَ أَرْسَلَ دُمُوعَهُ عَلَى خَدَّيْهِ، أمّا حُزني فَسَرمَدٌ، وَ أمّا لَيلي فَمُسَهَّدٌ إلى”بمیرم برات علی ..تو بعضی از نقلها ظاهرا عماره وارد خانه مولا شد مدتها گذشته از رفتن بی بی میگه یه صحنه ای دیدم تو خانه امیرالمؤمنین هیچی نگفتم منم یه ساعت گریه کردم دیدم مولانشسته وسط خانه همه این بچه ها، این یتیمان
کنار بابا علی اشک میریزه، بچه ها گریه میکنند هیچکی نمیتونه کسی دیگه رو آرام کنه..اومدم جلو همه رو آرام کنم دلداری بدم علی جان میدونی چند وقته مسجد نیامدی ؟ میدونی چند وقته ندیدیمت آقا جان؟ بیا بریم بیرون از اينجا هر جوری بود دست علی را گرفت تا رسیدن به در خانه دوباره ناله علی بلند شد…*
یادم نمیره
نامردمان از حرمت کوثر گذشتند
در روی زهرا بود و از آن در گذشتند
*تا آورد علی را تو کوچه..*
یادم نمیرود که همه داد میزدند
طوری لگد بزن که علی بی پسر شود
*مگه آدم یادش میره با عزیزش چه کردن یادش میمونه کی زد، چطور زدن، چقدر زدن چی گفتن ؟؟بمیرم برای اون خواهری که یک سال و نیم یادش نرفت چی دید تو گودال ..*
یادم نرفته دور تو جنجال کردن
جمعیتی را وارد گودال کردن
*حسین ببخش زینب رو ..*
دیر آمدم کاری ز دستم بر نیامد
سر نیزه شمر از دهانت در نیامد
دیر آمدم دیدم سرت دست کسی رفت
عمامه بیغمبرت دست کسی رفت
ضجه زدن هایم مرا راضی نمی کرد
ای کاش خولی با سرت بازی نمی کرد
همچنین بخوانید: متن روضه حضرت زهرا
دردم مداوا میکنی مثل همیشه
عقده ز دل وا میکنی مثل همیشه
آیینه زیبا میشود با یک نگاهت
دل را تو شیدا میکنی مثل همیشه
دروازهٔ لطف و کرم را میگشایی
وقتی که لب وامیکنی مثل همیشه
از گوشه ی چشمت کرم میریزد آقا
از بس که غوغا میکنی مثل همیشه
آقای من مولای من
پرونده ی اعمال ما گرچه سیاه است
میدانم امضا میکنی مثل همیشه
دل مُرده ام اما تو با یک گوشه چشمی
کار مسیحا میکنی مثل همیشه
تو مثل بابایت علی غم های خود را
با چاه نجوا میکنی مثل همیشه
تو مثل مادرت از بس که خوبی
با ما مدارا میکنی مثل همیشه
آقا بجان مادرت آن مادرِ غمپرورت
ما را مرانی از درت یابن الحسن یابن الحسن..
*بذار روضه از،زبان خانم حضرت زهرا سلام الله علیها شروع کنم روضه خون فاطمه باشه جلسهٔ رنگ و بوی دیگه پیدا میکنه
بذار فاطمه براتون حرف بزنه گفت:..*
من رفتم از این خاک که دریا باشد
مولای همه همیشه مولا باشد
در پایِ علی موی سپیدم دادم
تا باشد از این پیرشدن ها باشد
*گفت: علی جان این غصه داره منو میکشه*
تو را بی یار میبینم علی جان
تو را غم بار میبینم علی جان
خدا داند ز تو پنهان نباشد
رخت را تار میبینم علی جان
من آن شاخه گل افسرده بودم
که در نشکفتگی پژمرده بودم
نمودم روی خود پنهان ز طفلان
برای آن که سیلی خورده بودم
*لذا لحظه ی غسل دادن علی متوجه شد چشمش افتاد به صورت چشمش افتاد به بازو.. ناله ی آقا بلند شد.*
کمی از غسل ز سر پیراهن ماند
کمی از خون خشکت بر بدن ماند
کفن را در بغل بگرفت و بو کرد
همان طفلی که آخر بی کفن ماند
«حسین…..»
