متن روضه علی اصغر
در دل داغ های کربلا، نامی هست که از غم، آتش م یگیرد و از مهر، آرام م یریزد. نامی کوچک، اما زخمی به بزرگی آسمان… علی اصغر، نوزاد شش ماه های که صدای تشنه اش هنوز از دل تاریخ می خراشد. طفل بیگناهی که در آغوش پدر، جان داد، اما فریادی شد برای همیشه. روضه اش، نوحها ش، و لالایی اش، دل را می لرزاند و اشک را بی اجازه میریزد.در این صفحه، با دل شکسته میخوانیم از غربت طفل حسین، لالایی اش را زمزمه می کنیم.
امروز در آلامتو مقاله ی تحت عنوان متن روضه علی اصغر و نوحه لالایی علی اصغر+ دلنوشته سوزناک حضرت علی اصغر برای شما آورده ایم ان شاء الله با خواندن این روضه ها حاجت روا شوید.
همچنین بخوانید: عکس نوشته و متن استوری شهادت حضرت علی اصغر
متن روضه علی اصغر و نوحه لالایی علی اصغر
جز خدا من به عمرم به کسی رو نزدم
هرچه آمد به سرم دست به زانو نزدم
رو زدم آب بگیرم پسرم را کشتند
روی دستم پسر محتضرم را کشتند
حرمله خیر نبینی گل من نورس بود
چیدنش تیر نمی خواست نسیمی بس بود
«سیدتی یا رباب….»
روی این دستم تنش، برروی این دستم سرش
آه بفرستم خدا نعش ر ابرای مادرش
*رباب داره میبینه خواهر و برادر رفتن پشت خیمه، خانم زینب دید ابی عبدالله داره با غلاف خاکها رو کنار میزنه بچه رو با احترام گرفت گذاشت درون خاک… عمه ی سادات دید امام حسین هی خیره خیره داره نگاه میکنه ..گفت: حسین جان خاک رو بریز راحتمون کن الان بچه ها می ریزند پشت خیمه، صدا زد. خواهرم نمی تونم.. آخه هنوز داره لباش می خنده چه جوری خاک بریزم رو صورت این بچه..؟
حسین جان خدا رو شکر خاک رو ریختی رباب رو راحت کردی.. اما یک ساعت نگذشت دیدن حرمله نیزه اشو بلند میکنه رفت پشت خیمه هی نیزه رو تو خاک میزنه یه وقت عمه ی سادات گفت: رباب صورتتو برگردون..میخوام بگم رباب! غارت که تموم شد عمه ی سادات زن و بچه ها روجمع کرد یه گوشه یه وقت دیدن اسبا دارن رفت و آمد میکنند..خانم زینب دید یه خانمی هی خودشو زیر دست و پای اسبا میندازه…
من که همه رو جمع کردم، نگاه کرد دید ربابه، رباب بیا کنار زیر دست و پای اسبا می میری… گفت: خانم میخوام یه جور زیر دست و پای اسبا برم.. این اسبا گرد و غبار میکنند می ترسم بچه ام از زیر خاک بیرون بیاد.. ببین یه مادرچه با معرفته حاضره زیر دست و پای اسب بره تلف بشه بمیره اما بچه ی مرده اش از زیرخاک بیرون نیفته
اما عصر عاشورا واویلتا عصر عاشورا دیدند یه بدن و با نیزه بلند کردن..*
دیدم با نیزه تنت رو از زمین بلند کرد
جلو چشام بگو بخند کرد
به حلقومت یه نیزه بند کرد
رگاتو دیدم یه عده نابلد بریدند
چقدر سرت رو بد بریدند
*فقط برا یه شهید از عالم بالا تسلیت گفتن …دیدند حسین فاطمه خودشو باخته..آرام باش حسین جان این بچه رو میبرند بهشت شیرش میدن..*
آن خیمه که بهشت دخیل است بر درش
آتش گرفت چون جگرِ آب آورش
از خیمهها هنوز به عباس میرسد
آهِ رباب و گریهی نوزاد مضطرش
بودند دیو و دَد همه سیراب و میمکید
اصغر ز قحط آب سرانگشت مادرش
بعد از سه شب گرسنگی و گریه و عطش
*از مثل فردایی دیگه آب رو به روی اهل خیمه می بندن…*
جانی نمانده بود در اندام لاغرش
*امشب اونایی که رو دامن شون بچه شیرخواره دارن می فهمن روضه رو…*
گهواره جایگاه سخنرانیاش نبود
دست حسین گشت بلندای منبرش
*میگن ابی عبدالله بچه رو آورد وسط میدان رو دست گرفت، از هر طرف بچه رو نگه می داشت، سر یه طرف میفتاد. به خدا برا این روضه آدم بمیره جا داره.” ان لم ترحمونی ترحمو ها” اگه به من رحم نمی کنید به این بچه رحم کنید. ان شاءالله درست نباشه. آقایی که همه زیر این آسمان میرن منتشو میکشن، اون آقا مقابل یه عده قوم پلید و پست ایستاده، هی صدا میزنه “مُنّوا علیّ” بگیرید خودتون سیرابش کنید. خدا لعنت شون کنه، یه عده هلهله میکردن. صدا حسینو نشنون. هنو حرفای ابی عبدالله تموم نشده…*
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچکس حدس نمیزد، چنین سر برسد
پدرش چیز زیادی که نمی خواست فرات
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد
*عجب منبری رفته علی اصغر…*
گهواره جایگاه سخنرانی اش نبود
دست حسین گشت بلندای منبرش
وقت رجز، گلوش دهن باز کرده بود
با ذکر یابن فاطمه و یابن حیدرش
*اینقدر تیر سهمگین بود، این یه بیتو، ان شاءالله متوجه نشی…*
تشویق کرد حرمله را لشگر یزید
*همه شروع کردن کف زدن، چیکار کرده…؟*
وقتی علی به سمت عقب پرت شد سرش
*وسط میدان حسین، نمی دونه بدنو نگهداره، سرو نگهداره، با یه دست زیر گلو گرفته، خون ها رو بسمت آسمان می پاشه…*
وا شدگلوش قبل زبان باز کردنش
رفت و پدر نگفت علیاصغر آخرش
*همه آرزوی پدر مادر، این بچه ها رو که بزرگ میکنن اینه، میگه به زبون میاد، شیرین زبونی میکنه…*
خون ذبیح ریخت روی سینهی خلیل
حالا که میدهد خبرش را به هاجرش؟
طوری حسین کودک خود را فدا نمود
حتی نریخت روی زمین خون اطهرش
#گروه_شعر_یا_مظلوم
*لالایی لایی لای…بچه که شیر خورده باشه آرومه، سر و صدا نمیکنه. اما بچه ای که آب بهش نرسه، شیر بهش نرسه، اینقدر صدای گریه علی از خیمه بلند شد، ابی عبدالله اومد فرمود: “ناولینی بولدی الصغیر… “این حرفه توش ها! زبان عربی اگه بخواد بگه بچه رو به من بده “ایتینی بولدی الصغیر.” این “ناولینی” یعنی بچه رو امانت بهم بده، خیالت راحت! بچه رو برمیگردونم. حالا رباب جلو در خیمه منتظره. میگه حسین گفته من بچه رو برمیگردونم. یه وقت دیدن علی رو زیر عبا گرفته، هی یه قدم میاد سمت خیمه ها، دوباره برمیگرده. بچه ها ارباب تون وسط میدان به چه کنم چه کنم افتاد…*
//////////////
*وقتی به زین العابدین عرض کرد آقا مختار خروج کرده قَتَلِه ی کربلا رو به درک واصل کرده، دونه دونه رو گفت، یه مرتبه حضرت فرمود از حرمله چخبر؟ گفت آقا این همه رو گفتم سراغ حرمله رو چرا میگیری؟ فرمود: حرمله جیگر ما رو سوزوند..*
حرمله وصله ی جونمو گرفت
عصای قدّ کمونمو گرفت
نمک زندگیمون شیرخواره بود
حرمله یکی یه دونمو گرفت
اشک ابر تو مگه یادم میره
قتل صبر تو مگه یادم میره
کفن و دفن تو اگه یادم بره
نبش قبر تو مگه یادم میره
*وقتی غروب شد ابی عبدالله رو هم به شهادت رسوندن، اونایی که دنبال جایزه بودن زودی میرفتن سرها رو جدا میکردن. فقط یه جمله بگم، دیدن حرمله اومد پشت خیمه، انقده گشت، بعضیا گفتن نیزه رو زمین زد..
