انشا در مورد آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید

انشا در مورد آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید

بسیاری از بچه ها تنها می توانند مسیر خانه تا مدرسه را با دوستان به تنهایی طی کنند و این به این معنا است که طی کردن این مسیر به تنهایی برای آنان این فرصت را فراهم می کند تا دنیایی بیرون از خانه و مدرسه را تا حدودی تجربه کرده و با دیدن اتفاقات رخ داده در این مسیر ذهن خود را تا حدودی نسبت به چارچوب خارج از منزل و مدرسه باز کنند. نوشتن انشاء در این مورد می تواند در باز کردن ذهن کودکان و دقت بیشتر آنان به اتفاقات رخ داده شده در محیط بیرونی زندگی آنان را تقویت کرده و به مهارت نویسندگی آنان نیز کمک کند.

امروز ما در آلامتو پستی را به این موضوع برای شما عزیزان تحت عنوان انشا در مورد آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید کوتاه و ساده با مقدمه اختصاص داده ایم و امیدواریم که این پست مورد توجه شما قراربگیرد و از مطالعه ی آن لذت ببرید.

همچنین بخوانید: موضوع انشا ازاد

انشا در مورد آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید کوتاه با مقدمه

به نام خداوند بخشنده و مهربان

مقدمه: صبح که از خانه بیرون می آیم، هوا هنوز خنک و دل انگیز است. نسیم ملایمی می وزد و خیابان کم کم با حضور خورشید خانم بیدار می شود.

بدنه: در اولین پیچ کوچه، نانوایی محله قرار دارد. بوی نان تازه همیشه در کوچه و خیابان های محله ی ما اول صبح در هوا میپیچد و اولین چیزی که قابل مشاهده است صفی از مردم هستند که در انتظار خرید نان تازه می باشند. گاهی نانوا مرا می بیند و لبخندی می زند و گاهی هم اول صبح با صدای بلند به او سلام می کنم و معمولا هم او جواب سلام مرا با رویی خوش می دهد. برای کسی مثل من همین چیزهای ساده ای همانند: صدای کشیدن نان داغ از تنور نانوایی و گفت وگوی مردم در صف انتظار خرید نان، صدای پرندگان اول صبح که ب خوش حالی آواز می خوانند صدای چرخش باد در لا به لای درختان کوچه همگی نشانه هایی از شروع زندگی است. من از هر صحنه ی این مسیر تا مقصد مدرسه لذت می برم و می دانم که این مسیر بعدها با بزرگ شدنم تبدیل به یکی از خاطرات زیبایی زندگی ام خواهد شد.

/////////////

به نام خداوند بخشنده و مهربان

مقدمه: پا به حیاط که می گذارم، هوا سردی را احساس می کنم، که نشان دهنده ی رفتن تابستان و پر شدن هوا از پاییزیی رنگارنگ است. به تن درخت های کوتاه و بلند کوچه ی ما برگی نمانده، تمام درخت هایی که در مسیر مدرسه است برگ های زرد و نارنجی آن ها بر کف کوچه ریخته و صدای خش خش این برگ ها در اولین قدم های اول صبح تا مسیر مدرسه روحم را هر روز تازه می کند.

بدنه: اولین کاریکه هر روز اول صبح انجام می دهم رفتن به مغازه ی کوچک آقای قاسمی است. مغازه ی او دقیقا کنار خانه ی ما قرار دارد و همیشه این وقت صبح باز است، و من هر روز وارد این مغازه می شوم و با آقای قاسمی سلام و احوالپرسی می کنم و بعد شیر پاکتی کوچکی برای زنگ تفریح از او می خرم.

سپس از مغازه خارج می شوم چندین خانه را که رد می کنم و به سراغ دوستم می روم که خانه شان در نزدیکی خانه ی ماست. زمانی که در می زنم او پشت در ایستاده و سریع در را باز می کند، با هم راه می افتیم و طول کوچه را باهم پشت سر می گذاریم.

حرف ها و شوخی های همشگی مان شروع می شود، به خیابان که می رسیدم، بر خلاف کوچه که همیشه ساکت و خلوت است، خیابان در این ساعت شلوغ است و بیش تر مادر ها همراه با بچه ها منتظر تاکسی یا سرویس مدرسه هستند.

