شعر فردوسی

Ferdowsi - فردوسیبه جرات می توانیم بگوییم که فردوسی مشهورترین شاعر ایرانی است که شاهنامه که طولانی ترین اثر شعر حماسه ای است که تاکنون نگاشته شده و متشکل از بیش از 60،000 شعر است، را سروده است. شاهنامه که با عنوان “کتاب پادشاهان” ترجمه شده، تاریخ ایران در دوره ساسانیان را بازگو می کند و داستان هایی عبرت آموز از آهنگران قهرمان ، فرمانروایان مستبد و شیاطین شرور که جریان های خیر و شر را تشکیل می دهند، را بازگو می کند. فردوسی از طریق کاراکترهای پیچیده خود، ظرفیت روشنایی و تاریکی و خوشبختی و بدبختی را در هر موجودی نشان می دهد و خوانندگان خود را ترغیب می کند تا به سمت خوبی ها متمایل شوند.


شعر عاشقانه سهراب سپهری

شعر عاشقانه حافظ

شعر عاشقانه شهریار

شعر عاشقانه مولانا

شعر عاشقانه عمر خیام


از آغاز باید که دانی درست
سر مایه ی گوهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
بدان تا توانایی آرد پدید


اشعار زیبای فردوسی

جهان را چنین پای بازی بسست
ز هر رنگ نیرنگ سازی بسست
یکی را ز ماهی رساند به ماه
یکی را زماه اندر آرد به چاه
یکی چیز گرد آرد از هر دری
کشد رنج و آسان خورد دیگری


چنان رو که پرسند روز شمار
نپیچی سر از شرم پروردگار
به داد و دهش گیتی آباد دار
دل زیردستان خود شاد دار
که برکس نماند جهان جاودان
نه بر تاجدار و نه بر موبدان


تو را گویم ای داور دادگر
تو دادی مرا زور و فر و هنر


چنین است آیین چرخ روان
توانا به هرکار و ما ناتوان


نمیرم ازاین پس که من زنده ام
چو تخم سخن را پراکنده ام
ﻫﺮ ﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﺶ ﻭ ﺭﺍﯼ ﻭ ﺩﻳﻦ
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﻣﻦ ﮐﻨﺪ ﺁﻓﺮﻳﻦ


چنین است کردار گردان سپهر
گهی درد پیش آرَدَت ، گاه مهر
گهی بخت گردد چو اسپی شموس
به نُعم اندرون زُفتی آردت و بؤس
بدان ای پسر کاین سرای فریب
ندارد ترا شادمان بی‌نهیب
نگهدار تن باش و آن خرد
چو خواهی که روزت به بد نگذرد
بدان کوش تا دور باشی ز خشم
به مردی به خواب از گنهکار چشم
چو خشم آوری هم پشیمان شوی
به پوزش نگهبان درمان شوی
به فردا ممان کار امروز را
بر تخت منشان بدآموز را
مجوی از دل عامیان راستی
که از جست‌ و جو آیدت کاستی


بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند


دهم جان گر از دل به من بنگری
کنم خاک تن تا تو پی بسپری


به گیتی ندارم پناه تو کس
همه دشمنندت، منم دوست بس!


به دانش فزای و به یزدان گرای
که او باد جان ترا رهنمای
بپرسیدم از مرد نیکو سخن
کسی کو بسال و خرد بد کهن
که از ما به یزدان که نزدیکتر
که را نزد او راه باریکتر
چنین داد پاسخ که دانش گزین
چو خواهی ز پروردگار آفرین


خرد رهنمای و خرد رهگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای


جهان را بلندی و پستی تویی
ندانم چه ای،هرچه هستی تویی


تویی در جهان مرمرا چشم راست
به جز تو دلم آرزویی نخواست


چنین است گردنده گوژپشت
چو نرمی نمودی بیابی درشت


نگر تا نتابی ز دین خدای
که دین خدای آورد پاک رای


به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارندهٔ بر شده پیکرست


به کام تو گردد سپهر بلند
دلت شاد بادا تنت بی گزند


نه هر آهویی را بود مشک آب
نه از هر صدف در بخیزد خوشاب


مکن شهریارا جوانی مکن
چنین بر بلا کامرانی مکن
دل ما مکن شهریارا نژند
میاور به جان خود و من گزند


به نیکی گرای و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس


چنان دارم این راز تو روز و شب
که با جان بود، کو برآید زلب


بیاموز و بشنو ز هر دانشی
بیابی ز هر دانشی رامشی
ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ
همه دانش و داد دادن بسیچ