//////////////
بچه ها دست بابا خونی شده
*شهید آقا غلامعلی رجبی تو وصیتش گفتن .اگر تو روضه امام حسین جان یک قطره اشک به نیت من و سهم من خرج کنید قیامت وایمیستم و به اذن خدا شفاعت شما میکنم..*
بچه ها دست بابا خونی شده
گمونم شیش ماهه قربونی شده
عباش و طوری رو اصغر کشیده
گمونم خیلی خجالت کشیده
//////////////
رفتی از نیزه سر در آوردی
بین سرها سری در آوردی
ناقه ی عمه را حجاب شدی
وقتی از سایه معجر آوردی
*این رسم که تو روضه ها هست رسمی نیست که ما گذاشته باشیم رسمیه که معصوم گذاشته ،امام صادق علیه السلام روضه که میگرفت اول میگفت: یه پرده بین زَنا و مردا بکشید.. صدای گریه زنها و بیاد صدای گریه زنها قلب رو به رقّت میاره بعد روضه ی علی اصغر که میشد طلب شیر خواره میکرد از خانمها از اون ور پرده شیر خواره میدادن بغل امام صادق روضه میخوند..*
برای حل تمام حوائج عالم
اگر کند نگهی شیر خواره اتان کافیست
//////////////
سردار شش ماهه از آن بالا چه میبینی ؟
از روی دست خسته ی بابا چه میبینی؟
از تشنگی یک خواب خوش چشمت ندید اما
با تیر خوابیدی بگو حالا چه میبینی ؟
مادر!سفیدیِ دو تا چشمت پر از خون است
اصغرم پس با چه میبینی ؟
رنج و سفر، داغ و بلا دیدی در این دنیا
مادر بگو حالا در آن دنیا چه میبینی؟
من که در این صحرا سیاهی میرود چشمم
فرزندِ دلبندم تو در گرما چه میبینی ؟
من که به جز گریه در این پایین نمیبینم
سردار شش ماهه تو از بالا چه میبینی؟
تو دلمه مادر، راز نهفته
همش میترسم سرت از نیزه بیفته
حتی اگه من بمیرم
گهواره اتو پس میگیرم
جواب خدا رو چی میدن
سر شیرخواره مو بریدن
//////////////
روضه و توسل به حضرت علی اصغر علیه السلام اجرا شده شبِ هفتم محرم۱۴۰۲ به نفسِ سید مجید بنی فاطمه
همین که دو تایی به میدان رسیدند
روی دست خورشید شش ماهه دیدند
*حالا امام حسین گرفتَتِش، همه رفتن، اباالفضل رفته، علی اکبر رفته، هیشکی براش نمونده، اما فقط یه بچه ی شیرخواره ست انقد تکون خورد خواست بگه بابا منم هستم… *
به واللهِ کارش علی اکبری بود
اگر چه علی اصغرش آفریدند
سرش را روی شانه بالا گرفته ست
کسی را به این سربلندی ندیدند
از این سمت علی که جلوتر می آمد
از آن سمت لشکر عقب میکشیدند
همین که گلوی خودش را نشان داد
تمامیِ دل ها برایش تپیدند
*فرمود ای قوم! با ما جنگ دارین، این بچه چه گناهی داره؟ یه خورده آب بهش بدید، اگه میخواید این بچه رو بگیرید ببرید سیرابش کنید…*
پدر گردنش کج، پسر گردنش کج
چقدر این دو از هم خجالت کشیدند
لب کوچکش خشک و حلقوم او خشک
چه راحت گلوی علی را بریدند
*بچه ی شیرخواره نمیتونه گردن بگیره، همچین که ابی عبدالله رو دست گرفت، یه وقت نگاه کرد دور و برش رو، صدا زد حرمله…!
تو کوچه وقتی مادر ما کمربند علی رو گرفت، نامرد صدا زد قنفذ، چرا بیکار ایستادی؟ دست زهرا رو کوتاه کن، یجوری به بازوی مادر زد که داد علی بلند شد، گفت اسما نگا بازوی فاطمه رو…
اینجا هم همینطور شد، صدا زد حرمله! بله، گفت چرا بیکار ایستادی؟ گفت چه کنم، گفت مگه سپیدیِ گلوی علی رو نمیبینی؟ حسین همچین که علی رو بغل گرفته بود حرف حسین تموم نشده بود یه وقت دید علی داره بال بال میزنه، پسرم! عزیز دلم!…
هر چه آمد به سرم دست به زانو نزدم
جز خداوند به عمرم به کسی رو نزدم
همه با هم وسط خطبه ی من خندیدند
نسخه ی کودک بی شیر مرا پیچیدند
حرمله، خیر نبینی گلِ من نورَس بود
کشتنش تیر نمی خواست نسیمی بس بود
قدیم وقتی میخواستن قربونی کنن،وقتی قربونی رو ذبح می کردن تا میومدی برداری، هی بال میزد، بعد آروم میشد فکر میکردن جون داده، هی این بال ها رو میکشید، تا میومدن بردارن دوباره تکون میخورد، به لحظه میگن بِسمِل…
برا همین بود آقای من و شما میومد سمت خیمه، میدید این بچه بال بال میزنه برمیگشت، میگفت مادرش نبینه…. شب باب الحوائجه، فریاد بزن بگو، حسین…*
یکم آروم گریه کنید، عَلیم بخوابه
خنده رو لب هاشه مگه
یکم آروم گریه کنید، عَلیم خوابیده
خنده رو لب هاشه مگه، چه خوابی دیده
خواب دیده برگشته عموش
خواب دیده خوب شده گلوش
خواب دیده روی صورتش
بارون باریده…
پسرم رفته دیگه واسه همیشه
لالایی دیگه از خواب بیدار نمیشه
لالایی خالی شد گهواره تو حرم
لالایی لای چشماش بازه پسرم
*تاریخ میگه حسین اومد پشت خیمه، چقدر سخته بابا خودش با دست خودش قبر بچه شو بکنه… شنید یکی میگه مهلاً مهلا، بذار یه بار دیگه صورت بچه امو ببینم…*
تنت جدا سرت جدا، رو دست باباست
آخه گلوی کوچیکت سه شعبه میخواست
*آخه وقتی تیر زدن، میگن کَاَنَّه این سر از پوست آویزون شده بود..*
سه شعبه تیرِ آخره
از تو قدش بلندتره
مادر نبینم که سرت
رو نیزه بالاست…
بمیرم واسه اون حلقِ پاره شده
حالا قبرِ تو مثل گهواره شده
توی خاک آروم دیگه چشماتو ببند
من دارم اشک میریزم اما، تو بخند
«لالایی لا لالایی، لا لالایی، لا لالایی
لالایی لا لالایی، لا لالایی، لا لالایی..»
