Tafrihat-468 ADS pendareno468 ads 468
شما اینجایید : خانه » تفریحی و سرگرمی » داستان کوتاه » داستان کوتاه : مادر
booking-300-100-alamto ads

داستان کوتاه : مادر

داستان کوتاه : مادر
داستان کوتاه : مادر - کارت پستال مادر

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

گردآوری : آلامتو
به نقل از : عصر ایران

این مطلب را به اشتراک بگذارید :
هم شارژ ؛ یک راه مطمئن و سریع برای خرید کارت شارژ :خرید شارژ
سئو حرفه ای مرتضی ریاحی :سئو
سفر به سواحل آنتالیا :تور آنتالیا
کلیه حقوق مادی و معنوی مطالب اختصاصی برای آلامتو محفوظ است. کپی برداری از مطالب اختصاصی فقط با درج لینک منبع مجاز است.
با تشکر از وردپرس پارسی
به آلامتو امتیاز دهید