Ads
Ads Ads
گنج کالا Ads
شما اینجایید : خانه » سایت سلامت » سلامت روان » درد عشق و وابستگی را چگونه تحمل کنیم؟

Giftokado Gasht online
راهکارهای تحمل درد جدایی و عاشقی

درد عشق و وابستگی را چگونه تحمل کنیم؟

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

لطفاً پس از مطالعه ، این مطلب را با استفاده از لینک های بالا با دوستان خود به اشتراک بگذارید

تحفه ای که پیش رو دارید ویژه نامه ای است حول بحث وابستگی. اما چرا وابستگی؟ می دانم و می دانید که سر به زیر برف، چون کبک، نمی خواهیم بدانیم که چرا عاشقم و او می راندم و چرا هنوز عاشقم؟ چرا هرکس به خواستگاری دخترم می آید بهانه تراشی می کنم؟ چرا هر روز باید چندبار فرزندم، همسرم، مادرم یا… را چک کنم و فکر نبودشان آزارم می دهد؟ چرا بعد از گذشت 40 سال هنوز آویزانم.

همین آویزان بودن به دنیا و روزگار ما را بر آن داشت تا دست به تحقیقی گسترده زده و از خود شما کمک گرفته و حرف دل شما را با شما و از زبان شما بگوییم و بس. شاید همه به وابستگی های غلط خود آگاه شویم و بخواهیم قبل از فاجعه جلویش را بگیریم. در پیغام های بسیار شما دوستان و همراهان عزیز مسایل و مشکلاتی عنوان شد که بیشتر خبر از معضل وابستگی و رنج اسارت داشت و فریاد آزادی از میان این پیام ها به گوش می رسید.

کارل یونگ، روان شناس بزرگ، می گوید تا چیزی را نپذیریم، نمی توانیم تغییرش دهیم. برای آشنایی با مفهوم وابستگی، اول باید تعارفی از آن داشته باشیم و بعد مدل های مختلف آن را بشناسیم تا بتوانیم طریقه مبارزه با نوع غلطش را هم یاد بگیریم. در این مقاله و طی چند سوال و جواب، جنبه های مختلف وابستگی را روشن کرده ایم.

وابستگی چیست؟

زیگموند فروید می گوید ریشه تمام مشکلات انسان را باید در ضمیر ناخودآگاه جست و جو کرد و شروع این مشکلات از دوران کودکی است. نیازهای برآورده نشده دوران کودکی در قسمت ناخودآگاه بایگانی می شوند. وابستگی تنها درگیری ذهنی نیست بلکه احساسی از اعماق وجود ماست برای به دست آوردن، حفظ کردن و نگه داشتن و مکانیزیمی طبیعی است تا زمانی که برای رسیدن به استقلال فردی و روانی نیاز باشد.

وابستگی به تنهایی بد نیست اما وابستگی بدون حد و مرز به شدت مضر و مخرب است. مزاحم ترین و بدترین افکار ما وابستگی هایمان هستند که معمولا به ندرت متوجه آنها می شویم زیرا باورهای ساده ای هستند که به اشتباه آنها را حقیقت می پنداریم.

ریشه وابستگی در چیست؟

اکثر ناراحتی های ما از امیدهای واهی و وابستگی های خود ما سرچشمه می گیرند. واقعیت این است که پس از ترک وابستگی ها بدون شک آزادی و شادی های فراوان به سوی ما سرازیر می شوند. می توانیم به چیزی نیاز داشته باشیم اما وابسته آن نباشیم.

زمانی که احساس دلتنگی می کنیم سراغ فرد مورد علاقه مان می رویم تا به آرامش رسیده و مجددا به شرایط روحی مناسبی برسیم. اما اگر در آن زمان او گرفتار بود یا خسته یا به هر دلیل دیگر نمی توانست ما را ببیند چه می شود؟ از رفتار او چه برداشتی می کنیم؟ آیا ما می خواهیم او را ببینیم صرفا برای خود او و برای دیدنش یا می خواهیم او را ببینیم تا به این وسیله خلایی که در وجودمان ایجاد شده را پر کنیم؟

شکست های ما یکی از مهم ترین علل وابستگی هستند. بزرگی معتقد است «همه ما در ناخودآگاه مان از این که به تنهایی کافی و کامل نیستیم در عذابیم.» تمام درد و رنج های ما از درون خودمان نشات می گیرند. مساله ای که باید با آن کنار بیاییم وابستگی های درونی خود ماست، رها شدن از آنها یعنی آزادی، یعنی زندگی شاد و سالم.

وابستگی چند نوع است؟

وابستگی سالم: در وابستگی سالم، فرد در زمان مناسب و در صورتی نیاز، مستقیما درخواست کمک می کند. در روابط با دیگران احساس امنیت، اعتماد و علاقه به میزان کافی وجود دارد. روابط سالم و در حد اعتدال بوده و هریک از طرفین در رابطه برای دیگری ارزش و اهمیت قایل هستند. طرفین در عین حال که به نیازهای خود توجه دارند، حس محبت و همدلی را نیز از طرف مقابل خود دریغ نمی کنند.

وابستگی ناسالم: در وابستگی ناسالم فرد سعی دارد طرف مقابل را تحت کنترل و نفوذ خود قرار دهد و به دلیل ترس از طردشدن مانند یک قربانی چنین روابطی را تحمل می کند.

چرا وابسته می شویم؟

هستند افرادی که از زمان کودکی می آموزند کسی موظف به انجام امور مربوط به ما نیست اما گاهی شرایطی پیش می آید که به کمک فرد دیگری نیاز پیدا می کنیم. در چنین شرایطی در عین باور توانایی های شخصی خود و حفظ اعتماد به نفس می توانیم از فرد مناسبی درخواست کمک کنیم.

 گروهی دیگر از زمان کودکی می آموزند به تنهایی امور مربوط به خود را به انجام برسانند و تنها بر توانایی های خود تکیه کنند. این افراد در بزرگسالی نیز معمولا در برقراری روابط با دیگران دچار مشکل هستند، کمتر روابط صمیمانه برقرار می کنند و ترجیح می دهند همواره با دیگران فاصله داشته باشند. درواقع این افراد با دوری گزیدن از دیگران احساس آرامش و امنیت می کنند.

اما گاهی فرد در دروان کودکی به این نتیجه می رسد که به تنهایی قادر به انجام کاری نیست و همواره به دیگران نیازمند است. چنین فردی در بزرگسالی نیز به این باور می رسد که برای بقا و ادامه زندگی وابسته به دیگران است و همواره به کمک دیگران نیازمند است. چنین باوری معمولا در نتیجه حمایت های بیش از حد والدین در دوران کودکی ایجاد می شود و سرچشمه شکل گیری شخصیت وابسته است. این افراد خود را بسیار آسیب پذیر می دانند که مانند یک کودک همواره محتاج کمک و توجه دیگران هستند، اکثر این افراد بسیار حساس و زودرنج اند.

اختلال وابستگی در کودکان چیست؟

کودکانی که به اختلال وابستگی گرفتارند در خلوت خود بسیار به مساله بقا و زندگی خود می اندیشند. این دسته از کودکان تنها روزها را سپری می کنند و هرگز به احساساتشان توجهی ندارند. اکثر کودکان مبتلا به اختلالات وابستگی، با احساسات خود بیگانه اند و معمولا رفتارهای برآمده از احساسات به خصوص خشم در آنها به ندرت دیده می شود.

کودکی که با احساسات خود آشنا نباشد، حتی متوجه بیماری هایش نمی شود، اگر در هوای سرد زمستان بیرون از منزل نگه داشته شود عکس العملی از خود نشان نمی دهد طوری که گویی اصلا متوجه سرما نشده، به خاطر داشته باشید کودکی که با احساساتش ناآشناست به کمک نیاز دارد. مدت زمان زیادی وقت نیاز است، با چنین کودکی باید بسیار صحبت کرد و بارها و بارها با ید ابراز احساسات را عملا به او نشان داد تا کودک راه ابراز احساسات خودش را بیاموزد.

وابستگی بیمارگونه چه علامت هایی دارد؟

-تنهایی برایشان غیرقابل تحمل و ناامیدکننده است.

-اغلب این افراد در زندگیشان مسوولیت های اصلی را به دیگران می سپارند.

-این افراد به تصمیم ها و اعمال خود اعتماد ندارند و نیازمندند دایما در طول زندگی و کار درستی اعمالشان از سوی دیگران تایید شود.

-برای حفظ کردن افراد در کنار خود از هیچ کاری دریغ نمی کنند حتی به اعمالی تحقیرآمیز و ناخوشایند دست می زنند.

-این افراد به محض جدایی از کسی که آنها را حمایت کرده و تکیه گاه آنها بوده است یا دچار افسردگی شده یا فورا خود را وارد رابطه دیگری می کنند تا حمایت های لازم را از طریق او کسب کنند و در چنین شرایطی احتمال ارتکاب اشتباه بسیار بالاست.

-هنگام صحبت و بحث با دیگران حتی اگر با نظر طرف مقابل مخالف باشند او را تایید می کنند تا مبادا با ابراز مخالفت موجب ناراحتی و از دست دادن طرف مقابل شوند.

-به شدت احساس نیاز به مراقبت دارند و از تحت سلطه قرارگرفتن هراسی ندارند.

وابستگی را چطور می توان ترک کرد؟

بعضی از ما چنان به شرایط زندگی و موقعیت فعلی خود وابسته شده ایم که دیگر خود واقعی مان را فراموش کرده ایم، من یک معلم، مهندس، پزشک، … هستم. گویی من یعنی مهندس بودن من، نه انسان بودن من. واقعیت این است ما چنان با این افکار خو گرفته ایم که دیگر جزیی از وجود ما شده اند، این افکار به باور ما مبدل شده اند. حتی اگر از خود بپرسیم من بدون اتومبیلم، کارم، پول، همسرم، خانواده ام، خانه ام، دوستانم چه کسی هستم، پاسخی نداریم. از درون ناخودآگاه به دنبال کسی یا چیزی هستیم تا به ما معنی بدهد و با چنین طرز تفکری وابستگی مساله عجیبی نیست.

بزرگی می گفت که شب ها پیش از رفتن به رختخواب در محضر خداوند زانو زده و از خدای خود به خاطر تمام نعماتی که در تمام طول زندگی به من بخشیده است تشکر می کنم و سپس همه را به دست خدا می سپارم. کارخانه، منزل، دانش آموزانم، دوستانم و حتی همسر و فرزندانم را به خداوند بازمی گردانم و در ذهنم آنها را می بینم که از من دور شده و به رختخواب رفته و می خوابم در حالی که یک مرد کاملا فقیر و بی چیز شده ام.

هنگامی که صبح از خواب بیدار می شوم به اطرافم نگاه می کنم و به روز جدید خوش آمد می گویم و می بینم هنوز زنده ام و این عین معجزه است. در مقابل خداوند زانو می زنم و سپاسگزاری می کنم. من فقط نگهبان آن چیزی هستم که خدوند به من امانت داده است، هیچ یک از این نعمات از ابتدا برای من نبوده و آنها فقط امانت هستند، در دنیا همه چیز امانت است.

با چنین نگرشی به زندگی روابط ما تغییر می کنند، متوجه می شویم که ما هرگز برای همیشه مالک چیزی نبوده ایم. هر آن چه در زندگی داریم هدیه و امانتی از جانب خداست که باید قدر آن را بدانیم و از خداوند برای این که آن را در اختیار ما گذاشته است، سپاسگزار باشیم.

مطالب مشابه:

سفر به سواحل آنتالیا :تور آنتالیا
سفر ارزان به آنتالیا :تور لحظه آخری آنتالیا
به آسانی لاغر شوید رژیم لاغری سریع
تور آنتالیا نوروز 96 تور آنتالیا
سیمکارت خود را شارژ کنید خرید شارژ ایرانسل
هاشور ابرو ، تاتو ابرو، قیمت هاشور ابرو،نمونه هاشور ابرو هاشور ابرو
سفرمی؛ خرید آنلاین بلیط هواپیما بلیط هواپیما
کترینگ کلاسیک تهیه غذای روزانه شرکتی
نیازمندی های آنلاین درج آگهی رایگان
الماس نشان، مجری تور ترکیه تور كوش آداسی
  • Comment
    ارمان

    لعنت به کسانی که وقتی شکست عشقی میخورن میرن سراغ یکی دیگه..

    و اون طرف رو وابسته خودشون میکنن…

    بعد که دلشون ارام شد برمیگردن دنبال عشق اولشون… و اون طرف بدبخت رو رها میکنن…

    تو رو خدا با دل کسی بازی نکنید…تاوان پس میدید

    پاسخ دادن
  • Comment
    نگار

    سلام دوستان درد من از همتون بیشتره منم با یه پسری 21ساله اشنا شدم 5سال باهم بودیم خیلیییییییییی همو دوس داشتیم خانوادهامون راضی به ازدواج بود یه روز بهم گفت هرچی زودتر ازدواج کنیم خیلی عاشقم منم گفتم باشه اول برو خدمت بعد بیا چند روزش دیگه باهم از دواج میکنیم گفت باشه هرچی تو بگیه شبش من رفتم خونه اونم رفت خونه فرداش هرچی بهش زنگیدم ک بگم برو مواظب خودت باش جواب نداد رفتم خونشون خبر فوتش شنیدم که دیشب لوله بخاری در اومده خفه شده بوده الان چندماهه بدون اون داره میگذاره ببین چی شد چی ب سرم اومده بهم بگین چکارکنم خیلی باهاش خاطره دارم هروقت میرم سر خاکش مامانش بهم میگه دیگه نیا سرخاک پسرم فراموشش کن اخه با این همه خاطره چطور میتونم فراموشش کنم خیلی داغونم دنیا برام جهنم شده

    پاسخ دادن
    • Comment
      علیرضا

      خیلی سخته خیلی
      منم دیشب رفتم خواستگاری دختر داییم گفته تا 4سال.که بری خدمت.و بیایی.و کار..الان تازه از دکتر آمدم..

      پاسخ دادن
  • Comment
    نا امید

    28 سالمه و یه دختر 6 ساله دارم 3 ساله شوهرم فوت شده و 2 ساله یه اقای دکتری که 2 سال ازم کوچیکتره وارد زندگیم شده اولش وقتی فهمیدم ازم کوچیکتره خواستم ازش جدا شم اما با زبون بازی و محبت های بی حد و حصرش خودمم به این رابطه تمایل پیدا کردم … خیلی طول کشید تا بفهمم چقدر اشتباه کردم … گیره یه آدم بیمار و معتاد افتادم که هیچ جوره ازش نمیتونم خلاص شم … از کتک های در حد مرگ بی دلیلش گرفته تا خیانت ها و تهدید ها و بی آبرو بازی هاش … دیگه هیچ جا هیچ آبرویی برام نذاشته و روح و جسمم و نابود کرده با اینکه دندونپزشکه و وضع مالیش خوبه تو خونه ام کنگر خورده لنگر انداخته و فقط بهم ظلم میکنه و اسمه همه کاراشو عشق میذاره … کم کم دارم کارامو هم از دست میدم انقد با صورت کبود اومدم سره کار که حسابی انگشت نما شدم و هر وقت میخوام باهاش تموم کنم تهدیدم میکنه که میاد شرکت و منو به این و اون میبنده تا اخراجم کنن … خسته شدم نمیدونم چرا اینجوری شد … خام شدم …. خسته بودم از 3 سال مریض داری و بی مهری شوهرم و تا یه خورده محبت دیدم خر شدم و فکر کردم این خوده عشقه ….حالا من موندم و کلی بی آبرویی و یه دنیا ناامیدی و اعصاب خردی و کتک های شبانه و گریه های بی صدای من از سر ناچاری

    پاسخ دادن
  • Comment
    آدرینا

    کاش بود منو درک میکردین
    من هرروز اونو جلوی مدرسه میبینم و اون منو نمیبینه
    چیکار کنم؟؟
    من سن کمی دارم یازده سالمه و خیلی دوسش دارم اسم کسی که دوسش دارم
    امیرحسین محمدی
    خواهشا کمکم کنید تا درد نکشم

    پاسخ دادن
    • Comment
      ایلجیما

      سلام
      عزیزم تو الان تو سنی هستی که میخوای کم کم از دنیای کودکانه فاصله بگیری و پا تو دنیای جدیدی بذاری دنیایی که توش همه احساسات از هر نوعش تشدید میشه . ازت میخوام به خودت فکر کنی به آینده ای که میتونی برا خودت رقم به زنی. به اهدافی که دوست داری داشته باشی و با رسیدن بهشون به خودت افتخار کنی. این نوع احساسات مانعن، سد راه زندگین ازش عبور کن دنیا رو جور دیگه ببین مثل بقیه آدما نباش باور کن تو زندگی هیچی مهم تر از خود آدم نیست هیچ کس به جز خدا تو رو بیشتر دوست نداره پس تو هم خودتو دوست داشته باش و با افتخار زندگی کن قهرمان زندگیت شو

      پاسخ دادن
  • Comment
    امیر

    سلام من هنوز 15 سالمه و عاشق یکی هستم به طرف گفتم که دوست دارم عاشقتم ولی اون قبول نکرد گف والدینمون بفهمن خوب نمیشه ولی رفتار هاش یجورند که انگار دوسم داره ولی یچیز جلوش رو گرفته لطفا کمکم کنین سیگاری شدم شبارو با بغض میخوابم دستم چپم پر خطه خواهش میکنم

    پاسخ دادن
    • Comment
      ایلجیما

      سلام
      امیر عزیز تو الان تو سنی هستی که یه دنیای جدیدیه. دنیایی که توش همه احساسات از هر نوعش تشدید شده منتها همه اینا زودگذرند نباید بذاری همچین حسایی رو آینده ت تاثیر بذارن . ازت میخوام به خودت فکر کنی به آینده ای که میتونی برا خودت رقم بزنی. به اهدافی که دوست داری داشته باشی و با رسیدن بهشون به خودت افتخار کنی. این نوع احساسات مانعن، سد راه زندگین ازش عبور کن دنیا رو جور دیگه ببین مثل بقیه آدما نباش باور کن تو زندگی هیچی مهم تر از خود آدم نیست. سیگار خیلی چیز خوبیه؟ کلاس داره؟ یه ذره فک کن چه چیز این ماده چندش آور برات عزت و احترام و اعتبار میاره؟ سلامتی بزرگترین نعمته که داری شعار نمیدم اگه بدونی چقد آدم تو دنیا هست که دلش میخواد همه چیزشو بده ولی تنش سالم باشه چقد ادم هست که الان پشیمونه کاش هیچوخ لب ب سیگار نمیزد حتی واسه یه اتفاق بد یا احساس بدی که اذیتش کرده… هیچ کس به جز خدا تو رو بیشتر دوست نداره پس تو هم خودتو دوست داشته باش و با افتخار زندگی کن قهرمان زندگیت شو. کارهای جالب انجام بده ورزش کن برو پیاده روی کل شهر . برو استخر برو کوه یه جا نشین در حرکت باش افکارتو به سمت چیزای مثبت سوق بده مطمئنم از پسش برمیای. یه صفحه جدید برا خودت وا کن بگو امیر هستم 1 ساله بسم الله الرحمن الرحیم زندگی من اینطوری شروع میشه :
      به آینده فکر کن به این که کاری بکنی که بعدا با کیف و ذوق و افتخار واسه نوه هات تعریف کنی
      موفق باشی پسر ایرونی

      پاسخ دادن
  • Comment
    بهار

    بچه ها من 7 ساله تو رابطه م با کسی که دنیامه…
    الان باید جداشیم
    بخاطر مخالفت ها
    اصن نمیتونید تصور کنید من چه حالیم
    از 20 سالگی باهام بود بهترین روز و خاطره ها رو با هم داریم
    دارم به خودکشی فکر میکنم
    بدون هم نمیتونیم زنده باشیم
    دل به هیچکس نمیتونم بدم…………….

    پاسخ دادن
  • Comment
    Sanam

    سلام بروبچ

    پاسخ دادن
  • Comment
    مارال

    منو عشقم ٢ سالی هست كه باهم اشنا شدیم … خونواده ی من خیلی منو محدود كردن حتی بخاطر این موضوع منو بردن به یه شهر دیگه مثل ادمای تبعیدی … عشقم همه جوره پام وایساد تو اين يه سالي كه دور بوديم و منتظرم موند حتی اومد ١٠٠٠ كیلومتر كه منو ببینه … خیلی روزای سختی داشتیم … خانواده عشقم راضی بودن خیلی منو دوست داشتن … ولی پدرم میخواست برگردیم به شهر خودمون اومد و رفت پيش خانواده عشقم و تهدید كرد كه باید این رابطه تموم بشه ما هم فیلم بازی كردیم كه تموم شده الان ٢٠ روزه كه برگشتم به شهرم ولی تو خونه زندانی بودم … همه دوستامو از دست دادم … عشقمم خیلی داغونه … امسال كنكور دارم يعني ١٥،١٦ روز ديگه تهدید كردن كه فقط باید اهواز بری دانشگاه خیلی ظلمه … زندگی واسم نابود شده … اگه بخوان منو برگردونن به اون جهنم یا خودكشی میكنم با فرار میكنیم … احمقانس ولی خستم دیگه خیلی اذیت شدم خیلی محدود شدم من خيلي سختي كشيدم خيلي ماجراها داشتم .. به خدا میگم گناهه من چیه كه اطرافیانم با من اینجوری رفتار میكنن ؟؟؟ به جز اینكه عاشقم ؟؟؟ حقمه كه یكیو دوست داشته باشم … پسر بازی كه نكردم من ١٨ سالمه و خواهر كوچیكترم ١٦ اون خیلی پسر بازی میكنه از همه نظر ازاده ولی من شدم زندانی حتی خواهر بزرگترم با دوست پسرش ازدواج كرد فقط انگار منم كه باید تو این دنیا حق زندگی ندارم خیلی تنها شدم زندگیم اینجوری نبود اصلا دعا كنید واسم

    پاسخ دادن
  • Comment
    عليرضا

    سلام، من عاشق به دختر هستم ١٠ سال بزرگتر إز خودم ٢سال با هم بوديم ولي الان ميفهمم كه بهترين لحظات زندگيم همش الكي رفت،يه مدت ابنقدر بهم بي محلي كرد كه داشتم ديوونه ميشدم ,بخاطرش كل دوستامو إز دست دادم ، تا جايي كه حرف خانوادمم واسم مهم نبود، ولي الان چي تازه فهميدم عاشق چه خري ببودم اي كاش اون موقع يكي پيدا ميشد بهم ميگفت اخه احمق اين

    پاسخ دادن
  • Comment
    @

    حسی به زبان ندارم فقط دارم دیوونه میشم هیچکسو هیچزو درک نمیکنم

    پاسخ دادن
  • Comment
    @

    هیچ حسی به زبان ندارم فقط دارم دیوونه میشم،،

    پاسخ دادن
  • Comment
    eli

    سلام منم مث خیلی از شماها گرفتار درد عشقم… بخاطر پسری خیلی چیزارو زیر پا گذاشتم چون میگفت میخوامت تنهام نذاری بدون تو نمیتونم وخیلی حرفا قشنگ دیگه تو شرایطی که زندگیم خراب بود باهاش اشنا شدم گفتم ازت دوسال بزرگترم و مطلقه خونوادت نمیزارن گفت من بخوام میشه خلاصه انقد گفت منم قانع شدم میشه حالا طلاق گرفتم و منتظرش که بیاد جلو موقع طلاق میگفت بخاطرمن نباشه ها شاید نشه و فلان ولی من دیگه دل بسته بودم بلاخره جداشدم الان که منتظرشم میگه بدردهم نمیخوریم ومیترسم خوشبخت نشیم ولی خیلی دوست دارم وقتیم میخوام جداشم ازش قبول نمیکنه تاحالا انقد عاجزندیده بودم خودمو دلم میخواد اونقد قدرت داشتم حالاکه نمیخواد میرفتم دنبال زندگیم ولی نمیتونم هربار یادخاطرات و حرفا و رویاهایی بافتم میوفتم بغض گلومو میگیره چجوری فراموش کنم منی که بخاطرش جلو همه وایسادم ؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    حسین

    سلام من از شهرستان خودمون سفر کردم رفتم ی جای دیگه زندگی کنیم بعد ب صورت اتفاقی با ی دختر دوست شدم من 17 سالمه شاید بگین سنم کمه ولی بعد ی مدت فهمیدم ی حسی ب دختره دارم ک نمیتونم دوریشو تحمل کنم ولی همش بهم بی محلی میکرد الان 6 ماه ولم کرده ولی هنوز حتی نتونیم فراموشش کنم دچار ی بهران روانی شدم اصلا نمیتونم ب اون فک نکنم هر ا میرم همهی حرفاش اخلاقش انگار اصلا کنارمه همیشه داره راه میاد باهام لطفا کمکم کنید خسته شدم ب خداااااااااااااا (اگه شما هم میخواید بگید بچه ای یا لیاقت تورو نداره اصلا جواب ندید چون گوشم بره از این حرفا )ببخشید رک حرف میزنم ا(((((((دختره هم 17 سالش بود))))))))لطفا ج ب ایمیلم بفرستید مرسی

    پاسخ دادن
  • Comment
    سارا

    درد دل همتونو خوندم.و نصیحتهای زیبای دوستان.اما نمیدونم چرا این نصیحتها رومون وقتی درد داریم اثر نداره.من 33 سالمه و باورم نمیشه تو این سن و با تجربه طلاق 11 سال پیش الان دنبال متنهایی هستم که دردمو آروم کنه.من 11 سال پیش بابت اینکه شوهرم معتاد بود و مشکل داشت جدا شدم.و شدم یک انسان مستقل و تنها.راحت زندگیمو میکرودم.با یک اکیپ ورزشی هر ماه دنبال ورزش و شادی بودیم.من به خاطر مشکلاتم که دوسال تو زندگیم پیش اومد فاصله گرفتم و برگشتم.زمانی برگشتم که روحیم خوب نبود و مدام دوستانم نصیحتم کردن بابت اینه میخوای از تنهایی مشکلاتتو حل کنی.یکی از پسرهای اکیپمون که سالها منو میشناخت بهم نزدیکتر شد.من کسی بودم که صادقانه سالها گفتم ازدواج دوست ندارم.بچه نمیخوام.اونم با آگاهی از این موضوع نزدیکم شد.ازم کوچیکتر بود و خانواده وحشتناک سنتی داشتن تا اینکه بعد 7 ماه بهم گفت دوستم داره و مبخواد باهام ازدواج کنه.همه دوستهای مشترکمون خوشحال شدن.من دختری هستم که اقامت کشور دیگه دارم و موقعیت مالیم بدون خانوادم بهتر از اون پسر بود.ترسیدم بابت خونه و اقامتم باشه گفتم اینارو از دست میدم گفت باشه.گفتم من بچه نمیخوام قبول میکرد.میگفتم خانوادت سنتین و طلاق منو قبول نمیکنن قسم میخورد و اعتراف میکرد تو خانوادمون داریم و اینا عادیه.3 هفته بحث بود من میگفتم نمیشه مشکلات زیاده من سنتی نیستم و تجربه تلخ دارم باید یکسال بریمو بیایم ولی خانوادت سنتی هستن میخوان زود عقد کنی.برا اینکه من آروم بشم رفت با خانوادش حرف زد و گفت اونا راضین.منم سنگ نبودم این پسر 7 ماه بهم محبت کرد هممون قسم میخوردیم پسر خوبیه.حتی دستش بهم نخورد و من در قلبمو باز کردم.رفت مسافرت و برا اولین بار دید من نگرانشم و فهمید بلاخره بهش دارم حس پیدا میکنم.و در کمال ناباوری یک شبه عوض شد بابت یک بحث کوچیک که تو مسافرت برامون پیش اومد دوروز زنگ نزد و روز سوم که بهش مسیج زدم.گفت حست تو دلم کشته شد و اشتباهه با هم باشیم.گفتم من این همه میگفتم میگفتی مشکلی نیست تا حس پیدا کردم و فهمبدیی میگی .بدون دلیل موجه گفت حست کشته شده تو کشتی حسمو چون میگفتی مشکلات زیاده.من نمیتونم شرایط تورو قبول کنم.و تمام.خورد شدم.بیشترین دلیل دردی که میکشم اینه چرا این همه اصرار بعد تا من نرم شدم حسش مرد و حتی به دروغ گفت برا لجبازی با خودم رفتم خاستگاری.این فکر که چرا اینکارو کرد داره اذیتم میکنه.من نمیخواستم کسی تو زندگیم باشه به زور اومد.من خوشبخت بودم اومد منو عادت دادو رفت.و هیچ جواب قانع کننده ای پیدا نمیکنم.میبینم الانم شادو خوشبخته حتی یک روزم درد نکشید کسی که میگفت نمیتونم ازت دور بشم.و منی که عاشق نبودم چرا دارم درد میکشم؟کاش جوابی برام پیدا بشه.ببخشین طولانی شد.