کاشکی دستِ آسمون
از مَنِش آسون میگرفت
یا که بارون میگرفت
تا لبا جون میگرفت
«لالایی لا لالایی…»
//////////////
راه فرات رومون بسته
درهای آسمون بسته
ای طفلک زبون بسته
بابات میاد، میبَرَدِت امون بده
داری میری، غیرتتو نشون بده
لبای خشکت شمشیر تیزته
شمشیرو رو به حرمله تکون بده
*”اَما تَرَون، کیف یَتَلَظّی عَطَشی”
عزیز دل مادر..*
میدونم خیلی مَردی، میدونم برمیگردی
تا برگردی از میدون، عزیزم پیرم کردی
چشمای علقمه بسته
زخم دل همه بازه
آغوش فاطمه بازه
خدا میاد دعاتو مستجاب کنه
زهرا میاد تا لبتو سیراب کنه
از اون طرف حرمله رو صدا زدن
اونم میاد که خونه امو خراب کنه
میدونی خیلی خسته ام
ببین میلرزه دستم
*مادر اگه شیر هم نداشته باشه، بچه با مکیدن آرام میشه، اما این مادر آب هم نخورده، روزای بعد یه بار نیمه شب رباب شروع کرد گریه کردن، یه گریه ی جانسوزی سر داد، همه دست و پاشونو گم کردن، داره خواب میبینه، آب به صورتش زدن، به هوش اومد، آخه اون روز بعد از ظهر اینقده این بچه به سینه ی مادر چنگ زد، سینه ی مادر زخم شد… از خواب که پرید حالش بد بود ناله میزد هی دستشو تکون میداد. خانم زینب گفت: عزیزم چی شده؟ به خودش اومد گفت خانم جان، یه دو سه روزه آب خوردم سینه ام پر شیر شده، خواب دیدم علی اصغرمو دارم شیر میدم…*
بس کن رباب گهواره نیست
دست خودت را تکان مده
میدونی خیلی خسته ام
ببین میلرزه دستم
دخیل اشکامو به
پر قنداقِت بستم
رفتی با صورت ماهِت
سوی سِیر اِلَی اللّهِت
دستِ خدا به همراهِت
کاش لااقل یکی تنت رو خاک کنه
کاشکی یکی خون موهاتو پاک کنه
نیزه برا سرت آورده حرمله
میخواد باهاش قافله رو هلاک کنه
سرت از نِی می افته
بمیرم هی می افته
*تقریبا دو وجب سرنیزه است
سر شیش ماهه چقدره…؟*
همش خیره به نیزه ام
میدونم کِی می افته
//////////////
اصغر آمد حرمله تیر و کمانش را گرفت
نیمه جان بود و همان یک تیر جانش را گرفت
جای اینکه شیر کامِ کوچکش را پُر کند
تیر آمد ناگهان حجمِ دهانش را گرفت
تیر آمد با شتاب آمد امانش را برید
تیر آمد با شتاب آمد امانش را گرفت
ماند بابا با سری کوچک که از پیکر رهاست
در عبای خویش طفلِ بیزبانش را گرفت
روی دستان خودش آورد اصغر را ولی
نیزه جای دستهای مهربانش را گرفت
اینجور به من نگاه نکن
گریهی بیصدا نکن
گردنت و رها نکن
میدونه مادر، تشنهاتِ اصغر
میریزه قلبِ مادر
شبیه اشکِ نازت
هربار که بسته میشن
چشمای نیمه بازت
هر لحظه باید
شرمندهی نگات شم
قربونِ گریههات شم
آروم بگیر فدات شم
تو قراره واسهمون
شیرین زبون شی
بزرگ بشی جوون شی
عصای دستمون شی، غریبِ مادر
لالا لالا باباش(عموش) میاد
یواش یواش صداش میاد
با ظرف آب براش میاد
میری با بابات، خدا به همرات
به جای آب فقط اشک
پشت سرت میریزم
واسه خودت حسابی
مردی شدی عزیزم
میری و میرم
قربونِ شکل ماهت
زل میزنم به راهت
خدا پشت و پناهت
میدونم اگه اونجا بلا میباره
بابا هوات و داره
میای پیشم دوباره، عزیزِ مادر
تیری که توو گلوت نشست
از هر دومون برید نفس
نه راه پیش نه راه پس
داره بابایی، لالا لالایی
تا خونِ حنجرت ریخت
ولوله روبهروم شد
بخواب عزیزِ بابا
هرچی که بود تموم شد
حالا چه کنم این غمِ بیحساب و
دلهرهی رباب و سوال بیجواب و
حالا چی بدم جواب مادرت رو
کاش نبینه سرت رو
سرخی حنجرت رو
همون روز دهم توی قبرش
دلم رو بین دستاش خاک کردم
همونجا با همین چادر که سوخته
خونِ دست حسین رو پاک کردم
همون روزِ دهم بود یادمه خوب
همین که خیمههامون و سوزوندن
سر قبرش براش مجلس گرفتن
با نیزه فاتحه واسهش میخوندن
شبا کابوسِ تیر و حلقِ بچهس
نه جون مونده برام نه خوابِ راحت
از اون ساعت که تیر وا کرد گلوش و
گلوم تیر میکشه ساعت به ساعت
بهم پیریِ زودرس داده عشقش
همینجور سن روی سنم گذاشته
میپرسیدن زنای کوفه از هم
کدوم پیرزنه شیرخواره داشته؟!
بغل میخواد اگه داره میوفته
دیدم بستن با معجر سرش رو
نمیذارن که نیزهش رو بیارم
میترسم گم کنند آخر سرش رو
شب از نیمه گذشته دیروقته
نبودش تارو پودم رو سوزونده
غروبی روی نیزه بود، دیدم
نمیدونم الان دست کی مونده
*ابی عبدالله اومد دم در خیمه، دستور داد:« همه زن و بچهها رو بگید ساکت بشن. کودکم علی رو بهم برسونید». بچهش و توو بغلش گرفت؛ دوسهتا بوسه به بچهش زد. گفت بر این جماعتی که جد تو دشمنشونه. کودکش و بغل گرفت رفت وسط میدون…
صدازد:« ای قوم! همهی ما رو کشتید، برادرام ، بچههام و یارانم و همه رو کشتید. هیچکی غیر این بچه برام نمونده». مگه نمیبینید داره دست و پا میزنه؟! مگه نمیبینید تشنهشه، مگه گناه این بچه چیه؟!..*
*اگه به من رحم نمیکنید به این بچه رحم کنید. خودتون بگیرید سیرابش کنید و برگردونین. هنوز سخن ابی عبدالله تموم نشده، هنوز حرف امام تموم نشده،
دیدی یه مرغ و سر میبرند، این سر آویزون میشه، رهاش میکنند دست و پا میزنه. میگه این بچه توو بغل ابی عبدالله مثل مرغی که سر بریدن…*
*بچه رو توو بغل گرفت، روایت میگه انقدر دست برد زیر گلوی علیاصغرش این خونا رو به آسمون میپاشید یه قطره از این خونا هم برنگشت. لذا از طرف خدا ندایی اومد حسین آروم باش، نگران نباش. اون طرف یه دایه برا بچهت گذاشتیم شیرش بده…*
*مردا هم دل دارن میتونند تحمل کنند، ولی نمیدونم پشت در خونه همچین که اون نامرد لگد به در زد، صدای نالهی فاطمه بلند شد. فضه بیا محسنم و کشتند…*
تازه یادم اومد اینو
یه سوال فاطمه راستی
وقتی من بودم کنارت
چی شدش فضه رو خواستی؟!