*از یجایی شروع کنم روضه رو بریم کربلا
داره میره سمت خونه بخت زنها دور فاطمه رو گرفتن فقیری اومد خودش رو بفاطمه نزدیک کرد خانم برهنه ام لباس ندارم. سریع خانم گفت زنها دورم حلقه بزنید پیراهن نو عروسی رو در آورد داد ب فقیر خودش لباس کهنه به تن کرد وقتی پیغمبر از قصه باخبر شد سوال کرد فاطمه جان چرا پیرهن کهنه رو ندادی پیروهن شب عروسی رو دادی؟عرضه داشت از شما یادگرفتم..”أنفقوا مما تُحبون” این پیراهن رو دادم پیغمبر گریه کرد برا فاطمه دعا کرد.میگم خانمی که خودش پیراهن رو هدیه میده این از خانم اون هم از آقا تو نماز انگشتر رو به فقیر داد این خانواده اینجورن.. عرضم اینه کربلا اگر فرصت میدادن حسین خودش پیراهن رو میداد
لازم نبود پیراهن رو از تن حسین در بیارید..ارباب ما بی کفن رو زمین گرم کربلا عریان رو زمین کربلا..نانجیب اگه گفته بودی حسین خودش انگشتر رو داده بود.برای انگشتر انگشت ولی خدا رو از بدن جدا کرد.به اینم بسنده نکردن نفس های آخر رو داره میکشه ابی عبدالله، دید نانجیب ها هجوم بردن سمت خیمه ها فرمود: اگه دین ندارید آزاده باشید شما رو با زن وبچه ی من چکار؟..گفتن اول برید کار حسین رو تمومکنید بعد به خیمه ها بیایید..وقتی حمله کردن سمت خیمه ها نانجیب چشمش افتاد به گوشواره ی یکی از بچه ها زبانم لال دنبال بچه که دوید بچه ترسیده هی داره تو این بیابونا میدوه این نانجیب هم دنبال بچه داره میدوه.حالا این دامن عربی هم آتش گرفته..میگه آتش دامن رو دیدم دلم سوختاز خیر گوشواره گذشتم گفتم بزار آتش دامن این بچه رو خاموش کنم تا رسیدم به بچه دیدم بچه کِز کرده زیر چاردست و پای مرکب نشسته مثل بید داره میلرزه اول چیزی که توجهم رو جلب کرد لبا خشکش بود..گفتم تشنته؟ گفت آره..گفتم آب بدم بهت؟ گفت آره.ظرف آب رو پرکردم آورد کنار دهانش تا به این ظرف آب نگاه کرد گفت: علقمه کدوم؟ طرفه
قتلگاه کدوم طرفه؟ گفتم قتلگاه رو میخوای چیکار؟ علقمه رو میخوای چیکار؟گفت :آخه عموم لب تشنه بود.بابام لب تشنه بود..برا بابام آب ببرم برا عموم آب ببرم..*
همچنین بخوانید: متن و پیام تسلیت ایام فاطمیه کوتاه و رسمی
درد ما از برای گفتن نیست
این چنین غصه کم ز مردن نیست
بستری مادرت اگر باشد
هیچ امیدی به زنده ماندن نیست
*تو رو خدا امشب جای اونایی که اومدن گفتن امیرالمومنین بگو فاطمه یا صبح گریه کنه یا شب گریه کنه بگو لااقل آروم آروم گریه کنه نذاشتن مادر بلند بلند گریه کنه تو امشب بلند بلند گریه کن.*
*ام سلمه میگه اومدم بهش گفتم
الان میگم چرا میگه بلند بلند گریه کنید
برای مجلس نمیگهها برای خودمون میگه چون امام رضا فرمود: هرکی دعوت به خودش بکنه ملعونه دعوت به عیادت ناموس امیرالمومنین داریم میکنیم میگیم بلند گریه کنید. خونه اش شلوغ باشه..بی بی به سلمان چند تا خرما داد گفت: سلمان افطار کن هستههاشو برا من بیار. سلمان میگه رفتم خونه افطار کنم دونه دونه خرماها رو میذاشتم دهانم هسته نداشت. پا شدم رفتم در خونه اشون در خونه رو زدم به فضه گفتم میشه خانومو ببینم؟ گفت: بله بیا.. اومدم گفتم خانم خرما داده بودی گفته بودی هستههاشو بیار هسته نداشت. حضرت فرمود: میوه بهشتی بود. گفتم خانوم پس برای چی میگید هستشو بیار؟ گفت سلمان خواستم یکی، دوباره در خونه علی رو بزنه…ام سلمه میگه بهش گفتم دختر پیغمبر چه جوری شب و صبح میکنی ؟گفت: مادر دیدی بچه امو کشتن..گفتم: فاطمه من با این کارا کاری ندارم اومدم احوال خودتو بپرسم. چه جوری شب و صبح کردی؟ گفت: مادر دیدی دستا شوهرمو بستن. گفت فاطمه یا بگو چته یا پاشم برم. گفت: مادر چیکار داری نفس میکشم خون بیرون میزنه..*
دیدم غلاف خورد تو پرت
وای مادرم مغیره زد تو کمرت
درد ما از برای گفتن نیست
این چنین غصه، کم ز مردن نیست
چلچراغی شکسته در کوچه
خانهی بی چراغ روشن نیست
گل اگر بود مادر ما بود
چون که پژمرده گل به گلشن نیست
با تبر یاس را درو کردن
ای خدا این که رسم چیدن نیست
*ببینم چقدر روضه بلد داریم..*
خدایا گنج با گنجینه ام سوخت
میان شعله ها آیینه ام سوخت
چنان مسمار در قلبم فرو رفت
که محسن گفت مادر سینه ام سوخت
ریختن تو خونه ام با داد و بیداد
این اولین باره دیدم فاطمه افتاد
اون نانجیبه بیشرف پست
سر زنو بچه من میزنه فریاد
*ناله داری بگم..*
اومد زد چه جور بگم چقدر زد
بگم چه دیدم که مو سفیدم
چقدر تو کوچهها همراه مادرم دویدم
چهرهی زردم دستای سردم
روی خاک دنبال گوشواره بودم، پیدا نکردم
واااای غرور واسم نذاشتن
جلو من جلو من رو چادرش هی پا میذاشتن