    پاسخ دادن
  • Comment
    علی

    سلام.من یه پسر
    23 سالمه
    حدود یه سالو نیم بود با یه دختر خانم از دانشگاه
    آشنا شده بودم
    باهم رابطه داشتیم اولا فقط پیام
    و رابطه در حد دوتا آشنا
    خلاصه بعد یه مدت بهش گفتم علاقمو
    دوس داشتنمو
    اول خواست فاصله بگیره ازم.
    ولی من نمیتونستم بدون اون
    باز نزدیک شد بهم.
    رابطه صمیمی شد
    در حد خیلی زیاد که هر دو همو دوس داشتیم

    پیام دادنا به زنگو تماس طولانی کشیده شد
    که بعد یه مدت جوری شده بودیم که هردو بی قرار هم بودیم.همش میخواستیم صدای همو بشنویم.حرف بزنیم
    پیام بدیم.
    کلی دلبری کرد دیونه بازی کرد
    من دیونش شدم
    عاشقش شدم
    دوسش داشتم.
    الانم دارما
    اونم دوسم داشت
    بهش گفتم هدف من از رابطه ازدواج بوده.
    منتها دیگه بعد این که حرف ازدواج زدم
    و گفتم خیلی دوسش دارم
    حس کردم سرد شده
    تولدم هدیه گرفت.
    بیرون قرار گذاشتیم دیدمش صحبت کردیم کلی
    دوبار ملاقات کردیم همو اونم برای ازدواج.
    سه سانت قدم ازش کوچیکتره
    بهونش اینه و بهم جواب منفی داد
    خلاصه بازم باهام موند
    چن بار جدا شدیم ولی نتونستیم.
    بار آخر رفت
    خیلی نامهربونی کرد
    من باز بهش پیام دادم
    زنگ زدم
    جواب داد اما……
    دیگه اون آدم سابق نبود
    کارم از این حرفا گذشته
    خلاصه دلم شیکس حسابی
    چقد حرف زدم.
    میگم دوای درد عشق چیه؟
    کی میتونه بگه چجوری میشه قلب آدم آروم بشه؟
    حرفا عکسا پیاما خاطرات رو فراموش کنه؟
    من که نمیخواستم وارد عشق بشم
    نمیخواستم عذاب بکشم
    چیکار کنم

    پاسخ دادن
    • Comment
      ناشناس

      اوخییی.من تاحالا عاشق نشدم ولی خیلی از عاشقا رو دیدم.نمیخام بگم لیاقتتو نداشت و قدر ندونست و ازین حرفا.میدونم دلت گرفته بخاطرش ولی بدون اون جزیی از سرنوشتت بوده هیچ چیز برا آدم نمیمونه لازم نیست عشق باشه خیلی چیزای دیگه هم هست.ای کاش لحظه هاتو از اول بسازی درسته هیچ عشقی مثل اولی نیست ولی برا قدر ندونستن اون لحظه ها و زیر پا گذاشتنشون سوگواری نکن.مهم خودتی اون رفته الان فقط خودتو داری اذیت میکنی.ان شاالله زود حالت خوب میشه

      پاسخ دادن
  • Comment
    mahdi

    سلام منو دختری سه ساله باهمیم من بیست سالمه دختره بیست ودو هر دو دانشجو هستم من سرکار میرم کارم ازاده من واقعا دختره رو دوست دارم و اون واقعا منو دوست داره اما بخاطر خانوادش و خانوادم مجبور شده بره کنار مشکل ما اینه ن خانوادم میرن خواستگاری میگن در سطح ما نیستن و ن خانوادش میزارن برم جلو سایه مو با تیر میزنن
    حتی چند بار خانواده ها باهم دعوا گرفتن
    حتی چند بار از روی عشق رابطه باهم داشتیم
    چیکار باید بکنم>>>>>>>>

    پاسخ دادن
    • Comment
      مهدی

      مهدی جان سلام . به نظر من تنها راهش اینه که احساسی برخورد نکنی و با دختره هم دل و هم زبان بشی و اول نظر دختر بپرس. اگر اونم اوکی داد دوتایی باهم در حضور خانواده ها و بزرگترها حرف بزنینید و خواتتون رو بگشید. اگر نشد تنها راهش بزرگتری هست که از دو طرف حرفش خریدار داشته باشه

      پاسخ دادن
      • Comment
        قوجا هادی

        من با دوستم سه ساله پیش دعوا کردم الان هم نمیدونم چیکار کنم اگه میشه کمکم کنین ممنون میشم از اون وقت ها که با ……دوستم قهرم هر جا باشم تو قلبم عزادار دارم

        پاسخ دادن
    • Comment
      میلاد

      رابطه از روی عشق؟؟؟
      خسته نباشی فرزندم
      اینجوری دوسش داری؟

      پاسخ دادن
    • Comment
      قوجا هادی

      بردار فرار کن بهترین کاره اگه خواست اگه نخواست برو یه شریک زندگی خوب پیدا کن

      پاسخ دادن
  • Comment
    طهورا

    من ۳۰ ساله هستم ۱۰ ساله که ازدواج کردم ۲ تا بچه دارم شوهرم بارهابهم خیانت کرد هر دفعه قول داد که دیگه تکرار نشه ولی الان جوری شده که جلوی من با دوست دختراش صحبت میکنه میگه تو که میخوای طلاق بگیری پس کاری به من نداشته باش حتی حرمت سالها که زنش بودم رو نگه نداشت خیلی بهم ریختم دارم کارای طلاقم رو انجام میدم ولی ترس از آینده وتنهایی دارم

    پاسخ دادن
    • Comment
      مهدی

      سلام. با ترس از آینده زندگی نکن و به حالت نگاه کن و برای آینده توکلت به خدا باشه

      پاسخ دادن
    • Comment
      میلاد

      چقد وحشتناک
      امیدوارم خدا بهت کمک کنه
      واقعا چرا تو انتخابامون دقت نمیکنیم
      به نظرم با مشاور صحبت کن ببین ریشه این کاراش چیه
      از اون اول اگه سفت واساده بودی اینجوری نمیشد شاید
      بهرحال امیدوارم خدا بهت کمک کنه

      پاسخ دادن
  • Comment
    سعید مشمول

    واقعیتش وابستگی عشقی خیلی سخته سعی کنید اولا عاشق نشید دوما عاشق شدید وابسته نشید خیلی سخته

    پاسخ دادن
  • Comment
    رها

    با خوندن حرفا ونظراتون دیدم نسبت به عشق عوض شد و اینو فهمیدم ک عشق یعنی نرسیدن….

    پاسخ دادن
  • Comment
    کیمیا

    سلام امسال بهمن پنج سال میشه که با یه اقایی در ارتباطم این ارتباط با اطلاع خانواده ها بوده و خواستگاریم شده وابستگی ما بهم شدیده یروزم از هم دور نشدیم به دلیل توقعات زیاد من ازدواج ما به تعویق افتاده ولی اون الان همه چیو داره برام فراهم میکنه تقریبا یسالی شده اون اعصابش بهم ریخته داءما حالت تهاجمیو فحاشی داره حتی به پدر مادر خودش رحم نمیکنه چندبار قول داده درست شه اما بعده یه ماه شده مثل قبل میگه بخاطر کارمه که بهم ریختم من میترسم باهاش ازدواج کنم بااین اوصاف میترسم طلاق بگیرم،،،،از طرفیم برام خواستگار اومده نمیدونم پا بذارم رو دلم برم یا بمونمو بسازم باهاش میترسم نتونم فراموشش کنم بعد پشیمون شم یه عمر حسرت بخورم به اخلاقاشم که فکرمیکنم میبینم نمیشه باهاش ساخت از کجا معلوم دوروز دیگه منو نزنه،توی دوراهی بدی گیر کردم هیچکس نمیتونه درکم کنه چیکار کنم اخه?بررگترین حسنش اینه که منو دوست داره واقعا من همه جوره قبولش دارم هیچیش ایراد نداره فقط خیلی عصبیه،،،خواستگار خودم فامیله نزدیکم هستش پسره خوبیه اما اگه من نتونم طرف قبلیمو فراموش کنم چجوری خوشبختش کنم پس

    پاسخ دادن
    • Comment
      محسن

      در مرحله اول قبل از هرکاری بهتره روی خودتون کار کنید. شاید اصلا دلیل این مشکل طرفتون همین توقعات بالای شما باشه.
      هر انسانی فقط یه مقدار خاصی از سختی رو میتونه تحمل کنه و وقتی فشار زیاد بشه از حالت نرمالش خارج شده.
      اگر توقعات شما باعث همچین مشکلی شده باشه مطمئن باشید با هر کسه دیگه ای هم ازدواج کنید بازم بعد از یک مدتی این مشکلات میاد سراغتون.

      پاسخ دادن
    • Comment
      مرضیه

      سلام،به نظرم اگر میشد دقیقا علتش رو بدونید بیشتر میشد متوجه رفتارش و تصمیم گیری در مورد آینده شد،شما مطمئنید که به خاطر مسائل مادی زود عصبانی میشه یا نه؟ در بیشتر مواقع زود عصبی میشه یا زود گذره،بهتره باهاش در این مورد با محبت و در عین حال منطقی صحبت کنید،و از اینکه شما براتون مهمه که زندگی آرام و بدون تنشی داشته باشید،باهاش در میون بذارید
      ولی به نظرم اگر دیدید این خلق عصبی در اون یه عادت شده،و پایدار هست،بهتر در مورد ایشون تجدید نظر کنید،چون تمام زندگی هست و همین خلق خوش ،مخصوصا برای زن که نیاز شدیدی بهش داره،
      موفق باشی

      پاسخ دادن
    • Comment
      مرضیه

      کیمیا خانم یکی از دلایل عصبی بودن این آقا میتونه طولانی شدن زمان آشنایی شما باشه،خسته شدنش،
      به نظرم یه کم فاصله خودتون رو ازش حفظ کنید تا ببینید خودش تمایلی به این ارتباط و ازدواج باز هم نشون میده یا سرد شده،این خیلی میتونه بهتون کمک کنه در تصمیم گیری شما

      پاسخ دادن
    • Comment
      سعید مشمول

      به نظرم گذشت زمان همه چی رو حل میکنه ابجی.
      امید وارم راه درست رو انتخاب کنی

      پاسخ دادن
      • Comment
        قوجا هادی

        کی میگه دوساله منتظرم هیچی نشده ای دوست

        هزار سال هم منتظر بمونی بازم پیشت نمیاد هر کی باشه یا هر چی باشه
        با ی با ی

        پاسخ دادن
    • Comment
      مهدی

      مقصر شمایی. ولی در هر صورت رهاش نکن. با بوذن شما خوب میشه

      پاسخ دادن
  • Comment
    حامد

    سلام
    حدود19 سالم بود که برای کار رفتم به یک رستوران و اونجا مشغول کار شدم.اونجا یک خانم حسابداری کار میکرد که البته شوهر ویک بچه داشت. تا یک ماه اول کاری فقط به چشم ی همکار میدیدمش ولی بعد از یک ماه کم کم ازش خوشم اومد.
    3ماه بعد به دلیل مرگ مادرم از اون رستوران اومدم بیرون ولی زیاد طول نکشید که دوباره اونجا مشغول شدم و اون خانم همچنان مشغول کار بود.ایندفعه بهشون علاقه مند شدم بسیار شدید ولی چون شوهر داشت نمیتونستم بهش بگم چند ماهی اونجا بودیم وصمیمی شدیم و خیلی هوا همدیگرو داشتیم
    بعد از چند وقت صاحب رستوران اونو به دلایلی خنده دار انداخت بیرون.من که خیلی ناراحت شدم.خودمم بعد از یک هفته اومدم بیرون.دیگه ازش خبر نداشتم.
    تو این مدت علاقه من به این خانم خیلی شدید شده بود. بعد از 2سال پدرم که فت کرد اسمس تسلیت برام فرستاد وخیلی ناراحت شده بود
    بعد از چند وقت فهمیدم پیش برادرش تو خشکبار فروشی کار میکنه و حسابدار اونجاست.
    یک دفعه که بهش سر زدم خیلی از دیدن من خوشحال شد.و فهمیدم از شوهرش طلاق گرفته
    دوباره باهاش صمیمی شدم طوری که برای تولدش کادو گرفتم و عکسشو کشیدم و تابلوش کردم وبهش دادم خیلی خوشحال شد و یک جمله گفته بود اون شبش بهم که همیش تو فکرو خیالمه بهم گفت ،،عاشقتم دیوونه،،البته از روی خوشحالی گفتم
    دیگه داشتم دیوونه میشدم یک روز زدم به سیم آخر بهش گفتم که خیلی دوسش دارم
    ولی اون همش به شوخی میگرفت.ولی بعدش فهمید که واقعا دوسش دارم دیگه جوابمو نمیده.
    الان که پیام بهش میدم میخونه ولی جواب نمیده
    شبی نیست که بهش فکر نکنم ولی نمیدونم کارم اشتباه بود یا نه که بهش گفتم
    کمکم کنید تورو خدا

    پاسخ دادن
    • Comment
      مهدی

      خب حق داره پسر خوب. مسدله دوست داشتن و خواستن باهم تفاوت داره. باید ازش خواستگاری میکردی بعد بهش می گفتی از علاقت

      پاسخ دادن
  • Comment
    محمد

    امان از دل عاشق
    بچه ها باید بهتون بگم واقعاً هممون دیوونه شدیم رفته 🙂

    فائزه باید ذهنت رو مشغول کنی به چیزایی که خوبه مثل
    خدا
    بهار
    عزاداری امام حسین و هر چیزی که بیشتر از هر کسی و چیزی میتونه تو رو از دیگران دور نگه داره خیلی سخته ولی شدنی برای خودت موزیک بزار از این حامد زمانی هایی که بعضیا تا گوش میدن میگن این چیه ولی شخصه کلی هوادارشم

    گوش بده و باهاش زمزمه کن سعی کن از افکارت دور بشی یه مدت اینجوری بگذره میتونی زندگی جدیدی رو با افکار جدیدی شروع کنی ولی سعی کن از زندگی جدیدت لذت ببری و درست ازش استفاده کنی

    بچه ها بیشتر کامنتا رو خوندم نمیخوام بگم آی دروغ میگید و اینا سخته ولی میشه
    اما خودتون کمی فکر کنید
    چی کار دارید میکنید
    شما که بعد ازدواج بازم با هم دیگه در ارتباطین خودتون نمیخواین که فراموش کنین و هنوزم به افکار گذشتتون فکر میکنید اگر شماها بازم به هم برسید اتفاق بدتری میافته بعد مدتی شما باز به کس دیگه ای فکر میکنید به بم بست میخورید

    سعی کنید هر چیزی که هست با همسرانتون تقسیم کنید تا همه چیز درست بشه نه با کس دیگه ای

    شما که عاشق یکی از آشناهاتون شدی روبه رو شدن سختنه میدونم تا هنوز ندیده ممکنه اشکت در بیاد ولی برو ببین که با هیچ کسی روبه رو نیستی

    در اخر بچه ها یه چیز دیگه میخوام بهتون بگم
    نا بینا نمیتونه فرق شیشه و الماس رو بدونه اگر کسی شما رو ندید شما شیشه نیستید اون نابیناست

    یا علی در پناه حق

    پاسخ دادن
  • Comment
    فائزه

    سلام…فائزه هستم17سالمه
    خیلی وقته که دارم با این مشکلم دست و پنجه نرم میکنم و کسی نمیتونه کمکم کنه امیدوارم شما ها بتونین چون واقعا خسته شدم…
    من کرمانی هستم یکی از دوست های پدرم که ساکن مشهد چندسالی هست باهاشون رابطه خانوادگی داریم حدودا از دوران دبستانم یادمه هرسال میرفتیم مشهد پیششون میرفتیم پسرشون هم سن منه بچه بودم چیزی حالیم نمیشد ولی هرچی بزرگتر شدم حسم بهش بیشتر شد ولی راه دور بود و اون رو سالی یه بار میدیدم!حدود سه سال پیش تصمیم خودمو گرفتم که بگم عاشقش شدم و بهش پیام دادم یکی هست که عاشقته!اونم باهام کم کم دوست شد!تا بفهمه من کی هستم ولی من خودمو معرفی نکردم تا سر فرصت سوپرایزش کنم!و سر یه سری مشکلات دیگه گوشی نداشتم و رابطمو باهاش قطع کردم
    خواهرم که همچیو میدونست گفت این پسر بدرد تو نمیخوره و وضع مالیشون خیلی توپه!و اخلاق نداره
    راست میگفت من از ایران پامو بیرون نداشتم اون یه پاش اوروپاست!!!
    درضمن توی فیس بوک بهم پیام میدادیم خیلی معمولی!ولی فقط بیشتر لاشی بازی هاشو تو صفحه شخصیش میدیدم که با همه هست
    تصمیم گرفتم این خیال رو تموم کنم و واسه فراموش کردن اون رفتم با یکی دوست شدم اون موقع تنها هدفم فراموشی علی بود و بس
    انتخابم کسی بود به اسم حامد دیوونه وار عاشقم شد و منم بهش علاقه دارم الان سه سال باهمیم و به خاطر من هرکاری کرده و خانواده هارو مجبور به رابطه کردیم و شدیم اسوه و الگو واسه عشق
    ولی کسی نمدونه که روز نمیشه به علی فکر نکنم و خوابشو نبینم…زندگیمو بد خراب کرده…کمکم کنید

    پاسخ دادن
    • Comment
      مرضیه

      سلام،نمیدونم تا الان چه راهی رو در پیش گرفتی و چکار کردی،ولی به نظر من الان برای تصمیم گیری خیلی زوده،ولی اگر فکر میکنی نمیتونی حامد رو دوست داشته باشی و همیشه فکرت با کس دیگه ای هست پس لطفا کم کم خودت رو از اون رابطه دور کن،چون زندگی اون هم تحت تاثیر قرار میگیره،به خودت فرصت بده،با بیشتر شدن سن حتی دیدگاه آدم نسبت به معیار هاش هم عوض میشه،مطمئن باش چند سال دیگه از لحاظ فکری به جایی میرسی که خودت پی میبری نه حامد شاید مناسب تو بوده نه علی،عزیزم عجله نکن،فرصت برای عاشق شدن و یه ازدواج موفق حالاحالاها هست،ولی دوران نوجوانی و …..نه،موفق باشی

      پاسخ دادن
    • Comment
      رژین

      عزیزم منم درد تو رو کشیدم با کمی تفاوت ولی فراموش نکن کسی که دیوانه وار عاشقش بودی هرگز زندگیتو رها نخواهد کرد من ازدواج کردم رفتم پی سرنوشتم ولی هر ثانیه خاطرات اونی که لحظه هامو برام رقم زد باهامه من فقط به زندگی جدیدم عادت کردم نمیتونی کنار بذاری همیشه میگم کاشک کنارش میموندم حتی اگه اخرش جدامیشدم مهم نبود چون اون موقع عشقش تو دلم میمرد بهتر از این ذره ذره تباه شدن زندگیم بود

      پاسخ دادن
  • Comment
    کاوه

    بعد از شش سال زندگی با خانومم که خیلی خیلی دوستش داشتم .و با وجود یه پسر خوشگل .خانومم اومد گفت میخواهم برم سر گار و دانشگاه .خوب اولش من مخالف بودم ولی بعد قبول کردم ..بعد رفتن سر کار و دانشگاه .بعد از یکسال یه دفه .برگه طلاق گذاشت جلویی من گفت امضاش کن .وکرنه تمام مهریه رو میزارم اجرا .بعد از کلی ناراحتی طلاق صادر شد .الان پسرم پیش منه اطلا سراغ پسرش هم نمیاد .بعد از سه سال الان فهمیدم میخواد ازدواج کنه ..منو پسرم بعد از شیندش داغون شدیم .اخه این درسته.یه انسان با اینده دو نفر بازی کنه بعد راحت بره با یکی دیگه .خدایا خودتت میدونی من چاگذا ش کردم به تو .ولی این حق من از زندگی نبود …

    پاسخ دادن
  • Comment
    فاطمه

    بچه ها از من یک هفته دیگه عقدشه احساس میکنم هی روز به روز دارم به مرگم نزدیک میشم نمیدونم واقعا برم نرم اگه نرم دلیلشو چی بگم به خالم دوست ندارم دردمو کسی بفهمه شما میگین چی کار کنم بچه ها تر خدا کمکم کنید…..

    پاسخ دادن
  • Comment
    تنها

    سلام من عاشق یه پسر شودم اون اول به من شماره داد اما من بهش پی ام ندادم و اون خود به خودی عاشق بهترین دوستم که باهاش خیلی صمیمی بود دوست شود الانم میبینمش اما فقط یه نگاه به برمیگرده و همش با دوستم بهم حرص میدن منم دارم داغون میشم نمتونم از فکرش در بیا هر چقدر هم منو دوست نداشته باشهدوسش داریم اما میخوام بدونم هنوزم دوس داری خواهش کمکم کنین

    پاسخ دادن
    • Comment
      مرضیه

      سلام،نوشته هات رو خوندم،بیا اینطور فکر کن ،همین فردا اون از دوستت جدا بشه،بیا با تو،دوستش داشته باشی خیلی زیاد،نهایتش ازدواج هست دیگه،ولی بعدش چی،؟لطفا به آینده هم فکر کن،این فقط یه پسر نیست که انتخاب میکنه،ولی چون الان پای رقابت در میونه،حس دوست داشتنت ممکنه بیشتر بشه،که فقط در حد یه حسه،این تویی که میخوای برای آیندت تصمیم بگیری،میخوای تا آخر عمر به یه مرد مطمآن تکیه کنی،میخوای پدر بابای بچت باشه،پس اون چطور مردی باید باشه؟؟کسی که اول با تو بوده،بعد جلوی چشم تو با دوستت،چطور حتی مردی میتونه باشه؟؟؟؟؟نه همسر نه پدر،……
      برای خودت بیشتر ارزش قائل شو،بدون که به خدا قسم کسی که براش داغون میشی،هر بلایی به خاطر این اعصاب و استرس سرت بیاد یه ذره هم براش مهم نیست ،و به میره دنبال خوشگذرونی هاش،تو با غرورت با آزادگیت زندگی کن،فکر نکنن تونستن اذیتت کن که بیشتر جسور تر میشن،و توی دلت سعی کن چیزای خوب رو راه بدی ،نه محبت یه پسر غریبه خیانتکار رو،قلبت پاک تر از اونه که با فکر اون پسر آلوده بشه،مدام با خودت بگو ،من نخواستمش که ،نه اینکه اون به من پشت کرد،
      خواهرانه حرفامو بهت گفتم ،ایشالا تونسته باشم بهت کمکی کرده باشم

      پاسخ دادن
    • Comment
      مهدی

      حس حسادتت شعله ور شده. خاموشش کن تا خودت باهاش نسوختی

      پاسخ دادن
    • Comment
      H03eiNN

      بابا عشق چیه ولش کنید من الان۱۴سالمه از۴ سالگی عاشق یک دختر شدمولی بهش نگفتم ک عاشقتم بابا ول کنید عشو شاید طرف یکی دیگه رو دوست داشته باشه ولی دختری ک عاشقشم حاضرم جونمم بهش بدم ولی اون منو نمیشناسه بهشم نگفتم میتونم بگم ولی نمیگم بنظرتون بهش بگم؟اما از ی چی میترسم اگه بگم راضی شد ماخو پولدارهستیم طبیعت پولدارا هم هرروز با یکی خو من اگه تحت تاثیرخودم قرار بدمش میترسم زندگیشو خرتاب کنم از بس ک عاشقشم بهش بگم یا نگم نظرتون چیه؟

      پاسخ دادن
  • Comment
    hasti

    سلام..بیست و هفت سالمه..دوس پسر داشتم و همیشه هم سعی کردم وابسته کسی نشم و کسی رو هم وابسته خودم نکنم..پنج ماه به واسطه یکی از آشناها با یکی واسه ازدواج صحبت میکردم..کاملا رسمی و منطقی.جفتمون مطمئن شده بودیم سهم همیم و خیلی چیزا رو رعایت میکردیم..واسطمون میگفت پسره خیلی از انتخابش راضیه تا جایی که منو در حد خودش نمیدونه.گذشت تا اینکه قرار بر خواستگاری رسمی شد..اومدن خواستگاری و همه چیز خیلی خوب پیش رفت. و خانوادممم همه چیزو به عهده خودم گذاشتن .بعد از رفتنشون تا شب با پسره کلی حرف زدیم ولی صبح فردای روز بعد بهم پیام داد مشکل خانوادگی براش پیش اومده و مجبوره کناربکشه..حتی نگفت چرا و به راحتی همه چیزو تموم کرد..کاش حداقل دلیلشو میگفت..زندگیمو خراب کرد و بدجوری بازیم داد..هنوز یادش میفتم ومیترسم به کسی دیگه حسی پیدا نکنم..وقتی یادش میفتم میگم بخدا هیچوقت ازت نمیگذرم کاش یه روز به حال و روز من بیفتی..فقط برام دعا کنید هرچه زودتر مهرش از دلم بیرون بره و یکی بهتر از اون جاشو بگیره تا به زندگی برگردم..