فضه رو با یه دل پر
تاحالا ندیدم این طور
چی آورد به زیر چادر؟
*کربلا ابی عبدالله بچه رو زیر عبا پنهان کرد، مدینه هم فضّه بچه رو زیر چادر قایم کرد علی نبینه…*
همچنین بخوانید: متن روضه و مداحی شب اول محرم زیبا و سوزناک

نوحه لالایی علی اصغر
//////////////
لالا لالا یکم دیگه دووم بیار
لالا لالا یکم دیگه دووم بیار
یه کم دیگه دندون روی جیگر بذار
مشکو یکی بُرده که بر می گرده زود
وقتی می رفت همش به فکر خیمه بود
نده با اشک، زندگیم و به باد
آب می رسه، اگه خدا بخواد
عمو رسید، کنار علقمه
صدای تکبیرش میاد
لالائی، عموش رفته آب بیاره
*ولی عموش نیامدعموش قول داده بود ولی نیومد.امام حسین اومد بالا سرعباس سعی کرد این بدن رو جمع کنه.صدازد:”یا اَخی ما تُریدُ مِنّی؟! “حسینم میخوای با من چه کنی؟! من و به خیمه ها نبری.مادرش فهمید دیگه از عمو خبری نیست.لحن مادر عوض شد.انقطاع برای او حاصل شد.دست به آسمون بلند کرد…*
«لالائی الهی بارون بباره»
لا لا لا لا، منو نکن خونه خراب
چیزی نمونده عمو جون بیاره آب
بابات رفته به یاریِ آب آورش
داره میاد! چرا خمیده کمرش؟
*مقتل مقرَّم نوشته “وَ رَجَعَ الحُسین إلَی الْمُخَیَّم”دخترا همه نگاه می کردندهمه منتظر بودند.دیدند حسین برگشت.”مُنکَسِراََحَزیناََ باکیاََ”دیدند کمرش خم شده داره گریه می کنه.”یُکَفکِفُ الدُّموعَهُ بِکُمِّه”قبل از اینکه به خیمه ها برسه هی با آستینش اشکاش رو پاک می کرد.سکینه آمد جلو “وَ سَاَلَتهُ عَن عَمِّها”بابا عموکجاست؟”فَاخبَرَها بِقَتلِه”عموت رو کشتن، دستاش رو بریدن ،پاهاش رو بریدن.زن ها شروع کردن گریه کردن راوی میگه نگاه کردم دیدم”فَبَکی الْحُسَین مَعَهُنَّ “دیدم وسط زن ها ایستاده داره گریه می کنه…*
علیم داره، میزنه دست و پا
بچم داره، میمیره ای خدا
ببین هنوز به سمت علقمه ست
نگاه مضطر بابا
«لالائی، الهی بارون بباره»
لالا لالا، مادر تو بشه فدات
خون می بارن فرشته ها با گریه هات
سوخته دلم رو نفسایِ داغِ تو
آهی بکش شاید که بارون بگیره
خدا تو رو، نمی بره زِ یاد
خونده برات، بابا “وَ إنْ یَکاد”
الهی که، سپیدیِ گلوت
به چشمِ حرمله نیاد
*گفت:حرمله مگه نمی بینی بچه شو رو دست بلند کرده؟ یه اتفاقی افتاد.یه وقت
خون پاشید تو صورت امام حسین.”فَذُبِحَتِ الطِّفل مِنَ الاُذُنِ الی الاذُن”سر بچه رو گوش تا گوش بریدن.اینجا خون گلوی علی به صورت امام حسین پاشیدساعتی نگذشت سینه مبارکش سنگین شداون ملعون نشست.نفس عالَم ایستاد آسمان ها تیره و تار شد.خون که به صورتش پاشید،منادی صدا زد:”قُتِلَ الحُسین….” *
ای هق هق تو زمزمهٔ آب آب آب
جز اشک چَشم خویش ندارد رباب آب
این سوی دشت یک سره در پیچ و تاب، طفل
آن سوی دشت یک سره در پیچ و تاب،آب
رفته است ماه علقمه با مَشکِ تشنه ای
تا آورد به سوی حرم با شتاب، آب
شَقُّ القمر شد و کمرِ کوه را شکست
صدا زد:”اَلانَ اِنکَسَرَ ظَهری”کمرم شکست
//////////////
زمزمه و توسل به حضرت علی اصغرعلیه السلام اجرا شده شبِ هفتم محرم ۱۴۰۱به نفس حاج محمدرضا طاهری
لالا لالا لالا، حالم چه حاليِ
لالايي گفتَنُم ديگه خياليِ
لالا لالا لالا، حالم چه حاليِ
شبيه دستِ من، گهواره خاليِ
گهواره خالي و قبرِ تو خالي تر، از گهواره علي
سرت رو نيزه ها، ولي كي از تنت خبر داره علي
بگو اوني كه سَرِ تو جدا كرد
كجايِ صحرا تنت رو رها كرد
*اصلاَ ابي عبدالله اومد اين بدن رو دفن كرد كه دستِ اين نانجيبا نيوفته، يه وقت ديدن غروب روزِ عاشورا يه نانجيبي راهش رو از همه ي اينها جدا كرد، اومد پشت خيمه ها هي نيزه تو خاكا ميزنه، گفت: شايد حسين گَنجش رو توي خاكا پنهان كرده…*
بگو اوني كه سَرِ تو جدا كرد
كجايِ صحرا تنت رو رها كرد
مگه سَرِ تو چقدر مي ارزيد
كه اينجوري خون به دلِ خدا كرد
آه علي! علي! علي!
سَرِ تو رويِ ني، دلِ منو مي بُرد
با لالاييِ من، نيزه تكون مي خورد
جلو چشاي تو، سنگ به رباب ميخورد
جلو چشاي من، حرمله آب ميخورد
بچه ي حرمله نشونه رفت با سنگ سَرِ تو زد
هر دفعه افتادي، حرمله با كمون مادرِ تو زد
دعا مي كردي مادرت نيوفته
دعا مي كردم پسرم نيوفته
رو نيزه با سرت يه كاري كردي
كه چشم هيچ كس به حرم نيوفته
حسين! آه آه آه
همچنین بخوانید: متن نوحه برای نوجوانان سه ضرب و تک ضرب
//////////////
*دییلر بالانی باسدی باغرینا عبانی چکدی بالانین اوزونه حسین بیر حالاقالیب. نه علی اکبر شهید اولاندا ندا گلدی نه عباسین یانیندا ال بله اتدی بله ندا گلدی نه گودی قتلگاه، فقط علی اصغر اللرینده وراندا بیردن گوردوسس گلدی، دَعهُ یا حسین ،حسین الله تسلیت دییر اُزوی ایتیرمه حسین، بالانی بوشلا حسین….*
بالام اوخلانوب الیمده
سِپه ضَلامَه یارب
نه یوزیله بو بالانی
آپاریم خیامه یا رب
خیره نشو به نیزه علی را نشان نده
گهواره نیست دستِ خودت را تکان نده
بس کن رباب حرمله بیدار میشود
سهمت دوباره خنده ی انظار میشود
بس کن رباب زخم گلو را نشان نده
قندانه نیست دستِ خودت را تکان نده
//////////////
لالا علی!