* امام باقر فرمود یه جوری زده بود تو صورت مادرم سفیدی چشمش سیاه شد..*
اومدم کمک کنم بهش نذاشتن
دیگه پا نشد یه جوری مادرمو
زدن که مثل قبلنا پا نشد
ضربه پا زدن
مادرم مشغول صحبت بود
که اینا، بی هوا زدن
یه جوری زد بازوم شکست
نعره می کشید قنفذ مست
میگفت بزن فاطمه رو با هر چی که هست
* سیدا گوش میگیرن بگم..*
تازیونه چرخید توی دست
رو ابرو نشست ابروی مادرم شکست
نشد که پا شه بغض تو صداشه
دل مادرم به این خوش بود که یک مرد باهاشه
صدام پیچیدش تو کل شهرو
یه نفر کمک کنه مغیره کشتش مادرم رو
وااااااای میدونست پا به ماهه
*صدا زدن علی جان تو برو مسجد بچههارم آماده کرد فرستاد سمت مسجد آره والا بچه نباید جون دادن پدر و مادر رو ببینه..*
تا که جارو بزند پا شد و بازو را بست
به روی دست خودش دسته ی جارو را بست
بین جارو زدنش بازویش از کار افتاد
تا نگاهش به نوک تیزی مسمار
این میخ محسنمو ازم گرفت
گریه کنید مادر ما بیگناه بود
گریه کنید مادر ما پا به ماه بود
* تو مقتل اومده عین عبارته “تُدیرُ طَرفاً خَفیّاً الی رَحلِکَ و بیتِکَ” میگه دیدن سیدالشهدا با گوشهی چشمش داره نگاه میکنه، سکینه داره صدا میزنه.. گرفتی چرا گفت: ای استخوان شکسته حیدر..”فرفسه برجله” ,برید مقتلو بخونید یعنی لگدی که به سینه بخوره میگن “فرفسه”..یه جا دیگه تو گودالم اومده نوشتن جوری به سینهی سیدالشهدا لگد زدن آقای ما با صورت به زمین خورد
روی این صورت زرد و زار
پاتو نذار پاتو نذار پاتو نذار
به گلوی پاره با فشار پاتو نذار
«حسین جان، آقا »
*هزار و چهارصد ساله میگن که خواهرش رفته تو گودال نیزه شکسته ها رو کنار زده شمشیر شکسته ها رو کنار زده..یه سئوال کسی مگه با نیزه شکسته جنگ می ره؟ کسی مگه با شمشیر شکسته جنگ می ره ؟پس چرا میگن نیزه شکستهها رو شمشیر شکستهها را..؟*
نگام به سمت علقمه کجاست برادرم
ببینه دست به دست داره می گرده معجرم
منو زدن اباالفضل اباالفضل اباالفضل
صد نفری زدن اباالفضل اباالفضل اباالفضل
گفت عمه! عمه! یه پارچه بده سرمو بپوشونم اینا نامحرمن.. عمه نزدیک بود
امشب کنیز خانه ای باشم
*یه ضربه تو سینه ی زهرا زدن
من خودمم فکر می کردم پشت در زده دیدم تو مقرّم نوشته یه نگاه کرد اینور کوچه دید هیچ خبری نیست. یه نگاه کرد اینور کوچه دید هیچ خبری نیست. زهرا که افتاد رو زمین من نمی گم مُقَرَم میگه اینقده با پا زد..”فرفسه برجله” یعنی خورده تو سینه اش.. تو گودال زدن تو سینه ی ابی عبدالله اما من یه جور دیگه می گم دختر علی دوید تو گودال گفت: دختر علی برگرد اینجا دعوا مردونه اس.. گفت: زندگیم زیر زانواته کجا برگردم؟ عبارت اینه ..شمر یه نیزه برداشت گفت برمی گردی یا نه؟ گفت: زندگیم زیر زانواته یه نیزه زد تخت سینه ی زینب ..*
«یا رحمت الله الواسعه و یا باب نجات الامه یا مظلوم حسین»
همچنین بخوانید: طریقه نذر نمک حضرت زهرا برای حاجت و ازدواج در ایام فاطمیه
انگار نه انگاردیروز همین جا یکی خورد به دیوار
انگار نه انگار دیروز یه زن رو زدن بین انظار
انگار نه انگار دیروز یه بچه شهید شد با مسمار
آخ انگار نه انگار انقدر زدن دستش افتاده از کار
*بیحیاتر از این کوچه، کوچه ی کوفه و شامه
سختتر از روضه ی سیلی، روضه سنگ رو بامه
انگار نه انگار میبینه از روی نیزه، علمدار
انگار نه انگار تو دست وپا، سر میافته هزار بار
انگار نه انگار ناموس پیغمبره توی بازار
نیزه رو نیزه، چشای هرزه
ای حسین ،جان، حسین
*همه چیز از پشت در خونه شروع شد. همه چیها همه چی یعنی اگر اون ملعون اونجا زن زدن رو باب نکرده بود کربلا اونجوری نمیشد..*
گفتم:آقا بچه اس خوب حق داره مادرش رفته امشب ببرش سر قبر مادرش، آروم بشه.آقا فرمود:اصبغ همین کار و میکنم بهش قول دادم امشب ببرمش کنار قبر مادرش.. همون جا حسین و صدا کرد.حسیـــــن بــــابــــا! جانم بابا،اومد کنار مولا دوست داری امشب بریم کنار قبر مادرت؟بله بابا..فقط یک شرط داره ها.جانم بابا!شرطش اینه رفتیم بلند بلند گریه نکنیا چشم چشم بابا.. به روی چشمم بابا..امیرالمومنین میگه دستم حسینم و گرفتم «همه رو گفتم برا اینجا» بردم کنار قبر زهرا ..تا قبر و نشون دادم صدا زد.. بابا میشه دستم و رها کنی؟ گفتم: بله.. دست حسین و که رها کردم بچه ای که اونجوری تو خونه گریه میکرد گفتم الان میدوئه خودش رو پرت میکنه رو قبر مادر های های گریه میکنه.. امیرالمومنین میفرماید دست و که رها کردم« قربون ادبت برم» دیدم دست گذاشت رو سینه..”السلام علیک ِیا اُمّاه یا فاطمه” علی میگه : به خدایی که جونم تو دستشه دیدم از تو دل قبرِ زهرا یه صدایی بلند شد “و علیکِ الســـــــــلام یا ولدي یا اباعبــــــــدالله”هر دیدی یه بازدیدی داره بچه اومد دیدن مادر، مادر هم اومد دیدن بچه.. کجا ؟اول جایی که اومد تو گودی گودال، شمر میگه هیچکی ندیدم اما تا سر و بریدن دیدم صدای زنی میاد..”بنیّ.. قتلوک” یه جا دیگه اومد بازدید کجا ؟دست کرد تو تنور خولی سر و به سینه چسبوند.. مادر برات بمیره..یازهرا …