    پاسخ دادن
    • Comment
      مرضیه

      عزیزم میدونم ،هر کسی جای تو باشه ناراحت میشه،میترسه،نگران میشه،حرفایی که به طرفش زده صد بار تو ذهنش مرور میکنه،که یعنی کجای حرفم خوب نبود یا اشتباه بود که رفت
      این در نگاه اوله،ولی باید باور کنی،کسایی رو خدا بی دلیل از نگاه ما از زندگیمون حذف میکنه،شاید موقتی ،شاید همیشه،برا اینکه بیشتر آزارمون ندن،برا اینکه نیتشون با ما صاف و صادق نبود ، و خدا از دل ما خبر داشته،مهم این نیست که اون پسر چرا رفت،اون نه به خاطر این رفت که تو خوب نبودی ،کافی نبودی ،جذاب نبودی،رفت چون خودش لیاقت موندن نداشت،چون خدا همیشه آینده رو میبینه و ما زمان حال رو،پس مطمآن هستم بهتر از اون رو بهت هدیه میده،فقط کمی صبر داشته باش،کسی که قسمتت باشه هر جای دنیا هم بری ،پیدات میکنه حتی ،اگه صد بار هم جواب رد بهش بدی

      پاسخ دادن
  • Comment
    سعیده

    سلام.من سی دوسالمه .تقریبا پنج سال پیش با یه پسری تو دانشگاه اشنا شدم .هم کلاسی بودیم.خیلی دوستش داشتم.اونم خیلی بهم احترام ميزاشت.کلا ارتباط خوبی داشتیم.من از اون چهار سال بزرگترم.اون نمی دونست این موضوع رو.بعد که این موضوع رو فهميد بهم گفت من زن بزرگتر از خودم نمی گیرم.من با اینکه خیلی برام سخت بود وخیلی ناراحت شدم ولی ارتباطمو باهاش قطع کردم.بعد از حتی دوسال که بهم زنگ زد اصلا بهش گفتم نميشناسمت.خلاصه کلا دیگه ارتباطی باهاش نداشتم.ولی چن روز پیش بهم پیام زد خیلی اصرار کرد که برم ببینمش.منم رفتم.حالا باز یاد اون موقع ها که باهم بودیم افتادم.وخیلی باز ناراحت شدم.نمیدونم چکار کنم که اونم بتونه منو فراموش کنه.چون دیدن ما دوتا جز اینکه برام ناراحتی داره چیزی نیست.آخه هی اصرار میکرد که دوباره همو ببینیم.میترسم دوباره هی بهم زنگ بزنه.اون دانشجوی دکتری ریاضی خیلی من دانشجوی ارشد روانشناسيم.

    پاسخ دادن
    • Comment
      مرضیه

      سلام،به نظر من اون پسر،ممکنه از سر تنهایی،یا در پی یه شکست عشقی،دنبال پیدا کردن جایگزین،یا ….باشه
      عزیزم مواظب باش،تحت تاثیر قرارت نده،چون خودش هم مطمان باش ،به ازدواج فکر نمیکنه،
      به هر حال خواسته تو خیلی مهم تر از فکر اونه،مردی رو برای زندگی انتخاب کن،که حتی یه روزم شده از تو بزرگتر باشه ،که در تمام طول زندگی حس کنی مردت تکیه گاهی برات هست،
      به الان نگاه نکن ،تازه اون اگه عاشق ترین هم باشه،بعد چندین سال زندگی آخرش دوباره بهت میگه من زن بزرگتر از خودم نمیخواستم،اونوقت میخوای چکارکنی،؟؟!

      پاسخ دادن
  • Comment
    A.f

    چرا واقعا نمیشه …
    هوس نیست یه دوست داشتن عمییقه
    تازه دوطرفس
    چیییییی درست نییییس که نمیشه
    چرا من نباید دردمو به خودش بگم اینجا بگم
    چرااااااا
    دنبال چیه اون !!!!!!

    دیگ باید چیییکاااار کنم
    خسسسستههههههه ام خسسسسسسسته
    ی راه کار بدید

    پاسخ دادن
  • Comment
    راضیه

    بچه هام تروخدا منو کمک کنین راهنماییم کنین من یه ساله با یه پسرم تموم زندگیمه میپرستمش ۱۸سالمه اون هم ۱۹اونم جونش برام درمیره ولی حیف شرایط ازدواج نداره و باید پنج شیش سال صبر کنم باباش گفته باید درسش تموم کنه مستقل باشه این ته بدشانسیه اگه خانوادم بفهمن طردم میکنن ما دینمون هم شیعه نیس کوردیم ولی اون ترکه بنظرتون ما بهم میرسیم چکارکنم هرکی راهنماییم کنه براش دعا میکنم دعام اثر داره

    پاسخ دادن
    • Comment
      مرضیه

      راضیه عزیز،ببین پسر ها هرچقدر که سنشون بیشتر بشه ،معیار هاشون واسه ازدواج و انتخاب همسر هم متفاوت میشه،ممکنه الان توی این دوره سنی که قرار داره واقعا بهت علاقه داشته باشه،ولی این علاقه ای نیست که بتونی بهش دل خوش کنی،چند سال از زندگیت رو به پاش میشینی،از بهترین لحظات زندگیت لذت نمیبری،ولی بعد که اون به یه جایی رسید،راحت میذاره میره،به خدا خیلی سخته ولی واقعیت داره،این تجربه شخصی من نیست،این واقعیت روحیه یک پسر تو این سن و سال هست،پس زندگی و روح و روان خودت رو بازیچه هیجانات هیچ پسری قرار. نده ،و بدون حالا حالاها وقت داری برای تصمیم گرفتن ،انتخاب کردن،و خوشبخت شدن با کسی که هم شرایط فرهنگی یکسانی با هم داشته باشید،هم با سر بلندی و غرورت تو رو از خانوادت خواستگاری کنه،نه با ترس ودلهره برای بدست آوردنش،واحساس خیلی بد خرد شدگی در برابر اون پسر

      پاسخ دادن
    • Comment
      قوجا هادی

      ابجی بهترین کار اینه به قول ترک ها بیر ساققا ویراسان
      یه بار دل به دریا بزن به خانواده اون هم و به خانواده خودت هم بگین
      هر چی بگذره راه پیغمبر هستش

      پاسخ دادن
      • Comment
        قوجا هادی

        همگی ببخشین من یکم سوادم کمه کم سطح مینویسم ببخشین همتون رو دوست دارم لطفا یه نطر واس من بدین

        پاسخ دادن
  • Comment
    احمد

    سلام
    من احمد 26 سالمه ، 6ماهه با ی خانمی 35 سالهاشنا شدم ک متاهله ی پسرم داره ک امسال رفته پیش دبستانی ، شوهرش خیلی اذیتش میکنه ، اون خانم توی این شش ماه تا الان هزار بار گفت ک برم پی زندگیم ما ب درد هم نمیخوریم ، همیشه میگه من ی عابرم ، اما من واقعا عاشقشم دوسش دارم اونم منو دوست داره اما همش اصرار بر جدایی میکنه ، نمیدونم باید چکار کنم حتی فکر از دست دادنش داره منو میکشه ، هر کاری ک فکرشو بکنید براش کردم ، زندگیمو بهش دادم اما بازم میگه تو سهمت از زندگی ی دختره جوان و باکرس ، اما من تحمل شنیدن این حرفارو ندارم ، هر چقد ک سعی کرد منو از خودش دلسرد کنه نتونست ، حتی با جواب ندادن تلفنام ، اون ی فرشتس بیشتر از اینکه ب فکر خودش باشه ب فکر منه ، اما من دوسش دارم پای همه چیزشم وایستادم ، فقط نمیدونم چکار کنم ک اونم مثل من حرفای دلشو ب زبون بیاره ، لطفا اگه نظری دارین بهم بگین
    ممنون …

    پاسخ دادن
    • Comment
      فاطمه

      اقا احمد مطمعا باشید اگه دوستون داشت از شوهرش جدا میشد یک دوست داشتن زود گذر ه حس اون نسبت به شما بعدم اون الان از اون مرده بچه داره شاید فکر اینده بچه شو میکنه که جدا نمیشه هر چه قدر شوهرش بد باشه ولی پدر بچشه شما با اینده اون بچه هم دارید بازی میکنید تمامی بچه که این جا نظر دادن شما را درک چون هرکدومشون ی جوری تجربه کردن به نظر من بیخیال بشین هر چند میدونم اولش سخته ولی عادت میکنید سعی کنید سرتون رو با یک چیزی گرم کنید دردل هر از گاهی با یک دوست خیلی خوبه …میتونه کمکتون کنه

      پاسخ دادن
    • Comment
      لیلا

      اون درست فکر می کنه.تو جوونی .احساساتت بر عقلت غلبه کرده.ولی اون فکر چند سال دیگه رو می کنه که تو صددرصد ولش می کنی و میری سراغ یک دختر جوون.راحتش بزار.هم واسه خودت بهتره هم اون.می تونی با یکی دوست بشی که بتونی باهاش ازدواج کنی.عاقلانه فکر کن.باید عقل و احساس یکی باشند.موفق باشید.

      پاسخ دادن
  • Comment
    زینب

    سلام . دوسال پیش بهم اعتراف کرد ک دوستم داره ولی من اون موقع دوستش داشتم اما وابسته نبودم با اینکه فامیل نزدیک بودیم. بهم گفت ی مدت آشنا شیم بعد ازدواج کنیم. بعدش گفت شرایطشو ندارم همه این مدت هم بهم ابراز علاقه می کرد شدید . همه خواستگارامو رد کردم از یک هفته پیش بهم می گه احساسی بهت ندارم . ددیشب هم بهم گفت رابطمونو تموم می کنیم من دیگه دوستت ندارم و کس دیگه ایرو برای ازدواج می خوام. می شه گفت همه شبو گریه کردم . دیگه نمیدونم باید چیکارکنم. تحملشو ندارم فردا خبر ازدواجشو بشنوم. کمکم کنید دوستان

    پاسخ دادن
  • Comment
    نگین

    وای ک چقد عشق بی حرمت شده اخه بچه 15 16 ساله رو چ به عشق!!!!!
    این عشق نیست تاثیر هورموناست
    تا عاشق شدن ی دنیا راهه.

    پاسخ دادن
    • Comment
      ماهان

      خیلی از نظرت ناراحت شدم مگه ما۱۴یا۱۵ساله ها ادم نیستیم احساسات نداریم احتیاج به محبت از طرف کسی که دوستش داریم نداریم ما هم مثل شما هاییم تازه عشقی ما واقعیه نه شما ادم بزرگا که واسه حوس با همین و ی شب لذت ما ها هستیم که واقعا عاشق هم میشیم عاشق شدن سن و سال نمیشناسه هر کس میتونه عاشق بشه لطفا به عشق هر کس احترام بزار برای هر کس عشقش مهمه

      پاسخ دادن
    • Comment
      قوجا هادی

      برو خونتون
      الوووووووووووووووووووووووو
      من خودم 14 سالمه دارم میرم 15 با یه دختر تو فامیل عاشقش بودم اونم میگفت من با توام هر جا بری منم با توام از هرفش 1 ماه نگذشت الان هم 8 عید تو عروسیش دعوتیم
      از گیرندت بپرس کجا رو گرفته

      پاسخ دادن
  • Comment
    رویا

    سلام بچه ها من یه مشکل بزرگ دارم اونم اینه که مخاطبم برای اینکه بتونه با من باشه از روز اول به قصد ازدواج اومد جلو من اول نمی خواستم ولی بعد که اصرارشو دیدم قبول کردم بعد از اینکه همو دیدیم تصمیم گرفت با خانوادش حرف بزنه من 8 سال ازش بزرگترم خانوادش قبول کردن اول بعد یه مدت که قرار شد بیاد رسمی جلو گفت خانوادش گفتن کارش مناسب نیست اونم گفت که یه مدت بهش فرصت بدم تا کارمو ثابت کنم ولی الان زنگ زدناش خیلی کم شده شاید یه بار در طول روز نمیاد منو ببینه به نظرم نظر خودشم عوض شده ولی روش نمی شه بگه من حرفم اینه که حالا که من وابسته شدم چیکار کنم مطمئنم ما به مشکل می خوریم واسه همین خیلی حالم بده نمیدونم چیکار کنم.

    پاسخ دادن
  • Comment
    مسعود.د

    سلام
    چند سال تمام عاشق یه خانم بودم
    ولی امان از عشق یه طرفه!!!!!
    دقیقا” امروز جشن ازدواجشه
    البته براش ارزوی خوشبختی میکنم
    ولی فراموش کردن راحته بنظرم
    همه چیز رو زمان حل میکنه….
    یادمون باشه فقط یک بار به دنیا اومدیم…پس قدر لحظه ها رو بدونیم و با فکر کردن به چیزای پیش پا افتاده خرابش نکنیم.

    پاسخ دادن
  • Comment
    گلبرگ

    اصولا به محض اینکه به آقایی ابراز علاقه کیکنید و میفهمه دوستش دارید و وابسته اش شدین ورق برمیگرده و براتون ناز میکنه و ترکتون میکنه. هیچوقت نذارید یه مرد بفهمه چقدر عاشقش هستین و وابسته اش شدین. بی تفاوت هم نباشید. سلامت در تعادل است. تعادل را در دوست داشتن و توجه کردن حفظ کنید. اگر هم گفت میخوام ترکت کنم فقط دلیلشو بپرسید و زبانی ابراز ناراحتی در حد معقول کنید. تهدید به خودکشی و من بدون تو میمثرم و خدایا منو بکش و گریه و آه و ناله فقط خوردتون میکنه. خداحافظی کنید و تا کیتونید عبادت کنید و سرتون گرم کنید البته اشکالی نداره فقط شبها چند دقیقه ای اشک بریزید ولی بیشتر ابعاد منفی شخصیتش رو ببینید و بزرگش کنی. به فکر خودتون باشید خانمهای عزیز نگران طرف نباشید هیچیش نمیشه! من کشیدم که دارم میگم. دقیقا همینطوری رفتار کردم الان یک سال طرف هی میاد و میره میبینه دیگه مثل قبل نیستم. نه زنگ میزنم نه اس میدم چون غرورم بیشتر از عشقمه. دارم خواستگارهامو بررسی میکنم برای ازدواج. حتی اگه یچکدوم برام مناسب نباشن هم از ترس تنها و بی عشق موندن به عشق قبلیم مراجعه نمیکنم. خدا بزرگه و هرگز بنده ای رو فراموش نمیکنه. مطمئن باشید.

    پاسخ دادن
  • Comment
    ali

    سلام من 16 سالمه
    از 6 سالگی تا الان فقط یکی رو دوس دارم وخواهم داشت تو سن 10 سالگی بهش گفتم دوسش دارم.خلاصه باهم دوس شدیم تا یه روز که مامانش فهمید و تموم شدش و الان که 6 سال از آخرین دوستیمون گذشته وقتی بهش پی ام میدم میخونه ولیجواب اصلا نمیده
    {فامیله.5 ماه از من بزرگ تره.}
    1.دلیل جواب ندادنش چیه؟
    2.هنوز دوسم داره
    3چیکار کنم دوباره باهاش دوس شم

    لظفا کمک کنید من خیلی خسته شدم واقغا مدت زیادی هست برا من فقط یکی رو دوس داشتن

    پاسخ دادن
    • Comment
      محمد

      برو بچه. تو رو چه به این حرفا!!!
      سرت رو بگیر رو کتاب مدرسه ات یه دفه میبینی همه اش یادت رفت

      پاسخ دادن
    • Comment
      رز

      خوش به حال اون زن.منم شوهرم خیلی آزارم داد افسردگی گرفتم ولی اون باز هم اذیتم می کرد.تا با یه پسر که پنج سال از من کوچکتر بود دوست شدم.الان بعد دو سال داره ترکم می کنه.دارم از غصه میمیرم.ولی اون خیلی راحت جدا شد.همه کار واسش کردم حتی بهش ده میلیون کمکم کردم خونه خرید.ولی اون رفت با یه زن بچه دار پولدار ازدواج کرد.من 34 سالمه.

      پاسخ دادن
    • Comment
      لیلا

      تو مریضی برو خودتو درمان کن.دیوانه

      پاسخ دادن
    • Comment
      قوجا هادی

      ج 1 = یا دوستت نداره _ یا از کسی میترسه _ با …………
      ج 2 = اونم با پی ام یا اینطور چیز ها نمیشهههه برو باهاش حضوری حرف بزن
      ج 3 = اونم باید بهش سابت ثابت کنی که دوسش داری

      لظفا کمک کنید من خیلی خسته شدم واقغا مدت زیادی هست برا من فقط یکی رو دوس داشتن
      منم همین طور داش
      امید وارم همه یه روز به کسی که دوسش دارن برسن

      پاسخ دادن
  • Comment
    رضا

    من تجربه دو بار شکست عشقی تقریبا مشابه به فاصله ۸ سال رو دارم ، بار اول تا مرز نابودی پیش رفتم اما بار دومی رو خیلی خوب و منطقی هضم کردم ،،،،،،شکست های عشقی و باید با تفکر منطقی به این مساله که خدا نخواسته با اون طرف ازدواج کنم تا بدبخت بشم و فکر کردن به بدی های طرف مقابل بجای فکر کردن به خاطراتی که با هم داشتید تا حد زیادی تسکین داد ،،،،،اما راه درمان فقط ازدواجه ،،،،،،با ازدواج میشه تا ۹۰٪ قضیه رو فراموش کرد و خوشبخت شد ،،،،،، عشق جدید می تونه جایگزین عشق قدیمی بشه شک نکنید ،،،،،،حالا یه چیزی به شوخی بگم بخندیم حال و هوامون عوض شه: بیاید دو به دو هممون با هم ازدواج کنیم تا چشم کسانی که ولمون کردن و قلبمونو شکستن در بیاد ،،،،،کی حاضره با من ازدواج کنه اینجا ؟!!!!!؟!!!! خخخخ

    پاسخ دادن
  • Comment
    آنا

    سلام کسی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ دادن
    • Comment
      ماهان

      اره انا جون بگو من دلم پره شاید بشه گفت چند هزار لیتر اشک بیشتر از همتون ریختم و 100 ها بار بیشتر از همتون بغض کردم

      پاسخ دادن
  • Comment
    آنا

    سلام دوستان کسی هست؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    فریب خورده

    سلام به همه من الان 30 سالم هست خیلی چیزا رو تجربه کردم نمی خوام نصیحت کنم چون بیفایده هست من تا وقتی رفتم دانشگاه اصلا نمیدونستم دوست پسر چی هست چون خانوادم محدودم نکرده بودن من همیشه با پسر های فامیل دوست همکار بابام راحت بودم با همشون یه رابطه ی صمیمی داشتم که همه هم در جریان بودن ولی حکم دوست پسر برام نداشتن چون اصلا بران بیمفهوم بود تا رفتم دانشگاه چون من با این دید و عقیده بزرگ شده بودم با بچه های دانشگاه هم همینجور برخورد کردم ولی…….کاش کسی بهم میگفت که رابطه ی پسر ا با دختر خیلی فراتر از چیز های هست که تا اون موقع من میدونستم تو دانشگاه با یه پسری اشنا شدم که بهم ابراز دوست داشتن کرد بهش گفتم منم دوست دارم ولی دوست داشتن اون کجا و دوست داشتن من کجا بعد از مدتی فهمیدم بدون اون نمیتونم زندگی کنم بهش گفتم اون هم بالا فاصله قبول کرد که بیاد خواستگاری چون چه من چه خانواده ی من از همه لحاظ از اونا بالا تر بودیم وقتی امدن خانوادم قبول نکردن من هم برای اولین بار بود که معنی عشق رو فهمیده بودم کفتم یا مهدی یا خودم رو میکشم بازم اتفاق خواستی نیافتاد منم برای اولین یار خودکشی کردم بعد از چند روز که تو بیمارستان بودم امدم خونه بابام راضی شد گفت از دید ما مناسب نیست ولی اگر خودت میخوای باشه قبول بگو باز بیان منم در پوست خودم نمیگنجیدم زنگ زدم به مهدی قرار شد بیان شب خواستگاری مامانم وقتی همه نشسته بودن رو به مهدی کرد و گفت این که بار 2 هست امدی اگر 100 بار دیگه هم بیای من دختر بهت نمیدم و این کار مامانم باعث شد من همون شب برای 2 بار خودکشی کنم این بار 10 روز بیمارستان بستری شدممهدی که امد برای ملاقاتی مامان برگشت گفت اقا مهدی بهتون بگم اگر بهار بمیره من حتی جنازش رو هم بهت نمیدم اونجا بود که متوجه شد این ازدواج هیچ وقت سر نمیگیره 2 سال طول کشید تا وضعیت روحیم حالم افسردگیم بابت این موضوع خوب بشه بعد درسم رو اداممه دادم و الان که اینجا هستم روزی 1000 بار بابت این که من با مهدی ازدواج نکردم خدا رو شکر میکنم الان شکر خدا ازدواج کردم دو تا پسر دارم سال پیش متوجه شدم که مهدی همون موقعه که خواستگاری من میامد معتاد بوده الان اوضای خیلی بدی دار در حدی که کارتون خواب شده مبدتر از همه این که مهدی به خاطر رابطه های جنسی که همون زمان داشته بود که خودم میدونستم ولی عشق چشمام رو کور کرده بود هپاتیت داشته بچه ها تو رو خدا حواستون به خودتون باشه ادم عاشق نه چشماش میبینه نه متوجه مشکلات طرف مقابلش میشه سخت بود فراموش کردنش ولی میشه فراموش کرد

    پاسخ دادن
  • Comment
    سروش

    مهسا خانوم شما مهسا شهیدی هستی؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    علی

    اقا هرچی نظر بود برا شما دخترا یعنی اینقدر وضعیت شما دختره خرابه والا من عاشق یه دختر شدم به خاطرش دوبار خودکشی کزدم ولی رفت با یکی دیک

    پاسخ دادن
  • Comment
    عسل

    من 4 ساله ازدواج کرده ام .24 سالمه . یه عشق قدیمی 8 ساله دارم که نمی تونم ولش کنم . بیش تر از شوهرم دوسش دارم . زندگیمو تحت تاثیر قرار میده . من و اون هر دو ازدواج ناخواسته داشتیم. ولی هر دو مون به هم می گیم که من تو را بیش از همسرم دوس دارم. من بهش میگم جدا شیم و با هم ازدواج کنیم اون میگه باشه ولی تعلل میکنه. خودم هم میترسم. آیا به این عزیز قدیمی اعتماد کنم؟

    پاسخ دادن
    • Comment
      علیرضا

      سلام
      نمیخوام بگم ازدواج پیوند مقدسی هست و باید حرمتش رو حفظ کنید و از این چرت و پرتها ( که به معنای واقعی صد در صد هم درسته ) اما واقع بینانه میخوام بگم این عزیز قدیمی اگر شما رو ذره ایی دوست می داشت به شخص شما شرایطتتون و موقعیتتون فکر میکرد … و هیچ رابطه ایی رو با شما برقرار نمیکرد .. و حتی صحبت کردن کوتاه با شما رو هم برای خودش حروم میدونست…اما اینطور نیست و متاسفانه باید بگم شما برای ایشون همچین شایستگی و لیاقتی رو نداشتید ! و ندارید…
      و این که اگر شما فکر میکنید با مطلعقه شدن و ازدواج مجددتون میتونید زندگی شیرینی رو تجربه کنید و بعد از ازدواج تبدیل به پرنسس سیندرلا بشید سخت در اشتباهید
      اگر شوهرتون شما رو اذیت میکنه و مرد غیر قابل تحملی هست می تونید به مشاور و در اخر به طلاق فکر کنید اما طبق قانون انسانیت حق ندارید زندگی زن و مرد دیگه ایی رو خراب کنید و مطمئن باشید با خراب شدن زندگی یه نفر دیگه نمیتونید قصر رویاهاتون رو بسازید…چون زمین گرده… میچرخه و میچرخه و میچرخه…
      و یه روزی یه جایی که فکرشو نمیکنید حسابی تلافی و میکنه و به ریشتون میخنده…
      اینم فقط حرف من نیست این قانون طبیعت و زمینه…
      حالا هر جور که دوست دارید میتونید زندگی خودتون رو رقم بزنید و بدونید که بدبختی یا خوشبختی شما برای من هیچ اهمیتی نداره اما…امیدوارم حرفهای من رو حمل بر بی احترامی نزارید …چون من سعی کردم واقع نگر باشم و حقایق رو بازگو کنم ..حالا خود دانید…یه قول معروف صلاح مملکت خویش خسروان دانند اما این ره که میروید به ترکستان است…

      در لحظه باشید
      شاد و ارام

      پاسخ دادن
  • Comment
    فاطمه

    سلام بچه ها من نظر همتون را خوندم اما من بد تر شمام من با یک پسری چهار سال باهم دوست بودیم خیلی عاشق هم بودیم اما قرار شد باهم ازدواج کنیم حتی خواستگاریمم اومد خوانوادم موافق بودن همه چی خوب بود اما مادرش فردا زنگ زدو گفت پسرم نظرش عوض شده اون موقع خیلی داغون شدم خودش بهم اس دادعزیزم ببخشید اما فهمیدم من وتو به درد هم نمیخوریم الانم هنوز خیلی دوستت دارم اما با یکی دیگه رابطه دارم و با اون راحت ترم پس فردا مراسم نامزدیمونه امیدوارم تو هم خوشبخت بشی تازه بد شانسی من این بود که پسره فامیلمون است حتی اون دختره …از نظر خوانوادگی خیلی با هم رفت و امد داریم هر جا میرم اونا هم هستند تا میبینمشون خیلی حالم بد میشه اخه بهم میگفت من اصلا از این دختره خوشم نمیاد خیلی جلفه اما حالا …ترخدا کمک کنید

    پاسخ دادن
    • Comment
      mahsa

      خدابهت صبر بده

      پاسخ دادن
    • Comment
      فاطمه

      بچه ها کسی نمی خواد به من کمک کنه خواهش میکنم

      پاسخ دادن
      • Comment
        هیراد

        سلام فاطمه جان، بنظر من اعتماد بنفستون رو ببرید بالا، هر چقدر شما بهش توجه کنید زندگیتون سختتر میشه ونمیتونید از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرید، به نظر من تو جمع شاد باشید تا بدونه کمبودی رو حس نمیکنید، بدونه چه گوهری رو از دست داده، فقط به جنبه های خوب و مثبت نگاه کنید، تا اینجا باید متوجه شده باشید که ایشون کسی بودن ک ثبات نداشتن، اول جلف بودن رو مطرح کردن و دوباره رفتن سراغ همون جلف، پس قدرت تصمیم گیری درست رو ندارن، خوشبحالتون هم باشه که بهش نرسیدیدو شناختینش. پاینده باشی دوستم.

        پاسخ دادن
    • Comment
      ماهان

      فاطمه جان به هر مشکلی شده فراموشش اول سعی کن ی نفر خوب اگر دوست ئاری جایگزینش کن دوم سعی کن خوتو بزنی به بیخیالی به این چیزا فکر کن موقعی میبینیشون وناراحت میشی
      1-خیلی ادما هستن که حتی جای خواب ندارن ولی تو داری
      2-خانواده ی خوبی داری
      3-خیلی ادما هستن که شبا سر گشنه زمین میزارن و میخوابن
      4-به این ضرب المثل فکر کن=گهی زین به پشت گهی پشت به زین نوبت تو هم میرسه ی روز هم یکی عاشق تو میشه نگران نباش ابجی جونم

      پاسخ دادن
      • Comment
        فاطمه

        اقا ماهان من به نظر شما موافقم ولی خوب ادم مگه چه قدر میتونه به این چیزا فکر بکنه شما فرض کن باهاشون بری مسافرت میخوای از اول مسافرت تا موقعی که برمیگردی به این چیزا فکر کنی ن واقعا شما میتونید…بدی من اینه که باهاشون فامیلم اونم نزدیک دیگه کمه کم دو روز در میان هم رو میبینم من برا نامزدیش نرفتم هر وقت میدونم میخواند بیان خونه ما یا جایی میخوام برم که اونا هم هستند نمیرم ولی خوب چه قدر دیگه باید ادامه بدم خالم میگفت چرا ما هر جا میریم نمیای چی
        بگم از شاهکار پسرش بگم یک ماه دیگه عقدشه نمیتونمم نرم ولی همش احساس میکنم اون روز روز مرگمه تنها چیزی که خیلی دوست داشتم بدونم این که چرا با اون دختره کسی که ازش متنفر بود اما حالا…دختر خاله هام خیلی باهاش حرف زدن اما نظرش عوض نمیشه منم دوست ندارم این جوری نظرشو عوض کنم تنها چیزی که بهش گفتم اینکه خوش بخت بشی. بازم اقا ماهان ممنونم از این که شما کمکم کردین امیدوارم به کسی که دوست دارید برسین.