گریه نمیکنی دیگه، چرا علی!
میمیری از عطش تو خیمه ها، علی!
یکم دَوُوم بیار تو رو خدا، علی!
بخواب علی!
میدونی تیر زدن به مشک آب، علی!
کجا میری از بغل رباب، علی!
روی سر تو میکنن حساب، علی!
کاشکی میشد که مشکلِ
داغ لبهات رو حل کنم
قنداقِ خالیُ
باید جای بچم بغل کنم
وقت رفتت، نزدیکه، علی!
خیلی گردنت کوچیکه، علی!
فدا شده
یه تیر زدن سر از تنش جدا شده
میون خیمه ها سر و صدا شده
تو لشکر اما هلهله به پا شده
رباب رباب!
علیت رو کشتن برای ثواب، رباب!
آخرشم بهش ندادن آب، رباب!
نداره ارباب پیش تو جواب رباب
بینِ سر با تنِ علی
افتاده خیلی فاصله
کشتیش دیگه برای چی
داری میخندی حرمله؟:
دیگه میری تو، خواب ناز، علی!
چشم تو هنوز، مونده باز، علی!
*علی لای لای… شنیدی میگن مرغِ بِسمِل؟ میدونی چه لحظه ای رو میگن؟ وقتی مرغی رو ذبح میکردن، یکی دوتا میدادن در خونه فقرا، همچی که وقتی سرش رو میبرید بال بال میزد، بعد یه مرتبه از حالتش می افتاد، تا میومدی برداری، دوباره بال بال میزد، اون لحظه رو میگن مرغِ بِسمِل…
من میخوام امروز مَردُم به شما همین رو بگم، وقتی حرمله تیر به گلوی علی زد، این بچه بال بال زد، حسین اومد بره سمت خیمه دید دوباره بال بال میزنه برگشت، میگفت: مادر دست و پا زدن بچش رو نبینه، همچین که دیگه علی جان داد، اومد پشت خیمه چقدر سخته یه بابا با دست خودش بخواد برای بچه اش قبر بکنه، شروع کرد یه قبر کوچیکی کندن، همچی که این بچه رو درون قبر گذاشت، یه وقت شنید یکی میگه: مَهلاً مَهلا! یابن الزهرا! اجازه بده یک بار دیگه بچه ام رو ببینم… ناله بزن: حسین!*
//////////////
من علی اصغرم و تیغ اگر بردارم
در وجودم سکنات علی اکبر دارم
نَصب هاشمی ام کار خودش را کرده
جگر حمزه، دل فاتح خیبر دارم
سن کم از نظر نسل علی مطرح نیست
کوچک اما، اثر مالک اشتر دارم
همه کردند سر و جان به فدای پدرم
کسر شأن است ببینند که من سر دارم
در سپاهی که عمویم شده فرمانده آن
حکم جانبازی و سربازی لشکر دارم
من ز نسل علی ام که زره اش پشت نداشت
حرمله کمتر از آن است زره بردارم
کوفه و شام بترسید که من در رگ خود
خون قتال عرب حضرت حیدر دارم
*همه رو به ریخت یه گلوی نازک لذا اون
نانجیب صدا زد اگه حسین ادامه بده همه لشگر رو به هم میریزه..هر کی نامش علی بود بد جوری زدنش علی اصغر رو تیر سه شعبه زدن برادرش علی اکبر رو ارباً اربا کردن برادرش امام زین العابدین رو چهل منزل ،نامش علی بود زنجیر به گردنش انداختن جلو چشمش عمه ها و خواهراش می زدن ..*
هاشمیون همگی مادری اند و من هم
*مادرم وقتی امیرالمومنین رو میبردن دوید تو کوچه گفت نمیزارم ببرید علی رو یه بار بین در و دیوار زمین خورد باز هم دست از علی برنداشت یه بار تو کوچه ها زدنش زمین خورد. با پهلوی شکسته مسجد اومد تا علی رو رها نکردند خونه برنگشت…*
هاشمیون مادری اند و من هم
هر چه دارم همه از دامن مادر دارم
*من هم اومدم سپر بابام بشم ..من هم اومدم بگم گلوی نازکی دارم هدیه میکنم به بابای غریبم ..*
گر چه افتاده ام از شیر به تیر سپری
جگری با جگر شیر برابر دارم
کاشکی عمه به خیمه ببرد مادر را
که نبیند اثر تیر به حنجر دارد
*وقتی دید تیر گلو رو دریده تا نگاه کرد.بلند بلند گریه کرد ابی عبدالله سرش رو بلند کرد رو به آسمون خدا ببین با حسین چه میکنند..*
جگرت آب شد از شدت گرما چه کنم
روی دستم نکن اینقدر تقلا چه کنم
آب از کافر اگر خواسته بودم میداد
گره ام وا نشد آخر به تمنا چه کنم
کن حلالم اگر آ غوش پدر امن نبود
سر زده تیر رسید و بی مهابا چه کنم
گیرم از چشم حرم حلق تو را پوشاندم
تیر بیرون زده از زیر عبا را چه کنم
از بدن تجربه ی تیر کشیدن را دارم
ولی این تیر سه شعبه است خدایا
*من مدینه از بدن برادرم تیر بیرون کشیدم
من از چشم عباسم تیر بیرون کشیدم*
گیرم از دور نه این حنجره پیداست نه تیر
با دو دستی که پر از خون شده حالا چه کنم
” فَذُبِحَ الطِّفلُ مِنَ الاُذُنِ الیَ الاُذُنِ”ذبح شدن یعنی کسی که هنوز داره نفس میکشه کسی که داره لباش به هم میخوره هنوز لبهای کوچولوش بهم میخورد. این واژه برا سه نفر بیشتر بکار نرفته یکی برای علی اصغر یکی برای ناردانه ابی عبدالله، عبدالله ابن حسنه وقتی رو سینه ی عمو حرمله با تیر زد..عبدالله رو روی سینه ی عمو ذبحش کردن اما یه ذبح دیگه یه جا بکار رفته اون ذبح معمولی نیست. ذبح معمولا از زیر گلوعه.. حسین ..خود بیبی زینب روضه اش رو خونده..”الْمَجْزُوزِ الرَّأْسِ مِنَ الْقَفَا*سرش رو از قفا بریدن .سلامی که امام زمان فرمودند:”أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّریبِ”سلام بر اون صورتی که خاک آلود شد وقتی میخواست سر رو از بدن جدا کنه…*
//////////////
“السلام علیک یا ذبیح العطشان”
دنیا میشه کوه غم برام یه مادر دل پریشون
عمو که نیومده هیچ تو هم داری میری میدون
خدا به همرات قربونت علی
آخه سه شعبه چی میخواست از جونت علی
چرا بابا کرد پنهونت علی
غمه بابا منو هم شرمنده کرده خیلی درده
آخه یک فدم میاد به خیمه برمی گرده خیلی درده
اینجوری واسه کسی گریه نکرده
خیلی درده خیلی درده خبلی درده
رفتنِ تو حتی فکرش هم امون منو بریده
یک آهی کشیده بابات صداش به خیمه رسیده
چه جوری طاقت آوردی علی
مگه چقدر آب می خوردی علی
خورده نخورده میمردی علی