دستا رو بلند کنید تسلای دل زهرا، تا جایی که حنجره ات کمکت میکنه این صدای کشیده رو رها کن «حسیــــــن جان حسیــــن جان»
متن روضه شام غریبان حضرت زهرا جانسوز

“السلام علیکِ يَا مُمتَحَنَةُ امتَحَنَکِ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَکِ قَبلَ أَنْ يَخْلُقَكِ،صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكِ یا صِدّیقه الشَهیده”
فاطمه دلواپسم، خیز و پریشانم مکن
دست و پا گُم کرده ام بازی تو با جانم مکن
بین مسجد گریه ام را دیده ای پس صبر کن
پیش این نامرد مردم، باز گریانم مکن
یک طرف تابوتِ خالی یک طرف تصویرِ تو
بین این دو قاتلِ جان زار و حیرانم مکن
هر نفس که میکشی زخم تو سر وا میکند
بیش از این شرمندهٔ دار و ندرام مکن
تو رشیده بودی و شعله تنت را جمع کرد
با بهم پیچیدنت سر در گریبانم مکن
روزای آخر فاطمه اس، حیدر چه میکشه بین خانه ؟؟ یه روز دید داره کار میکنه شاید امروز بود خانومم بعد مدتها بلند شدی داری کار ِخانه میکنی. اما وقتی نگات میکنم میبینم به سختی داری راه میری..به سختی دیگه جارو رو به دست میگیری. دیدم چطور موقع چرخش دستاس هی دستتو عقب می آوردی*
خُب نخند اصلا اگر پهلو اذیّــــــت میکند
استراحت کن از این خواهش پشیمانم مکن
بر حصیر خانه چندین قطرهٔ خون دیده ام
بین خانه زائرِ آیاتِ قرآنم مکن
*هر چقدر بین خانه راه میری خونابه از بدنت میره.. قربون دلت برم.. زهرا جانـم! نیمه شبها وقتی میخوای پهلو به پهلو بشی خیلی درد داری…
کار و به جایی رسوندن دیگه فاطمه یه گوشه ایستاده نگاه به تابوتش میکرد و لبخند میزد همه دلخوشیِ مادر همین شده خدا رو شکر تابوتی پیدا شد که بدنم دیده نشه.. مـــــــادر! اینجوری وقتی نگاه میکنی دل بچه هات ریش میشه. حالا کاش به همین ها ختم میشد .دستاش و بلند کرد بالا، بچه ها دلشون خوش شده که مادر میخواد دعا کنه..ای کاش از همه اول برا سلامتی خودش دعا کنه! اما این مادر اول برا همسایه ها دعا میکرد بعد اهل خانه رو دعا میکرد.. یعنی دعاش به من و تو هم رسیده آی رفیق..الان زیرِ پرِ چادرش نشستیم. حالا امیرالمومنین چی میگه..*
فکرِ اینکه میروی خانه خرابم میکند
یادِ ایام وصال،غرقِ هجرانم مکن
*خبر رسوندن به امیرالمومنین، مسجد بود آقا. دید داره برمیگرده از مسجد گفت: آقا اگه میخوای فاطمه اتو ببینی عجله کن دیگه نفسای آخرا رو میزد فاطمه.. بسترش و بین اتاقش پهن کرد.هیچوقت این موقع روز فاطمه نمیخوابید. اسماء، من میخوابم بعد از دقایقی صدام کن اگه صدامو نشنیدی زودتر آقامو خبر کن. اسماء میگه اومدم هر چه صدا زدم:یا فاطمه! یا قرة العین الرســـول!دیدم صدایی نمیاد از این خانوم.زودتر حسنین رو خبردار کردم برید باباتون رو صدا بزنید.. ای وای ای وای قربون دلت برم یا علی.. امیرالمومنین تا خبر و شنید با صورت از منبر به زمین افتادتمام دار و ندارش داره از دستش میره..به کی بگم زهرامو کشتن، به کی بگم شبها پهلوش درد میکرد..به هر شکلی بود رسید تا خونه ..این به هر شکلی که من میگم دارم مخففش میکنما آنقدر بین راه، زمین خورده و بلند شد. تا رسید خانه اش دید صدیقه اش افتاده روی زمین.. علی اینطور نبیندت زهرا جــان..بلند شو ای همهٔ لشکر علی. شروع کرد با فاطمه اش حرف زدن صداش کرد.. فاطمه جان! دید صدایی نمیاد..عزیزدلم زهرای علی! دید صدایی نمیاد..یه وقت صدا زد کلّمینی، من علی ام فاطمه با من حرف بزن. یه وقت دیدچشمای فاطمه اش باز شد مگه میشه برا دل علی چشمای فاطمه باز نشه ؟؟؟
بغضش تو سینه ش حبس شده، چیزی نمونده بود جان از بدن مفارقت کنه.تا چشماش باز شد،تا نگاهش خورد به اشکای علی، اشکهای زهرا هم جاری شدهر دو گریه کردن با هم آنقدر با هم گریه کردن و حرف زدن.. عزیز دلم داری میری..حالات و حرفاشون رو من که نمیتونم تو این لحنم بیارم که..خودت بدون چه جوری با هم حرف زدن زن و شوهری عزیزم؛ ببخش منو زندگی خوبی نداشتم..یا زندگیمون خیلی خوب بود خرابش کردن