ز دانش چو جان ترا مایه نیست
به از خامشی هیچ پیرایه نیست
چو بردانش خویش مهرآوری
خرد را ز تو بگسلد داوری


نگار تو اینک بهار منست
مر این پرنیان غمگسار منست


ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن
بترس از خدا و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس


زفردوسی اکنون سخن یادگیر
سخن های پاکیزه و دلپذیر


ز دانش بود جان و دل را فروغ
نگر تا نگردی به گرد دروغ
سخنگوی چون بر گشاید سخن
بمان تا بگوید تو تندی مکن


ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺪ ﻧﺴﭙﺮﻳﻢ
ﺑﻪ ﻛﻮﺷﺶ ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﻴﻜﻲ ﺑﺮﻳﻢ
ﻧﺒــﺎﺷﺪ ﻫﻤﻲ ﻧﻴﻚ ﻭ ﺑﺪ، ﭘﺎﻳﺪﺍﺭ
ﻫﻤـــــﺎﻥ ﺑﻪ ﻛﻪ ﻧﻴﻜﻲ ﺑﻮﺩ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭ


بکام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند


ز من بد سخن نشنود گوش تو
نجویم جدایی ز آغوش تو


توانگر بود هر کرا آز نیست
خنک بنده کش آز انباز نیست
مدارا خرد را برادر بود
خرد بر سر جان چو افسر بود
چو دانا تو را دشمن جان بود
به از دوست مردی که نادان بود
توانگر شد آنکس که خشنود گشت
بدو آز و تیمار او سود گشت


خرد افسر شهریاران بود
همان زیور نامداران بود


نخواهم به گیتی جز از راستی
که خشم خدا آورد کاستی


چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و آب یکسان بود


ز مهر تو دیریست تا خسته ام
به بند هوای تو دل بسته ام


همین بود کام دل افروزیم
که روزی بود دیدنت روزیم


فروتر بود هر که دارد خرد
سپهرش همی در خرد پرورد


بدارم وفای تو تا زنده ام
روان را به مهر تو آکنده ام


ﭼﻮ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﮔﺸﺖ
ﺳﺨﻨﮕﻮﻱ ﺩﺭ ﻣﺮﺩﻣﻲ ﺧﻮﺍﺭ ﮔﺸﺖ
ﺑﻪ ﻧﺎﻳـﺎﻓﺖ ﺭﻧﺠﻪ ﻣـﻜﻦ ﺧـــــﻮﻳﺸﺘﻦ
ﻛﻪ ﺗﻴﻤـﺎﺭ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺭﻧﺞﺗـﻦ


تو دانی که من دوستدار توام؟
به هر نیک و بد ویژه یار توام


همه ساله بخت تو پیروز باد
شبان سیه بر تو نوروز باد


همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بُدن مر تو را سودمند
سَخُن مانَد از تو همی یادگار
سخن را چنین خوار مایه مدار
فریدون فرّخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی


چنین است رسم سرای فریب
فرازش بلند است و پستش نشیب


ندانی که ایران نشست منست
جهان سر به سر زیر دست ِ منست
هنر نزد ایرانیان است و بـــس
ندادند شـیر ژیان را بکــس
همه یکدلانند یـزدان شناس
بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس
دریغ است ایـران که ویـران شــود
کنام پلنگان و شیران شــود
چـو ایـران نباشد تن من مـبـاد
در این بوم و بر زنده یک تن مباد


چنین است کردار گردون سپهر
نه نامهربانیش پیدا، نه مهر


ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﺸﮑﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﯿﺎﻩ
ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﺁﺏ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﻨﺎﻩ


یکی را دهی تاج وتخت وکلاه
یکی را نشانی به خاک سیاه
یکی را به دریا به ماهی دهی
یکی را شب اندر سیاهی دهی


زتو دور باد آز و چشم نیاز
مبادا به تو دست دشمن دراز


مگوی آن سخن کاندر آن سود نیست
کز آن آتشت بهره جز دود نیست


از آن پس که بسیار بردیم رنج
به رنج اندرون گرد کردیم گنج
شما را همان رنج پیشست و ناز
زمانی نشیب و زمانی فراز

به اشتراک بگذارید: پینترست تلگرام تامبلر لینکدین

اس ام اس قدردانی از معلم

اس ام اس تبریک تولد انگلیسی

زیباترین اس ام اس ها و جملات فلسفی

جملات کوتاه انگلیسی با معنی فارسی


اس ام اس جدید