*شیخ جعفر شوشتری میفرماید: ابی عبدالله بچه رو آورد میدان، بچه محتضر بود یعنی آبش هم میدادن این بچه میمرد آبش هم نمیدادن میمرد. بچه رو محتضر آورد به میدان دیگه کار تمام شده بود.*
چجوری طاقت آوردی علی
بگو چقدر آب میخوردی علی
خورده نخورده میمردی علی
رفت و داغ دوری اش دامن مادر را گرفت
از دم خیمه سر و سامان لشکر را گرفت
تیر با چه سرعتی آمد بماند قصه اش
آنچنان آمد که آقا جای تن، سر را گرفت
تیر با یک شعبه هم کار خودش را میکند
با سه شعبه جوری آمد کل حنجر را گرفت
گفت خطبه اش با گریه بود
افسوس لشگر خنده کرد
چند لحظه بعدِ آن خون، کل منبر را گرفت
باغبان چه خون دلها خورد باغش سبز شد
با کمان آمد کسی و سیبِ نوبر را گرفت
پشت خیمه نیزه ها رفتند پیدایش کنند
نیزه ای در خاک شد جسم محقر را گرفت
انقدر از این و از آن سیلی و شلاق خورد
تا رباب از حرمله قنداق اصغر را گرفت
*لباس پیغمبر به تنش کرد سوار بر ناقه ی پیغمبر شد، عمامه پیغمبر و به سر گذاشت، عبای پیغمبر و به دوش گذاشت، قرآن بالاسر گرفت حتی نقل اینه قرآن و باز کرد و بالا سر گرفت علی اصغر و بغل رفت به سمت لشکر روبه رو لشگر ایستاد اگه به ما رحم نمیکنید به این شیر خواره رحم کنید. این بچه داره از تشنگی بال بال میزنه.. ببینید چطور مثل ماهی بچه دهنش و باز و بسته میکنه. عرب تلظی رو به آتش معنا میکنه شاید اینجوری بگم بهتر باشه مگه نمیبینید این بچه از تشنگی زیر آفتاب داره میسوزه وای وای.. لشگر به غُلغله افتاد بعضی میگفتن حق با حسینه اما دیدن تو این همهمه و تو این حیرت امشب من روضه حیرت میخوام برات بخونم یک حیرت اینجاست تو این همهمه و حیرت دیدن صدای عمر سعد بلند شد بگید حرمله بیاد امیر پدر و بزنم، پسر و بزنم ؟گفت: یجوری میخوام بزنی داغ حسین و بُکشه. اشاره کرد مگه سفیدی زیر گلوی این بچه رو نمیبینی ؟ این بچه رو ابی عبدالله روی دست بلند کرد. غنچه رو که از بوته جدا کنی یکی دو روز بگذره اوایل میبینی خیلی سرحاله، غنچه خودش و رو ساقه نگه میداره اما یکی دو روز که آب بهش نرسه غنچه میوفته.هر طوری بود ابا عبدالله نگه میداشت این بچه رو، سر بچه میفتاد عقب این بچه رو رو دست بلند کرد سفیدی گلو معلوم شد. صدا زد حرمله مگه سفیدی گلوی این بچه رو نمیبینی یجوری بزن داغ این بچه به دل حسین بمونه یک جوری بزن داغ این بچه حسین و پیر کنه.. وای وای وای وای..آب هم متحیره در کربلا حائر حسینی و میدونید کجاست؟ زمان متوکل ملعون آب بستن کربلا رو، آب تا نزدیک مزار سیدالشهدا میاد و برمیگرده آب هم حیرانه تو کربلا. اصلا روضه های کربلا روضه های حیرته.. حیرت انگیزه قصه ی کربلا آب هم متحیره باید هم متحیر باشه..
آبی که به لب علی اصغر نرسید بایدم متحیر باشه. تیر که به گلوی علی اصغر خورد ابی عبدالله خون گلوی علی اصغر سه تا کار کرد انقد داغ برا ابی عبدالله سنگینه سه تا کار کرد ابی عبدالله اول یک کف خونه علی اصغر و پاشید امام باقر فرمود اگه یک قطره به زمین میرسید آنن عذاب نازل میشد. اونروزی هم که مادرش دید شمشیر بالا سر علی گفت الان میرم لباس بابامو رو سرم میگیرم نفرینتون میکنم.مولا صدا زد سلمان سریع برو زهرا رو دریاب بگو علی گفته نفرین نکن اینجام به اشاره امیرالمومنین و اطاعت فاطمه زهرا عذاب برگشت،عذاب نازل نشد.اینجام اگه یک قطره خون زمین میرسید عذاب نازل میشد. کار دوم ابی عبدالله این بود یک کف خون گرفت قنداقه ی علی روخونی کرد شاید مربوط به قیامت باشه آخه بناست این قنداقه خونی وارد عرصه محشر بشه. یکی از اسباب شفاعت همین قنداقه خونی اصغره..کاری کردن آسمونیا بی طاقت شدن خدا پیام تسلیت فرستاد.دیدن یک کف خون گرفت هی به محاسن خودش میماله صدا بلند شد به گوش ارباب رسید یا حسین نکن حسین این کارو نکن ما همین الان تو بهشت براش یک دایه در نظر گرفتیم. این خون و به صورت خودت نکش آسمونیا رو بیچاره کردی نکن. ما عوضش میدیم. آب متحیره یه جایی دشمن متحیر شد اما اون آقایی که آب تا مزارش میاد متحیره خودش متحیر شد دیدن حالا دو سه قدم میاد طرف خیمه هی برمیگرده حسین هی میاد هی برمیگرده گویا حسین روی برگشت به خیمه رو نداشت*
لالایی الهی تو گهواره
حس کنی بارون داره رو صورتت می باره
بخواب مادر لالایی
بخواب مادر شاید دیدی خواب آب
لالایی شد بیچاره مادر
بخواب مادر بخواب مادر
لالایی گهواره اتو تاب میدم
دیشب توی خواب دیدم دارم بهت آب میدم
مثلا تو رو تاب میدم؛ مثلا به تو آب میدم
مثلا تو صدام کردی؛ من با خنده جواب میدم
مثلا عمو برگشته؛ شدم آره خیالاتی
مثلا همه جمعیم و توی آغوش باباتی
لالایی گلم؛ تشنه ی یه جرعه آب علی
لالایی گلم؛ بیا بغلم بخواب علی
آوراه ام میان هر شهر کرده ای
شیرت نداده ام نکند قهر کرده ای
نیزه میخواد بی نقابت ببره
بهره از بوی گلابت ببره
وقتی نیزه دار،داره تابت میده
لالایی میگم که خوابت ببره
اشک ابر تو مگه یادم میره
قتل صبر تو مگه یادم میره
کفن و دفن تو اگه یادم بره
نبش قبر تو مگه یادم میره
سر شب تا سحرش میزدنش
سوخته بود و جگرش میزدنش
پشت خیمه رفته بود گریه کنه
سر قبر پسرش میزدنش