چشممون زدن زهرا ..اینجا وقتی علی فاطمه شو صدا زد صدیقه طاهره چشماشو باز کرد با علی حرف زد وصیت هاشو گفت.امّا “لایوم ک یومک یا اباعبدالله..” کجا میخوام برم؟ اونجایی که رباب از گوشه خیمه صدا میزد حســــیـــــن..اما اینجا پیکر درهمه.. تمام بدن مقطعُ الاعضا شده بمیرم برات ..صدا بزن حسیــــن…
لطفی که کرده ای تو بمن، مادرم نکرد
ای مهربانتر از پدر و مادرم حســیــن
همچنین بخوانید: اعمال و دعاهای مخصوص ایام فاطمیه برای گرفتن حاجت
محکم به در خوردی و محکم تر به دیوار
*اینکه دست روی در گذاشت مادر، نه اینکه مانع بشه از باز شدن در، میخواست مانع بشه در با شدت باز نشه، آخه دری که سوخته باشه بالاخره باز میشه، دست گذاشتن تون برا چی بود؟ آخه مادر بار شیشه داشت…*
محکم به در خوردی و محکم تر به دیوار
هم در به سر کوبیده شد هم سر به دیوار
به گونه ی تو لطمه خورده
گفتم نگیرد صورت کافر به دیوار
از این کبودیِ دو پهلوی تو پیداست
یک ضربه میخ در زده یک ضربه دیوار
بگذار فضه زیر بالت را بگیرد
اینگونه زهرا میخوری کمتر به دیوار
حال من از حال تو چیزی کم ندارد
تو دست به دیواری و من سر به دیوار
در خانه بعد از آن که با تو دشمنی کرد
تکیه نکرده هیچکس دیگر به دیوار
تو جانِ جانِ جانِ اهل بیتی
خوردند با تو آل پیغمبر به دیوار
من کربلا را پشت درب خانه دیدم
تنها نه محسن خورد علی اصغر به دیوار
*مادر غصه ی بچه رومیخوره دید حسن داره دق می کنه..دید حسنش نمیتونه بلند گریه کنه…*
خزون شد اول عمرم بهار آرزوهام
دیگه تا آخر عمرم سیاهه رنگ دنیام
میسوزه تار و پودم از اون داغی که دیدم
شکست و رو زمین ریخت جلو چشمام امیدم
کف کوچه ها با خون تر شد و صدای مادرم رفت
خدا شاهده که جونِ منم برای مادرم رفت
*شیخ علی عبدالزهرا خواب امام حسن رو دید. گفت: آقا چرا روضه کوچه اینقدر شما رو سوزونده؟ فرمود: مادرم رو از من شناخت. اگه من با مادر نبودم کسی نمی فهمید مادر منه ، مادر من به حجاب و عفاف معنی میده.. کسی مادرم من رو نمیشناخت تو کوچه…*
میزدم داد که نزن نامرد
کُشتیش پیش چشام نامرد
جای مادر مرا بزن نامرد
یک نفر بین چند تن نامرد
از غرورم شکسته تر مادر..
اون زد و هر دو تا زمین خوردیم
هر دوتا بی هوا زمین خوردیم
پیش نامردها زمین خوردیم
خنده کردند تا زمین خوردیم
چادر و خون و خاک تر مادر
در پیچ کوچه بود که ولگرد لعنتی
با سنگ زد به آینه بی درد لعنتی
دیدم به جنگِ مادر رنجورم آمدی
فریاد میزدم برو نامرد لعنتی
خونَت حلال خشم حسن میشود برو
خونم به جوش آمده خونسرد لعنتی
دیوارهای سنگی آن کوچه شاهدند
با مادرم چه کرد کمر درد لعنتی۶
«آی مادرم ،مادرم،مادرم»
جنت که خود به نام شبستان فاطمه است
سجاده ای به گوشه ایوان فاطمه است
بال فرشتگان خدا غرق حسرت
خاک گلیم حجره طفلان فاطمه است
نام علی شده به عدد با نمک یکی
نام علی خودش زنمکدان فاطمه است
فرمود مصطفی که فدایش شود پدر
روحی که هست در تنم از آن فاطمه است
وقتی که روح فاطمه در جسم احمد است
جان علی و آل علی جان فاطمه است
تنها نه جلوه گاه رخش مهر و ماه شد
چشمان حیدر آینه گردان فاطمه است
جایی که جود و بخشش پرودگار هست
بخشش به روز حشر به فرمان فاطمه است
عارف کسی شده است که زهراست قطب او
فانی در ولی شدن عرفان فاطمه است
از جان خود به پای ولایت گذاشته و
اسلام وامدار ز ایمان فاطمه است
فرمانده قیام برای امام اوست
ظالم شکست خورده میدان فاطمه است
بیداری و بصیرت و عزم و جهاد و فتح
یک جلوه از ابهت طوفان فاطمه است
کشتار نه! هدایت و هشیاری بشر
در قلب ذره ای است که تابان فاطمه است
در سایه ولایت فرزند مرتضی
ایران سپاه حیدر و ایران فاطمه است
عالم تمام ملک علی شیر لا فتی است
ایران میان این همه اُستان فاطمه است
در آستان قدس رضا نور مادری است
یعنی رضا نگین سلیمان فاطمه است
ما سر بلند و سینه ستبر و سرآمدیم
این اقتدار ما ز شهیدان فاطمه است
با این حساب قبر شهیدان بی پلاک
پایین پای مرقد پنهان فاطمه است
مشهور شد حسن به کرامت اهل بیت
خوان حسن نتیجه احسان فاطمه است
عالم تمام بی سر و سامان کربلاست
اما حسین بی سر و سامان فاطمه است
آن که به او همه شهدا قبطه می خورند
با هر دو دست ، دست به دامان فاطمه است
بخشیده می شوند همه با دو دست که
چون مصحف شریف به دستان فاطمه است
تیغ کلام و خطبه زینب به شهر شام
تفسیر آیه آیه قرآن فاطمه است
حجت تمام کرد به آیات و محکمات
این اشک ها ز غربت برهان فاطمه است
عشق علی چنان زده آتش به جان او
در مشتعل ز سینه سوزان فاطمه است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
