آب غنی هیدروژن arian-motor
dsautomobiles قصر شیرین
شما اینجایید : خانه » سرگرمی » جالب و خواندنی روز » شعر طنز خدمت سربازی پادگان “قدر ناجا”

اس ام اس نوروز عصر پرواز
به این مقاله از 1 تا 5 امتیاز دهید
(1 رای, امتیاز میانگین: 5٫00 از 5)
شعر خنده دار دوران خدمت سربازی؛

شعر طنز خدمت سربازی پادگان “قدر ناجا”

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

خب امروز یکی از کاربران سایت برامون یه شعر فرستاد که در زمان آموزشی و در پادگان قدر ناجا و در مورد سختی هاشون نوشته ، بخونید و لذت ببرید.

شعر سربازی

” قدر ناجا “

روز و شبم را گذراندم در قدر ناجا                        هر روز می رفت و تکرار بود و باز فردا
هر روزش تنبیه داشت هر تنبیهش بسی سختی      یک شبش سرد و یک شبش در عطش گرمی
خدا نیارد آن روز را که نگهبان باشی                    چشمان خسته و در انتظار افسر نگهبان باشی
روز ها قبل از سحر ز خواب برخاستن                   شب ها تا دیر وقت بیداری و ساختن
شب و روزمان را کاری نکردن                             جز تنبه دور برجک و گرد و خاک خوردن
چقدر سخت بود اوایل برای همه                            برپا دادن ، نظافت ، صبحگاه و رژه
حال رسیده ایم به انتهای دوره                              همه چشم انتظار روز آخر و پایان دوره
نمی دانم چه حالی خواهم شد بعد ها                       با شنیدن نام مرکز آموزشی قدر ناجا
چه روز هایی داشتیم در قدر ناجا                          در آن هادی شهر و شهر غم ها

پادگان قدر در استان آذربایجان شرقی ، شهر تبریز، شهرستان هادی شهر واقع شده و معنی و مفهوم واقعی این شعر رو کسی میفهمه که خدمت سربازی رفته باشه امیدوارم خوشتون اومده باشه.

مطالب مشابه:

رپورتاژ آگهی ویژه:

سفر به سواحل آنتالیا :تور آنتالیا
سفر ارزان به آنتالیا :تور لحظه آخری آنتالیا
مبلمان اداری فضاگویا مبلمان اداری
انجام تشریفات مجالس تشریفات مجالس
خرید بلیط هواپیما با الی گشت بلیط هواپیما
خرید آنلاین تشک رویا قیمت تشک رویا
لاغری آسان در مدرسه بدن رژیم لاغری
تیک بان بلیط هواپیما
بلیط چارتر با قاصدک 24 بلیط هواپیما
  • Comment
    محمد

    از بدو وردو به مرکز آموزش قدر هادی شهر اینجانب زیر نظر ستوان دوم رسول کمالی آموزش های لازمه را دیدم و در دو ماه اخیر از نظر اخلاق – رفتار و منش پیشرفت های چشمگیری داشتم و در طی دوره سربازان گروهان ایمان از نظر صف جمع – سلاح شناسی – آموزش و انضباط در این مرکز زبان زد بود. این امر با تلاش های مستمر و پیگیرانه شخص فرمانده محترم گروهان ایمان ستوان دوم رسول کمالی میسر گردید.
    در نهایت تشکر و قدردانی خویش را از فرمانده محترم خود ابراز می دارم

    پاسخ دادن
  • Comment
    ناصح

    اگه میخوای بدونی تو زندگی چن مرده حلاجی باید حتما سربازی رفته باشی اونم قدر هادیشهر و سرباز جناب سروان کمالی .انشالله هرجا ک هستین زندگی بکامتون باشه گروهان ایمان تخت127

    پاسخ دادن
  • Comment
    مرتضی

    ینی اینقدر سخته که شما اینجوری گفتید
    من برج 6 سال 96 اعزامم ینی به معنای واقعی سخته؟

    پاسخ دادن
  • Comment
    حیدر قزلباش

    واقعا یادش بخیر … درسته سخت بود اما همیشه خاطراتش واسم زنده ست و خیلی کمکم کرده ، روزای شیرین ولی سخت با دوستای بامعرفت هنوز بعد از ۸سال به یاد اونروزام … پایه خدمتی ۸۸ برج ۵ ‌ ارشد گروهان ولایت فرمانده جناب سروان رستمی و جانشین سرکار استوار حسینی که خدا حفظشون کنه همیشه و تو هر شرایطی ،،، از هم خدمتی هام کسی بود حتما بهم زنگ بزنه ۰۹۲۱۳۳۱۰۴۵۴

    پاسخ دادن
  • Comment
    محمد رضا

    من دو روز پیش این جهنمو ترک کردم گروهان ایمان تخت 50فرمانده ما کمالی لعنتی ویوسفی عقده ای بودن روزای آخر سر به صف نشدن برا ناهار بدجور تنبیه شدیم هنوز پاهام درد میکنه آما حیف شد از خیلیا جدا شدم…..
    بیچاره اونایی که پایه خدمتی تیرماه 96هستن آخه خیلی گرمه