        پاسخ دادن
  • Comment
    فرشته

    سلام من17,سالمه عاشق يكي شدم كه ميدونم منودوست نداره اما بازم دوسش دارم باهم 12سال اختلاف سني داريم ازطريق يكي ازدوستاي خواهرم باهاش اشناشدم چندوقتي باهم حرف ميزديم اوايل براي امتحان كردنش بوداما بعداخيلي عاشقش شدم امااون همش ميگفت بايدجدابشبايدجدابشيم چندشب پيش بعداز اينكه چندباربهم گفته بودجدابشيم بااينكه دلم نميخواست اما باهاش قطع رابطه كردم درضمن بگم كه هروقت باهم قهرميكرديم اون تول رابذه رو شروع ميكرد وبعضي وقتا اون اول پيام ميداد اونم عاشق يه دختربه اسم ليدابود كه ولش كرده بود حالا ازاون شب خيلي استرس دارم وافسرده ام باخودم ميگم اگه من باهاش بدرفتاري نميكردم نميرفت اماازكم محلياش خسته بودم بااينكه اون اول پيام ميداد ولي نميدونم چم شده بود همه ميگن ولش كنم چون بيشتربهش وابسنه ميشم چون نه مينونيم ازدواج كنيم ونه هيچي لطفا راهنماييم كنيد

    پاسخ دادن
    • Comment
      فاطمه

      سلام به نظر منم باید فراموشش کنی از کجا میدونی اگه باهاش ازدواج کنی موفق میشی خوبه خودت داری میگه بهم کم محلهی میکنه اونم از الان دیگه وای به حال اینکه ازدواج کنی ما دقیقا تو فامیلمون مثل تو رو داشتیم الا دختره حسرت این و می خوره که چرا به حرف بقیه گوش نکرده موفق باشی

      پاسخ دادن
    • Comment
      ماهان

      فرشته خانم منم وضعیتم مثل شماس البته با این تفاوت که عشقم ازم 15 سال بزرگتره امشب هم عروسیه خواهرشه اون خیلی خوشکل شده میترسم بعد عروسی بیان خاستگاریش ولی من اولین عشقم بود و از ته دل دوسش دارم و عاشقشم اونم میگه که دوست دارم ولی به نظرم منو برای حوس میخواد ولی عشق من واقعیه حوس نیس برعکس بیشتر پسرا گه از روی حوس با دخترا هستن
      قربوت برم فرشته جون اصلا حالا که وابسطیت بهش حتی 1درضد کم شده قیدشو بزن منم هنوز عشقمو دارم ولی مطمنم که از دستم میره ولی من که میدونم وابسطگیم بهش ی1 درضد هم عوض نمیشه تا آخر راه ادامه میدم حالا دیگه هر جور خودت میدونی وظیفه ی دوستانمو به جا اوردم

      پاسخ دادن
  • Comment
    سروش

    سلام من همون سروشم لزفا کمکم کنید

    پاسخ دادن
  • Comment
    مرتضی

    با سلام خدمت دوستان گلم من پسری 24 ساله ام.دو سال پیش دختری رو تو دانشگاه دیدم خیلی دختری با حیا و زیبایی بود.یه روز اتفاقی همو تو دانشگاه دیدیم و ازش خوشم اومد اما نمیدونستم اون ازم خوشش میاد برای همین سعی کردم بیخیالش بشم دو سال گذشت و من دیگه ندیدیمش تا اینکه این ترم موقع یکی از امتحانا دیدیم همو .خلاصه بهش گفتم که ازش خوشم میاد و اونم ازو وقت خواست بعد یه مدت با هم دوست شدیم و خیلی بیشتر میخاستمش.این ترم دانشگام تموم شد و چون لیسانس کشاورزیم گلخانه ای تاسیس کردم تا شغلمو ادامه بدم.ما خیلی همدیگه رو دوست داریم و خدا شاهده هردومون هوای همو داریم به مادرش زنگ زدم و گفتم از دخترتون خوشم میاد و اخر ماه به خواستگاریش میام. باورتون بشه من نه ادم پولداریم نه پارتی دارم.فقط به امید خدا و زحمت خودم دارم خودمو بالا میکشم.ازونایی که این کامنتو میبینن میخام واقعا تو زندگی دنبال یه هدف باشن.یه نفری که لایقتونه دوس داشته باشید و برای رسیدن بهش تلاش کنید.انشاله عاشقای واقعی بهم برسن.اوناییکه از ته دل میخان یه زندگی مشترک اغاز کنن.یا علی بگید و برید تو دل حوادث.مطمئن باشید پیروز میشید

    پاسخ دادن
  • Comment
    سروش

    سلام دوستان
    من سروش هستم تقریبا 18 سالمه
    من عاشق دختر همسایمون شدم…دیوانه وار دوسش دارم.اون دو سال ازم بزرگ تره.صبح و شب فقط به اون فکر میکنم و خوابشو میبینم…دارم دیوونه میشم !
    ما با هم شمال هم رفته بودیم اونجا با هم اسب سواری کردیم بازی کردیم و… خلاصه خیلی صمیمی شدیم.
    اولین بار داشتیم والیبال خونوادگی بازی میکردیم که یه من و اون بلد نبودیم اول من رفتم از بازیی بیرون بعد اونم اومد نشست پیشم…با هم حرف زدیم گفتیم و خندیدیم …
    گاهی اوقات با هم شوخی میکردیم . بعضی بهم میگفت بریم با هم قدم بزنیم. مثلا یه بار کنار دریا اسب دیدیم رفتیم تا کنار اونا قدم زدیم و حرف زدیم…هر وقت میخنده از درون خیلی خوشحال میشم.
    هفته پیش رفتیم شهر بازی.اونجا هم خیلی بهمون خوش گذاشت…
    چجوری بهش بگم دوسش دارم؟چجوری بهش بگم اگه نباشه دیگه زنده نیستم؟؟مشکل اینجاست مامان باباش خیلی حساسن رو دخترشون به خاطر همین دیروز هم تولدش بود منم نتونستم کادو بگیرم براش .منم واسه همین تا حالا نگفتم دوسش دارم البته روم هم نمیشه بگم.وقتی پیششمه خیلی خوشحالم…خیلییییییییی…
    خواهش میکنم راهنماییم کنید

    پاسخ دادن
    • Comment
      سروش

      لطفا یکی کمکم کنه

      پاسخ دادن
    • Comment
      فاطمه

      اقا سروش باید ببینید احساس اون دختر به شما چیه اگه ادم ی نفر و خیلی دوست داره باید به خاطرش دست و پا بزنه اما به شرطی که بدونه طرف مقابلشم دوسش داره همون جوری که شما عشقتون نسبت به اون دختر واقعیه باید ببینید اونم همین جوریه … شما تازه اول کاری حتما نظر همه ی بچه ها را خوندی دیدی که چه جوری شکست خوردند چه پسر چه دختر همشون طرف مقابلشون این جوری بوده اول موندن اما بعد خیلی راحت ول کردند پس مطمعا باشید اگه الان بهش نرسید خیلی بهتر از اینه که بعدا شکست بخورید این جوری بازم کمتر از اون موقعه بهش وابسته اید … من خودم داستانم مثل شما بود تنها فرقی که میکردیم این بود که شما دختر همسایتون بوده من پسر فامیلمون بوده نادانی من این جا بود که اول احساس اونو نسبت به خودم ندیدم وقتی دیدم اون بهم پیشنهاد دوستی داده گفتم خوب دوستم داره چون ما از بچه گی با هم بودیم اختالاف سنی مون هم یک سال بود اما بعد خیلی راحت ول کرد و رفت موفق باشید

      پاسخ دادن
  • Comment
    شهناز

    سلام منم مثل شما هم دقیقا نمیدونم چیکار کننم.

    پاسخ دادن
  • Comment
    ليلا

    سلام
    حق با شماست، مقاله شما رو كه خوندم حس كردم منم دچار وابستگي بيمارگونه شدم. بايد شروع كنم براي مداواي خودم. رضا عطاران تو فيلم كلاهي براي باران مي‌گه عشق مثل ميدون جنگ مي‌مونه، ولي اوني برنده است كه از اين ميدون فرار كنه، اما فرار كردن دل شير مي خواد
    منم الان تو ميدون جنگم و ب حدي طرف مقابلم از عشقم مطمنه كه خيلي اذيتم مي‌كنه، ديگه نمي‌دونم بايد چي كار كنم، فكر مي‌كنم بايد منطقي باشم، بايد مداوا شم

    پاسخ دادن
    • Comment
      بی کس

      سلام
      دوستان منم دچار خطایی شدم، تو دانشکاه یه پسری بهم خیلی توجه میکرد شمارمو گرفت ولی هیچ اقدامی نمیکرد من خودم اقدام کردم از همون اولم بددهن بود ولی بهم برنمیخورد هی میخاستم بهش نزدیک بشم ولی بازم چیزی نمیگفت حتی بهش گفتم احتمال داره با یه پسری ازدواج کنم گفت باهاش ازدواج کن فهمیدم حسش نسبت به من چیه رفتم خودکشی کنم ولی خدا یه فرصت دوباره داد ازش معذرت خواهی کردم ولی اینقد مغرور بود که چیزی نگفت ذیگه بهش پیام ندادم سعی کردم فراموشش کنم کلی ضربه خوردم فراموشش کرده بوذم ولی مثل یه شیطان اومد بهم پیام داد که باهم رابطه جنسی داشته باشیم من به دروغ گفتم باشه کلی چت کردیم سعی کردم خودمو سرد نشون بدم خودمو میزدم به اون راه که هیچی حالیم نیس بعدش گفت تو اعتماد به نفس نداری تو سردی کلی بحث کردیم ولی من حاضر نشدم حتی ازم عکس بی حجاب خواست ولی من نفرستادم بعدش گفت نمیخام باهات رابطه داشته باشم منم گفتم من ایمانمو حفظ میکنم پا نمیدم
      فقط توصیه میکنم احساساتونو کنترل کنین عاشق کسی نباشین ارزششو نداره خودتونو ناراحت میکنین الام از درسم موندم خلاصه اینکه خیلی اذیت شدم خودمم اشتبا کرذم پشیمونی سودی نداره
      همیشه با خدا باشین یه لحظه هم ازش دور نشین چون گمراه میشین

      پاسخ دادن
  • Comment
    مرده متحرک

    سلام دختری 23 ساله هستم … من عاشق شدم انقدر عاشق که تو باتلاق عشق دارم میسوزم ولی چکارمیشه کرد راه و رسم عاشقی همینه … من عاشق پسرخالمم … ازبچگی با هم بزرگ شدیم همیشه طوری رفتار میکرد که همه متوجه میشدن به من علاقه مند ولی من دوستش نداشتم به عنوان شریک زندگیم هرچی من بیشتر کم محلی میکردم بیشتر به من دلبسته میشد میگفت من بودن تو میمیرم من عاشقتم ولی من کس دیگه ای میخواستم اون طرفم منو میخواست ولی خانوادم راضی به ازدواج نشدن و ما به ناچار از هم جدا شدیم … بخاطر حرفای مادرم و خالم با پسرخالم حرف زدم قرار شد یه مدت باهم باشیم اگه اخلاقامون بهم خورد ازدواج کنیم … یک سالی باهم بودیم خیلی تواین یکسال بهم محبت کرد هیچی واسم کم نذاشت منم واقعا بهش علاقمند شدم و الان هرچی من بهش نزدیکتر میشم اون از من دورتر میشه!!! نمیدونم چرا ورق برگشت
    الان یک هفته میشه که باهاش کات کردم اونم سراغم نیمده دیگه انگیزه ای برای زندگی کردن ندارم خواهش میکنم کمک کنید فراموشش کنم دارم دق میکنم واسم دعا کنید

    پاسخ دادن
    • Comment
      zahra

      شمارودررک میکنم خیلی سخته….واستون دعامیکنم

      پاسخ دادن
    • Comment
      ترانه

      سلام فاطمه جان ب نطرمن تواین دوره هرکسی تجربه یه عشق روداره حالابعضی هابهش رسیدن واکثراهم نرسیدن ولی کسی ازتبودکسی نمرده من خودمم چنین تجربه ایی دارم بدترین انتقام براکسی ک ولت کرداینه ک شادزتدگی کنی بذارفک کنه ازرفتنش عذاب ک نمیکشی هیچ خوشحالم هستی کسی ک داره خوشیهاشومیکنه وزندگیشومیگذرونه ببخشیداولی حماقته ک بایادش زندگیتوخراب کنی مگه توچن باراین سن الانتوتجربه میکنی میدونم سخته ولی اول تظاهرکن ب خوشحالی بروتوجمعه های شادازهربهانه ایی برای خندیدن استفاده کن هروقت دلت براش تنگ شدحرفایی اخرش ک مطمعناحرفاهایی خوبی هم نبوده حرفایی روزی ک میخاست ازت جداشه رایاداوری کن بدیهاشوبراخودت بزرگ کن بازم میگم ازهرفرصتی براشادشدن استفاده کن حتی تظاهرکن ب خودت تلقین ک بدون اون خوبی کم کم این تظاهرکردنوبرات ب واقعیت تبدیل میشه…….ودراخرجونیتوبراکسی ک برات ارزش قاعل نبودتباه نکن برعکس سعی کن ب یه جایی برسی ک یه روز ب دست وپات بیفته اون روز ک فقط خوردشدنشومیبینی روزی ک دیگه برات ارزش نداره…فراموش نکن ک زمین گرده ماادمایه روزی ی جایی بهم میرسیم…

      پاسخ دادن
  • Comment
    نسرین

    سلام من22 سالمه 8 سال پیش یکی ازپسرایی که از بچگی میشناختمش ومث داداشم برام عزیز بود یه کارایی میکرد که همه کسایی که مارومیشناختن فهمیده بودن که اون دوسم داره البته خودمنم دوسش داشتم همیشه خواستم با خوش رویی بهش بفهمونم بعدچن وقت اون دانشجو شد ورفت به یه شهر دیگه ما دیگه نتونستیم همدیگروببینیم الان بعد این همه سال دوباره هرروز همدیگرو میبینیم که تاوقتی که من بهش نگاه نکنم بهم زول میزنه ولی تا من میخوام نگاهش کنم روشو برمیگردونه درحالیکه من دوس دارم چش ازش برندارم این درحالیه که من دارم فک میکنم که دیگه دوسم نداره که این برخوردو از خودش بروز میده لطفا آقا پسرا بهم کمک کنن بهم بگن این رفتار یعنی چی؟ یعنی من دیگه نباید به اون فک کنم؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    امیر

    سلام من عاشقه یکی بودم که اونم عاشقم بود ما سه سال باهم بود ولی الان 1 هفتس ازش خبری نیس دیروز صبح خبر ریسد نامزدکرده منن دارم دیونه میشم نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم الانم 5 تا قرص دیازپام دستمه نیم ساعت دیگه از این زندگی نعلطی خلاص میشم

    اهای پسرا به هیچ دختری اعتماد نکنید

    پاسخ دادن
  • Comment
    بیکس

    سلام چه پسر چه دختر چه عشقی همش دروغه برید دنبال پول عشق خود به خود میاد

    پاسخ دادن
  • Comment
    ناشناس ب

    سلام لطفن بهم کنید که چکار کنم….خیلی داغونم وحالم بده…از دخترا میخام راهنماییم کنن لطفن…
    تو دانشگاه با یه دختر آشنا شدم که 18 ساله بود،ترم اولش بود،بعد از اینکه کلی با خودم کلنجار رفتم که چطور احساسمو بهش بگم،بالاخره بعد از حدود یک ماه تونستم شمارشو بگیرم و باهاش دوست بشم،خیلی دختر خوب ساده و نجیبی بود.سه ماه با هم بودیم و تمامی لطف و محبت و عشقمو به پاش گذاشتم،اونم بهم ابراز علاقه میکرد و دوستم داشت…
    یکروز که به تلگرامش سر زدم،دیدم مخاطبی داره به اسم زندگی من…
    همونجا به خاطر حس خیانتی که بهم شده بود و ناراحت شده بودم بهش گفتم دیگه پیام نده ،اون میگفت چکارشده چرا اینجوری شدی،اول انکار میکرد وقتی گفتم همه چیو فهمیدم،گفت که با اون 4 ساله رابطه داره ،بعد از 3 روز پیام دادم که بیام خاستگاری و اون گفت که ما توزندگیمون خوشبخت نمیشیم…
    الان نزدیکه 10 روزه ازش جداشدم و خیلی افسرده شدم،مثه دیوونه ها به یجا زل میزنم و کم خوراک و کم خاب شدم خیلی.همش خاطراتش تو فکرمه و یه لحظه از یادش بیرون نمیام…
    همش با خودم میگم که اگر قسمت جدایی بود ، پس چرا آشنامون کرد…
    هنوزم دوسش دارم و نگرانشم،چون تواینترنت و سایتای دیگه خیلی خوندم این جور روابط طولانی بعدش از هم جدا شدن،میترسم روزی برسه که دیگه خیلی دیر بشه برای برگشتش و اون بعد از جداییش به طرف من برگرده که یا متاهل شده باشم یا دیگه نتونم عشقشو بپذیرم،ولی از خودم مطمعنم که تا آخر عمرمم یادش از قلب و ذهنم پاک نمیشه،اونم خیلی ازم معذرت خواهی کرده و گفته هیچی برام کم نزاشتی تو خیلی خوب بودی این من بودم که باید از اول بهت میگفتم و نمیزاشتم به اینجاها برسه و تاآخر عمرش منو فراموش نمیکنه.
    بگین من چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟برای برگشتنش کاری انجام بدم یا بزارم مرور زمان مشکلاتو برطرف کنه،یا اون برمیگرده یا من فراموشش میکنم….
    اصن دوستم داره هنوز یا نه………

    پاسخ دادن
    • Comment
      محمد

      بیخیالش شو و به کار وزندگیت برس!اینا همشون همینن
      عشقتم صرف یکی کن که ارزششو داشته باشه! آدم فریبکار و بی احساس ارزش این ناراحتی و استرس رو نداره

      پاسخ دادن
    • Comment
      نسرین

      سلام آقای محترم من فک کنم این خانوم اصن شمارو دوست نداشته وشمارو برای روز مبادا ذخیره کرده بوده یا احتمالا شما با فردآرمانیش متفاوت بودین در هردو صورت نباید بهش فک کنین.

      پاسخ دادن
    • Comment
      فاطمه

      اقای محترم به نظر من شما باید بیخیالش بشین دختری که با شما سه ماه رابطه داشته و به شما مثلا ابراز علاقه میکرده ولی تو دلش یکی دیگه بوده به نظر خودتون زن زندگیه از کجا میدونید اگه باهاش ازدواج میکردین موفق بودین شاید تو زندگیتونم الکی به شما ابراز عشق میکرد ولی با صدتای دیگه بود یا شایدم بعد ی مدت میگفت من یکی دیگه رو دوست دارم فکر نمیکنید اون موقع بد تر بود پیش خودتون خوانوادتون و بقعه شرمنده مشیشدین پس مطمعا باشید دوستتون نداره اگه داشت می موند و با یکی دیگه نبود امیدوارم خوشبخت باشید

      پاسخ دادن
  • Comment
    امیر

    من اگه تا حالا با دختری دوست نشدم فقط به خاطر دختر عممه من شغل کارمندیو دوس دارم یروز بش گفتم چه کشوری دوست داری بری گفت کانادا منم بخاطر اون راه زندگیمو دارم عوض میکنم و الان شغل پزشکیو انتخاب کردم

    پاسخ دادن
  • Comment
    امیر

    ما ستا دوستیم پسریم عاشقیم من عاشق دختر عمم اون دوتا عاشق دونفر دیگه من به دختر عمم گفتم عاشقشم ترکش میکنم حدود 4یا5 روز پکرم داغونم اونم برگشت گفت منم یه اقا پسریو دوس دارم مشخصات منو داد بهش گفتم اون منم خندیدو گفت نمیتونم ج بدم منم گفت سکوت نشانه رضایت است بد هردو باهم خندیدیم من الان تو پوسته خودم نمیگونجم من دارم دیونه میشم

    پاسخ دادن
  • Comment
    یک بدبخت

    سلام لطفا کمکم کنید دیگه از زندگی خسته شدم الان میخام برم خود کشی زندگی برام جهنم شده توروخدا کمکم کنید چیکار کنم من 15 سالمه اسفمندی

    پاسخ دادن
  • Comment
    عسل

    ما شاید زیاد با هم نبودیم ولی دوسش داشتم عاشقش بودم اولیا حرف از ازدواج میزد هر چی بیشتر بهش نزدیک شدم از بحث ازدواج دور تر شد، تو عمرم با هیچ پسری نبودم اینم از سر عشق باهاش بودم ن هوس
    ولی اون منو فقط رفیق خودش میدونست چهار دفعه حرف از ازدواج زده بود مادرمم در جریان بود ولی ی روز گفت خواستم زن بگیرم اینجوری باهاش رفتار میکنم ی روزم ب شوخی بهم گفت شوهر شمالی کن بعدش فهمیدم همش کشکه و من واسش بازیچه بودم خواستم امتحانش کنم گفتم بهتره جدا شیم رابطه ما اخرش جدایی بعد از یک ساعت حرف زدن قبول کرد هیچ اسراری هم بر اینکه بمون نکرد فقط فهمید همه حرفاش دروغـــــــــه دیگه عاشق نمیشم
    دخـــــتـــــــــــــــــــــــــــــــرا تا پســـــــــــــری با خانوادش نیومده با خانوادتون بحرفه گــول نخورید

    آخرش بد جوری میشکنید مثل الان من ک داغووونم کار فقط گریس

    پاسخ دادن
    • Comment
      hosinsani

      دوستان عزیز من یک پسره نوزده ساله هستم و تا شیش ماه پیش اصلا نمیدونستم دوست دختر چیه،بعد از اینکه فهمیدم با خودم یک عهد بستم و اونم این بود که هیچ دختری رو به خودم وابسته نکنم
      سعیمو کردم ولی همیشه این نکته رو در نظر داشتم که هیچوقت و هیچوقت نباید دختری رو ناراحت کنی به خودت وابستش کنی و بعد دلشو بشکنی چون دخترها خیلی از نظر عاطفی قوی هستن و تو عشق کم نمیارن….این از این
      من با دختری آشنا شدم که از من یک شهر فاصله داره،اول ما باهم یک دوستیه معمولی داشتیم ولی تا اینکه یک روز بهم گفت که عاشقت شدم من همونجا سعی کردم از خودم دورش کنم و نزارم عاشقم بشه ولی اون با تمام وجود منو دوست داشت شمارمو گرفت
      بعد از یک هفته گفت حسین دارم ذیوونه میشم و زنگ زد بعد گریه میکرد تقریبا هر وقت زنگ میزد التماسم میکرد ولش نکنم و خیلی خیلی گریه میکرد منم دوسش داشتم و عاشقش بودم ولی نمیخواستم که ازم ناراحت بشه یا دلشو بشکنم و بعد از یکروز فکر کردن جوابشو دادم و قبول کردم ولی ایندفعه من اینقدر وابستش شدم که یکسری باهم دوساعت صحبت کردیم همش با گریه بود
      دوستان عزیز میخوام اینو بگم که بعد از این همه مدت کسی رو پیدا کردم که واقعا عاشقمه حتی وقتی بهش گفتم پول ندارم بهش توهین کردم خلاصه هر کاری کردم بیخیالم بشه اون فقط یک جمله رو گفتم

      اگر شده باشه به پات بسوزم و بمیرم تورو ولت نمیکنم
      ودوستان نکته ای که من تو اکثر شما دیدم اینه که هیچکدومتون حرفی از خدا نزدین تا حدودی
      بیایین از خدا عشقتونو بخوایین تا بهش برسین البته اگر نیتتون خیر باشه و پاک
      نه اینکه به دختره نزدیک بشی یک سکس باهاش داشته باشی بعد بری و برنگردی بدون که اون دختر از روی احساس و علاقش به تو تن به این کاره کثیف داده ولی تو با یک لذت نهایت نیم ساعت آبروی یک دخترو از بین میبری،بدون یکروز همین بلا سره ناموست میاد دردشو حس میکنی
      پی بهتره از عشقه همدیگه سو استفاده نکنید
      با تشکر از دوستان

      پاسخ دادن
  • Comment
    صبا

    من بیست سال پیش عاشق یه نفر شدم اون موقع بچه بودم ولی بخاطر حرفای پدر و فامیلا که ما باید با هم ازدواج کنیم کم کم به او علاقه مند شدم، شهر هایی که زندگی میکردیم از هم خیلی دور بود دیگه هم اونو ندیدم ولی از تو ذهن و فکرم یه لحظه هم بیرون نمیره، میشه کمکم کنید

    پاسخ دادن
  • Comment
    زینب

    هه….مگه پسرا هم عاشق میشن؟عشق مردا فقط مربوط به تغییرات هورمونیشونه و به آخر شب و شب جمعه ختم میشه!عشق کیلو چنده؟؟؟مرد ها فوق العاده آدم های بی احساسی هستن.

    پاسخ دادن
  • Comment
    مریممم

    من امشب که دلم گرفته بودوباسایت شما اشناشزم روحیم عوض شددبدم خیلی ادم بدترازمن هم اینجاهست.بیایدباهرکی که هستیم سرد رفتارکنیم و اگرباپسری هستیم ولش کنیم واگربرگشت مال ماست.شبتون خوش دوستان تافردا.