چشمان قدسیان همه گریان فاطمه است
مانده است ذولفقار علی در نیام صبر
قلب خدای صبر پریشان فاطمه است
شرمنده شد علی ز پیمبر که گفته بود
شیر خدا همیشه نگهبان فاطمه است
خانه ای غرق نور میبینم
غم گرفتند اهل این خانه
اتفاقی مهیب رخ داده
چند روزی ست در همین خانه
ردّ خون است جای جای زمین
ردّ میخ است بر روی دیوار
این سیاهی، سیاهیِ دود است
خانه آتش گرفته ست انگار
مردِ خانه نشسته گوشه ای و
چادری را گرفته در دستش
چادری رنگ خون و خاکستر
مرد را خسته کرده از هستش
ماجرا ماجرای ناموس است
همه ی اهل خانه غم دارند
بین بستر نشسته خوابیده
چشم هایش ولی ورم دارند
موقع باز کردنِ چشمش
زخم ابرو اذیتش میکرد
لحظه های نفس نفس زدنش
درد پهلو اذیتش میکرد
خیلی آرام زد صدا و گفت
دخترم با تو صحبتی دارم
راز هایی ست در دلم باید
با تو گویم وصیتی دارم
اولاً دخترم به چادر من
پاک کن دیده ی ترت زینب
زخم هایی که خورده ام کاری ست
ماندنی نیست مادرت زینب
چند سالی که بگذرد مادر
فرق قرآن شکاف خواهد خورد
سر بابات میشود پر خون
اصل ایمان شکاف خواهد خورد
چند سالی پس از غم پدرت
میرسد نوبت حسن، زینب
جگر پاره، تیر بر تابوت
میکُشد غربت حسن، زینب
وای از غصه ی حسینم وای
بی کس و بی پناه میماند
تشنه، زخمی، غریب، بی یاور
پسرم بی سپاه میماند
زینب! آن روز باش یاور او
خواهری کن خودت برای حسین
گلویش را ببوس وقت وداع
مادری کن خودت برای حسین
زینبم! اهل آسمانها آن روز
همگی کشته مرده ی عشقند
زینب آن روز دو پسر داری
دو گُلَت سرسپرده ی عشقند
اهل بیت رسول در بندِ
فتنه های نفاق افتادند
چند سالی گذشت و آن اسرار
یک به یک اتفاق افتادند
عاقبت روز واقعه که رسید
نوبت مادریِ خواهر شد
دید با چشم خویش غربت را
هر چه که گفته بود مادر، شد
شاهِ بی یار ناله ای سر داد
رعد هل مِن معین او پیچید
زینب از لابلای خیمه ی خود
اشک بر چشم ماجرا را دید
دختر مرتضی حیدری است
گفت امروز عید قربان است
پسرانم فدای دخترکت
وقت رفتن به سوی میدان است
گفتی ای شاه ارتش تو منم
ابر فیضی و بارش تو منم
تیغ در حال چرخش تو منم
خواهرم، پس بلاکش تو منم
ای محاسن سفیدِ خسته ی من
با توام یار دلشکسته ی من
بعد اکبر توان نداری که
نیمه جانی و جان نداری که
غیر اشک روان نداری که
لشکری بِینمان نداری که
بچه هایم فدای اکبر تو
پیشمرگ علیِ اصغر تو
ما که پنجاه سال غم دیدیم
کوچه و میخ و قدّ خم دیدیم
فرق بشکسته از ستم دیدیم
جگر پاره پاره هم دیدیم
جان زهرا تو را به این قرآن
سهم من را بده از این میدان
پاره های تنم فدای تنت
به فدای نخی ز پیرهنت
هر دو قربان خشکی دهنت
جانشان نذر جسم بی کفنت
پیش تو بلکه روسفید شوم
بایدم مادر شهید شوم
*حسین جانم! همه رفتن، حسین جانم! مدینه که بودیم بچه ها صبح که بیدار میشدن، ثانیه شماری میکردن بیان خونه ات تو رو ببینن، برن علی اکبرو ببینن، اینا هم بازیای قاسمن، الان دیگه هیچکسی نمونده، اینا هم عین خودت غیرتی ان، اگه اینا بمونن منو بزنن اینا میمیرن..*
من به جان میخرم اسارت را
میروم مجلس جسارت را
شاکرم لحظه های غارت را
بر لبم دارم این عبارت را
دَخَلَت زَینبُ عَلَی بنَ زیاد
ای برادر سرت سلامت باد
*فرمود: روضه بخون، شروع کرد روایت خوندن، تا شروع کرد، اون عالِم بزرگ نشسته، جمله ی اول از زبان روضه خون خارج شد، دخلت زینب علی بن زیاد، اومد ادامه بده فرمود: صبر کن، همین روضه برا ما بسه، که عمه ی ما وارد مجلسی شد که ابن زیاد روی تخت نشسته.. خلاصه اینا باید برن حسین جان! اگه نرن من خودم کفن به تن میکنم، نگو اینا بچه ان، اول مسیر عبدالله بن جعفر با دو تا بچه هاش داشت میومد، یه غباری بلند شد گفتن یا اباعبدالله سه نفر دارن از سمت مدینه میان، سه تا سوار دارن میان وایستیم ببینیم کیه، با همه خداحافظی کردیم یه جا وایستادیم عباس رفت با ام البنین صحبت کرد برگشت، دیگه کی داره میاد؟ حالا خانم حضرت زینب دل تو دلش نیست، هی نگاه میکرد میدید نجمه سرباز آورده، بچه های عقیل سرباز آورده، امام حسن سرباز فرستاده، یهو یه نفر از انتهای قافله داد زد آقا عبدالله بن جعفر با دو تا آقازاده هاش دارن میان، یه لبخند رو لب خانم اومد.. گفت: ای خدا خیرت بده، من هیچی با خودم نیاوردم. آخه بعضیا میگن مادر شهدا عاطفه ندارن، انگار از خداشه که بچه هاش رفتن شهید شدن، تو آخه نمیدونی، خبر نداری…*
«احساس سوختن به تماشا نمیشود
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم»
الهی قربون اون خانمی که تنهایی پشت در ایستاد..