باید منتظر تاکسی باشیم، کمی منتظر می مانیم بالاخره بعد از چند دقیقه تاکسی زرد رنگی جلوی پای من و دوستم ترمز می کند، سوار می شویم، فاصله ی خانه تا مدرسه در چشم به هم زدنی طی می شود و ما جلوی درب مدرسه هستیم.

باید اعتراف کنم که هر روز آن قدر مشغول صحبت و شوخی و خنده هستیم که واقعا فراموش می کنیم بیرون از ماشین چه چیز هایی وجود دارد اما همه ی ما میدانیم این روزها یکی از بهترین روزهای زندگی ما هستند.

/////////////

به نام خداوند زیبایی ها

مقدمه: زندگی گذرگاه لذت بخش است هر لحظه آن پر از اتفاقات زیبا است که باید در آن گام نهاد. راه زندگی راه کوشش رسیدن به آرزو ها است، یکی از این راه ها، راه طی کردن علم و دانش است و می دانم که این مسیر تحقق رویاهای آینده ی من است.

بدنه: هر روز مسیری را که تا مدرسه طی می کنم باید از کنار درختانی سر به فلک کشیده گذر کنم، درختانی که با تغییر فصل ها گذر زمان را به زیبایی هر چه تمام تر به ما نشان می دهند. در کنار مسیری که می گذرم خیابانی است که ماشین ها با مردمانی که هر کدام آن ها به سمت و سویی می روند و اکثر روزها دیدن لبخند و هیاهوی آن ها برای شروع روز مرا به وجد می آورد. خانه ی ما در ته کوچه ای زیبا قرار دارد که در آن تک درختی است که من نام آن را رنگ کوچه گذاشته ام زیرا که هر فصل زیبایی کوچه ی ما با برگ های زیبای آن زیبایی زندگی را در تمام کوچه می پاشد. این کوچه برای کسی مثل من همیشه یادآور لحظه های ناب کودکی است و طی کردن آن هر روز مرا در خاطرات کودکی ام غرق می کند. از کوچه که بیرون می روم با درختان سر به فلک کشیده ی خیابان روبه رو می شوم که صبح ها صدای زمزمه ی باد در لا به لای برگ هایشان طنین انداز است. حال باید منتظر همکلاسی و دوست عزیزم باشم که با من هم محلی است و ما هر روز این مسیر را با هم طی می کنیم و هر چی از این مسیر به یاد دارم شوخی و خنده و شادی است تا زمان رسیدن به مدرسه.

اگر از من بپرسید می گویم طی کردن این مسیر یکی از زیبا ترین قسمت های زندگی من است و میدانم تا ابد در خاطرم خواهد ماند.

/////////////

همچنین بخوانید: انشا در مورد بزرگترین آرزوی من

انشا در مورد آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید کوتاه با مقدمه

انشا در مورد آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید ساده با مقدمه

به نام خداوند مهربان

مقدمه: من هر روز صبح ساعت 7 و 15 دقیقه از خانه خارج می‌شوم و به سمت مدرسه راه می‌افتم. مدرسه من نزدیک خانه‌مان است و پیاده 10 دقیقه طول می‌کشد تا به مدرسه برسم. البته بعضی روزها هم پدرم با ماشین مرا به مدرسه می‌رساند. اما بیشتر روزها پیاده به مدرسه می‌روم. به همین خاطر در مسیر خانه تا مدرسه چیزهای جالب زیادی می‌بینم. در این انشا می‌خواهم تعدادی از چیزهایی که در راه خانه تا مدرسه می‌بینم را برای شما بگویم.

بدنه: در محله ما یک کتابفروشی وجود دارد که تعداد زیادی کتاب دارد. من کتاب ها را خیلی دوست دارم. به خاطر همین بعضی وقت ها داخل کتابفروشی می‌روم و کتاب ها را نگاه می‌کنم. صاحب کتابفروشی مرد مهربانی است و به من اجازه می‌دهد کتاب ها را ورق بزنم. بعضی وقت‌ها هم مثل روز تولدم یا وقتی نمره های خوبی می‌گیرم پدر و مادرم از این کتابفروشی برایم کتاب می‌خرند.