    پاسخ دادن
  • Comment
    soroor

    وقتی دختر 13ساله عاشق شده زشت نباشه که با 18 سال سن هنوز عاشق نشدم؟؟؟؟؟

    پاسخ دادن
    • Comment
      مونا

      سلام به نظر من عاشق نشی بهتره عاشق شدن دردسر داره من از اون کسانی نیستم که با نامحرمم دوست بشم اما عاشق یکی شدم که میدونم چند ساله یکی دیگه رو دوست داشته اما خانوادش مخالف ازدواجشون بودن هر دفعه نماز میخونم دعا میکنم یا عشقش از سرم بره یا باهام ازدواج کنه پولدار نیس اما اهل کاره ما فامیل هستیم هر دفعه میدیدمش یه جورای میخاستم با نگاهم بهش بفهمونم دوسش دارم اما بعدش احساس خیلی بدی بهم دس میداد انگار از من دورتر میشد و خودش رو میگرفت اما دفعه آخری که دیدمش اصلا نگاهش نمیکردم برعکس اون خودش رو کشت از بس یواشکی و به هر بهونه ای منو نگاه میکرد وقتی میبینمش حالم بد میشه اینقدر بد که گاهی اطرافیان فکر میکنن مریض هستم دست خودم نیست نمیدونم چیکار کنم وقتی هم میخواد بره خیلی ناراحت میشم و افسرده توی برزخم اگه میشه راهنماییم کنید توکل به خدا میکنم کاش از اول عاشق نشده بودم

      پاسخ دادن
  • Comment
    حامد

    دوستان من از همتون داغونترم

    پاسخ دادن
  • Comment
    ارمین

    سلام از رابطه ی من ۵سال میگذره دوست دخترم میگفت عاشمه و واسم همه کاری می‌کرد تا اینکه منم گفتم دور از مردانگی بخوام بعد از این همه مدت دستشو ول کنم درست زمانی ک تصمیم گرفتم پا جلو بذارم گفت ک منو نمیخواد دیگه و بهانه های مختلف اورد من هرکاری کردم برگرده مشاوره رفتم خانواده رو واسته کردم اما قبول نکرده و میگه الان حالش خوبه دارم دیوونه میشوم نمیدونم چیکار کنم و چه جوری خاطراتش فراموش کنم و موندم اون ب عنوان یه دختر چطور میتونه فراموش کنه ? تا عید رابطمون عالی بود یه دفه همه چیز تغییر کرد خیلی گیجم کمکم کنین لطفا……..

    پاسخ دادن
  • Comment
    سارا

    من وضعم با شماها فرق داره…من دوساله ک با دو نفر دوستم و همیشه هم باهاشون مشکل داشتم و دارم…حس میکنم بهم توجه نمیکنن و برام اهمیت قایل نمیشن …یعنی میشن و لی خیلی کم…عصابم خیلی بهم ریختهدانشگاه برام خیلی درد و رنج اور شده…دلم میخواد مثل خودشون باهاشن رفتار کنم اا اون دوتا با هم خیلی صمیمی ان…منم تنهام…تو دانشاه و باید قربون صدقه رفتن اینارو تحمل کنم

    پاسخ دادن
    • Comment
      علی

      وقتی شبا میاد به خواب دلم مبخواد خفه بشم چیکار کنم!؟ برای هر حرفی که بش زدم ناراحتم کاش فقط میپرستیدمش.تا بود الانم خدا تو جهنم نگم داشته خدا بکش راحت کن دارم خفه میشم

      پاسخ دادن
  • Comment
    Zahra

    خودم بهش گفتم که ازم دور بشه ولی الان منم بدجوری داغونم رفتم وبلاگش کامنت گذاشتم وبلاگشو تعطیل کرد مخاطب شعراش منم از شعراش میتونم بفهمم که چقدر از دستم ناراحته و ازم متنفره بدجوری داغونم بدجوری عاشقشم حتی شمارشو پاک کردم خیلیییییی پشیمونم خاطراتش منو داغون میکنه

    پاسخ دادن
  • Comment
    خاطره

    سلام…من یک دختر 16 ساله هستم…من مشهدی هستم…تک بچه ام…من و مامان و بابام کرمان زندگی میکنیم..از اول دبستان من کرمان هستیم.هفته ی بعد روز سه شنبه میخوایم برای زندگی بریم مشهد…اخه اینجا خیلی تنهاییم و همه ی فامیلامون مشهد هستن…من خیلی خوشحالم اما..تازه دو هفتست که عاشق یه نفر شدم…یه پسری که توی یه سوپر هست شدم…همیشه با بابام اون سوپر میریم..احساس میکنم اونم دوسم داره..از نگاهاش میفهمم..فکر میکنم برای خواستگاریم در عرض چند ساله اینده بیاد و با بابام حرف بزنه…اما ما داریم برای همیشه میریم و اونم نمیدونه…نمیدونم روز رفتن از این شهر لعنتی چجوری تحمل کنم؟کمکم کنین…توروخدا…

    پاسخ دادن
    • Comment
      فاطمه

      به نظر من به یک بهانه برو در مغازش به شرطی که تنها بری ببین چیزی بهت میگه چون اگه واقعا دوستت داشته باشه بهت میگه تو هم ی جوری بهش بفهمون که دوستش داری یا مثلا الکی نشان بده داری با تلفن حرف میزنی و بگو ما قراره از اینجا بریم مشهد مطمعا باش اگه دوستت داشته باشه ی کاری میکنه مثلا در خواست شماره البته چند دفعه تنها برو مغازش موفق باشی

      پاسخ دادن
  • Comment
    تنها……

    بچه ها تهش همه ی ما که عشقو تجربه کردیم به یه نتیجه میرسیم عشق کشکه و ما داریم کشک میسابیم دختر خانومای گل تا حالا دیدین یه پسر واسه ی یه دختر که از دست داده بیاد اینجا و زار بزنه نمی گم نیس اره هست ولی دخترا بیشتر ضربه میخورن یا پسرا از سن 12 تا 20 سالگی یه سن حساسه که مغز نمی تونه علاقه و عشقو تشخیص بده همه ی ما ممکنه تو این سن عاشق کسایی بشیم که در اینده به خودمون بخندیم یادتون نره خداوند همیشه با عاشقانو صابرانه پس همه چیو بسپرین به دست خودش پس بهتره با دوستی با یک پسر نه روح خودتونو الوده کنین که اثراتش بعدن گریبان گیرتون باشه نه جسمتونو می دونم الان نیاز دارین کسیو دوس داشته باشین اما چه کسی بهتر از خدا چه خوبه اگر بتونم این احساساتو در خودمون سرکوب کنیم سخته ولی میگذره منم خودم عاشق یکیم که مدام دارهبا یکی دیگه جلوم جولان مید و فقط به فراموش کردنش ختم نشد ولی میگذره

    پاسخ دادن
  • Comment
    تنها……

    من فک می کردم خودم وضع روحیم داغونه اما با خوندن نظرات فهمیدم نه خیلیا به گناه عاشق شدن دارن عذاب میکشن من زهرام 15ساله از بروجرد پسر عمم که 5سال ازمن بزرگتر بود و خیلی با هم رفت وامد داشتیم رو از کوچیکیم یه جور خاص دوس داشتم تا اینکه عید امسال حسم بش تغیر کرد دیگه دوس داشتن ساده نبود من عاشقش شدم می دونستم هشت ماهه با یه دختر مجازی دوسته و همینم عذابم میداد اما به تازگی فهمیدم اون مجازی نبوده و اون دختر تو دانشگاهشه امین خیلی اون دختره رو دوس داره و چند شب پیش رفتن خاستگاریش امین از همه نظر عالی بود خدایا این همه مدت من حسی بهش نداشتم امینو ازم نگرفتی الان که برای اولین بار عاشق شدم به این زودی باید شکست بخورم من عاشقش اون حسی به من نداشت اما من پا روی عقایدم میذاشتمو عشقمو بهش ابراز میکردم من بهش اس میدادم نه عاشقانه ولی پر از عشقو عطوفت که هیچ کدوم جوابی نداشت خستم خستم از این دنیا چرا تا کی این عشقای یه طرفه باید ادامه داشته باشه

    پاسخ دادن
  • Comment
    الهه

    سلام.
    من 1 دختر 25 ساله ام.
    یک سال و نیم هست با پسری سر 1دیدار ساده آشنا شدم و مذهب هامون فرق داره من شیعه هستم و اون سنی.
    بعد از چند بار دیدن فهمیدیم واقعا به درد همدیگه می خوریم.
    با خانوادش صحبت کرد و مخالف بودن؟؟؟؟
    به دلیل راه دور و غریبه بودن و مذهب….
    گفت تحمل کن راضیشون می کنم…
    من هم تا الان صبر کردم.
    هرازگاهی دعوا می کردیم…
    تا اینکه 1 ماه پیش تو دعوا می گفت برو پی زندگیت من سرطان دارم و از این حرف ها…
    گفتم تا نریم دکتر و ثابت نکنی باور نمی کنم…
    از هم دور هستیم فقط بعضی وقت ها از صبح تا عصر می رفتیم بیرون…
    رابطمون خیلی خوب بود…
    اون روز بعد از حرفش رفتم با دوستای پزشکم مشورت کردم و بهترین آزمایشگاه و دکتر رو و هرچی فکرشو کنید پیدا کردم تا بهش ثابت کنم که واسم مهمه و هیچ چیز نمی تونه ازهم جدامون کنه….
    ولی بعد ازاینکه بهش گفتم این کارا رو کردم تو چشام زل زد و گفت 1 چیزی بگم دعوام نکن…
    گفت دروغ گفتم سرطان دارم….
    من هم چیزی نگفتم….
    بعد از اون گفتش که خانوادمو نمی تونم راضی کنم الان 1 هفته است کلا باهم درست صحبت نکردیم….
    خانوادش میگن فقط و فقط دختر فایل باید بگیره و به خاطر مسایل ژنتیک میگه نمی خواد….
    حالا من موندم و کلی خاطره …
    ولی حسم میگه داره بهم دروغ میگه و حتما به خاطر مریضیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ دادن
    • Comment
      behnaz

      سلام من به مدت خیلی طولانی بادوست پسرم دوست بودم خیلی جدی بود ولی من خیلی ترسیدم چون خانوادهها باهم فرق داشتن ما ۱۰ سال باهم دوست بودیم چون هم از نظر تحصیلات و هم خانواده قابل قبول نبود فرهنگها خیلی فرق داشت ولی مهربون بود دوستش داشت برای همین نتونتم ب پدرم بگم حالا بعد 3ماه فهمیدم ازدواج کرده که باورم نمیشه اخه اون خیلی دوستم داشت و من خیلی ناراحتم فکر نمیکردم اینجوری باشم چقدر راحت یادش رفت من تنها موندم یعنی دیگه به یادم نمی افته؟مگه میشه,یه چیزی بگین اروم شم این حس پشیمانی و دو دلی منو کشت

      پاسخ دادن
  • Comment
    بی نام

    منم ی تجربه تلخ و جنون اور داشتم از خدا میخوام بلایی رو که اون سر دلم اوردیکی دیگه بدترشو سر دلش بیاره تا بفهمه من چی کشیدم تا اخر عمر اهم پشت سرشه…

    پاسخ دادن
  • Comment
    هلنا

    خیلی درکتون میکنم .هلنا 13 ساله.

    پاسخ دادن
    • Comment
      یک بدبخت

      نمیتونی اینا فقط حرفه فقط خدا که مینونه مارو درک کنه

      پاسخ دادن
    • Comment
      ماهان

      سلام من ماهان هستم 14 سالمه من دیوونه وار عاشق ی دختر شدم که ازم 15 سال بزرگتره ما از اولش قرار بود فقط دردو دل کنیم با هم ولی من دیوونه وار عاشقش شدم الان بعد از 4 هفته دوستی میگه باید از هم جدا بشیم چون ممکنه من ازدواج کنم و تو دلت بشکنه بعد از کلی خواهش های من قرار شد باهم دیگه دوست ساده بمونیم از غذا دختره دختر همسایمون هست منم از بچکی با هم بزرگ شدیم مثل اقوام و اشنا هستیم خیلی دختر خوبی هست من واقعا دوسش دارم خیلی سخته برام که دیگه بهش دوست دارم نگم چون از ته دل میخوامش و به سن توجه نمیکنم متاسفانه توی یک شهر هستیم اگر ازدواج کن هر روز میبینمش هیچ دردی بد تر از این نیست که عشقت دست و دست یه نفر دیگه باشه لطفا کمکم کنید که نظرش عوض بشه یا من راحت فراموشش کنم تعریف از خود نمیکنم ولی بهم میگن خیلی خوشکلی من دوست ندارم با دل دخترا بازی کنم چون میدونم از الا ن هر قولی هم بدیم به هم تا موقع ی ازدواج نظرم عوض میشه ولی در مورد عشقم به همسایمون نه اگر اون من رو بخواد من میگیرمش اونم نسبتا خوشکله ولی تا حالا ازدواج نکرده من واقعا دوسش دارم چند دفعه هم گفتم شب عروسیت خدکشی میکنم به خاطر این که سر قولم بمونم 100%انجامش میدم من موندم چرا خدا مارو گذاشت سر راه هم چون اون هم میگه دوست دارم ولی ازدواج نه چون تفاوت سنی داریم منم از خیلی از ادم بزرگا که نصیحتم کردن و گفتن که زنا بعد از 40 سالگی یاسگی میشن و دیگه میل به رابطه ندارن و اون موقع من تازه 20سالم کیشه یعنی تازه اول عشق و حال نمیدونم به خاطر این حرف ادم بزرگا فراموشش کنم یا به حرف دلم گوش بدم اون بعشی موقع ها بهم میگه بزار من ازدواج کنم بعد از 5 سال کهتو 20سالت شد تلاق میگیرم میام پیشت ولی دیگه اون موقع فایده نداره چون دلم شکسته لطفا اگر میخواید راهنماییم کنید لطفا به ایمیلم پیام بدید خیلی ممنون میشم ازتون خواهش میکنم راهنمایی کنید

      پاسخ دادن
  • Comment
    لیلی

    سلام مبه همه من از همتون بیچاره تر شدم بامردی ده سال پیش ازدواج کردم که 11سال از خودم بزرگتره و الان یک دختر 6 ساله ویک زندگی پر از اختلاف دارم و الان 5 ماهه با مرد متاهلی که اونم دوبچه داره وکلیروابط سرد باهمسرش آشناشدم اولش ساده بود اما چون هردومون سنمون به 33سالگی رسیده کاملا منطقی نه از روی هوا وهوس عاشق هم شدیم هردومون اعقادات مذهبی خیلی داریم حتی تو این مدت هیچ گونه اشاره ای هم به ارتباطات جنسی نکردیمفقط بحدی همو دوست داریم که واقعا بدون هم زندگی برامون حرامه بی هم میمیریم روز و شب بیاد هم اشک میریزیم اما به یه قرار سر محل کار مشترکمون بسنده میکنیم فوق العاده بیتابیم و همو دوست داریم اما هردومون گیر دوری بیش از حد افتادیم نه برای اون نه برای من تحمل اینکه بهمسرهامون ارتباط داشته باشیم قابل هضم نیست بجدی دوستش دارم وازش دوست داشتن میبینم که به جنون کشیدم هردو متولد آذر با قلبهای داغ عاطفی هستیم از یکطرف هم گاهی عذاب وجدان میگیرم نکنه کاره ما حرامه ولی باوجود اینکه هردو نماز خون هم هستیم اون منو تسکین میده بابیان خلاهای عاطفی که تو زندگیمون داریم تورو خدا اگه کسی هست اینجا که میتونهوبمن راهی نشون بده کمکم کنید واقعا عاشقشم و عاشقمه

    پاسخ دادن
    • Comment
      غریبه

      سرکار خانم فقط به فکر خودت نباش !!! اون بچه چه گناهی کرده که باید همچین خانواده ای داشته باشه !!!
      بابایی که رابطه اش با مامانش خوب نیست و مادری که داره تو تب و تاب مرد غریبه دیگه ای میسوزه !
      نمیدونم شایدم تو موقعیت شما نیستم و دارم قضاوت میکنم … ولی وقتی خودمو جای دخترت میذارم حس دیگه ای جز سوزش قلب بهم دست نمیده !

      پاسخ دادن
  • Comment
    لیلا

    تو این دنیا هیچکسو به جز اون نداشتم بعد 6 سال عشق و علاقه حالا با حرفایی که زدن در موردم باید از دستش بدم کاش حرفا واقعیت داش کاش واقعا قبلا اینجوری بودم اخه چرا . چرا این بلاها باید سرم بیاد اگه کسی مشکل منو داشته لطفا من. راهنمایی کنه خواهش میکنم دیگه تنها راهیی که میبینم خودکشیه دوسدارم برم تو جهنم ولی از این دنیا که بدتر جهنمه خلاص شم زندگی خیلی بی رحمه .

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلا

    سلام . من زندگی خیلی تلخی دارم همش دارم عذاب میکشم دوسدارم بمیرم خسته شدم از همه چی خسته شدم من مثل بقیه نیستم هیچیم مثل بقیه نیس من عاشق شدم معتاد شدم نفسم داره میگیره من یه عشق ممنوعه دارم میدونم اشتباه میدونم گناه میدونم ادم پستیم میدونم همه اینا رو میدونم اما من چیکار کنم اگه نباشش به قران میمیرم من چیکار کنم یه مدتی بود با شوهر خواهرم میرفتم بیرون مثل خواهر و بردار یکی دو سال این جوری بود اون به من علاقه مند شد ولی من نه تا یه روز به خودم اومدم دیدم منم علاقه مند شدم بهش سه ساله دیگه گذشت انقدر تو جون هم بودیم هر روز هر دقیقه هر ساعت ما عاشق هم شدیم چیزی فراتر از عشق نفسم بالا نمیاد جونمو ازم گرفتن اگه نباشتش به خدا میمیرم اون خیلی تعصبیه خیلی زیاد من به خاطرش با همه قهر کردم با خانوادم با دوستام با همه حتی در خونرو هم بدون اجازش باز نمیکردم تا امروز به خاطر انتقام ازم پشت سرم کلی تهمت زدن بهش گفتن من قبلا دختر بدی بودم اونم دیگه منو نمیخواد من اگه نباشتش چیکار کنم چه جور زندگی کنم تو رو خدا بهم دکمک کنید من دارم میمیرم من تنها عاشق یه نفر شدم همه جونمو عقمو بهش دادم حالا با این غم چی کنم چه جور زندگی ادامه بدم همش از خدا میخوام نو بکشه از این زندگی نکبتی خلاص شم تو رو خدا کمکم کنید خواهش میکنم

    پاسخ دادن
    • Comment
      mona

      به زندگی خواهرت رحم کن.چقد خودخواهی ک حتی به خواهرت هم فکر نمیکنی.شرم آوره واقعأ.اون مرد هرزس.فقط یک لحظه خودتو جای خواهرت بذار ببین چه حالی میشی‏!‏ آدم خواهرش بهش خیانت کنه دگ به کی اعتماد کنه‏!‏‏!برو توبه کن دست بردار ازین کار.این عشق نیست هوسه

      پاسخ دادن
  • Comment
    گلی

    سلام.من 13 سالمه و یکی از پسر های فامیل رو خیلی دوست دارم.یعنی عاشقشم.اونم حدود 20 سالش هست.ولی چون من دخترم و اون پسره زیاد باهم میونه ی خوبی نداریم.چطور میتونم میونمو باهاش خوب کنم؟فقط همین…

    پاسخ دادن
  • Comment
    مهدی

    سلام
    یه عشق دو ساله با یه دختر دروغگو داشتم.یک سال از آشناییم گذشت تا من رفتم خونشون.اون تنها بود و دانشجو منم براش کم نذاشتم.دیدم درس نخونده و بیماره روحی داره.بعد دو سال و چندبار به هم زدن خواستگاری از طرف من،دختره بهم تهمت زد و باباش چاقو بهم زد.کمرم شکست.آبروم رفت،حیرونم چقدر باید آدم پست یا نادان باشه که تا اینجا پیش بره.

    پاسخ دادن
  • Comment
    یگانه

    سلام دوستان واقعا هم متاسف شدم ک انقد رابطه های این جوری بوجود اومده و هم ب دنبالش شکست عاطفی !! عاشق یه پسری مغرور بودم ک با محبت و زیرکی تمام اونو سمت خودم کشیدم و چون هردومان والدین مون از هم جدا شده بودن با محبت بیشتر خودمو بهش نزدیک کردم ولی خب هیچ وقت نمیشه عشق رو ب کسی تزریق کرد هرچند هم همه چیز خوب بود در اصل من بودم ک رابطه رو حفظ میکرد کل افتخارم این بود تو طول اون یه سال رابطه جنسی باهاش نداشتم بعد از یه سال اون رفت چون دیگه تصمیم گرفتم رها کنم تا ببینم آیا اونم برای من حاضره کاری کنه و اون رفت با سه چهار ماه مشاوره و خوندن کتابهای مختلف خودمو حفظ کردم و رشد دادم حدود هفت هشت ما برگشت و تنها بحث تلفنی خواستن رابطه جنسی بود هر یکی دوماه کارش همین بود ک من قبول نمیکردم تا اینکه یه بار زنگ زد و گف میخوام دیگه از ایران برم قبلش بیا ببینمت منم خب قبول کردم چون هنوز اون عشق و علاقه لعنتی بعد از دوسال تو وجودم بود آتیش زیر خاکستر! وقتی رفتم طی یکی دوساعت بحثمان شد و فهمیدم قضیه چیز دیگر انقد دعوامون بالا گرفت ک گوشیم و برداشت و کیف مو از ماشین پرت کرد بیرون و بعد تماسش ب پدرم و هزارن مشکل و تهمت !! پدرم دیگه نمیخواست منو ببینه و کار ب دادگاه و شکایت و هزارن مشکل تا جایی ک از بعضی مسول های دانشگاهم خواستم کمکم کنن..بدترین روزهای عمرمو گذروندم و فهمیدم تا اسم مردی تو شناسنامه نرفته نخوام دوستای خوبم ارزشت بیشتر از اونی هست ک بخواین عمرتون پای کسی بزارین قدر تونو نمیدونه !! هیچ دلیلی ندارین ما وابسته باشیم .. و هنوز دارم تلاش میکنم ک اعتبار و اعتماد از دست رفتم جلوی پدرمو ب دست بیارم!!! چرا یادم نگرفتم کسی ک باعث ناراحتی و غم من هست حذف کنم !! بیایید خودمون رو دوس داشته باشیم این بزرگترین کمک هست ب خودمون

    پاسخ دادن
  • Comment
    پریسا

    دختری هسم21ساله فوف العاده احساساتی با پسری ازطریق چت آشنا شدم باش قرار ملاقات گذاشتم ازش خوشم آمد رابطه تا7ماه ادامه پیدا کرد تا این که چن روز پیش با شماره دوستم بش پیام دادم همون اول اصل داد از هرکسی تو این دنیا انتطار پا دادن داشتم جز عشقم موضو بش گفتم اونم گف فک کردم دوستمه پسرمیخواد سربه سرم بزاره باورم نشد باکلی نفرین ازش خدافظی کردم اما نتونسم یه روزم تحمل کنم داشتم نابود میشدم ضربه روحی بدی خورده بودم حالت افسردگی داشتم همش گریه میکردم تا این که فردا عصرش طاقت نیوردم بش پیام دادم اگه هنو دوستم داره بیاد ببینمش اونم گف حسش عوض نشده من دارم تند میرم میدونم عاشقم نیس اما من علشقشم وبدجوری بش وابسم نمیدونم چیکارکنم

    پاسخ دادن
    • Comment
      هستی

      ابجی چت مت و بیخیال ولش کن اون الان داره تورو بازی میده معلوم نی جز تو با چندتای دیگه هست
      الان ماشالله 21 سالته خیلی خوب باید این چیزارو بفهمی ی هفته بهش ز نزن اس نده کم کم فراموشش میکنی

      پاسخ دادن
  • Comment
    زهرااا

    عشق همه شده هوس ….کاش این هوسه از راه درستش باشه
    من یه دختر 19 ساله ام درد عشقو کشیدم بدجوریم کشیدم یه دختر سنگین و جدیم و مفرور ولی از گیر دادن مردای متاهل و بچه دار که سن بابامو دارن دارم زجر میکشم جرعت ندارم از خونمون برم بیرون
    هرچی محل نمیذارم اونا پرو تر میشن
    هرچی احترام میذارم میخوان بیشتر سو استفاده کنن
    هرچی جدی باشمو رک حرف بزنم و بزنم تو دهنشون بیشتر بهم جذب میشن نمیدونم باید چیکار کنم
    پسرای مجردم که همه از هم بدترن
    همه دنبال هوسن بهم بگید چطوری برخورد کنم

    پاسخ دادن
  • Comment
    فائزه

    توروخدا کمکم کنین من خیلی دوسش داشتم براش وابسته شده بودم ترکم کرد خدااااا

    پاسخ دادن
    • Comment
      ارام

      سلام ببین عزیزم پسری که لیاقت نداره بره بمیره من خودم 5سال عاشق یکی بودم ولی خیلی پست بود وقتی ولم کرد نابودشدم تا یک سال روانی شدم اتفاقا الان هر روز میبینمش ولی جز تنفر حس دیگه ای ندارم بهش

      پاسخ دادن
    • Comment
      هستی

      کسیو دوست داشته باش که واست تب کنه بیخیالش ابجی قول میدم بهت سر یه ماه نشده فراموشش میکنی

      پاسخ دادن
  • Comment
    یک عاشق بد بخت

    سلام دوستان عزیز!
    .
    حالم بده، داغونم ، خیلی دوستش داشتم اما بهش نرسیدم … به همین ساده گی .. حالا ی دیوانه روانی شدم ….

    پاسخ دادن
  • Comment
    مریم

    باورکنین خدا عاشقتونه بخدا عاشقتونه که انقد هواتونو داره به اندازه ی حضرت یعبوب دوستون داره مگه ندیدین یوسف رو ازش گرفت مگه ندیدین تا یعقوب بخودش نیومد خدا یوسف رو بهش برنگردوند یعقوب یوسف رو درکنار خدا قرار داده بود شب و روز واسش اشک میریخت تا اینکه بالاخره فهمید مجنون واقعی کنارشه خدا انقد دوستون داره که با گرفتن عزیز ترین کساتون داره بهتون میفهمونه که نباید تو این دنیا به هیچی دل بست و فقط عاشق خدا شد کسی که نامردی نمیکنه فریب نمیده به قولاش عمل میکنه بنده هاشو دوس داره چه حیف که ما آدما نمیفهمیم خدا باید همه چیه ما باشه

    پاسخ دادن
  • Comment
    سمیرا

    با سلام من اولین بارمه این سایتو دیدم یه چیزی که بیشتر به چشمم اومد این بود که دخترا بیشتر و شدیدتر تو روابطه احساسی لطمه میخورن.. این واسه من بعنوان دختر خیلی سخته، سختر اینکه خودمم از اونام که لطمه خوردم من یه دختر 29 سالمه ام که یه طرفه عاشق همکلاسم شدم عشق من از اونایکه با هزار تا دختر میلاسه و راحت دروغ میگه بی احترامی میکنه، به خودمم هزار بار بی احترامی کرده و تند و شدید و زننده باهام برخورد داشته ولی دست خودم نیست به عمل میرسه اونقد ضعیف و بدبخت میشم که باور نکردینه، من تا حالا با هیچ پسری کوچکترین رابطه ای نداشتم و این اولین ارتباط من و حس من به جنس مخالفه، من از همون روزای اول ازش خوشم اومد ولی تا 3 سال حسمو پنهون کردم این اخرا نمیدونم چی شدسر موضعات درسی با هم ارتباط برقرار کردیم ولی فهمیدم هیچ حسی بهم نداره فوق فوقش پا بدم منو واسه رفع نیازاش میخواد و هیچ. سخته کلی خودمو شکستم همیشه من شروع کننده بودم، من کوتاه میاومدم اگه موضوعی پیش میاومد میرفت تا من نمیرفتم سراغش خبری ازش نبود. یاد روزهای میافتم که به خاطرش گریه کردم به خاطرش زجر کشیدم. ارتباط ما تلفنی بود مخصوصا که من درسم تموم شد بود تنها دلیل ارتباطمون که دستاوریزی شده بود واسه من که وقتی دلم براش تنگ میشه صداشو بشنوم کارهای درسیمون بود ولی دیگه انقد شکستم و خورد شدم که تصمیم گرفتم دیگه منم کاری نکنم بزارمش به حال خودش، دیگه بسمه منت کشی و اویزون بودن، جالب اینجاست مطمئنم میدونه حسی بهش دارم و به روی خودش نمیاره، الان چن روزه دیگه منم کاری نمیکنم از اونم خبری نیست ولی من بازم دلم براش تنگ میشه مثه قصه اون تصاویری که یه دخترو نشون میده که اشکاش اومده پایین و موهاش پریشونه و یه شعر پر سوزو گداز عاشقانه کنار عکسش نوشته شدم نمیگم کمکم کنین چون فقط خودم میتونم به خودم کمک کنم من خودم خودمو بدبخت کردم چون جنگیدم تا جلوی خودم غرورم نشکنه تا یه روزی تو اینده به خودم نگم یه طرفه از یکی خوشم اومد که منو نخواست، ، نه اهل دوستی بودم نه به ازدواج باهاش فکر میکردم من از این قضیه فقط همینو میخواستم که حسی داشته باشه بهم تا نشکنم همین … که شکستم

    پاسخ دادن
    • Comment
      منم سمیرا

      ببین سمیرا جان عزیزم من دقیقا هم سن خودتم اسمم هم سمیراست.
      ازت خواهش میکنم ارزش خودت رو حفظ کن و واقعا گوهر خود را مزن بر سنگ هر نامحرمی- صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود…
      این آدم لیاقت تو رو نداره
      عاقل باش و منطقی فکرکن
      خواهرانه دوست داشتم اینو بهت بگم

      پاسخ دادن
  • Comment
    افسون

    من به کسی وابسته شدم که ازم دوره و خیلی اقسرده شدم

    پاسخ دادن
    • Comment
      Mary

      عزیزم منم مثل توهستم اماچه میشه کردبایدتحمل کنیم وتلاشمون رو بکنیمم

      پاسخ دادن
    • Comment
      فاطمه

      منم مثل تو عاشق کسی شدم و به کسی وابسته شدم که کیلومترها ازم فاصله داره، درکت میکنم و ما هم راهی جز صبر و تحمل نداریم.