فکر هرجا و کرده بودند الان میریم علی دست به شمشیر میبره ماهم باهاش جنگ میکنم تمام..فکر هرجا رو کرده بودن الا اینجا که در و زدن بی بی فرمود پسر عمو بشین من درو باز میکنم..پسر عمو وظیفه ی منه ..چنان محکم پشت در ایستاد…
خدیجه عرض الده عالم معناده فاطیمه گورخما
علینین هچکسی یوخدی قیزیم دایان قاپیا
خس و خاشاک آوردند دریا را بسوزانند
حرامی ها نمی دانند آب آتش نمی گیرد
اگر آتش گرفت آن در، به گرمای وجود توست
کدامین چوب پیش آفتاب آتش نمی گیرد
تو که می سوختی محسن عجب آغوش گرمی داشت
از این غم هیچکس مثل رباب آتش نمی گیرد
قوربانلار اینچینده گوزل اوغلوم گوزه گلدی
دریای مصیبتده بالیخ تر ئوزه گلدی
دشمین سویی کسدی نیه منن سوزه گلدین
ناراحتدین اوش گجه سینه امه چالدین
سن که گجدیدین نیه بس آخیره قالدین
اوخمیشدی بوغازین بالا راحت نفس آلدین
اومدم نگو چجوری روم میشه
اشکای رو گونه آبروم میشه
خدایا خودت یه کاری کن برام
دیگه امشب همه چی تموم میشه
وای اگه بخوای حساب کتاب کنی
حق میدم که بنده اتو عذاب کنی
ولی انقده تو خوبی نمیخوای
من و پیش بنده هات خراب کنی
*اگه قیامت جلو دشمنای امامحسین وحضرت زهرا بی آبرو بشم چیکار کنم؟… اگه من و با دست نشون بدن بگن این همونیه که یه عمری خودش رو عاشق بچه های پیغمبر نشون میداد.. اینم که الان بین ماست..معلومه فقط شعار داده، واقعی نبوده..*
شرم و دیدی به روی سیاه من
این دل شکسته شد گواه من
خودِ تو تقدیرم و رقم بزن
من نمیدونم چیه صلاح من
*خدایا! بنده های خوبت هر چی ازت میخوان، همون رو به ما بده”اللّهُمَّ إنی أَسْئَلَکَ خَیرَ ما سَئَلَکَ مِنْهُ عِبادُکَ الصّالِحُونَ وَ اَعُوذُ بِکَ مِمّا اسْتَعاذَ مِنْهُ عِبادُکَ الْمُخْلِصون”
بهار دل خزون و برسون
مهربونِ مهربون و برسون
*صدر حوائج ما ظهور امام زمانِ، امام زمانِ مارو برسون… خیلی بده ما ازش اینقدر دوریم…*
خدا از ظلم و ستم خسته شدیم
دیگه امسال آقامون و برسون
* به حق امیرالمؤمنین و حضرت زهرا که می اومدن در خونه ی انصار و مهاجر رو میزدن، آی مردم! مگه غدیر یادتون رفت؟ مگه شما به پیغمبر قول ندادید؟ به علی میگفتن: علی! دیر اومدی ما دیگه بیعت کردیم، فقط چهل و چهار نفر جواب مثبت بهش دادن، فرمود: همه سلاح بردارید، موهای سرتون رو کوتاه کنید، اما فردا فقط چهار نفر اومدن، سلمان و ابوذر و مقداد و یه نفر دیگه اومدن، چون تنها بود ریسمان به گردنش انداختن، چون بی کس بود قنفذ غلاف به بازوی همسرش زد…
یاصاحب الزمان! در خونهٔ مادرت شلوغ شد… صدا زد هیزم بیارید، میخوام خونه رو بسوزونم، اهل خونه رو هم آتیش بزنم، گفتن: توی این خونه فاطمه است! گفت: زهرا هم باشه آتیش میزنم، چنان با لگد به در زد،زهرا با صورت روی زمین افتاد، در روی زهرا افتاد، فشار در و دیوار باعث شد بچه اش سِقط شد، بعد با غلاف شمشیر پشت در زهرا رو میزد، دلش راضی نشد، بعد پشت سر هم سیلی به صورت زهرا زد، گوشواره ی زهرا شکست روی زمین افتاد…*
من و راه ندی محاله اومدم
آخه با گریه و ناله اومدم
گفتی سومین شب قدره توئه
دیدی من هم با سه ساله اومدم
دست به پهلو مثل زهرا میگیره
دائماً بهونه بابا میگیره
شب قدرش بابا اومد خرابه
با سر بریده احیا میگیره
*بخاطر رقیه منو ببخش، من به این سه ساله اعتماد دارم، دستاش کوچیکه، ولی گره های بزرگ رو باز میکنه…*
دل من برا تو تنگه بابا جون
راستی خونمون قشنگه بابا جون
همه زخمایی که داری میبینی
جای سیلی جای سنگه بابا جون
پیش من بمون شب آخریه
آستینِ پاره برام روسریه
موهای من و که داری میبینی
موهای تو چرا خاکستریه
همه جای پیکرم کبودیه
میدونم که رفتنم به زودیه
یه سوال دارم تو از عمو بپرس
جای ما محله ی یهودیه؟
از کبودی به تنم نشون زده
اون که دخترت رو بی امون زده
آخه تو قاری قران منی
کی به لبهای تو خیزرون زده
شاعر: محمد رسولی