*انقدر پشت خیمه گریه کرد.زینبم از این طرف داشت همه رو تو خیمه آروم می کرد. بچه هایی بودن که پاها سوخته، گوشواره کنده شده، سیلی خورده، مو کشیده شده همه رو زینب آروم کرد تو هق هق گریه دید صدای گریه از بیرون میاد آروم اومد پشت خیمه دید رو یه تل خاکی رباب به سینه اش میزنه..آخ مادرت بمیره صدا زد رباب ما بزرگتر این بچه هاییم ما بی قرار بشیم اینام بی قرار میشن. تو اینجوری بی قرار گریه کنی من جواب این بچهها رو چی بدم .تازه آرومشون کردم با گریه رو آورد به سمت زینب کبری صدا زد زینب جان غروب اشتباه کردم آب خوردم تشنه ام بود اما کاش نمیخوردم.الان شیر دارم، شیر خواره ندارم.چرا ابی عبدالله وقتی سکینه از هوش رفت تو عالم رویا اومد بهش فرمود:”شيعتي مَهْما شَرِبْتُم ماءِ عَذْبٍ فاذكروني،اَوْ سَمِعْتُم بِغَريبٍ اَوْ شَهيدٍ فَانْدُبُوني” شیعه ما آب میبینه میگه حسین..صحبت غریب و شهید میشه میگه حسین..سکینه جان تو رو بگو ای کاش همه این گریه کنا یه جا بودن کربلا، هیچ جا امام حسین آرزو نکرد صدا زدل”لَيْتَكُم في يَوْمِ عاشورا جميعاَ تَنْظُروني”کاش همه بودید یه صحنه رو میدید”كَيْفَ اِسْتَسْقي لِطِفْلي فَاَبوا اَن يّرْحَمُوني”میدید به بچه ام رحم نکردن.چرا به سکینه؟آقا داره پدر دختری درد و دل میکنه.یعنی این داغ هم منو بیچاره کرده هم ربابو.تو برو بگو به بچه امون رحم نکردن*
//////////////
همچنین بخوانید: متن نوحه شام غریبان امام حسین
دلنوشته سوزناک حضرت علی اصغر

آه از آن ساعت که طفل تشنه لب
لب گشود از خنده در اوج طلب
کربلا گفتم٬ کران را گوش نیست
ور نه از غم بلبلی خاموش نیست
بلبلان چَه چَه ز ماتم می زنند
روز و شب از کربلا دم می زنند
هر نظر بر غنچه ای تر می کنند
یادی از غوغای اصغر می کنند
هر زمانی می روم در باغ ها
می گدازد دل ز یاد داغ ها
غنچه می بینم دلم پر می زند
بوسه بر قنداق اصغر می زند
گفت: یا مولا منم قربان تو
جان من گردد بلا گردان تو
گفت: بابا٬ بی برادر مانده ای؟
بی کس و بی یار و یاور مانده ای؟
گر تو تنهائی٬ بگو من کیستم؟
اصغرم٬ اما نه٬ اصغر نیستم!
ای پدر حرف مرا در گوش گیر
خیز و این قنداقه در آغوش گیر
خیز و اسماعیل را آماده کن
سجدۀ شکری بر این سجاده کن
خیز و با تعجیل٬ میدانم ببر
بر سر نعش شهیدانم ببر
تا بپیوندم به خیل لاله ها
تا نسوزم بیش از این از ناله ها
من مگر سبط پیمبر نیستم؟
از جوانان تو کمتر نیستم
تشنه ام٬ اما نه بر آب فرات
آب می خواهم٬ ولی آب حیات
آب در دست کمان دشمن است
تیر آن نامرد احیای من است
می سزد فرزند قربانی کنی
تیر را دعوت به مهمانی کنی
عید قربان خون خضابم می کند
تیر چون سرب مذابم می کند
آتش اقیانوس را آواز داد
آخرین ققنوس را پرواز داد
خون اصغر آسمان را سیر کرد
خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد
//////////////
سلام ای کوچکترین غریب کربلا…
ای نوزادِ بی گهواره، ای تشنه لبترین شهیدِ تاریخ…
چه زود آمدی و چه زود پر کشیدی،
بیآنکه حتی طعم آب را چشیده باشی،
بی آنکه زمین، گرمیِ قدم های کودکانهات را حس کرده باشد…
علی اصغر جان…
گریههایت را پدرت شنید،
با دستان خالی، تو را بلند کرد رو به آسمان…
شاید دستی، دلی، رحم کند
اما تنها جوابت، تیر سه شعبه بود…
بگو چه گفتی به نگاهت که پدر،
با آن قامت خمیده برگشت
و دیگر هرگز لبخند نزد…
تو را با اشک شستند نه با آب،
در آغوشی خوابیدی که خودش تشنه بود،
و لالای یات صدای تیر شد،
نه زمزمه ی مادر…
اصغر جان…
تو رفتی، اما فریادت هنوز مانده
در گلوی تمام پدرهای بیپناه،
در دل تمام مادرهای داغدیده…
و ما، قرنهاست برایت اشک میریزیم،
برای گلوی کوچکت، برای غربتت،
برای آن لحظه ای که آسمان هم گریهاش گرفت…
//////////////
فکری به حال ماهی در التهاب کن
بابا برای تشنگی من شتاب کن
دردی عمیق در رگ من تیر می کشد
من را برای ذبح عظیم انتخاب کن
هل من معین توست که لبیک می دهم
اَمَّن یجیب های مرا مستجاب کن
من روی دست های تو قد می کشم، پدر
از این به بعد روی نبردم حساب کن
داغ جوان چه زود تو را پیر کرده است!
با خون من محاسن خود را خضاب کن
گهواره هم که تاب ندارد بدون من
فکری به حال خاطره های رباب کن
وقتش رسیده نیزه ی خود را علم کنند
هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن
//////////////
مبارک است بانو! (دلنوشته ای از نزهت بادی)
لالا، لالا … گل پرپر… لالا… لالا… علی اصغر…
چی داریم این جا شیرینم… بجز به مشت خون و پر
مادر بخواب!
امشب بوی کربلا میدهد لالاییهایم.
مادر بخواب؛ نمیخواهم امشب خون دلم را ببینی.
مادر بخواب… علی کوچکم بخواب!
چرا این همه زاری میکنی مادر؟
نکند تو هم فهمیدهای امشب ستارهها برای که جشن تولد گرفتهاند؟
چرا ضجّه میزنی مادر؟
آسمان امشب دارد خودش را سبک میکند روی شانههای زمین.
این باران نیست؛ اشکهای ملائک است برای تطهیر خاک. می دانی کودکم، امشب عشق به دنیا میآید؛ با همه کودکیاش، با همه کوچکیاش. امشب، شیرینترین خواب دنیا آشفته است.
می دانم که فهمیدهای مادر، بگذار قصه تشنهترین لبهای کوچک دنیا را برایت نگویم!
بگذار اندوهم را خواب کنم!
بگذار از ماهیهای بیرون از آب چیزی نگویم!
لالا… لالا… بغضم چرا شکست مادر؟
تشنگیات را پنهان کن! امشب تشنگی تازه به دنیا میآید.
امشب آب برای همیشه تلخ میشود
فرشتهها این پایین، گهواره یکی را نشان هم میدهند و برایش از همین امشب، بهشت را آذین میبندند.
فرشتهها میدانند طولی نخواهد کشید که عشق از گلوی کوچک این پروانه طلوع کند.