      پاسخ دادن
  • Comment
    محمدرضا

    سلام
    من 24 سالمه از نظر فکر سنم بالای 40 هست یعنی من اصلا با کسایی که هم سن من هستن هم کلام نمیشم چون خیلی رفتارشون بچگونس و یک مرداد ماهی هستم.
    من با یک زنی آشنا شدم و الان یک سال هست با هم هستیم البته 6 ماهه فهمیده من 24 سالمه و منو قبول کرد خیلی واسم تلاش کرد تا باهام باشه بگذریم…
    زنی که من باهاش در ارتباطم 35 سالشه همدیگه رو دیدیم و حتی رابطه جنسی برقرار کردیم
    من بعد رابطه حسم زیاد شده وابستگیم زیاد شده
    ولی ایشون اصلا فرقی نکردن واستگیشون زیاد نشده البته من تو رابطه جنسی استرس بهش وارد کردم
    با من سرد حرف میزنه و مریض هم هست و الان مریضیش تو وجود من هم هست
    به من میگه من تو حال زندگی میکنم نه تو آینده و گذشته
    از دوست داشتنم زجر میکشه یعنی دوست داشتنم زیاد شده خوشش نمیاد
    میگه مثل قبل شو من قبلن حسمو زیاد نمیگفتم
    نمیدونم منو میخواد یا نه؟!
    کلا سردرگم شدم بعضی وقتا خیلی بد باهام رفتار میکنه
    بعدش میگه دوستم داره
    ولی وابستگیش زیاد نشده خیلی معمولیه
    یجوری سرد شده

    پاسخ دادن
  • Comment
    نیلوفر

    سلام،من ۲۳سالمه،دو سال پیش با یه پسر آشنا شدم،از نظر ظاهری خیلی خوب بود و همین باعث شد جذبش شم،ولی کم کم متوجه شدم بعضی اخلاقاشو دوس ندارم،ماه سوم رابطمون منو از خانوادم خواستگاری کرد،ولی هر چی میگذشت احساسم بهش کمتر میشد،انقد باهاش سرد شدم و گفتم جدا شیم که راضی شد و رفت،بعضی روزا زنگ‌ میزد و بهم میگفت اگه یه زمان با یه پسر ببینمت میکشمت،بعد یه مدت دوباره دیدمش،گفت با یه نفر دوست شده و دوسش داره،لجم گرفت ولی باز محل ندادم،حدود سه ماه کات بودیم،تا اینکه دوباره گفت میخواد باهام باشه،منم قبول کردم،ولی چنان بهش وابسته شدم ک شب و روزم شده بود،برام عجیبه ک عاشق کسی شدم ک دوسش نداشتم،بازم خودش زنگ زد با خانوادم صحبت کرد و منو خواستگاری کرد،روز ب روز علاقمون ب هم بیشتر شد،بعضی روزا بداخلاق میشد ک اونم بخاطر فشار کارش بود،چند بار بحثمون شد و بهم گفت برو دنبال زندگیت ولی باز خودش برگشت و گف فشار روشه ک اینا رو میگه،مشکلی با هم نداشتیم تا اینکه یک هفته پیش صبح اس داد که آماده شم بریم بیرون،دو دقیقه بعدش زنگ زد گفت میخوام همه چیز تمام شه،گفت من دوست ندارم و بهتره بری دنبال زندگیت،گفت مگه من بهت گفتم عاشقم شی؟خودت وابسته شدی خودتم با دردش کنار بیا،الان یه هفتس نه من سمت اون رفتم نه اون اومده،دارم داغون میشم از نبودنش ولی منتظرم اون بیاد سمتم،شما بگید چیکار کنم؟

    پاسخ دادن
    • Comment
      محمد

      ببینید نیلوفر خانم واقعننننننن میدونم چی میکشی !!!! خیلی خیلی سخته بخصوص وقتی که آخر شب میشه و میبینی ازش خبری نیست !!!
      ولی نباید انتظار زنگ اونو بکشی اینطوری روز به روز داغون تر میشی.اینجور که معلومه این رابطه به هیچ عنوان آخر خوبی نداره حتی اگه دوباره برگردید پیش هم !
      با خودت بگو من خودمو از اون دریغ کردم پس اون باید منتظر زنگ من بمونه !
      به هدفات فکر کن و تو راستای هدفات تلاش کن مطمءن باش اون تو حسرتت میمونه و میسوزه !
      بعد چند ماه به این نتیجه میرسی که چقدر احمقانه منتظر کسی بودی . البته بیرون اومدن از این شرایط زمان خودشو میطلبه پس بذار زمان خودش همه چی رو درست کنه !!!!

      پاسخ دادن
  • Comment
    Aram

    آااااااااااااااییییییییییییییی خداااااااا انو مه چ خرگه بگرمه سر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    نادیا

    سلام من یه دختر 24 سالمه دو سال پیش تو دانشگاه با یه پسر اشنا شدم نزدیک دو سال یا هم رابطه داشتیم خیلی عاشقم بود منم بیش از حد عاشقشم اومد خاستگاری من اما پدرم برخورد خوبی باهاشون نداشت بعد اینکه چند بار اومد خاستگاری پدرم بهش حرفی زده خیلی بهش برخورده میگه خانوادش کلا مخالف شدن نمیتونه بخاطر برخورد پدر من با من ازدواج کنه بهم پشت کرده فقط بعضی وقتا که همش من بهش ز میزنم فقط یه احوال پرسی میکنه میگه اصلا دیگه با هم بودنمون امکان نداره من خیلی عاشقشم بدون اون میمیرم زندگیم شده جهنم کارم شده فقط شب وروز گریه کردن توروخدا بهم بگید من چکار کنم دارم دق میکنم الان پنج ماه از اتاقم بیرون نیاومدم بدون اون میمیرم چکار کنم

    پاسخ دادن
    • Comment
      Mary

      وقتی اون ازتوگذشته تو هم ازش بگذررربابات هرچی بگه بنظرم نبایدکوتاه بیاداگه خیلی بخوادت همیشه اینوبدون خانواده هامون بهترازمامردهارومیشناسن…اصلابهش زنگ نزن وهرچی که اونویادتوبندازه ازخودت دورکن میدونم سخته اماتلاشت روبکن..من چیزبهتری به ذهنم نمیاد

      پاسخ دادن
  • Comment
    R&B

    سلام من رضا هستم از تبریز او B هم عشقم هست ما حدود 3 سال باهم رابطه داشتیم همه خانوادهامون میدونستن نمیدونم چی شد دختره بهم زد همه چی رو الان نزدیک 8 ماهه قهریم ولی من نمیتونم تحمل کنم انگار من تو این دنیا اضافی هستم چند باری خواستم خلاص بشم ولی یه دختر خواهر دارم من داییش هستم اون منو خیلی دوس داره از باباش و مامانش بیشتر دوسم داره به خاطر اون موندم.از دود بدا میومد ولی الان سیگاری شدم از وقتی رفته هرکی ببینه میگه چند ساله سیگار میکشم دیگه زندگی برام معنی نداره چیکار کنم بیخیال خواهر زادم بشم سینکو رو برای خودم بزنم یا چیکار کنم شب و روز ندارم بگین چیکار کنم ؟؟حتی نمیتونم کسی رو قبول کنم دختر دایی دارم کل ماجرا رئ میدونه حاضر شد باهام ازدواج کنه میگفت همیشه پیشتم کمکت میکنم ولی نه اون نه هیپ کس دیگه به دلم نمیشینه چیکار کنم??????????????????????????????????????????????خدا بکش راحتم کن

    پاسخ دادن
    • Comment
      محمد

      ببین داداش میدونم فراموش کردن یه نفر مخصوصا اگه براش بمیری خیییییییلی خیلییییییی سخته ولی تو به دنیا نیومدی که با یه نفر برسی و کارگردان بگه کات…تموم شد…رسیدن به یه نفر بخش خیلی کوچیکی از زندگیته…سکانس های اصلی زندگیت که میتونه خودشکوفایی باشه رو اجرا کن بذار کارگردان از دادن نقش بهت پشیمون نشه…طوری به خودت اعتماد به نفس داشته باش و پیش برو که واسه بودن باهات التماست کنن!اونوقته که میفهمی همه این افکار تنهایی و خودکشی یه مشت افکار خنده دار و مزخرف بوده!!!
      چهمیشم که دییرم همشهری!!!!!

      پاسخ دادن
  • Comment
    محمد

    اکثر نظرا رو خوندم و اکثرا دخترا از شکست عشقی می نالن…از دختر 12 ساله تا الی ماشالله…
    من 26 سالمه و عاشق یه دختر 23 ساله شدم.واقعا دوسش داشتم 6 ماهم با هم رابطه خیلی نزدیکی داشتیم و تو این مدت حتی بهش دستم نزدم چون میگفت از احساسش مطمئن نیست، تا اینکه گفت من احساسات ندارم و نیتونم کسیو دوس داشته باشم و از این حرفا…
    کاملا عاقلانه و منطقی از هم جدا شدیم هرچند خیلی سخت بود ولی اگه خودتونو مشغول کار با هدفی کنید و اهداف بزرگتری از هدف رسیدن به کسی رو داشته باشید تحملش خیلی راحت تره و دیگه این وابستگی معنایی نداره…
    ولی خداییش الان میبینم من چقدرررررررر پسر خوب و سر به زیریم خاک تو سر کسی که منو از دست داد چون فوق لیسانس برق دانشگاه تهرانم واسه اهداف جنسی هم سراغ کسی نرفتم و به کسی هم خیانت نکردم و از این بابت خیییلییی خوشحالم!!!!!!!
    البته با خوندن این نظرا به پسر بودن خودم شک کردم 🙂

    پاسخ دادن
    • Comment
      امیر

      سلام آقا محمد
      به این عشق میگن عشق واقعی اصلا شک نکن چون من الان عاشق دختر خانوم 23 ساله هستم که قبلا دیده بودم البته در مغازه که مشتری ما بود و هیچ حسی به خانوم ها نداشتم که یک شبه من عاشق این خانوم شدم و منافعی که من از عشق بردم زیاده یکی از این منافع نماز شب خوندن است و سحر خیزی . هر چند دختر خانوم میگه قصد ازدواج نداره و هیچ ارتباط تلفنی هم باهم نداریم ولی من به خدا و به بندگان خدا نامید نشدم و جالب است هر روز یک منفعتی از این عشق یک طرفه به من میرسه و از این دلایل فهمیدم که خدا مهر این دختر خانوم رو تو دل من انداخته تا منو نجات بده
      و اگه این خانوم در این دنیا همسر من نشه تو قیامت دیگه باید همسرم بشه
      و الان هم بنده به جز این خانوم قصد ازدواج ندارم

      پاسخ دادن
      • Comment
        سمانه

        ببخشیدا راحت حرف میزنم همش چرت و پرته عشق پسرا عمرش چند روزست دو سال بخاطر پسری که هیچی نداشت با همه درافتادم شدم سوزه همه …. راحت گذاشت و رفت بی سروصدا میدونید چیه اسمش میومد چشام پر میشد بسکه دوسشداشتم به نظر من هیچ پسری ارزش دوسداشتن نداره …. تو زندگیم هرجور دختری دیدم فقط اونایی موفقن که هرزن و پسرارو سر کار میزارن پسرا برا ازدواج با این دخترا به جون هم میفتن ولی وقتی ی دختر مثه من که بهترین موقعیت هارو هم داشت زندگیشو به پای ی پسر میزاه اون ادم فک میکنه چه خبره و نکنه دختر مشکلی داره من هیچی نگفتم هزار تا حرف تو دلم موند چیزی نگفتم …. همش بمونه تو دلم تاوان دوسداشتن رو باید مردونه داد … من ازون مردترم که پای حرفام واسادم … ولی میدونم ی روزی ی جایی خدا میزاره تو سفرش و میفهمه دل شکستن تاوان داره …. قبلا هم این بلا سرم اومده بود وقتی اومد گفتم دلم دیگه جای شکستن نداره اینا رو میدونست و اومد …. شاید اگه تو این مدت با ادمای دیگم بودم مثه بعضی دخترا با ده نفر بودم و زیاد براش وقت نمیزاشتم اینجوری نمیشد … بهرحال رفت امیدوارم یکی بیاد تو زندگیش که…..

        پاسخ دادن
    • Comment
      سمیرا

      آفرین بر شما واقعاً
      نتونستن احسنت نگم

      پاسخ دادن
  • Comment
    انا

    سلام خواهش میکنم یکی منو راهنمایی کنه.من یه دختر ۲۰ ساله هستم با پسری دوست بودم ولی الان رابطمون تمام شده.اون به راحتی منو فراموش کرد اما من نمیتونم گاهی بهش پیام میدم میدونم که کوچیک میشم اما چه کنم؟ الان ۲روزه تصمیم گرفتم که واقعا فراموشش کنم.شما بهم بگید چه طور دوام بیارم؟

    پاسخ دادن
    • Comment
      امیر

      سلام اگه قصد ازدواج دارید رابطه رو ادامه بدید
      شخصی دارید که بتونه بره و غیر مستقیم دیدگاه هش رو در مورد شما بپرسه ؟

      پاسخ دادن
    • Comment
      سمانه

      اینکارو نکن رفتنی باید بره بزور نمیتونی نگهش داری … بیادم دوباره میزاره میره… ی پسری خودش یبار بهم گفت ما پسرا یهو میایم تو زندگی کاری که میخوایم و میکنیم و یهو هم میریم …. پسر اگه ی دخترو بخواد همون اولش میاد خواستگاری

      پاسخ دادن
  • Comment
    سینا

    وابستگی یعنی حماقت چون همیشه توی یه رابطه یه نفر بیش از دومی مایه می زاره واین یعنی دومی ازش زده میشه!!!!!!!!!!

    پاسخ دادن
  • Comment
    مبینا

    سلام من عاشق پسری شدم که فقط به سک/س فکر میکنه من اولین دختریم که سه ماهه باهاش دوستم و نزاشتم بهم دس بزنه و اونم واسه همین عاشقم شده ولی یه مانع خیییلی بزرگ بینمونه یکی از دوستای صمیمیم عاشقش شده هرکاری میکنم بیخیالش نمیشه عشققمم میگه اون و ولش کن ولی اخه اون صمیمی ترین دوستمه چی کار کنم؟؟؟؟؟؟

    پاسخ دادن
    • Comment
      ارزو

      یه نگاه بندازید به نظرات و ببینید همش ما دخترا داریم از وابستگیو عشق مینالیم…کمتر پسری پیدا میشه از غم وابستگی و عشقش بگه چون پسرا شعور احساسی ندارن دوستای گلم خانومای مهربون و احساسی زندگیتون رو تو مشت خودتون بگیرید بشین فرمانروای خودتون و زندگیتون به تفریحاتتون بپردازین شاد باشین زندگی 2 روزه نذارید جوونیتون با غم بگذره حیه بخدا حیفه

      پاسخ دادن
      • Comment
        افشین

        سلام همگی. آرزو خانوم اینجورا نیست که میگین . شاید تو این جمع کسی انداره ی من غم هجران و غم بی وفایی از دختر نکشیده من نابود شدم دلم دیگه به هیشکی نمیتونه اعتماد کنه حس می کنم کاملاً احساساتم مرده فقط جسم ازم مونده وبس …. شما بگو ببینم کی اینجا بوده که وقتی تمام هستیتو واسه طرف میزاری اون تو رو آتیشت میزنه و قضیه من خیلی مفصله که بخوام بگم … شاید فقط اینو بگم که حداقل به نظر من دخترا تا ی حد صبر دارن خیلی کم ظرفیت میشن ولی خیلی راحت خیلی راحت ازت دل می کنن ولی من هیچوقت نتونستم با کسی اینکارو بکنم ولی تو لحظه ی حساس نزدیک نامزدی ی کار ی حرف همه چیو نابود کرد … فقط موندم تو کار خدا چرا این بلاها فقط سر من اونم به بدترین شکل باید بیاد؟

        پاسخ دادن
  • Comment
    رحمت الله

    سلام دخترا و پسرا!
    عشق واقعا یک احساس عجیبی است که چه خواهی یا نخواهی به دام عشق می افتی. اما در این زمانه این عشق که ما میگیم شاید هوسی بیش نباشد.
    تفکیک کردن عشق واقعی خیلی سخت است در بین دختا و پسرا.

    پاسخ دادن
  • Comment
    ستاره

    سلام به همه،داستان من با داستان همه تون فرق میکنه،من 37 سالمه با شوهرم مشکل داشتم و این باعث شد وارد یه رابطه دوستی بشم با یه پسر 29 ساله
    یکسال از دوستیمون گذشته،میدونم گناهه میدونم اشتباهه،گفت از شوهرت جدا شو. ولی من یه پسر هفت ساله دارم که نمیتونم ازش بگذرم…زندگیم شده جهنم،میگه اگه منو میخوای طلاق بگیر،چیکار کنم خاموش کرده محلم نمیذاره…چیکار کنم؟؟؟

    پاسخ دادن
    • Comment
      آرام

      هیه مینیاگه بکی

      پاسخ دادن
    • Comment
      هستی

      به شوهرت و بچت برس خواهر من طلاق بگیری اون پسره نمیگیرتت خیالت تخت خواب الان نمیدونی که اون پسره درموردت چ فکری میکنه صدردرصد میگه این زنه شوهر داره با منم رابطه داره از کجا معلوم وقتی زن من ششد با کس دیگه ای رابطه نداشته باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیخیالــــــــــــــــــــــــــش دلت واسه خودت نمیسوزه واسه او پسرت بسوزه

      پاسخ دادن
  • Comment
    مریم

    وابستگی واقعاسخته من شدیدابه نامزدم وابسته هستم محل زندگیمون یکی نیست بعدازرفتنش همیشه چندروزی افسرده میشم

    پاسخ دادن
  • Comment
    setareh

    سلام به همه. راستش من ی دختر 20 سالم اما تنهام حتی نتونستم برای خودم ی دوست دختر پیدا کنم اوایل برای اینک خودم گول بزنم میگفتم خودم دوس ندارم با کسی باشم اما دیگ داشتم روانی میشدم حرفای ی پسر هم سن وسال خودمو با تمام وجود باور کردم بخاطرش هر کاری میکردم تا اینک بهم گفت خسته شده باز تنها شدم حالا باید چیکار کنم؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    پسر دیوونه

    سلام
    یه ساله عاشق یه پسر شدم و نمی تونم بهش بگم دارم دیوونه میشم یه نفر کمکم کنه خواهشا

    پاسخ دادن
    • Comment
      setareh

      سلام عزیزم من تورو نمیشناسم اما میخام بهت بگم اگه اینجوری دیوونه بشی بهتر ازاینی که بهش بگی بعد ببینی حسی که بهش داشتی یک طرفه بوده از نظر من امید واحی بهتر از نا امیدیه

      پاسخ دادن
  • Comment
    بی نام و نشان

    سلام واقعا واقعا چه زیبا نوشته شده خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم خیلی
    فوق العاده بود به جان خودم فوق العاده بود
    منم عاشق شدم اینقدر عاشق که الان تو باتلاق عشق میسوزم
    چیکار کنیم دیگه رسم عاشقی همینه
    ولی این کلمه های اخرتون فوق العاده بود
    بچه ها این حرفش یعنی یه دنیا یعنی زندگی حتما برید تو عمق نوشته

    بزرگی می گفت که شب ها پیش از رفتن به رختخواب در محضر خداوند زانو زده و از خدای خود به خاطر تمام نعماتی که در تمام طول زندگی به من بخشیده است تشکر می کنم و سپس همه را به دست خدا می سپارم. کارخانه، منزل، دانش آموزانم، دوستانم و حتی همسر و فرزندانم را به خداوند بازمی گردانم و در ذهنم آنها را می بینم که از من دور شده و به رختخواب رفته و می خوابم در حالی که یک مرد کاملا فقیر و بی چیز شده ام.

    هنگامی که صبح از خواب بیدار می شوم به اطرافم نگاه می کنم و به روز جدید خوش آمد می گویم و می بینم هنوز زنده ام و این عین معجزه است. در مقابل خداوند زانو می زنم و سپاسگزاری می کنم. من فقط نگهبان آن چیزی هستم که خدوند به من امانت داده است، هیچ یک از این نعمات از ابتدا برای من نبوده و آنها فقط امانت هستند، در دنیا همه چیز امانت است.

    با چنین نگرشی به زندگی روابط ما تغییر می کنند، متوجه می شویم که ما هرگز برای همیشه مالک چیزی نبوده ایم. هر آن چه در زندگی داریم هدیه و امانتی از جانب خداست که باید قدر آن را بدانیم و از خداوند برای این که آن را در اختیار ما گذاشته است، سپاسگزار باشیم.

    پاسخ دادن
  • Comment
    ☆B.MAX☆

    میدونید چیه من طوریم که نمیخوام بگم خاصم ولی نظرم به همه دخترا فرق میکنه و برا نیاز با کسی نیستم چون نیاز رو میتونی با ….. هم حل کرد من الان عاشق شدم دیگه هوس نیست متاسفانه همش تو فکر اینم ک دوسم نداره میشه یکی بگه چطور یه دختر میتونه یه پسرو دوس داشته باشه راهنمایی کنید چون واقعا من یکی عاشقم هوس نیست

    پاسخ دادن
  • Comment
    رویا

    سلام من سه ماه پیش بایه پسر آشنا شدم پسرخوبیه همه چیزش همونی بود ک من میخاستم با تمام مشکلات من کنار اومد اولش دوستش نداشتم بعد به شدت بهش علاقمند شدم ولی نزدیک به یه ماه پیش خواهرزاده منو همراهم دید خواهرزادم خیلی خوشکله اون الان منو کاملا کنار گذاشته بخاطر خواهرزادم اوایل میگفت زیبایی براش مهم نیست ولی الان شغته زیباییخواهرزادم شده الان داره رابطه اش رو باهام به هم میزنه من باید چکار کنم؟

    پاسخ دادن
    • Comment
      Mary

      خیلییییی خوشحال باش که الان هنوزچیزی جدی نشده شناختیش..وقتی جلوی خودت بهت ثابت شده که ظاهربینه حتی اگه اونم بخوادتونبایدادامه بدی وخداروشکرررکن که باعث شدتو اونوبشناسی که هدفش فقط تفریحه

      پاسخ دادن
  • Comment
    لیلا

    من ازبچگی وابسته این و ان هستم خودمم میدانم که ازکمبودمحبت است همیشه چشمم به اطراف است کسی به من محبت کنه نازمرابکشه بالحن خوب باهام صحبت کنه مثل دوستت دارم عزیم وقتی کسی اینجورباهام حرف میزنه خیلی وابسته اش میشوم شب و روزبهش فکرمیکنم وقتی هم کسی نیست که به من محبت کنه خیلی غصه میخورم خیلی سعی میکنم بی خیال باشم یا به خدافکرکنم امانمیتونم دلم محبت میخوادبامشاوره صحبت کردم امانتیجه ای نداد

    پاسخ دادن
  • Comment
    لیلا

    عاشقی خیلی سخته

    پاسخ دادن
    • Comment
      یک بدبخت

      خخخخ تو تازه اولته تنها نصیحت من دنبال نرو به هیچ کسم اعتماد نکن

      من کردم الان دارم به خودم فحش میدم

      دیگه میخام برم از زندگی سیر شدم

      پاسخ دادن
  • Comment
    فاطمه

    من وابسطه به دختری شدم که بارها از هم بریدیم ولی همیشه تو فکرمه .
    نمیدونم چرا ی دختر میتونه به ی دختر اینطور وابسطه بشه!؟

    پاسخ دادن
    • Comment
      نازنین

      فاطمه جان درکت میکنم ولی این وابستگی آخر وعاقبتی نداره هر دوتاتون عذاب می کشید آخه توی این زمونه دختر با دختر ….
      این کارو با خودت نکن تجربه ی خیلی بدی خیلی بد

      پاسخ دادن
    • Comment
      ریحانه زهرا

      منم مشکل تو رو داشتم یه معلم داشتیم از عشق من به همکلاسیم خبر داشت هر دفعه که قهر میکردیم آشتیمون میداد من خیلی دوسش داشتم،تا این که دفتر خاطراتمو بهش دادم و توش یه سری دروغ راجب پسر عمم نوشتم با این کارم میخاستم بهش نزدیک شم اما اون احمق نتونسته بود دفترو مخفی کنه خانواده شون خوندنش،دیده بودم باهام سردشده کم حرف میزنه نگو خانواده ش بهش گفتن با این دختره قطع رابطه کن…دلش نیومده بود بهم بگه…تا این که موضوع به خانواده من کشیده شد اما اونا موضوع دروغمو نفهمیدن من تو اون مدت خیلی تحت فسار بودم همش گریه میکردم آهنگای غمگین گوش میدادم تا این که سال بعدش به خاطر خودایمنی دیابت گرفتم و انسولین تزریق میکنم…ب خودم میگم آخه به خاطر کی به خاطر چیییییییی؟فقط باید تو این رابطه ها کاری کنی که کمتر آسیب ببینی مخصوصا جسمت افسردگیو میشه درمان کرد اما بیماری من چی سکته تلقصی که کردم چی ارحم دیگران آی دنیا خاصیتش اینه…….