یک مغازه قصابی هم بین راه خانه تا مدرسه من هست که همیشه گربه های گرسنه و زیبایی اطراف آن دیده می‌شوند. مغازه دار گاهی اوقات به آن‌ها غذا می‌دهد و آن ها با دندان های قشنگ و بامزه شان غذایشان را می‌خورند.

کوچه ها و خیابان های بین خانه تا مدرسه در هر فصل از سال شکل خاصی دارند. در فصل پاییز برگ ها زرد می‌شوند و گاهی اوقات هنگام عبور از روی برگ هایی که روی زمین ریخته‌اند صدای خش خش آن‌ها را می‌شنوم. در فصل زمستان بعضی وقت ها باران می‌بارد یا برف روی زمین می‌نشیند و کوچه ها و خیابان ها را سفیدپوش می‌کند. در فصل بهار هم درختان سبز و گل های رنگارنگ همه جا را زیبا می‌کنند. من با دیدن این زیبایی ها به قدرت خدا پی می‌برم.

بین راه یک خیابان هم وجود دارد که یک پل عابر پیاده دارد. من همیشه برای عبور از خیابان از پل عابر پیاده استفاده می‌کنم. این کار خطر کمتری نسبت به رد شدن از خیابان دارد و لازم نیست منتظر عبور اتومبیل ها شویم.

/////////////

به نام خداوند جان و خرد

مقدمه: برای من مسیر خانه تا مدرسه همیشه بهترین قسمت روز است زیرا این مسیری است که همیشه در کنار دوستانم طی می کنم و می دانم که این روزها برایم تبدیل به یکی از قشنگ ترین لحظات این سنم خواهد شد و حتما از آن خاطره های شیرین و زیبایی برای برای تعریف کردن برای بچه هایم در آینده خواهم داشت.

بدنه: سفر روزانه من از خانه تا مدرسه هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم و آماده رفتن به مدرسه می‌شوم، مسیری را طی می‌کنم که برایم پر از خاطرات و تجربیات جالب است. این مسیر نه تنها مرا به علم و دانش نزدیک‌تر می‌کند، بلکه دنیای اطرافم را نیز به من معرفی می‌نماید. از درب خانه که خارج می‌شوم، اولین چیزی که توجه‌ام را جلب می‌کند هوای تازه صبحگاهی است. عطر گل‌ها و درختان در فصل‌های مختلف سال حس خوبی به من منتقل می‌کند. گاهی اوقات صدای پرندگان را هم گوش فرا داده و با خود فکر می‌کنم چقدر زیباست که طبیعت هر روز دوباره زنده شده و شروعی نو دارد. به سمت خیابان اصلی حرکت کرده و با دیدن مغازه‌ها، احساس شادابی بیشتری پیدا می‌کنم. نانوایی محلی همیشه بوی نان گرمش فضا را معطر کرده است. برخی روزها فروشنده خوش‌رویش لبخند زده و یک تکه نان تازه برایمان ارائه می‌دهد؛ این لحظات کوچک اما شیرین بخشی از سفر من هستند. در طول مسیر، بچه‌های دیگر همراهم هستند؛ بعضی‌ها دوچرخه سواری کرده یا برخی دیگر پیاده روی میکنند. صحبت کردن با دوستان درباره‌ی تکالیف یا برنامه‌های بعدازظهر یکی از لذت‌بخش‌ترین قسمت‌های راه رفتن به سمت مدرسه است. ما همیشه داستان‌هایی برای گفتن داریم! پس از گذراندن چند دقیقه در خیابان شلوغ، وارد پارکی کوچک ولی سرسبز شده‌ایم. این پارک مکانی آرامش‌بخش است که در آن چند نفر مشغول ورزش یا مطالعه‌اند. گاهی اوقات تصمیم دارم کمی توقف کنم تا انرژی بگیرم قبل از اینکه ادامه دهم. بالاخره پس از گذشت زمان کوتاهی به جلوی مدرسه رسیده‌ام؛ ساختمانی بزرگ با دیوارهای رنگارنگ که مملو از دانش‌آموختگان آینده است! وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، شور زندگی همه جا حس میشود؛ بچه‌ها مشغول بازی هستند و معلمان نیز آماده آموزش دادن علم جدید به ما هستند. این مسیر نه تنها راهی برای رسیدن به کلاس درس بلکه سفری دلنشین پر از زیبایی‌های طبیعی، ارتباطات اجتماعی و تجربه‌های جدید است. هر بار که این مسیر را طی میکنم یادآوری میکنیم چه چیزهایی ارزشمندترند: دوستی‌هایمان، طبیعت پیرامونمان و فرصتی برای یادگیری بیشتر!