ماهیهای بیرون از آب، قدر اشکهای او را بهتر از ما میدانند، مادر!
لالایی امشب از من نخواه کودکم! این که میبینی نمیتوانم آرامت کنم، از ضعف نیست؛ نمیتوانم آهنگ منظّم نفسهایت را بشنوم امشب.
امشب شش ماهه ترین خورشید، بیدار میشود، امشب که ماه، خودش را بر آسمان میکشد، چطور میتوانم تو را آرام کنم؟ کودکم، شیرین، علی کوچک! می دانی چرا تو را علی اصغر نام نهادم؟ آخر این ستارهای که امشب طلوع میکند، چهارده قرنی است
معصومیت را میتوان در قنداقه خونی نوزادها هم دید، میتوان از گلوی شکفته، تصویر خُدا در چشمها جاودانی کرد.
میتوان به خُلود اندیشید، به جذبه رسید و دور گاهوارهای چرخ زد که تمام ستارهها دور آن میچرخند… لالایی کودک شیرینم، لالایی!
این لالایی امشب برای سکوت خوانده میشود.
این لالایی برای اشک است.
این لالایی خون است، لالایی پروانهها،
لالا لالا، گل بی سر.
لالا لالا علی اصغر…
//////////////
اصغر جان…
کاش زبان داشتی بگویی گلویت چه میخواست جز جرعه ای آب…
کاش میتوانستی به پدرت بگویی:
“بابا، من تشنه ام، اما تو را بیشتر دوست دارم…”
تو فقط ششماه از دنیا را دیدی،
و همان ششماه کافی بود
تا مظلومترین نامِ کربلا شوی…
گهوارهات خالی ماند،
لالاییها ناتمام ماند،
و مادر…
مادر با دستان لرزانش پارچه ای روی صورتت کشید
نه برای خواب،
که برای وداع…
چه سخت است برای مادری که شیر دارد،
اما لبِ فرزندش خشکیده مانده باشد…
اصغر جان،
وقتی پدرت بلندت کرد رو به آسمان،
نه برای نشان دادن تو،
که برای شکستن دل دنیا بود…
و آن تیر…
آن تیر لعنتی که گلوی تو را برید،
صدای شکستن قلبِ حسین بود…
و ما هنوز داریم صدای آن ترک را
در روضه ها گوش میدهیم،
و اشک میریزیم…
//////////////
فرشته ها می دانند طولی نخواهد کشید که عشق از گلوی کوچک این پروانه طلوع کند.
ماهی های بیرون از آب، قدر اشک های او را بهتر از ما می دانند، مادر!
لالایی امشب از من نخواه کودکم! این که می بینی نمی توانم آرامت کنم، از ضعف نیست؛ نمی توانم آهنگ منظّم نفس هایت را بشنوم امشب.
امشب شش ماهه ترین خورشید، بیدار می شود، امشب که ماه، خودش را بر آسمان می کشد، چطور می توانم تو را آرام کنم؟ کودکم، شیرین، علی کوچک! می دانی چرا تو را علی اصغر نام نهادم؟ آخر این ستاره ای که امشب طلوع می کند، چهارده قرنی است
معصومیت را می توان در قنداقه خونی نوزادها هم دید، می توان از گلوی شکفته، تصویر خُدا در چشم ها جاودانی کرد.
می توان به خُلود اندیشید، به جذبه رسید و دور گاهواره ای چرخ زد که تمام ستاره ها دور آن می چرخند… لالایی کودک شیرینم، لالایی!
این لالایی امشب برای سکوت خوانده می شود.
این لالایی برای اشک است.
این لالایی خون است، لالایی پروانه ها،
لالا لالا، گل بی سر.
لالا لالا علی اصغر…
//////////////
مادر بخواب… علی کوچکم بخواب!
چرا این همه زاری می کنی مادر؟
نکند تو هم فهمیده ای امشب ستاره ها برای که جشن تولد گرفته اند؟
چرا ضجّه می زنی مادر؟
آسمان امشب دارد خودش را سبک می کند روی شانه های زمین.
این باران نیست؛ اشک های ملایک است برای تطهیر خاک. می دانی کودکم، امشب عشق به دنیا می آید؛ با همه کودکی اش، با همه کوچکی اش. امشب، شیرین ترین خواب دنیا آشفته است.
می دانم که فهمیده ای مادر، بگذار قصه تشنه ترین لب های کوچک دنیا را برایت نگویم!
بگذار اندوهم را خواب کنم!
بگذار از ماهی های بیرون از آب چیزی نگویم!
لالا… لالا… بغضم چرا شکست مادر؟
تشنگی ات را پنهان کن! امشب تشنگی تازه به دنیا می آید.
امشب آب برای همیشه تلخ می شود
//////////////
اصغر جان…
تو را که میدیدم، جان میگرفتم،
اما حالا فقط نگاهت را به یاد دارم،
نگاهی که انگار چیزی نمیخواست…
فقط آرامش، فقط آغوش… فقط یک جرعه مهربانی…
گهوارهات هنوز تاب میخورد،
بیتو…
انگار خودش هم نمیداند که دیگر صدای گریهای نمیآید…
مادر هر شب کنار همان گهواره مینشیند،
نه برای خواباندنت،
برای بیدار ماندن با داغت…
اصغر…
تو رفتی، بیآنکه راه رفتن بدانی…
بیآنکه بابا را “بابا” صدا زده باشی…
بی آنکه طعم خنده را چشیده باشی…
تو رفتی و لبهای خشک و کوچکت
شد زخمی که تاریخ هنوز نمیتواند فراموش کند…
وقتی بابا بلندت کرد،
تا شاید دلِ دشمن به رحم بیاید،
آسمان لرزید…
زمین خجالت کشید…
اما تیر آمد…
و تو افتادی…
در آغوشی که باید امنیت باشد،
اما برای تو، جای پرواز شد…
اصغر جان…
تو شش ماهه بودی،
اما داغت به اندازه ی قرنهاست…
تو کوچک بودی،
اما کربلا بدون تو، ناقص است…
و اشک های ما،
تا آخر دنیا برای گلوی کوچکت خواهد ریخت…
//////////////
رفتی و غم برگ و برت در بغلم ماند
صدخاطره وقت سفرت در بغلم ماند
خوابیده ای ای خواب زده در بغل خاک
بیخوابی وقت سحرت در بغلم ماند
بستی به نوک تیر دلم را و پریدی
شال عربی کمرت دربغلم ماند
تیرسه پر آمد سپرت بند به مو شد
ای بی سپر من سه پرت در بغلم ماند
آتش زده ولله مرا کاش ببینی
قدری نم چشمان ترت دربغلم ماند
سیراب شدی یا نشدی؟آب نخوردی؟
خشکی لبت با جگرت در بغلم ماند
رفتی و شبم بی تو دگر ماه ندارد
خاموشی روی قمرت در بغلم ماند
این تیر که نه!نیزه بی رحم تورا کشت
یک تکه تن مختصرت دربغلم ماند
من هلهله را میشنوم! دید ندارم
ای دلخوشی من خبرت دربغلم ماند
تب کرده زمن رفتی و سرد آمده ای آه..
گرمای تن شعله ورت در بغلم ماند
هربار که افتاد ز نی مادرت افتاد
برداشتمش باز سرت دربغلم ماند
مادر بخدا آب دل سیر نخورده
من مانده ام و داغ تو ای شیر نخورده