      پاسخ دادن
  • Comment
    wanted

    سلام دوستان امیدوارم هر جا هستید خوب باشید من نظری نداشتم فقط اوم بهتون بگم ک راهشاینه ک خودتونو بزنید به بیهوشی فقط همین مغزه من که از بین رفته دیه نمیتونم قشنگ فکر بکنم.

    پاسخ دادن
  • Comment
    sonia

    salam.eshgh v asheghi hamash kashke…….

    پاسخ دادن
  • Comment
    نازنین

    آنیل غصه نخور خوب اخلاق بعضیا هم اینجوری

    پاسخ دادن
  • Comment
    نازنین

    مهناز جون منم با تو هم دردم میشه یکم درد ودل کنیم دلم بد جور گرفته تنهام

    پاسخ دادن
  • Comment
    زخمی

    همتون گشنگی نکشیدید عاشقی از کلتون بپره

    پاسخ دادن
    • Comment
      زهرا

      چچچچچچچچ غمم زیادشد بیچاره ها درکتون میکنم ولی باید را بیااییین
      خدایا عاشقان را غم مده
      ب سلامتی عشقتون ک همیشه باش جلو چشمتو
      همین ایشالله ب عجقتون برسین بای خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ولی داستان بعضیاتون خنده دار بود

      پاسخ دادن
    • Comment
      فاطمه

      اسمت که بیشتر عاشق نشونت میده

      پاسخ دادن
  • Comment
    shaylin

    سلام متاسفانه منم عاشق یکی شدم ک دیگه منو نمیخاد
    دیوونه شدم رانماییم کنید لطفا

    پاسخ دادن
  • Comment
    پروا

    سلام دوستان من اصلا ب عشق وعاشقی اعتقادندارم عشق وعلاقه زمانی ب وجودمیادک باطرفت زیری سقف زندگی کنی خوب بشناسیش باطنشوببینی نه ظاهرشوهیچ وقت قبل ازدواج چیزی ب اسم عشق وجودنداره….

    پاسخ دادن
  • Comment
    ماندانا

    من عاشق پسری شدم که ۱۴سال ازم بزرگ تره اون منو ندیده من از طریق اینترنت عاشقش شدم من تو سن خیلی کمی عاشق شدم من ۱۲سالم سر غذا موقع خواب و…….. بهش فکر میکنمراهنماییم کنید

    پاسخ دادن
    • Comment
      یکی مث خواهرت

      ماندانا جوون تو وابسته ی این طرف شدی 14 سال هم ک ازت بزگ تو خیلی سنت کمه مطمئن باش این پسره تورو نمیگیره بازیت میده بعد مث عروسکا پرتت میکنه باهاش بهم بزن فقط همین باهاش ارتباطتو قطع کن ببین تو الان 12 سالته اگ این راهو ادامه بدی با این قهرمیکنی میری سراغ کسی دیگه مطمئن باش تا اینکه تو ازدواج کنی با 100 تا پسر دوست میشی و با 1 یا 2 تاشونم تا پای … میری این کارو نکن این راهو ادامه نده بده زشته اجی من ایندتو میگم اگ این راه غلطو ادامه ایندت همونی میشه ک من گفتم عزیزم برو ب درس و مشقت برس خداحافظ

      پاسخ دادن
    • Comment
      فاطمه

      شما فقط وابسطه شدی مثل من نه عاشق

      پاسخ دادن
    • Comment
      آوا

      سلام دوست گلم این احساسات بخاطر سنت وحال و هوای بلوغته.مطمئن باش بعدا به این احساساتت میخندی که چقدر بچه بودی اینیم که 14 سال ازت بزرگتره و تو عاشقش شدی کاملا طبیعیه.فقط باید خودتو سرگرم کنی تا از سرت بپره وسعی کنی بش فکر نکنی چون تو سن و سال تو از این عشق های زود گذر زیاد پیش میاد.

      پاسخ دادن
    • Comment
      شیوا

      سلام عزیزم میشه بهم ایمل بدی تا بهت بگم.

      پاسخ دادن
    • Comment
      Mina

      خب ماندانا جون عزیزه دلم اگ دوسش داری ابراز علاقه عملی بهش بکن از هرچی ک تاحالا درمدته کم باهاش حرف زدی رو بشناس و انجامش بده اگ واقعا عاضقی و نمیتونی بدون اون زندگی کنی باید بهش ی جوری ابراز علاقه کنی گلم…باید جوری خودتو جذبه اون پسره کنی تا اون بدون تو نتونه زندگی کنه پس تلاشتو بکن….عزیزم درنومیدی بسی امید است پایانه شبه سیه سپید است….درپناهه خدا باشی و سرافرازو موفق باشی….خداحافظ دوسته گلم امیدوارم حرفام موثرباشه

      پاسخ دادن
    • Comment
      فاطمه

      عزیزم شرایططو کاملا درک میکنم چون منم مثل تو بودم از این وابستگی های زود گذر خیلی زیاد داشتم فراموش کردنش خیلی سخت نیست فقط عاقلانه بهش فکر کن به این فکر کن وقتی که تو بیست و شیش سالت میشه و تازه اول جوونیته اون میشه چهل ساله و کم کم پیر میشه خودتو با چیزای دیگه سرگرم کن طوری که وقت پیدا نکنی بهش فکر کنی بعدا که بزرگ شدی به خودت میخندی که چه عقاید بچگانه ای داشتی و عاشق کی شده بودی

      پاسخ دادن
  • Comment
    مهرسانا

    لطفا منو هم راهنمایی کنید.من عقاید خاصی دارم دوست دارم طرف مقابلم هم آدم با هدفو با شخصیتی باشه با یه پسر آشنا شدم که خیلی با شخصیت بود از طرز حرف زدنش خوشم اومد از عقایدم استقبال میکردممتو وجه شدم که خانواده اونم مثل خانواده من تعصبی هستن اون خیلی به آزادی عقیده من احترام میزاشت ما همو ندیده بودیم و فقط از راه چت و تلفنب هم در ارتباط بودیم تا این که باهم ق رار گزاشتیم ون با یه نگاه عاشقم شد من ازش خوشم نیومد ولی پیش خودم گفتم همه چی که پول و قیافه نیست پسر پاک کم پیدا میشه که نطوری دیونم باشه دیگه طوری بود که اطرافیانم بهم می گفتن اون مجنون مهرساناست. اون خودشو خیلی بهم نزدیک کرد ولی من نمی خواستم و قصدم از دوستی باهاش فقط اشنایی قبل ازدواج بود بیشتر که شناختمش فهمیدم اصلا به درد هم نمی خوریم اون فقط ادای آدم.های فهمیده و عاشق پیشه رو در میاورد بعد از چند بار عشق بازی با من متوجه شدم که اون منو به خاطر حس جنسی که بهم داره دوست داره و من الکی فکر میکردم یه عشق پاکه به خاطرش خیلی چیزهارو از دست دادم ولی اون همش به.فکر داشتن رابطه جنسی با منه با این که واقعیت می دونم و شایدم این دوستی به گناه.کشیده شه ولی انقدر وابستش شدم که به یه دیقه نبودنش نمیتونم فکر کنم . من فکر میکردم باطنش خیلی پاک و فهمیده باشه لی نبود حالا در مورد من با خالاش صحبت کرده میگه شرایطم بهتر بشه میام خواستگاری ولی مشکل اینجاست که اون آدمی نبود که میشناختمش. لطفا منو راهنمایی کنید دوستیمو بهم بزنم افسرده میشم باهاشم بمونم مشکلات دیگه ای وجود داره میگید چیکار کنم؟احتمال این که خانواده م هم با ازدواج با هاش موافقت کنن کمه چون باید درس بخونم . من از اینکه اون میتونست خوش بختم کنه مطما بودم ولی دیگه در موردش شک دارم .

    پاسخ دادن
    • Comment
      یکی مث خواهرت

      دوست عزیز ب نظر من باید باهاش ب هم بزنی چون اگ تو این راهو ادامه بدی ب فساد کشیده میشی واسه دختربده ولی واسه پسرا فرقی نمیکنه باهاش بهم بزن موبایلتو خواموش کن سیم کارتتو بشکن اینترنتتونو قطع کن سعی کن از یادش ببری مطمئن باش اگ یه ماه اینکارو انجام بدی فراموشش میکنی روزای اول واست سخت میشه ولی بعد عادت میکنی هر راهی ک باهاش میتونی ارتباط برقرار کنی رو خراب کن من خودمم وابسته ی نفر بودم تو چت باهم اشنا شدیم ولی من ن شماره دام ون باهاش قرار گذاشتم ی روز باهاش بهم زدم 1 هفته زجر میکشیدم طرف نتو خط کشیدم سعی کردم فراموشش کنم ک کردم منم بدجور وابسته اش شده بودم ک خداروشکر فراموشش کردم نماز بخون سعی کن با خدا ارتباط بیشتری داشته باشی اون موقع اون پسر کلا از حافظه ات پا کمیشه من اینجا میام ببینم جوابمو چی میدی عایا ب توصیه هایم توجه میکنی یا نه خدا به همرات من سر میزنم

      پاسخ دادن
    • Comment
      Mina

      مهرسانا جون ازت به عنوانه خواهر میخوام ک ولش کنی چون اون ادمی ک خوشبختت میکنه نیس بعدازازدواج اگ رابطه جنسیشو انجام داد و این عمل براش عادی شد دگ شعله های هوسش ک تو اونو باعشق اشتباه گرفتی خاموش میشهو منجربه طلاقتون میشه باخودتو ایندت اینکارو نکن خانومی بخدا اینده خوبی نداره

      پاسخ دادن
  • Comment
    زری

    عزیزم عاشقثتم

    پاسخ دادن
  • Comment
    mahtab

    من 20 سالمه 4 ماه پیش با یکی دوست شدم خیلی همدیگرو دوس داشتیم خیلی در حدی که دوس پسرم به خاطر تو روی باباش وایساد… سربازیم باید میرفت 1 ماه پیش بدون علت خاصی بهم گفت دیگه هیچی بین ما نیستو همه چیو تموم کرد … شب و روزم شده بود گریه چون واقعا دوسش داشتم تو این 1 ماه همه کاری کردم که همه چی درست شه ولی نشد میگفت چون دارم میرم سربازی از م دوریم نمیتونیم با هم باشیم . 2 روز منده بود به سربازی رفتنش بهش زنگ زدم بهش گفتم منتظرت میمونم تا برگردی خیلی خوب برخورد کرد شبش بهم مسیج داد گفت منتظرش بمونم تا برگرده و دوسم داره و … بعد قرار گذاشتیم همو دیدیم خیلی خوب بود ولی فرداش دوباره همه چی خراب شد دوستم بهش زنگ زد باهاش حرف زد گفت دیگه هیچ حسی بهم نداره همه اون حرفاییم که زده از رو دل سوزی بوده … واقعا داااااااااغونم … تو رو خدا برام دعا کنین وقتی از سربازی برگشت همه چی درست شه

    پاسخ دادن
    • Comment
      ღ ✯ Aɾҽȥσσ ✯ ღ

      مهتاب جون عزیزم از قدیم گفتن واسه کسی بمیر ک برات تب کنه بنظرمن اگه طرفت واقعاعاشقت باشه حتی مریخم بره حتی بعد سالها ندیدنت بازعاشقت میمونه و طاقت نداره حتی ی لحظه تورو ناراحت کنه نمیخوام ناراحتت کنم اما شک ندارم این عشق نیست وابستگیه بچگونس که تواین رابطه فقط تو ضربه میخوری واون آزاد و رها بی هیچ غمی پس خودتوزندگیتوبچسب گلم

      پاسخ دادن
  • Comment
    تینا

    سلام من عاشق پسری شدم که مامانش نخواست با سرنوستم بازی کرد خیلی راحت… فکر نمیکردم این اتفاق واسم بیوفته بیام بگم اینجا… اگه خوندین دعام کنین ب
    مادرشو واگذار کردم به قران…. با زندگیم با عشقم بازی کرد هیچوقت نمیزارم بچه ام عاشق شه که زجر بکشه
    دعام کنین

    پاسخ دادن
  • Comment
    emi

    از 12سالگی شرو کردم به پسر بازی……الان 13سالمه….9ماهه ک با ی پسر دوس شدم…..دوسش ندارم…..اما خودمو مجبور میکنم که عاشقش باشم…..خیلی بهش وابسته شدم برا همین نمیتونم ترکش کنم…..پسره شایسته ای نیس که بخام باش باشم…..ی پسره پایین شهریه و تقریبن لات هستش…..چن باری خاستیم بهم بزنیم اما نتونستم…..لعنت به هر چی حسه وابستگیه…..خیلی میخام به خودم تلقین کنم که وابسته نباشم…..همش خودمو تحته عمل انجام شده قرار میدم اما نمیتونم واقعن خیلی سخته…..تنها چیزیم که درستم میکنه گذره زمانه…..اما توو این مدته گذره زمان میتونه خیلی اتفاقایه ناخوشایند بیفته…..کاش قرصی یا نوشیدنی ای وجود داش که با خوردنش از وابسته بودن در بیای…….چن باری هم با چن تا پسر اشنا شدمو اونارو به شدت عاشقه خودم کردم ولی بعده ی مدت که مطمعن شدم اوجه احساساتشونه ولشون کردمو رفتم…..برام دیدنه این صحنه که دارن نابود میشن لذت بخش بود و تا حدی اروومم میکرد….میدونم کارم درس نیس….میدونم فک میکنین خیلی پستم ک اینکارو میکنم….اما این تنها چاره ای هستش که تا الان برای بهبود تقریبیه وضعیتم پیدا کردم…..برام دعا کنید…..تشکر

    پاسخ دادن
    • Comment
      محسن

      عمو جان شما فعلاً باید با دارا و سارا بازی کنید.
      یا شایدم منظورت از پسر همین عروسکای داراست ؟ آخه 13 سال … ؟

      پاسخ دادن
      • Comment
        shayesteh

        :))
        mohsen che donyaii shode

        پاسخ دادن
      • Comment
        زهرا

        خجالت بکش اقا محسن …..مثل اینکه تا حالا نشنیدی ک عشق و عاشقی پیر و جوون نداره…چه ادم 13 ساله باشه چه 90 ساله…اخرش تو دام عشق میافته

        پاسخ دادن
        • Comment
          محسن

          آخه عشق به جنس مخالف نیاز به یک رشد عقلی داره.
          درسته توی این سن هم آدم عاشق میشه اما عاشق عروسک بازی ، خاله بازی و … توی دوره ماکه اینجوری بود.
          من خودم عاشق فوتبال , بستنی و … بودم.

          به همه دوستان پیشنهاد میکنم لینک روبرو رو ببینند و مطالب جذاب در مورد عشق رو بخونند : عشق

          پاسخ دادن
    • Comment
      آوا

      کارت درست نیس این پسر بازیا عاقبت نداره تهش یه ساله وتنها ما دخترا تو این رابطه ها ضربه میخوریم چون تجربه کردم بت میگم.

      پاسخ دادن
    • Comment
      ریحانه زهرا

      عجب!این همون آخر دنیاست که میگن…ره اینکارو نکن برا تو خیلی زوده بخوای تباه اینجور ماجراها بشی…یه وقت به خودت میای میبینی خودتو باختییییییییییییی و خیلی دیر شده…نه تنها تو بلکه همه دخترا بهاشون بیشتر از ایناست موفق باشی

      پاسخ دادن
  • Comment
    نیمان

    منم کسیو دوست دارم که یکسالو چند ماه پیش که باهم اشنا شدیم بهم گفت من نه منتظر میمونم ونه کسیو منتظر میزارم اما واقعا دوسم داره.همیشه این برام یه سوال بی جوابه که اگه دوسم داره چرا منتظرم نمیمونه.خلاصه خیلی باهم دعوا کردیم حتی من چندبار ترکش کردم اما طاقت نیاوردمو برگشتم.خیلی دوسش دارمو همش نگرانشم.خیلی اذیتش کردمو تحمل کرد.واقعا یه پارچه خانومه.امروز فردا داره واسش خاستگار میادو منم تب کردم.سخته خیلی سخت اما هرچی کلنجار میرم نمیتونمبهاش کنار بیام.خدا به همه عاشقا کمک کنه.امین

    پاسخ دادن
  • Comment
    ندا

    برو بابا عشق الکی اصلا عشق وجود ندارد باید هر چی مردسا اتیش زد و سر کار گذاشت تا شاید ادم شند

    پاسخ دادن
  • Comment
    پانیذ

    من 1سال قبل یه خواستگار داشتم پسر خیلی خوبی بود ولی من اونوندیده بودم تااینکه یه روز دیدمش عاشقش شدم خونوادم جواب رد بهش دادند ولی ما هنوز همدیگرو دوست داریم راهنمایی کنید ما چیکار کنیم که به هم برسیم البته پدرم میدونه من دوستش دارم

    پاسخ دادن
  • Comment
    zahra

    منو ستار 5 ساله همو میخایم و 2 ساله دو ستیم پارسال که خانوادم از این دوستی با خبر ومانع شدن پیاپی اومد خاستگاری با اینکه شرایطشو نداشت تنها مخالف بابامه دعا کنید کار ستار جور شه یه سقف محکم واسه خوشبخیمون بگیره تو رو خدا جون عزیزتون دعا مون کنید:(

    پاسخ دادن
  • Comment
    زهرام

    سلام منو ستار 5 ساله همو میخوایم ودو ساله دوستیم و 1 ساله اومده خاستگاری اما بابام قبول نمیکنه دعام کنید:(

    پاسخ دادن
  • Comment
    شاهین

    وابستگی از ایدز هم بدتره

    پاسخ دادن
    • Comment
      مهرسانا

      واقعا همینطوره.

      پاسخ دادن
    • Comment
      ریحانه زهرا

      ایدذ که هیچی بگو سرطان بگو درد بی درمونه
      من کسی رو دوست داشتم که وقتی از عمد بهش خیانت کردم که محکش بزنم،با اینکه خودش بهم گفته بود رو ازم برمیگردونه اگ خیانتی ازم ببینه اما اینکارو نمیکنه هرزمان منو میبینه بیخود میاد جلو من دور میزنه،نمیفهمم برای چیه دلش یا هوسش؟بچه ها کمکم کنین من نمیخوام برگردم بخاطر حفظ شخصیتمو خیلی دلایل دیگه اما اون کسیه که هر دختری ارزوشو داره،زیبا باوقار مهربون ….همه چی تموم.

      پاسخ دادن
  • Comment
    سارا************

    سلام ..منم مثل همه آدما عاشق شدم.عاشق کی؟؟؟عاشق کسی ک شاید نباید میشدم بهتره بگم ی وابستگی عجیبی نسبت بهش پیدا کردم خیلی ماهه بنظرم هیچکس مثل اون نیس هیچکس مثل اون کر نمیکنه خیلی دوسش دارم ولی بنا ب دلایلی نمیشه بهم برسیم اونم دوسم داره اما میگه من شاید نتونم با خانواده اونا کنار بیام نمیدونم چی بگم فقط دارم دیوونه میشم چند وقته ازش خبر ندارم آدرس وبلاگمو عوض کردم گوشیم خاموش……دیگه حوصله خودمم ندارم لعنت به این زندگی…برای منو عشقم دعاکنید ممنون میشمحتی ی روز نشده بهش فکرنکنم…………مـــــــــــــــــــــــــــن عاشقشـــــــــــــــــــــــــــــــــم!

    پاسخ دادن
  • Comment
    روزا

    خدا به همتون رحم كنه هههه .عشق؟؟؟؟؟همش كشكه

    پاسخ دادن
  • Comment
    غزاله

    یکی را دوست دارم که هیچی از احساسم نمیفهمه
    امروز ازش جداشدم .دارم دق میکنم
    خیلی دوستش دارم
    خواهش میکنم دعا کنید بهش برسم

    پاسخ دادن
  • Comment
    مهنوش

    من عاشقم خیلیم زیاد…دینو دنیام یه کلام عشقمه…اما هرگز دست به خودکشی یا سیگارو از این قبیل چیزا نمیزنم..

    من دخترم و حرمتمو با هیچ عشقی عوض نمیکنم…
    دخترای عزیز دوستای گلم …عاشق باشید اما عاشق واقعی…

    پاسخ دادن
  • Comment
    مهنوش

    من ی دختر23سالم …5سال همه عشق و علاقمو بای یه نر گذاشتم
    اما تا فهمید ی مشکله جسمی برام به وجود اومده ولم کردو رفت……من شکستم خرد شدم…اما نمیزارم بیشتر از این از با در بیام
    بهش ثابت میکنم که مریضی منو از با در نیاورده و هنوزم زنده ام نفس میکشم..
    میدونم که بر میگرده …اما دیگه من نمیخوامش…

    پاسخ دادن
  • Comment
    مهناز

    سلام دوستان من 6سال با دختری آشنا شدم که 5سالاز من بزرگتره ولی عاشقش شدم …من مربی فوتبال و فوتسال بانوانم داوری بین المللی هم دارم از بچگیم آرزو داشتم پسر باشم زول میزدم تو ماه زمانی که 10یا11سالم بود به ماه میگفتم چی میشه بخابم بیدار بشم ببینم پسر شدم…منو اون 6سال عاشقونه با هم زندگی کردیم..همیشه همه جا اکثرا با هم بودیم یه بار فرار کردیم یه 8ساعت گم و گور شدیم به خانواده ها نگفتیم کجاییم …خانواده هامون با هم بحثشون شد دعواو در گیری..3سال از هم دور شدیم یعنی پشت سر هم نه به فاصله های مختلف…من حتی خواستم عمل کنم..ولی خوب هم شرایط مالی هم خانوادم راضی نبودن منم خوب روم نمیشد همچین کاری کنم الان دوباره با اون هستم فقط تلفنی اونم کم چون نمیخایم جفتمون رابطمون مث قبل بشه ولی کاش مال من بود..

    پاسخ دادن
  • Comment
    samane

    سلام منم یکی رو دوست دارم که ازم 2 سال بزرگتره به خدا خیلی دوسش دارم نمی تونم بهش بگم دوست دارم یه راهی بگین که بتونم بهش بگم که دوسش دارم

    پاسخ دادن
  • Comment
    تنها

    دختري هستم ٢٢ ساله كه عاشق پسري ٢٨ ساله هستم،با عشق و انگيزه او رندگي ميكردم و درس ميخواندم اما هيچ وقت اين علاقه را به او نگفتم ولي اين وابستگي من به او روز به روز بيشتر ميشد.تنها دليل درسم او بود و هر روز انگيزه ام بيشتر ميشد.تا اينكه روزي شنيدم او ميخواهد از اين شهر برود.از ان روز به شدت افسرده شده ام ،بي هوا گريه ميكنم و تصور اينكه كسي كه براي اولين بار عاشقش شدم را هيچ وقت ديگر تا اخر عمرم نميبينم ، قلبم را سخت ازرده ميكند.با اينكه شايد نميتوانستم باز هم به او بگويم اما ديدنش همان چند روز در هفته برايم كافي بود و فكرش را هم نميكردم به اين زودي او را از دست بدهم..حال من مانده ام و بي اميد و بي انگيزه براي زندگي و تحمل دوري و دلبستگي و وابستگي…خواهش ميكنم كمكم كنيد چه كنم؟ جگونه به زندگي معمولم بازگردم؟مني كه كارم شده گريه و گذران روزها.

    پاسخ دادن
  • Comment
    zahra

    سلام من عاشق کسی شدم که اون واسم میمرد وبه غیر از روزای تعطیل که بابام خونه بود روزی ۱۰ساعت یابیشتر پیش هم بودیم الان یه هفته س ک بهم زدیم دارم دیونه میشم ۱۵سالمه لب به سیگارزدم تاآروم‌ بشم فایده نداشت چند بار خودکشی کردم ولی……..ٔ…………. به نظرتون چیکار کنم از ندیدنش دارم دغ می کنم

    پاسخ دادن
    • Comment
      ناشناس

      سلام .چاره ای نداری باید و باید عادت کنی

      پاسخ دادن
    • Comment
      مهسا

      برو سمتش زهرا جون…چرا خودتو عذاب میدی خو برو بش بگو دوسش داری…البته اینم باید بدونی ک ایا کسی تو زندگیش هس یا ن..اگه بود باید فراموشش کنی

      پاسخ دادن
    • Comment
      رها

      دغ نکن چون هرچقدربیشتردغ کنی توازدست میری واون بیشتردغتو ردمیاره اشتباه منوتویکی انجام نده

      پاسخ دادن
    • Comment
      نازنین

      عزیزم زهرا جان این روزا هم میگذره خودتو آلوده نکن فقط باید صبر کنی و به قول معروف بسوزی وبسازی آخه حیف تو نیس

      پاسخ دادن
    • Comment
      نفس

      غراله جون من سه شبه ازش جدا شدم دارم داغون میشم چکار کنم ؟؟؟؟ خطش خاموشه وقتی هم روشنه جوابم رو نمیده

      پاسخ دادن
  • Comment
    علی گلستان

    وقتی تو راه عشق قدم میزاری دیگه برگشتی نداره.خاطرات کمرنگ میشه ولی همیشه گوشه قلبت میمونه.من عاشق دختری بودم.رسیدن بهش مثل رسیدن به ماه و خورشید بود.عاشقش بودم.ولی هیچ وقت بهش نگفتم.براش آرزوی خوشبختی میکنم

    پاسخ دادن
    • Comment
      Raha

      سلام دوستان من قبلا توضیح دادم که چه ماجرایی برام پیش اومده ولی صبا جون دوست عزیزم من با نظرت موافقم ولی نه کاملا همه ی دوستی ها هوسو نیاز به جنس مخالف نیست اینو میگم چون دوست پسرم با وجود اینکه من قبلا بهش گفته بودم به درد هم نمی خوریم و اونم قبول کرد رفت دنبال زندگیش حتی بار اخر بهم گفت که خواستگاری رفته چند روز پیش با وجود اینکه قرار نامزدیشو گذاشته بودن همه چیزو بهم زدو دوباره اومد پیشم وقتی تو چشمام نگاه کرد گفت دیگه به حرفت گوش نمیدم دیگه از پیشت نمیرم با تمام وجودم باورش کردم حالا دیگه می خوام با خودم رو راست باشم می خوام باور کنم که منم باتمام وجود می خوامش بخاطر همین به اصرار اون با پدر مادرم صحبت کردم که اجازه دادن با خانوادش بیان خونمون امید وارم تمام عشقای پاک واقعی بهم برسن

      پاسخ دادن
  • Comment
    صبا

    جدا که بچه ها قاطی کردید.اینا که شما میگید هوسه نه عشق.دارید حرفای بیخودو تحویل هم میدید و همدیگرو دلداری میدید که چی بشه؟؟
    از کی تا حالا اسم رابطه غلط دوست پسر و دوست دختر شده عشق؟؟عشق واقعی یعنی محبت خدا به بندش یا عشق یه مادر به بچش که با یه آخ گفتن همه زندگیشو رو هوا میبینه…شما کدومتون این 2تا مثالو تو وجودتون میبینید که احساس عاشق شدن میکنید..واقع بین باشید.خصوصا اون پسر15ساله که عاشق خواهر زنداداشش شده.عزیزم اینا اقتضای سن شماست.سن بلوغ.
    جذا که خوندن این مطالب سوزناک شما حالمو بهم زد.همه تو خیابونو بچه مدرسه ایا یا هرزه ها دنبال عشق میگردید.اینا یه وابستگی ذهنیه که ناخودآگاه بخاطر رابطه با جنس مخالف بدست لومده.بیشتر احساس نیازیه که هرکسی در جنس مخالف جستجوش میکنه.
    منم 24سلمه و احساس میکنم یه وابستگی ذهنی به پسرعموم دارم.اونم بخاطر اینه که عمومو دوست دارم و دلم میخواد اگه خواستم عروس بشم تو خونواده اون باشم.اما هییچ کاری نکردم که بهش برسم.مثلا چشو ابرو نمیام یا دنبال دوستی با پسر عموم نیستم تا بدستش بیارم.رفاقت با نامحرم چیزی جز نابود آخرت نداره.من از خدا خواستم که اگه قسمتم اینه بهم بدش..