از ما که گذشت مادری را دیگر
در خانه به پیشِ چشمِ دختر نزنید
*واقعا این دختر هم وارث مادره..هی میگفت: منم وارثِ مادرم..بی بی زینب اومد تو گودال دید بدن، زیر سُمِ اسبه، تا سینه ی شکسته رو دید دوباره یادِ در و دیوار افتاد….تا سینه شکسته رودید دوباره یاد مادر افتاد…. هی میگفت:…*
وای منو وای منو وای من
ضربِ در و سینه ی زهرای من
این شبا حال و هوای خونمون خیلی عجیبه
التماست میکنم بیشتر بمون علی غریبه
من که از فضّه شنیدم بهتری الحمدلله
در زدم دیدم خودت پشت دری، الحمدلله
حلالم کن این همه دردو طاقت آوردی
به خاطر علی زمین خوردی
میبینمت به هم میریزم
اگه زهرا عجّل وفاتی رو نمیخوندی
اگه یه چند روز دیگه میموندی
نوزده سالت میشد عزیزم
«منِ تنها منِ مظلوم ازت میخوام بمون خانم …»
جای شکرش باقیه همین که محسن رو ندیدی
از گلوی پسرت تیر سه شعبه نکشیدی
نه سرش از تن جدا شد و نه روی نیزه ها رفت
دوباره گریز روضه ها به سمت کربلا رفت
دیگه دنیا بدون تو به من نمیسازه
هنوز میبینمت چِشات بازه
برا تو میخونم لالایی
به اصرار عمه منم یه جرعه آب خوردم
ببین برای تو هم آوردم
ولی تو روی نیزه هایی
من این پایین تو اون بالا
علی بالام لالا لالا
نبینم علی جان که غمگین نشستی
بگو تا بدونم ازم راضی هستی
برات زخم دارم به پهلو به سینه
اینا رو قبول کن که وسعم همینه
ببخشم که واسه تو کم زخم خوردم
ببخش تا الانم برا تو نمردم
میخواستم برا تو بسوزه وجودم
که یار تو باشم بروی کبودم
خداحافظِ تو، دارم میرم امشب
همه چیز و دیگه سپردم به زینب
حلالم کن آقا، که بی یار میشی
سر کفن و دفنم گرفتار میشی
از این خونه جمع کن، لباسای من رو
نزار بشکنه باز غرور حسن رو
*علی جان من دارم میرم..علی جان من برا بچه هام آرزو داشتم..علی جان منو شب غسل بده من شب کفن کن..یه نگاه کرد گفت:علی جان!بچه هامو به تو میسپرم نکنه صدات برا بچه هام بلند حرف بزنی آخه اینا خیلی لطیفن مثل برگ گل میمونن. مادرجان بمیرم برات، دخترت تو گودال بود انقدر سرش داد زدن، سر رقیه انقد داد زدن…*
علی جان تو یادت بمونه همیشه
حسینِ غریبم شبا تشنه میشه
*وقتی حسینمو باردار بودم زود زود تشنه ام میشد..علی جان حواست به حسینم باشه….
حالا علی میخواد جواب زهرا رو بده
فاطمه حرفاشو باهاش زد…*
بگو فاطمه جان نمیشه بمونی
کجا داری میری، تو خیلی جوونی
حلالم کن امشب، اگه داری میری
نگفتی چرا دست به پهلو میگیری
من اون روی ماهو ندیدم سه ماهه
ببخشید که خونه ام برات قتلگاهه
ببین التماسِ دلِ دخترت رو
چرا جمع کردی دیگه بسترت رو
ناگفته ها دارد دلِ غم پرورت با من
حرفی بزن از گوشه ی چَشم تَرت با من
بانوی محجوبم، بیا و در میان بگذار
شرح بلایی را که آمد بر سرت، با من
*آدم وقتی مریض میشه یا مریض داره از همه توقع میکنه یه سراغی از ما بگیرن .این شبا کسی سراغ زهرا رو نگرفت. زنای مدینه جمع شدن گفتن بریم خونه ی فاطمه حالی بپرسیم، همه اومدن کنار بستر فاطمه، انقدر بی بی ضعیف شده، خانومِ خونه، زینبه، همچین که اومدن فاطمه رو ملاقات کردن، زینب تا جلو در رفت بدرقه کنه، اما همچین که زنای مدینه رو بدرقه کرد شروع کرد تازه گریه کردن، حسن اومد گفت: زینبم چی شده؟گریه امونش نداد بگه، اما تا عشقش حسین اومد گفت: عزیزم! چی شده؟رفت تو بغل حسین گفت: داداش! زنای مدینه اومدن مادر و ملاقات کردن، خُب اینکه گریه نداره، گفت: داداش! موقع رفتن یه چیزایی بهم میگفتن، میگفتن دیگه زهرا رفتنیه…*
«آخ مادر …آخ مادر..»
از اتفاقاتی که پیش آمد در آن کوچه
آن ماجراهایی که گفته دخترت با من
ای کاش! امکان داشت راز رو گرفتن را
یکبار میگفتی به غیر از معجرت با من
* همش روشو رو از علی میگرفت…*
آمد کنار بستر زهرا علی نشست
آهی کشید از دل و بر او نگاه کرد
گفت: آن سیاه دل که به تو سد راه کرد روی تو را نه، روزِ علی را سیاه کرد