شعرهای کوتاه زمستانی عاشقانه

(8 رای, امتیاز میانگین: 3٫63 از 5)

شعرهای زمستانی عاشقانه

شعرهای زیبا و کوتاه عاشقانه ویژه زمستان و روزهای برفی

کوچه ها را بادانه های برف
آذین می بندد
زمستاني سرد سرد
حجم سرما!

ضربان قلب هوا را میشمارد

ومن به دری تکیه داده ام

که زنگوله های یخ

آنرا پوششی دوباره داده اند
آیا برای دوباره روییدن

بهار می آید؟؟؟ …

شعر کوتاه عاشقانه برای زمستان

دستی که به انتظار دستانی بود
چشمی که نیازش لب خندانی بود
بیچاره ترین گدای این شهری که…
در پیرهنم عجب زمستاني بود

تا وقتی تو هستی که دستانم را بگیری،
آرزو میکنم هر روز زمین بخورم!
کاش تابستانها هم برفی بود !

زمستان

تو همیشه زمستاني!!

.

.

.

این وقت شب انگار

کسی دارد دانه دانه دلتنگیهایش را

لای برفها می کارد …

*

کم می آورم

برف چشمانم هی آب می شوند…

*

زمستان

همین است که هست

حالا در این باغچه
حتی

دلتنگی هم

نمی روید!

شعرهای زمستانی عاشقانه

تو را ساختم با اون برفا ، آدم برفي
تو اون شب اومدي دنيا ، آدم برفي

شبي كه عمرش از هر شب دراز تر بود
به او شب ما مي گيم ، يلدا ، آدم برفي

يه جورايي من و تو عين هم هستيم
توام تنها ، منم تنها ، آدم برفي

من عاشق بودم و خواستم پناهم شي
توام عاشق بودي اما ، آدم برفي

همه انگار پي اونن كه كم دارن
تو بودي عاشق گرما ، آدم برفي

منم از عشقم و اسمش واست گفتم
نوشتم با دسام زيبا ، آدم برفي

تو خنديدي و گفتي ، قلبت از يخ نيست
تو عاشق بودي عين ما ، آدم برفي

تو گفتي كه براش مي ميري و مردي
آره مردي همون فردا ، آدم برفي

ديگه يخ سمبل قلباي سنگي نيست
سفيدي داشتي و سرما ، آدم برفي

تو آفتاب و مي خواستي تا دراومد اون
واسش مردي ، چه قدر زيبا ، آدم برفي

نمي ساختم تو رو اي كاش واسه بازي
تو يه پروانه اي حالا ، آدم برفي

چه آروم آب شدي ، بي سر و صدا رفتي
بدون پچ پچ و غوغا ، آدم برفي

كسي راز تو رو هرگز نمي فهمه
چه قدر عاشق ، چه قدر رسوا ، آدم برفي

من اما با اجازت مي نويسم كه
تو روحت رفته به دريا ، آدم برفي

تو روحت هر سحر خورشيد و مي بينه
مي بينيش از همون بالا ، آدم برفي

ببخشيد كه واسه بازي تو را ساختم
قرار ما شب يلدا ، آدم برفي

شعر زمستان عاشقانه

هوا بس ناجوانمردانه سرد است!!!

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوي کسي يازي
به کراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سينه مي ايد برون ، ابري شود تاريک
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چرکين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … اي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه مي گويي که بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسکلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است. . . .

مهدی اخوان ثالث

شعرهای زیبای عاشقانه مخصوص زمستان

طلسمم کرده ای آری شبیه آدمک برفي
پراز فریاد تکراری شبیه آدمک برفي
مراازنو تراشیدی ز جنس سرد برف و بعد
نمودی پرده برداری شبیه آدمک برفي

سرش ازمن تنش ازمن نگاه برفي اش از تو
میان چار دیواری شبیه آدمک برفي

وجودم برف باریدو زمستان حضورم را
نگفتی دوستم داری شبیه آدمک برفي

وطفلی کودک قلبم زکامی سخت میگیرد
تو از گرمای بیزاری شبیه آدمک برفي

دلم تنهاست مثل تو دلم اینجاست مثل تو
ودراین آخر کاری شبیه آدمک برفي …

شعرهای قشنگ زمستونی

زمستان سرد بر تن نیمه جانم

جولان می دهد
شب با سیاهی خود

درد سوزناکش را افزون میکند
زمستان یادآور روزهای سخت

زمستان سرآغاز عشقیست
که …

مرا برد با خود به دنیای دگر
آه . . .

هر دم از درد فزونش
لال میشوم …

لال میشوم و بی صدا

در میان همهمه گفته هایم
این زمستان سرد و بی روح

در سوزناکش رابه جای
خواهد گذاشت بر تن نیمه جانم

.

.

.

در این روزهای برفی آیا برای گنجشکان دانه ای ریخته ای ؟

پرنده دل من نیز ، دیر زمانیست که در برف گیر افتاده . . .

.

.

.

شعر دوبیتی عاشقانه زمستانی

به که گویم که تو منزلگه چشمان منی به که گویم که تو گرمای دستان منی
گرچه پاییز نشد همدم و همسایه ی من به که گویم که تو باران زمستان منی

کوچه ها را بادانه های برف
آذین می بندد
زمستاني سرد سرد
حجم سرما!

ضربان قلب هوا را میشمارد

ومن به دری تکیه داده ام

که زنگوله های یخ

آنرا پوششی دوباره داده اند
آیا برای دوباره روییدن

بهار می آید؟؟؟ …

.

.

.

ای برف که رحمت خدا باد به تو
کی داد چنین شیطنتی یاد به تو؟
در موسم دی به ما کنی جلوه گری
در تیر ولی زحال ما بی خبری
با ماه محرم تو تبانی کردی
پنهان ز من و ما و فلانی کردی
دست و رُخ و پای ما در این فصل عزا
از شدت سرما شده چون جامۀ ما

.

.

.

شعر زمستان غمگین

مخور غم چون به پایان روزگار انتظار اید
رود سرمای دی اندم که هنگام بهار اید
خزان بر تخت یغما چند روزی بیش ننشیند
صبا با جیش نوروزی و لطف بی شمار اید

.

.

.

زمستان
فصل با طراوت
وزیبای است
کم تر از بهار نیست.
فصل سرد و ساده
با چهره ی گشاده
فصل مهربانی
با انگیزه ی سرشار.
ما سردی های زمستان
را
با نفس های گرم تو
بهار خواهیم کرد…
زمستان فصل خواهش است
فصل جوشش است
کم تر از بهار نیست. …

به اشتراک بگذارید: تلگرام گوگل‌پلاس لینکدین