ADS
ADS

داستان کوتاه آموزنده : چهار شمع

داستان های کوتاه آموزنده
(1 رای, امتیاز میانگین: 5٫00 از 5)

چهار شمع

چهار شمع به آرامی می سوختند.

محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد.

شمع اول گفت : من صلح نام دارم ! بنابر این هیچکس نمی تواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که بزودی خاموش خواهم شد. پس شعله ی آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد.

شمع دوم گفت : من ایمان نام دارم و احساس می کنم که کسی وجود مرا ضروری نمی داند ولازم نیست بیشتر شعله ور بماند. وقتی سخنش به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

نوبت شمع سوم رسید. او با ناراحتی گفت : نام من عشق است.

من دیگر قدرت روشن ماندن ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمیت مرا درک نمی کنند. مردم حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را نیز فراموش کرده اند. طولی نکشید که او هم خاموش شد .

همچنین بخوانید: فال شمع

ناگهان پسرکی وارد اتاق شد.

و دید که از چهار شمع سه تا خاموش شدند.

پسرک به آن سه شمع خاموش گفت: شماها چرا خاموشید ؟ مگر قرار نبود تا وقتی که تمام میشوید روشن بمانید؟

و سپس شروع به گریه کردن کرد.

ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت:

نگران نباش تا زمانی که من هستم میتوانی به وسیله من آن سه شمع را روشن کنی.

نام من امید است.

به اشتراک بگذارید: تلگرام گوگل‌پلاس لینکدین

۱ دیدگاه

نظر خود را بیان کنید