    پاسخ دادن
  • Comment
    مهران

    منم تو پادگان هادیشهر آموزش دیدم واقعا خیلی سخت بود خدا رسول کمالی رو لعنتش کنه خیلی آدمه پستیه اصلا حالیش نمیشه که اینا آدمن خر نیستن تو کله دو ماه یه چیز فقط یاد گرفتیم اونم این بود که از آسفالت از پله ها رفتی از خاکی اومدی بشمار ۳روزی ۳۰ دور فقط بدو باایست میداد دور آسایشگاه دوره میدان دور برجک من اونجا ۱۵کیلو وزن کم کردم خیلی آدمه بدی بود بیشعور تو اون سرما و بارون شدید نزاشت اوورکتامونو بپوشیم همه گروهانا لباس گرمو اوور پوشیده بودن بجز گروهان ایمان از بین کادرای اونجا بهتریناش ستواندوم همتی ستواندوم احمدپور سرگرد جعفری سرهنگ هادیلو اینا بهترینا بودن اون حسن بگلو و اون بیشعور کمالی خیلی خیلی آدمای کثافتی بودن روز آخری یعنی آخرین شبی که اونجا بودیم اون رسول کمالی عوضی ۲۰۰تا بشین پاشو داد یعنی روز آخر بهشم گفتیم حلالت نمیکنیم قیامت باهاش تسویه حساب میکنیم رسول کمالی خدا لعنتت کنه عوضی بیشعور ….

    پاسخ دادن
  • Comment
    ابولفضل

    منالان3ماه که خدمت سربازی راتمتمکردم پایه خدمتی تیر94 شماره اسلحه 65 شماره تخت60 من اموزشم رو در گروهان ولایت با فرماندهی سفامنش و گروهبان یکم نعمتی . هادی ششهر به معنی واقعی سخته

    پاسخ دادن
  • Comment
    وحید بقال

    سلام به همه عزیزان و همه کسایی که تو پادگان قدر خدمت کردین من پایه خدمتی 88 بودم کلا 17 ماه تو هادی شهر بودم جای بدی نیست ولی خیلی دردناک خدمت تو پادگان سرباز حفاظت اطلاعات بودم واقعا یاد اون دوران بخیر امیدوارم تمام فرماندهان حالشون خوب باشه بخصوص سروان علیزاده رییس حفاظت اون موقع و جناب سرهنگ هادیلو فرمانده پادکان

    پاسخ دادن
    • Comment
      علیرضا

      اسم اونجارو نیار که حالم از همشون به هم میخوره منم ماله بهداری بودم از همشون نفرت دارم. دوستان من مداحیم علیرضا تو بهداری قدر بودم هر کی ازم گلایه ای انتقادی داره میتونه تو پیج شخصیه اینستام بهم بگه m74913 این اکانت پیجه منه.

      پاسخ دادن
  • Comment
    فرانسه

    یادش بخیر سال90 دوماه اموزشی رو توی پادگان قدر بودم گروهان جهاد زیر نظر جناب سروان قربانی

    پاسخ دادن
  • Comment
    حجت

    یادش بخیرنوزده ماه اونجابودم.گروهان قرارگاه.واااای که چه روزهایی داشتیم.پایه خدمتی اردیبهشت۹۲

    پاسخ دادن
  • Comment
    سرباز صفر کیلومتر

    بعدش میگن چرا سرباز فرار میکنه ؟
    چرا جوان سربازی نمیره ؟
    بعضی از این نظامی ها آنقدر عقده ایی هستند که بیچاره ها در آنجا فرصت پیدا میکنن ادعای خدایی کنند.
    فقط دوستان زیاد به این فرماندها رو ندید با بچه ها صمیمی باشید و زیر آب همدیگرو نزنید . زیاد جدی نگیرید دو ماهه تموم میشه میره .

    پاسخ دادن
  • Comment
    Hossein H.N

    واااااااااااااااااااااااای چقد بد تعریف میکنید من 94/12/19 اعزامم به هادی شهر خدا به خیر کنه وجدانا
    اینشالله که خوب باشه

    پاسخ دادن
  • Comment
    داریوش

    قدر هادی شهر
    خدمت نیروی انتظامی
    جای برای پر کردن خاطرات برای آینده
    بهمن 91 گرهان شهادت
    یااااااااااادش بخیر

    پاسخ دادن
  • Comment
    داریوش

    به نظر من از خدمت هرچی بگی بازم کم گفتی
    قدر هادی شهر واقعا آدمت میکنه سختی به جای خود محبت به جای خود رفاقتی ها به جای خود خاططططططرات از یاد نمیره
    گرهان شهادت بهمن 91 ستوان دوم فرهنگی
    پست منبع آب
    نگاه کردن شب به شهر
    ساعت 4صبح بیدار شدن
    سر پای غذا خوردن
    بشقاب در دست دور بورجگ دویدن
    تیراندازی
    بعدظهر از بوفه خرید کردن
    دردودل با هم شهریا
    گریه کردن واسه مامان وبابا
    صف کشیدن واسه یه تلفن 3دقیقه ی
    و…
    خلاصه یادشدبخیر