    دخترای عزیز هییییییچ پسر متعهد و با اخلاقی با دختری که دوستشه ازدواج نمیکنه.چون مطمینه که این دختر بازم ممکنه دلشو به یه نامحرم و یه رابطه الکی دیگه خوش کنه.پسرا یه چیزی به اسم غیرت دارن که همه کاراشونو زیر نظر داره.
    به هرحال امیدوارم که همه تو زندگیتون دنبال عشق واقعی باشید

    پاسخ دادن
    • Comment
      مريم

      سلام با نظر شما مخالفم من كسايي رو ميشناسم كه عاشق هم بودن و ازدواج كردن و الانم خيلي خوشبختن.

      پاسخ دادن
    • Comment
      ღ ✯ Aɾҽȥσσ ✯ ღ

      صبا من کامـــــــــــــــــــلابا نظرت مخالفم تا عاشق نشی حرف هیچکدوم ازینارو نمیفهمی و اینوهم بگم که من و عشقم باهم دوست بودیم البته رابطه پاک عشق پاک ب دورازهوس ن اسینکه عاشق ظاهرو قیافه بشیم قبل دیدنمون عاشق شدیم بخاطر وجوه مشترکمون بخاطر عقایدمشترکمون والانم خیلی باهم خوشبختیم دخترا دنبال عشق پاک باشین تاخداکمکتون کنه پسری که لمست میکنه و خداحالیش نیس شک نکن عشق نیس هوسه ب خداکه هوسه اون اگه واقعاعاشقت باشه صبرمیکنه حرمت خدارو نگه میداره حرمت دختربودنتو…تا روزی که بیادخواستگاریت و بشه محرمت ….عشق هنوزم وجودداره واقعا هس

      پاسخ دادن
    • Comment
      م

      سلام من باشماکاملا مخالفم چون خودم بایکی چهارسال دوست بودم الانم ازدواج کردیم وخوشبختیم

      پاسخ دادن
  • Comment
    Raha

    سلام دوستان خوشحالم که یه جایی رو پیدا کردم که بتونم درد دل کنم مخصوصا که چند وقت پیش با دوست پسرم بهم زدیم و من خیلی ناراحتم . پسری که هرچی از اقایش بگم کم گفتم من 20 سالمه تا یک سال پیشم باکسی دوست نشدم چون دید خوبی نسبت به پسرا نداشتم تا اینکه خیلی اتفاقی با این پسر اشنا شدم و قدم قدم بدونه اینکه بخوام باهاش جلو رفتم چون با تمام پسرایی که می شناختم فرق داشت دروغ نمیگفت با احساسات ادم بازی نمیکرد….ولی من با وجود اینکه از حرفاش می فهمیدم که قصد ازدواج داره و تمام شرایط رو هم داشت ولی باورش نکردم مرتب میگفتم که منو تو باهم فرق داریم نمیشه باهم باشیم ولی اون از اینکه راجب من با مادرش حرف زده میگفت تا اینکه یواش یواش اون از من دور ومن به او وابسته شدم تا اینکه زنگ زد گفت که خواستگاری رفته و منم با تمام وجودم براش ارزوی خوشبختی کردم من قدرشو ندونستم امید که اون دختر بدونه ولی برای من همیشه یه دوست به یاد موندنی می مونه

    پاسخ دادن
  • Comment
    نسيم

    سلام من باكسي دوست بودم عاشقش شدم ولي كم كم رابطمون سردشد بعدازيه سال كه ازدوستيمون گذشته بودازدواج كرد الانم يك ساله كه ازدواج كرده ولي يه ذره ازدوست داشتنم كم نشده هر روزعذاب ميكشم زندگي برام جهنمه..

    پاسخ دادن
    • Comment
      سمانه

      سلام منم دقیقا یک سال و نییم 1یش با یه اقا پسری اشنا شدم خیلی با هم خوب بودیم ولی به خاطر یه اشتباه من از هم دور شدیم دارم عذاب میکشم اون منو بخشید الان پیش همیم ولی رابطمونو محدود کرده این باعث عذابم شده تمام تلاشمو میکنم تا درستش کنم ولی روزی هزار بار میمیرمو زنده میشم

      پاسخ دادن
  • Comment
    هانی

    به نظر من ریشه ی همه ی عشقامون نااگاهیمونه اگه این جور رابطه ها از اولش برا بچه ها شفاف سازی بشه دیگه این مشکلاتم به وجود نمیاد تو جامعه ی ما این همه رابطه وجود داره اما جامعه انکارش میکنه
    اگه بجای انکاروپنهان سازی اموزش بده خیلی ار مشکلات و معضلات جونا حل میشه اما کو گوش شنوا دوستان خوبم منم مثل شما بودم اما از وقتی پیش مشاور رفتم و منطقی به این مسله نگاه کردم وخودم خواستم بهم کمک کنه خیلی ار مشکلاتم حل شد شمام برین خوب میشه منم دوس پسرمو دوس دارم خیلیم دوس دارم اگه بهش برسم خیلیم خوب میشه اما اگرم نرسم زندگی بدون اونم جریان داره به زندگیم ادامه میدم زندگی ینی این نه اینکه اگه اون نشد خودمو بکشم

    پاسخ دادن
  • Comment
    bahar

    are vaghan pesara kheili namardan

    پاسخ دادن
    • Comment
      گیتی

      سلام دوستان من کسی بودم که سخت از نام عشق وعاشقی نفرت داشتم 6مهاه پیش توی فیس بوک با یک پسر آشنا شدم که او 19 سال داره و من 17 سال دارم من او را زیاد دوست داشتم اما او همیش یک چیز را بهانه کرده همرایم رویه خراب میکد اگر نه اول او برایم پیشنهاد دوستی داده بود ومن چند وقت بعداا دوست شدن رفتم دانشگاه در لیلیه بودم و دیدم که درسهایمون بسیار مشکل است و هم بخاطر رویه خراب اون خواستم که ترکش کنم اون اول قبول کرد اما سه روز بعد بهم زنگ زد و گفت که نمیتونه بدون من زندگی کنه من هم گفتم که گپ از گپ تیر شده دیگه نمیتونم همرایت باشم ازت دلسرد شدم اما او بسیار گریه و زاری کرد قلبم آن قدر سخت شده بود که هیچ دلم برایش نمی سوخت اودید که به جز از اخطاریه دیگه چیز من را وادار کرده نمیتونست که با او باشم او برایم گفت اگر همرایش نباشم عکس هایم را توی فیس بوک تک میکنه و بعد به مامانت زنگ میزنم من چند روز همرایش خوب رویه کردم او هم خوب رویه میکرد اما دیدم که دیگر نمیشود باهاش باشم برایش گفتم هر کار انجام میدهی بده برو دستت خلاص او هم به مامانم زنگ زد و مامانم مرا از دانشگاه کشید و اورد توخونه وقتی خونه اومدم بهش گفتم با ای کارتمن را برای همیش از دست دادی وبعداز چند روز برایم زنگ زد که عکس هایت را همین امشب توی فیس بوک تک میکنم من هم ترسیده بودم و گریه میکردم بالاخره اون رفت از زندگیم من چند روز خوب بودم اما چند روز بعد به یادش افادم تمتا خاطرات گذشته تازه شد وقتی یادم می اومد فکر میکردم زندگی سرم سیاه شده
      و گریه میکردم نه چیزی میخوردم و نه با کسی صحبت میکردم توی یک اتاق خودم را زندانی کرده بودم یک ماه همین قسم گذشت و اون هم به دوستانش میگفت اگر یک دیگر بیاید پیشم دیگر هیچ وقت جگر خونش نمیکنم من هم باهاش زنگ زدم هر دویمون زیاد کردم و او هم بسیار خوب رویه میکد اگر کمی هم بالایم قار میشد دوباره خودش جگرخون میشد و معذرت میخواست من میخواستم توی ترکیه بخاطر تحصیل بروم اما بخاطر او نرفتم و تمام آرزو های مه قربانش کردم اما نفهمید باز همون رویه اولی را شروع کرده من هم حیران ماندم که چه کنم دوساتان داستان من را بخوانید و رایم نظر بدهید که چی باید کنم

      پاسخ دادن
      • Comment
        dunya

        گیتی خواهرجان داستان من و تو یکسان است من همین مشکل را دارم دوستان لطفا نظر بدهید به من و گیتی جان

        پاسخ دادن
    • Comment
      ماهان

      بهار خانم همه ی پسرا نامرد نیستن الان من برای ی دختر که دو برابر من سن داره دارم عذاب میکشم و واقعا عاشقشم هر روز هم دارم به خاطرش میمیرم و زنده میشم چون من واقعا دوسش دارم و اصلا از روی هوس باهاش دوست نیستم

      پاسخ دادن
    • Comment
      نفس

      درسته خیلی نامردند پسرا

      پاسخ دادن
  • Comment
    farnaz

    سلام….چ وب سایت قشنگی داری…
    در باره ی چیز جالبیه!!!!!!!!!!!!
    منم عاشق شدم…اما عاشق یکسی ک شاید از نظر خیلیا مسخره باشه…اما من واقعا دوستش دارم…
    اما حیف ک نمیتونه با من باشه چون……..!!!!!!!!!!!
    من ایمیل دارم اما چون دانشجوی حقوقم خیلی سرم شلوغه فقط بعضی وقتا میرم سر وبم…ک یاد عشقم کنم….
    از شما هم دعوت میکنم ک ب وب من هم سری بزند…

    پاسخ دادن
  • Comment
    رومینا

    سلام دوستان عزیزی که نظر دادید من 21سالمه دو سال پیش عاشق شدم …عشق به معنی واقعی نه عشقی که اگه بهش نرسیدی خودکشی کنه خدا ارزون این جون رو نداده ه ارزون خرجش کنیم عشق بی ارزش نیست اما ن به با ارزشی عشق به خدا هر وقت یاد خودکشی افتادی یاد شهدا کن که به خاطر اون جونشون رو خرج کردن.من هشت ماه با عشق و نفسصم بودم ولی به خاطر شرایط سخت زندگیش که فعلا فابل حل نبود ازم خاست که برم دنبال خوشبختیم من رفتم اما نه دنبال خوشبختیم دنبال زندگی که با فکر به اون رقم میخورهاونم منو خیلی دوس داشت فراموش کردن تمام خاطرات خوشمون که دیوانه وار عاشقونه بود و بدون مشکل خیلی………….ایشالا خدا به همهی عاشقا عزت و سرافرازی در عشق بده من برای عشقم فقط دعا میکنم سر نماز ایشالا خوشبخت بشه .التماس دعا….ازطرف یه عاشق و دیونه…دیوونگی ه عالمی داره

    پاسخ دادن
  • Comment
    zahra

    salam bacheha manam asheghe kasi shodam k hichi az eshgh nemidoOne man b khatere oOn az zengimo aberoOm gozashtam ama oOn mano nemikhado har chand roOz 1bar b 1bahoOneyi ghahr mikone khaste shodam bas k ghoOroOramo leh kardam asan doOs daram b eshghi k daram begam vabastegi … kheyli harf toO delam has .. dellam gerefte

    پاسخ دادن
    • Comment
      bahareh

      زهرا جون هرچه زودترخودتو ازشرآدمی که هیچی ازعشق نمیدونه خلاص کن راه اشتباهی که من رفتم و تو دیگه نرو دوست عزیز

      پاسخ دادن
  • Comment
    فاطمه

    این مطلب روی من خیلی تاثیر گذاشت همه چیز دراین دنیا امانت خداست .من تا الان به خیلی چیزها خودم رو وابسته می دونستم اما الان تصمیم دارم مثل یه پرنده آزادو رها باشم. عاشق پسری هستم که منو نمی خواد اما اونو به خدا می سپرم و عاشق کسی میشم که منو آفریده . از بودن با او لذت خواهم برد. او هیچ وقت تنهام نمیذاره . عشقم رو به او نشان خواهم داد.با نمازاول وقت و دعا و خواندن قرآن و دیدن طبیعتی که او آفریده.

    پاسخ دادن
  • Comment
    یه نفر

    اسم عشق من عرفانه عاشفشم اونم میگه که عاشقمه و الان چند هفته هست که باهاش تموم کرم توروخدا کمکم کنید

    پاسخ دادن
  • Comment
    نیلو

    من خیلی دوست دارم ب امیربرسم و همچنین اونم دوست داره بهم برسه ولی مامان بابامون قبول نمیکنندالبته مامانه من ومامان بابای امیرقبول میکنن ولی بابام قبول نمیکنه تو روخدایه راهی نشونم بدین منواون دیه داریم دیونه میشیم اخرش باهم فرارمیکینم منو اون یه لحظه هم بدونه هم نمیتونیم

    پاسخ دادن
  • Comment
    vahid

    vali enshalah hame ashega be ham beresan va be eshge ham ehteram bezaran…

    پاسخ دادن
  • Comment
    vahid

    eshge aslimon khodast ya haman nore pak ya kasi ke ma ro khalg karde va har moge tanhayim khodast ke kenare ma has khodast ke ma ro be pol mashin giyafe nemiforoshe vali baziya……………….

    پاسخ دادن
  • Comment
    عرفان

    سلام به همه ی عاشقا
    من به یکی دل بستم اونم همینو میگفت ولی یه هفته است که ازش خبری ندارم گوشیشم خاموشه
    حالا موندم چیکار کنم
    شما منو راهنمایی کنین از دنیا بیزار شدم از خودمم همینطور.
    چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    ستاره

    سلام،حرفاتون جالبه!من عاشق پسرخالمم5سال همدیگه رودوس داریم، دانشجوی مقطع دکترام.جدیدامتوجه شدم ک دلبستگیم تبدیل وابستگی شده بشدت نگرانم!قراره تاسال اینده ازدواج کنیم بعد6سال انتظار!واسه خوشبختیم دعاکنید

    پاسخ دادن
  • Comment
    mahdi

    سلام . بعد از ازدواج برادرم من با خواهر های زن برادرم اشنا شدم . و عاشق یکی از اونا شدم . ولی در حال حاضر من 15 سال دارم و میترسم که دیر شه و یکی دیگه با اون ازدواج کنه . مشکلمونم اینه که اون 3 سال از من بزرگ تره تورو خدا دعا کنید بهش برسم . قسمتون میدم دعا کنید چون واقعا از دوریش دارم عذاب می کشم

    پاسخ دادن
    • Comment
      mahoor

      واااای تورو خدا فکر کن داداش… از رو احساس همیشه نباید عمل کرد…3 ساله….نمیگم زیاده ولی …
      این تفاوت ها بعد ازدواج خیلی میشکل میسازن برادر من…
      یکی فقط 2 سال ازم کوچیک تره …میگه دوسم داره… ولی خب میدونم به هیچ جا نمیرسه …(T_T)
      بعضی وقتا سخته ولی منظق باید توی بعضی کارا باشه…

      پاسخ دادن
  • Comment
    ِی.الف

    سلام … من عاشق کسی هستم و اونم همینطور عاشق منه … اما خانواده اون مخالفن … برامون دعا کنید … نمیشه جلوی قسمت وایساد درسته اما من بدون اون هیچ هدفی تو زندگیم نخواهم داشت … واقعا یه مٌرده متحرکم … تورو خدا دعامون کنید .

    پاسخ دادن
  • Comment
    محدثه

    سلام منو پسرهمسایمون مدتی همو میخوایم وبا هم دوست هستیم عاشقمه میگه اگه مامانت نزاره ما ب هم برسیم خودکشی میکنم منم واقعا دوستش دارم همه چیزش خوبه فقط مشکل مامانم اینه ک اون یه دفعه ازدواج کرده ولی فقط سه ماه بوده ، بخدا کمکمون کنید .

    پاسخ دادن
  • Comment
    شایان

    درد عاشقی خیلی سخته.
    دختری رو میخواستم ولی مادرش راضی نیس.
    این وصیت قبل از مرگ منه امشب خودکشی و احتمالا فردا تشیح جنازم هس.
    خیلی دوسش دارم بدون اون یعنی خود کشی.
    وقتی اسمشو ب زبان میارم موهای تنم سیخ میشه.
    چون واقعا میخوامش.
    امشب شاهرگمو میزنم

    پاسخ دادن
    • Comment
      یه دوست

      روحت شاد دوسته من

      پاسخ دادن
    • Comment
      عرفان

      شاید مرور زمان باعث شه که مامانش بهت عادت کنه هیچ چیز ارزش جون انسان رو نداره مگر آزادی فقط آزادی ارزش جون آدمو داره همین دوست خوبم.

      پاسخ دادن
    • Comment
      roshanan

      برای کسی بمیر که برات تب کنه

      پاسخ دادن
    • Comment
      زهرا

      به جای اینکه شاهرگتو بزنی برو مخ دختره روبزن وباهم فرار کنید اون موقع مادر دختره از شدت عصبانیت سکته می کنه توشهرما ایجوریه
      بعدش باید دختره رو خوشبخت کنی تامادره همش توذهنش به خودش فحش بده که چرا نذاشته این وصلت سربگیره وباخودش بگه اگه من دخترم فرار نمیکرد الانم خوشبخت بود وزندگیه خوبی داشت

      پاسخ دادن
    • Comment
      نازنین

      اینکارو نکن دنیا خیلی کوچیکه

      پاسخ دادن
  • Comment
    mamad hossin

    az 100darsade adama faghat 1 darsadeshon baghean asheghan bagghiye havaSE kholase alaki asheghe kasi nashin

    پاسخ دادن
  • Comment
    فاطمه

    عاشقی کلمه محکمی هست.خیلی سخته آدم عاشق کسی باشه و اون شخص
    هم با حرفاش بگه ک عاشقت هس و دوستت داره ولی بازم آدم شک داشته باشه
    آخه اکثر پسرهایامروزی همین حرفو میزنن ولی آدم نمیتونه بهشون اعتماد کنه.

    پاسخ دادن
    • Comment
      یک دوست

      به نظر من حق با تو است

      پاسخ دادن
    • Comment
      سمانه

      درست میگی فاطمه جان وقتی میگن دوست دارم ولی عملش چیگه ای ثابت میشه ادم به همه چی شک میکنه

      پاسخ دادن
    • Comment
      ماهان

      فاطمه خانم ابجی جون من برعکس همه ی پسرا هستم تا حالا به ی نفر بیشتر نگفتم دوست دارم و تا ابد پای حرفم میمونم اون ادم هم شاید من رو دوست داشته باشه ولی فقط برای دوستی نه ازدواج

      پاسخ دادن
  • Comment
    نرگس

    وابستگی از بچگی شروع میشه دردشو بزرگ که شدی احساس میکنی ـمدرسه راهنمایی بودم عاشق معلمم شدم بیش از اندازه بهش وابسته شدم بیست سال همیشه توی ذهنم بود وبه عنوان یه معلم دوست داشتنی ازش یاد میکردم بعد از بیست سال اتفاقی دیدمش واومد خواستگاریم منم با همون حس بیست سال پیش جلو رفتم غافل از اینکه اون دیگه معلم خوب ومهربونی نبود شاگردشو تنها گذاشت ورفت یه دروغگو بود اومد رو تموم خاطرات بچگیم خط کشید ـطعم تلخ وابستگیو توسن سی چهار سالگی چشیدن درد بزرگیه ـاز معلمت ضربه بخوری بد دردیه انگار پدرت بهت بد کرده احساس میکنی از خانواده خودت ضربه خوردی نه یه غریبه

    پاسخ دادن
  • Comment
    شانیا

    یه ذره راجب عشق دو تا دانش اموز توضیح بدید البته نمیدونم منو دوسم داره یا نه ولی حرفاش و رفتارش یا حتی نگاهاش اینطوری نشون میده . منم با یه نگاه خیلی ساده از تو مدرسه شروع شد تا اینکه یه چند روز گذشت و فهمیدم فامیل دورمونه و قبلا باهم مسافرت هم رفته بودیم راستی دارم یه کتاب راجب عشق خودم مینوسم اسمش گذاشتم 1 نگاه

    پاسخ دادن
  • Comment
    هستی

    are manam asheghe y nafaram k avazie
    harkari mikonam doosesh nadashte basham nmishe.man nmidoonam chra az dare donya y avazi b poste ma khorde
    va3 koochik tarin kar bham mizane ama manam ghoroor daram dg kari bahash nadaram faghat nmidoonam ch joori tahamol konam akhe kheyli sakhteeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee

    پاسخ دادن
  • Comment
    سارا

    ميشه درمورد واستگى بيش از دانش اموز به معلم و برعكس صحب كنيد،خواهش ميكنمة

    پاسخ دادن
  • Comment
    سروش

    سلام آقای عزیز از اینکه با یکی از هم درد هام آشنا شدم خیلی خوش حالم.
    چرا نمی آیید از وابستگی عشقی صحبت کنید که خیلی ها رو توی آتیشش می سوزونه؟
    عشق من در ایران نیست او در یک کشوری به دور از ایران است من که او را دیدم واقعا از همان اول فهمیدم که شیفته ی او شدم.
    نمی توانم بدون او حتی یک لحظه را تحمل کنم…..
    راستش شاید یکم خنده دار باشه ولی شما جدی بگیر من یک کسی هستم رفتم رشته ی تجربی که بتونم در آینده دندان پزشک یا دارو ساز شوم و همانطور که می دانید راه خیلی سختی است و قبل از اینکه این عشق را داشته باشم با خودم فکر می کردم چه طوری به هدفم برسم،نمی تونم.
    چطوری لاغر بشم،پولدار بشم،خوشگل باشم، با سواد باشم تا بتونم عشقم رو به خودم جذب کنم.
    این ها رو می گم چون خیلی داغون شدم،دارم آتیش می گیرم وقتی فکر می کنم من نمی تونم به اون برسم چون اون 10 سال از من بزرگ تر هست.
    قبل از این ها من هم مثل شما فکر می کردم اما جدیدا که واقعا توی این آتیش دارم می سوزم می فهمم که باید یک کاری بکنم.
    از شما می خوام یک راهی رو به من نشون بدی تا یکم آروم بگیرم.متاسفانه توی زندگی ام کسی هم نیست که بتونم این ها رو بهش بگم.
    فکر نکنید من الکی می گم من واقعا توی این آتیش دارم می سوزم.
    دیگه شدم خدای سکوت،توی دلم دیگه خنده ای نمیاد،دیگه هرگز بهارم بر نمی گرده مگر این که چشم های زیبای اون رو ببینم.
    اگر بگی که باید ترکش کنی دنیا رو برام سیاه کردی.
    کمکم کن.

    پاسخ دادن
    • Comment
      مهرناز

      سلام داداش سروش……دردمون تقریبا یکیه….منم عاشق کسی شدم که خییییییییییییلی ازم بزرگتره….تازه از همه بدتر اینکه زن هم هس و به هیچ وجه نمیتونم بهش برسم…..ولی واقعا بهش وابسته ام و خیلی دارم عذاب میکشم چون شید سالی 1 بار یا دو سال یک بار ببینمش شاید اون هم نشه تازه…..من درکت میکنم دادا…..غصه نخور….همدرد داری…..من تصمیم گرفتم به زندگی بخندم…..واسم هیچ چیز جز خدا ارزش نداره …..هیییییییییییچ چیزی…..امیدوارم بتونم این راهو ادامه بدم و در عین دوس داشتنش بتونم شاد هم زندگی کنم و از زندگی لذت ببرم…..و همچنین آرزوی موفقیت واست دارم و اینکه آرزو میکنم که تو هم تصمیم منو بگیری….فراموشش نکن ولی همیشه امیدوار باش….به این فکر نباش که بهش نمیرسی….به این فکر باش که چه جوری میتونی ببینیش یا چیزای دیگه…..
      فقد اگه فضولی نباشه دو تا سوال دارم…..یکی اینکه فردی که عاشقشی خارجیه یا فقد تو خارج زندگی میکنه؟
      دوم اینکه چند وقته عاشقشی؟

      پاسخ دادن
    • Comment
      آنیل

      دقیقا کسی بود که این حرفارو به من می زد. کسی که هفت سال از من کوچیکتر بود . البته ما هر دو توی یه شهر بودیم و می شد به سادگی همدیگه رو ببینیم . من شدیدا مقاومت می کردم ولی اون سه ماه تمام به هر نحوی شده دل منو بدست آورد منی که تا 27 سالگی با هیچ پسری دوست نبودم . هر چی بهش اصرار کردم و التماسش کردم که من بزرگترم و تو حیفی ولی قبول نمی کرد . اون بعد از دو سال پشت کنکور موندن از دانشگاه یه شهر دیگه قبول شده بود ولی متإسفانه ورودی ترم دوم بود. هر چقدر حرف زدم تو گوشش نرفت . بهش گفتم برو دانشگاه شرایط عوض می شه آدم ها و شرایط جدیدی می بینی ولی به خرجش نمی رفت و می گفت مگه من کورم و الان نمی بینم؟ می گفت من بدون تو می میرم و تو نفسمی. من بدون چشمات جون می دم و اینجوری منو به خودش وابسته کرد. درسته من اشتباه کردم چون اون کوچیکتر بود ولی آخه منم آدمم احساس دارم . خلاصه عاشقش شدم ولی به محض اینکه پاش به دانشگاه رسید فقط در عرض 2 روز همه چی یادش رفت و با کمال وقاحت به من گفت دیگه تو رو نمی خوام و احساسم به تو تغییر کرده؛ چون تا حالا منطقی فکر نمی کردم الان می فهمم که نمی شه با یه زن 7 سال بزرگتر از خودت ازدواج کنی . من موندم و دردی که تحملش خیلی سخته . و وقتی نمی فهمی که چطور یهو اون همه احساس رفت هوا , خودتم معلق می مونی . تو رو خدا یکم به فکر کسایی که وابسته شون می کنید باشین .

      پاسخ دادن
    • Comment
      مونا

      سلام من 21سالمه از اینکه گفتین عشق هوسه دلخورشدم واقعا چون من یه عاشقم تا حالا جلو کسی بی حجاب نیمدم چه بخام رابطه جنسی بر قرار کنم اگه عشق من هوس بود معشوقم رو راحت و با زیرکی میتونستم بدست بیارم و هوس آزارم میداد در صورتی که اینطور نیست من عاشق صاف و ساده بودن و اینکه خیلی زندگیش به من شبیهه شدم عشق واقعی رو من دارم به خاطر همین هم نمیتونم درست توضیح بدم ….

      پاسخ دادن
کلیه حقوق مادی و معنوی مطالب اختصاصی برای آلامتو محفوظ است. کپی برداری از مطالب اختصاصی فقط با درج لینک منبع مجاز است. نقشه سایت
بستن تبلیغ