/////////////

به نام خداوند شادی ها

مقدمه: فاصله مدرسه از خانه من نسبتا زیاد است. به همین دلیل معمولا با اتوبوس یا مترو به مدرسه می‌روم. البته گاهی اوقات هم با تاکسی یا اتومبیل پدرم به مدرسه می‌روم. من بیشتر روزها با دوست صمیمی ام که منزلش نزدیک خانه ماست به مدرسه می‌آیم و در طول مسیر با او در مورد درس ها و تکالیف مدرسه یا موضوعات دیگر گفتگو می‌کنم. اما این باعث نمی‌شود به اطراف خودمان توجه نکنیم. در مسیر خانه تا مدرسه ما دیدنی های زیادی وجود دارد و اتفاقات جالب فراوانی هم رخ می‌دهد.

بدنه: یک نانوایی در نزدیکی ایستگاه مترو وجود دارد. بعضی روزها سر و صدای بگومگوی صاحب نانوایی با مشتریان بلند می‌شود. یک روز به خاطر مشتریانی که می‌گویند نان کمتری می‌خواهند و داخل صف می‌زنند؛ بعضی روزها هم به خاطر نارضایتی مردم از کیفیت نان. گاهی اوقات کار به دعوا می‌کشد و مردم باید به زحمت صاحب نانوایی را از مشتری جدا کنند تا دعوا به جاهای باریک‌تر نکشد.

اکثر روزها در مترو یا اتوبوس آنقدر شلوغ است که به سختی می‌توان جایی برای نشستن پیدا کرد. اما یک روز که من و دوستم کنار هم در مترو نشسته بودیم مرد حدودا پنجاه ساله ای با عینک آفتابی و یک عصا وارد واگن مترو شد. به نظر می‌آمد مرد نابیناست. به همین خاطر من و دوستم از جایمان بلند شدیم و دست آن آقا را گرفتیم تا روی صندلی بنشانیم. مرد از ما تشکر کرد و همین که روی صندلی نشست گوشی موبایلش را از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به خواندن و ارسال پیامک. اینجا بود که فهمیدیم مرد نابینا نیست. هنوز هم نمی‌دانیم این مرد مسن چرا در واگن مترو عینک آفتابی زده بود اما من و دوستم آن روز به خاطر کارمان حسابی تا مدرسه خندیدیم.

در یکی از ایستگاه های مترو یک نمایشگاه کتاب هم وجود دارد. فروشنده کتاب ها مرد خوشرویی است که همیشه در حال خواندن کتاب است. فکر می‌کنم گاهی اوقات آنقدر در کتاب ها غرق می‌شود که باید یک نفر را استخدام کند تا او را از غرق شدن نجات دهد یا کتاب ها را برایش بفروشد.

ما هر روز باید مسیر خانه تا مدرسه را طی کنیم. شاید فکر کنید این مسیر تکراری، خسته کننده است. اما ما در همین مسیر تکراری می‌توانیم از دیدن زیبایی های اطراف خود لذت ببریم و با افراد و شغل های مختلفی از نانوایی و قصابی تا آرایشگری، کتابفروشی و … آشنا شویم.

/////////////

همچنین بخوانید: انشا در مورد زبان خوش مار را از سوراخ بیرون می کشد

انشا در مورد آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید ساده با مقدمه

سخن آخر

امیدواریم مجموعه ی امروز ما در آلامتو تحت عنوان انشا در مورد آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید کوتاه و ساده با مقدمه مورد توجه شما قرار گرفته باشد و از مطالعه ی آن لذت برده باشید.