    پاسخ دادن
  • Comment
    داریوش

    جاتون خالی من گرهان شهادت بودم ستوان دوم فرهنگی فرمانده گرهان بود یادش بخیرمنبع آب پوست میدادم بهمن ماه 91رفته بودم خیلی سرد بود شبا وقتی به شهر نگاه میکردم دلم خیلی میگرفت واقعا یادش بخیر

    پاسخ دادن
  • Comment
    اسعد

    منم دی 93 اونجابودم.خداوکیلیه هادیشهر جهنم سبزه
    ولی هرکی رفت فرار نکنه تموم میشه تحمل داشته باشید.
    اخ رسول کمالی چقد اذیتمون کردی

    پاسخ دادن
  • Comment
    جواد

    اردیبهشت 89 اونجا بودم آموزشی یادش بخیر

    پاسخ دادن
  • Comment
    محمد

    منم سال 88 اونجا بودم
    هنوز فکر میکنم یه کابوس بود
    باورم نمیشه اونجا بودم
    مثله اردوگاه اسرا میمونه

    پاسخ دادن
  • Comment
    رضا

    سلام .من سال 89 اونجا خدمت کردم . ارشد کلاس بودم و بد نگذشت .فقط سرماش اذیت میکرد .روز پایان دوره 5 ساعت توی میدان خبردار وایسادیم و بعدش رژه رفتیم . همه جا یخ زده بود . آنچنان سرمایی خوردم که تا دو ماه از تنم در نیومد .

    پاسخ دادن
  • Comment
    مهدی

    سلام منم اونجا بودم جاتون خالی خیلی حال کردیم بخدا ردسته اذییت میکردن ولی خوب بود اون موقع دژبان هم پسر خوده فرمانده بود منم به منبع آب پست دادم

    پاسخ دادن
  • Comment
    رسول

    منم بهمن ماه 90 اونجا دوران آموزشی را سر کردم پست منبع آب رو یادتون نره تنها امیدمون قطاری بود که گه گداری مسافراش دستاشونو بلند می کردند و به ما سلام می دادند ولی واقعا سخته سرماش

    پاسخ دادن
  • Comment
    آرمان

    منم تو این پادگان بودم خیلی جای بدیه

    پاسخ دادن
  • Comment
    حمید

    اگه افتادید تو این شهر نرید از من به شما نصیحت

    پاسخ دادن
  • Comment
    سجاد

    سلام
    من هم الان اموزشی تو همین پادگان هستم
    تو شعرت هنوز نتونستی اون حس درد و سختیو که ادم میکشه و اینکه یه گوسفند حیلی پایین تر از خودت بیاد ارشد بشه و بقیشو هم که خودت میدونی….

    پاسخ دادن
    • Comment
      مرتضی

      منم تو این پادگان بودم
      ولی بر عکس شماها که توش سختی کشیدید
      من خیلی اونجا حال کردم
      چه دوستایی،با همه فرماندهانش رابطه خوبی داشتم
      کلی اونجا خاطرات داشتم و زندگی کردم

      پاسخ دادن
      • Comment
        علی

        برو بابا تو هم خوشی هنوز یاماهم تموم نشده
        برام یه کابوس شده
        انقد که این معاون فرماندمون مارو اذیت می کنه آدم دلش می خواد چند تا فش آب دار بهش بده هیچ وقت یادم نیمره سومین روز بود رسول جلالی معاون اومده بود آنکارد ها رو بازدید کنه یکی از بچه ها که سنش هم زیاد بود بیچاره از نظر ذهنی پایین بود نتونسته بود تختو آنکارد بکنه .
        نامرد با زنجیر زد تو صورتش اون روز بیچاره حالش بد جور گرفت دور بری ها همه ب گریه افتادن
        گاهی وقتا فک میکنم زندانی بودم از سرباز رفتن بهتر بود آزاد تر بودم

        پاسخ دادن
  • Comment
    سرباز محمد فصیحی راد

    روزیست و روز دگری درراه است
    حرف هست و حرف های دگر در راه است
    مشکلی هست مشکل دگری می سازند
    گره کور است گرهی می بافند
    سرپایم همه مشکل همه این جورند
    سریک مسئله کوچک همه رادرگیرند
    شب هاسر پستم نفس می گیرند
    روزهاجانم،به لبم می گیرم
    همه رابند پ است و
    بنده رابند ندامت
    بند هایم همه در هم پیچید
    بند پیچیده گره خورد به پایم
    چکنم
    چکنم بحث اسیریست دراین کوی عزیز

    پاسخ دادن
کلیه حقوق مادی و معنوی مطالب اختصاصی برای آلامتو محفوظ است. کپی برداری از مطالب اختصاصی فقط با درج لینک منبع مجاز است. نقشه سایت
بستن تبلیغ